امنیت مردم، امنیت حکومت: دو اپیزود از زندگی استاد پرویز شهریاری

(1) 1333

سیزده روز تعطیل نوروز تمام و پرویز عازم شیراز شد. هنوز داخل شهر نشده بود که کنار رکن آباد و در جوار مصلی، ماموران فرماندار نظامی، اثاثیه مسافران را زیر و رو می کردند و در چمدان پرویز هیچ چیز نبود جز تعدادی کتاب که در میان آنها چند کتاب ریاضی به زبان خارجی از جمله یکی دو کتاب زبان روسی که اسباب و پیشه ی او بود برای تدریس ریاضی یافتند. پرویز کتب ریاضی انگلیسی، فرانسه و روسی را به خوبی می فهمید و در می یافت. صاحب کتاب را بردند نزد فرماندار نظامی! بدون پرسش و پاسخ او را فرستاند زندان. روز هفتم او را از زندان خواستند، در زندان عده ای بودند که او را می شناختند و پرویز با اشاره به آنها حالی کرد که اظهار آشنایی نکنند! سرهنگ فراهتی از او پرسید: این کتابها چیست؟

–         ریاضی

–         چرا زبان استالین را یاد گرفتی؟ چرا زبان چرچیل را یاد نگرفتی؟

پرویز گفت: علم به هر زبان که باشد در اصل یکی است. به ویژه در درجات عالی! فیزیک، شیمی و ریاضی در تمام دنیا یکی است، وانگهی من کمی زبان انگلیسی هم می دانم.

فرماندار نظامی یک جمله به زبان روسی گفت که معنایش این بود: روس ها جز نان سیاه ندارند! معلوم شد سرهنگ فراهتی (فرماندار نظامی) هم از هر زبانی کلماتی می داند. پرویز گفت: من این قدرها از زبان چرچیل بلدم و یک جمله به انگلیسی گفت: شکم باید پر شود، چه نان سیاه چه نان سفید! یارو فهمید پرویز هم اهل بخیه است. به دستور سرهنگ فراهتی، همه کتابها را که به زبان خارجی بود ریختند وسط زندان و مقداری نفت روی انها و همه را آتش زدند. آتش به سوی آسمان زبانه می کشید و پیش چشم حیرت زده ی ماموران و زندانیان، دود حلقه حلقه فرمول های ریاضی را می بلعید و اشک در چشم های پرویز حلقه زده بود، چرا که آن را از هر گوشه ای با مشقت فراهم کرده بود.  این چند کتاب مختصر، یک دنیا دود تاسف در هوا پخش کرد… به او گفته شد برو ولی بشرطی که از کتابهای فارسی ب بچه های ما درس بدهی این حزبی گرری ها را بگذار کنار، جوان!

درس ریاضی دبیرستان ها شروع شد! از بد حادثه، پرویز همکاری داشت که دبیر ریاضی بود ولی تنگ نظر، حسود و کم سواد، حوصله ی خوب تفهیم کردن و پرسش و پاسخ نداشت، شاگردان از او زیاد راضی نبودند و به ویژه شاگردان مدرسه «س» اعتراض کردند که ما چیزی از درس این آقا نمی فهمیم. چون رسیدگی کردند، درس او را هم به پرویز دادند. ساعات درسش را بر درس پرویز افزودند و الحق پرویز هم سنگ تمام گذاشت و باورش این بود که این هم خدمت مهمی است به ابنای وطن. آن اقا معلم هم که از آتش حسادت به جوش آمده بود شکایتی می نویسد، بلند بالا، برای وزیرفرهنگ که در آن وقت «ج» بود- که بعدها در قزوین سناتور شد- که فلانی فعالیت سیاسی می نماید و بچه ها را تحریک می کند. او هم نامه ای نوشته بود به آقای «ف» که بعدها، عضو فراماسونری هم شد. در این موقع آن آقا یعنی رییس فرهنگ استان در سفر بود آقای «ک» رییس فرهنگ شیرازدر جریان بود و پرویز در جلسه تصحیح اوراق ریاضی مشغول کار بود که آقای «ک» برای بررسی  جلسات تصحیح حضور یافت و آمد پهلوی پرویز، نشست و آهسته گفت: من می روم اداره. تو هم فوری بیا! …….

     آقای «ک» به پرویز گفت: من به احترام معلومات و فضایل اخلاقی که در تو سراغ دارم می خواهم به تو کمک کنم….. دستور توقیف تو را داده اند و معلوم می شود سوابقی داشته ای و …. تو از خدمات اجتماعی محروم هستی؛ بناست فردا کمیسیون امنیت شیراز تشکیل شود که پس از تعیین محکومیت که یا زندان است یا تبعید حکم را به تو ابلاغ کنند. اول برکناری، بعد زندان. … کسی نفهمد من به تو گفته ام به امان خدا!……

(2) 1354

دری به تخته خورد و مرا در وزارت علوم که سرپرستی دانشگاه را هم داشت مقامی دادند! نشسته بودم روزی در باز شد و پسری آشفته سر در آورد که خوزستانی هستم و بی نوایم؛ خود را شناساند که در فلان کلاس، شبانه شاگرد شما بودم …

-چه می خواهی

-من با داشتن مادر پیر و یک خواهر و برادر در تهران، روزها تراشکاری می کنم و شبها درس می خوانم…. آمدم وزارتخانه ببینم می شود شهریه ندهم و درس بخوانم و وقتی تحصیلم تمام شد بدهکار دولت باشم….. پرویز به اتاق معاون رفت و درد این بچه را گفت فایده ای نداد…. نزد رییس حسابداری رفت، آن هم فایده ای نداد… روز موعود بچه آمد، رنگ پریده، خسته، خشک لب ولی امیدوار….پرویز هر چه کرد بتواند به او جواب منفی بدهد دید نمی تواند… این دو هزار و پانصد توامان را برای ثبت نام ورودی شهریه یکسالۀ دانشگاه بگیر تا بعد!.جوان از جا پرید تا دستش را ببوسد، دستش را عقب زد…….

