لاف: شیوه لاف زدن به سبک آبادانی

(بر گرفته از وبلاگ های مختلف)
شیوه لاف زدن به سبک آبادانی:

۱. شیئی، موجودی یا مکانی به سبک بیست سوالی انتخاب کنید. مثلا خیابان.

۲. یکی‌ از خواص این گزینش را در نظر بگیرید. مثل پهنا.

۳. لاف آبادانی خود را با این جمله آغاز کنید، «در آبادان خیابان‌ها بقدری پهن هستند که…»

۴. مبالغه را اینجا اضافه کنید. مثلا:

«در آبادان خیابان‌ها بقدری پهن هستند که…از اینطرف خیابان به آنطرفش خط اتوبوس دارد.»

نمونه دوم:

گزینش: اتومبیل.

خاصیّت: لوکس بودن.

لاف
آبادانی با آمیختن اتومبیل و لوکس بودن: «در آبادان اتومبیل‌ها بقدری لوکس هستند که…بجای رادیو در آنها صحنه ارکستر کار می‌گذرند.
————————–
نمونه ها:

دیشب یک پشه نیشم زد پا شدم دنبالش کردم…
بلاخره گوشه اتاق گیرش انداختم.اومدم بکشمش یهو گفت:بابا…
راست میگفت من باباش بودم اخه خون من تو رگ هاش بود.
تا صبح تو بغل هم گریه کردیم…
{برگی از رومان یک ابادانی}
—————————–
تو آبادان وقتی هوا تاریک میشه از بلندگوهای مسجد اعلام میکنند: همشهریان محترم هوا تاریک شد. لطفن عینکاتون و بردارید
—————————————–
به آبادانیه میگن چه کارتونی دوست داری. میگه: کارتون خرما
———————-
آرنولد ميره آبادان، همون شب اول آبادانيه تو خيابون بهش گير ميده كه: ولك تورو جون بوات.. تو رو جون ننت، فردا ما رو تو خيابون ديدي بهم سلام كن! خلاصه اونقدر میگه تا آخر آرنولد قبول ميكنه. فرداش آبادانيه داشته با دو سه تا از رفيقاش تو خيابون چرخ ميزده، يهو ارنولد مياد ميگه: سلام عبود! آبادانيه ميگه: اَاه‌ه‌… باز اين سيريش اومد
——————————–
یه آبادانیه و لره میرن شبونه یک دیوار رو خراب کنند آبادانیه میگه: تو چراغ رو بگیر من پتک میزنم آبادانیه یک پتک که میزده یک آجر می افتاده لره میگه: بیا تو چراغ بگیر تا من پتک بزنم آبادانیه میره چراغ بگیره و لره با یک ضربه تمام دیوارو میریزه پایین آبادانیه میگه : ولک حال کردی….اینطوری چراغ میگیرنا
—————————————-
تریلی میزنه به یه گنجشک آبادان گنجشک بیهوش میشه میزارنش تو قفس, وقتی بهوش میاد میگه «ولک چی شده مو تو زندانم , راننده تریلی مرده….؟؟
——————–
روزی عقابی خسته داشت پرواز میکرد که ناگهان گنجشک آبادانی میره طرفش میگه کا وسعت پر و حال میکنی عقابه میگه : برو حوصلت و ندارم گنجشکه بازم پیله میکنه میگه کا وسعت باله رو حال میکنی عقابه بازم میگه بروحوصلت و ندارم وگرنه میام یه کاری میکنم پرات بریزه گنجشکه میگه مردی بیا عقابه میره طرف گنجشکه میزنه پراشو میروزنه گنجشکه در حال افتادان میگه میگه کا هیکل حال میکنی؟؟
————————
سه تا آبادانیه داشتن واسه همدیگه خالی میبستن، اولی میگه: مو مثل حضرت علی هستُم با یه دست میتونُم در خِیبر رو بلند كُنُم! دومی میگه: این كه چیزی نیست كاكا، مو مثل حضرت عباس هستُم با یه شمشیر میزنُم 100 نفر رو میكُشُم! نفر سومشون همین جور ساكت وایستاده بوده، دریا رو نگاه میكرده. بهش میگن: تو چرا هیچی نمیگی؟ میگه: كاكا تا حالا دیدی خدا حرف بزنه؟
————————
بارو تو آبادان داشته با دقت به یه مارمولمکه نگاه میکرده بعد مارمولکه برمیگرده میگه چیه اژدها ندیدی؟
——————————
یه روز مامور سرشماری تو آبادان رفت در یه خونه در زد. یه بچه با یه عینک ریبن به چشمش اومد دم در. یارو گفت من اومدم برای سرشماری. بچه گفت: کا سرشماری چیه. یارو گفت بچه جان برو به بزرگترت بگو بیاد. بچه رفت تو یکی دیگه اومد. اونم نمیدونست رفت یکی دیگه اومد. خلاصه یارو شاکی شد گفت: بابا بگو همه بیان دم در تا کار تموم شه. گفت نمیشه. یارو گفت چرا؟
آبادانیه گفت: کا بجون هیچ راهی نداره. یارو گفت آخه چرا. گفت:‌کا ، متاسفانه ما یه ریبن بیشتر نداریم
———————–
سه تا موش آبادانی داشتن لاف میزدن.اولی میگه من با فنر تله موش پرس سینه میزنم.!! دومی میگه من جای مکمل غذایی بعد از ورزش مرگ موش میخورم. همین موقع موبایل سومی زنگ میزنه،میپرسن :کی بود؟میگه:هیچی! بچه‌ها یه گربه ی خراب سوار کردن،دنبال مکان میگردن
—————————————
یه کوسه یه آبادانی رو می خوره میره پیش باقی کوسه ها می گه مو نهنگم
————————————————————–
یه روز رفیق آبادانیه بهش میگه : جاسم بیا بریم تو رودخانه کارون شنا.جاسم میگه : نه حال نمیده کوسه نداره
———————————-
تابلوهاي بين راهي در 5 كيلومتري شهرها:
قم: لطفا با وضو وارد شويد
قزوين: لطفا با ركوع وارد شويد
رشت: از غيرت خود بكاهيد
آبادان: پاريس 5 كليومتر
—————————-
روباه و زاغ آبادانی زاغکی بر درخت نخل , فلافل می خورد ….. روبهی آمد و گفت : ولک چه بالی , چه دمی , عجب عینک ری بنی …..دمت گرم کا، مشکی رنگ عشقه، یه دهن برامون بخون….. زاغ فلافل را زد زیر بغل گفت : مو خودم کلاس دومم دهن سرویس
—————-
آبادانيه نشسته بوده وسط صحرا، داشته فكر ميكرده. بعد يك مدت يك آبادانيه ديگه مياد، بهش ميگه: ولك برو يكم اونورتر، جا باز شه ماهم بشينم
————–
آبادانیه میره به سربازهای توی جنگ خون اهدا کنه و تو بیمارستان ازش میپرسن چنی سی سی میخواهی خون بدی؟ میگه من سی سی می سی حالیم نیست شیلنگ بزن تا جبهه

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s