دو ماه گذشت  و این مطلب را فراموش کرد! نپرسید کیستی؟ آدرست چیست؟ اسمت چیست؟ از اهواز نامه ای رسید با تشکر ولی از بی نوایی گله مند…پرویز فهمید که از او تقاضا دارد! گفت آدرس خودت را بده! اول ماه پانصد تومان فرستاد و این کار را گاه به گاه تکرار می کرد و جوان هم مرتب تشکر می کرد. در اوایل ماه آبان 1354ف شبی ماموران سازمان امنیت به خانه ی پرویز حمله کردند، بچه ها بیدار شدند و هراسیدند، همسایه ها از خواب پریدند… وارد شدند! هر چه از کاغذ و روزنامه بود زیر و رو کردند! پرویز را بردند به زندان چشم بسته در اتاق تاریک کمیته مشترک و هرچه فکر کرد گناه و جرمش چیست. فکرش بجایی نمی رسید! نمی دانست دیگر چه توسئه ای در کار است. پس از چند روز بازپرس از او پرسید» غیر از پولی که برای این دانشجو فرستادی برای چه کسی می فرستی و پول از کجا می آوری؟ راحت شد. فهمید خدمت به یک بچه ی بی بضاعت ایرانی موجب سوء تفاهم شده!

گویا در روز چهارم آبان که باید روز تولد شاه را جشن بگیرند، چند دانشجو در خوزستان از این امر ابا کرده اند و یکی از آنها هم او بوده است! و از قرار معلوم از جیب آن دانشجو حواله تلگرافی بدست آمده که نام وام دهنده و گیرنده در آن قید شده بود. از آنجا که سازمان امنیت خوزستان تلگراف کرده به تهران که ریشه ی خرابکاری و منشاء توزیع پول روسی! پیدا شده است. ما توانستیم قبل از همه جاهای دیگر یک شبکه ی خرابکاری راپیدا کنیم. دستگاه ها به جنبش در آمدند و به مقامات بالا گزارش شد که بله! یکی از اسرار آمیزترین فعالیت های خرابکاری که ریشه اش در وزارت علوم است و در همه دستگاه ها رسوخ یافته کشف شده است! و از قرار معلوم، منابع خارجی نقطه حساس را یافته و همه ماهه برای خرابکاری مبالغ متنابهی بین عوامل خود پخش می نمایند. گویا رییس سازمان امنیت اهواز به سبب این که قبل از ماموران شهربانی و رکن دو ارتش چنین کشفی کرده مورد تقدیر قرار گرفته و بیچاره ماموران شهربانی و رکن دوم ارتش مورد توبیخ و تحقیر واقع شدند. یک بار دیگر ثابت شد وجود سازمان امنیت با آن بودجه و کارمندان رسمی وغیررسمی از نان خوردن برای ملت بهتر است…

حالا برویم ببینیم آن دانشجو در چه حال است. این دانشجوی بینوا که شکمش گرسنه است و مادر و خانواده اش را ادراه می کند و از هر جشن و شادی بدش می آید! حالا باید برود لباس خودش را بپوشد و با دست و پای لاغر ورزش نکرده، تنها در دو سه روز زیر نظر یک افسر مشق، رژه یاد بگیرد؟ بی نوا چه حال و هوایی باید داشته باشد! از خود می پرسد رژه نه به علم می افزاید و نه چندان در سلامتی من مفید است! فایده ای هم برای مادر و خواهر و همشهری من ندارد! پس این چه کار احمقانه ای است؟ و از زیر چشم مسوول دستگاه  در رفته… مسوول گزارش داده به رییس دانشکده که عده ای خرابکار و مخالف دستگاه سلطنت از جمله فلانی، دهن کجی می کنند و تحت تاثیر عوامل خارجی قرار دارند. رییس هم از ترس خود به سازمان اطلاعات تلفن کرده و آنها مامور فرستاده اند. چند تن از ماموران بی اطلاع ، از همه جا رانده، کم سواد، تندخو، خوش رقصی را برای مافوق بهترین راه برای بهبود زندگی  و ترقی وراه نجات یافته، با قیافه های ناشناس آمدند در گوشه و کنار. …  در این میان ضعیف ترین و مفلوک ترین دانشجویان ، از جمله دانشجوی معیل ما را نیز گرفته و برده اند. اول جیب های آنان را خالی کرده اند و حواله بانکی را به امضای این مرد باشرف دیده اند!….

برگرفته بدون مجوز از کتاب «پس از چهل سال» زندگی نامه استاد پرویز شهریاری-تالیف : شادروان ابوالقاسم پورحسینی-نشر مهاجر-1380

Advertisements

1 پاسخ به “امنیت مردم، امنیت حکومت: دو اپیزود از زندگی استاد پرویز شهریاری

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s