ناسزاگویی: جنسی – مادر تو…

ناسزاگویی، دشنام گویی و بعبارت دیگرفحش دادن، بخشی ناگسستنی از هر زبان است. با این همه در تمامی فرهنگ ها تلاش بسیاری در سانسور کردن آن، نفی وجود آن و «نادیده» گرفتن آن می شود. هیچ کس نمی خواهد که فحاش شمرده شود. آدم فحاش همیشه «دیگری ست»، ما نیستیم! دربرخی از دوره های تاریخی آنرا چون نشانی طبقاتی انگاشته اند و در دوره های دیگر سمبل اهتزاز یک فرهنگ. کم و بیش این دراعتقاد عموم جا افتاده ست که فحش دادن با عصبانیت، احساس تحقیر شدن و یا نیاز به تحقیر کردن دیگری رابطه ی مستقیم دارد. ادای این کلمات در بعضی زمان ها و مکان ها اکیدا ممنوع است و تعدی از آن به گونه های مختلف مورد تنبیه و ملامت واقع می گردد همچون فحش دادن در مسجد، مدرسه و یا در حضور آدم های غریبه. اما در برخی اماکن و زمان ها قابل قبول تر است مثلا در درگیری بین دو نفر در خیابان. فحش ها و ناسزاگویی ها می توانند به منظور تحقیر دیگری بکار گرفته شوند چون کسی را»ابله» و غیره خواندن، می توانند جنبه های نژادپرستانه و یا آنکه جنبه های جنسی داشته باشند. این مطلب سعی دارد به تحلیل فحش هایی که به «مادر»ها حواله داده می شوند بپردازد. چه این جملات در خیابان گفته شود و چه در خلوت زمزمه شوند، چه با خشونت بیان شوند و چه با طنز.

سه مرحله رشد روانی جنسی در کودک

حوالی سه یا چهار سالگی کودک با کلماتی که ریشه در درک روانی او از بدنش دارد در ذهن خود بازی می کند. این کلمات علیرغم مخالفت های پدرو مادر بارها و بارها تکرار می شوند تا کم کم جای خود را به کلمات دیگری چون «شماره 1 یا شماره 2، بزرگ یا کوچک» و یا کلمات عرفی دیگر، بدهند. اما ترس کودک که ریشه در»از دست دادن کنترل» روی بدن و محیط اطرافش ست، پایان نمی پذیرد و تنها تغییر شکل می دهد. بیان ناخودآگاه این ترس و وحشت به اشکال مختلف در گفتار او باقی خواهد ماند. بطور مثال چون بیان بی ارزش جلوه دادن دیگری: «هیچ…هم نیست» یا » … خورده اگه بخواد این کارو انجام بده» و » همچین به… خوردن افتاد بود که بیا و ببین» و مثال هایی از این قبیل.
کم کم با رشد کودک و آگاهی او از وجود آلت تناسلی اش، چه پسر و چه دختر، او وارد عرصه ای می شود که با ترس از دست دادن آن (پسر) و یا نابودی درون خود ودر نتیجه مرگ (دختر) دست و پنجه نرم می کند. وحشت پسر بخاطر تصور او برای از دور خارج کردن پدر است و در نتیجه وحشت ازاین که پدراو را به شکل سمبولیک اخته کند. و برای دختر که مادر تمامی درون او را نابود خواهد ساخت تا او هرگز نتواند جای او را بگیرد و بچه ای به دنیا بیاورد. بیان ناخودآگاه ترس و وحشت در این دوره و «باقیمانده های» روانی آنرا در گفتارهایی نظیر تشبیه قیافه ی فردی که از او بدمان می آید و یا کار بد فرم به آلت تناسلی مرد و یا هر چیزی که بی ارزش تلقی شود یا خراب باشد و یااینکه دریده شده باشد به آلت تناسلی زن؛ می توان نسبت داد.

در دوران بلوغ درک نوجوان از تمامی مراحل رشدی خود با سکسوالیته گره می خورد. مرحله های دهانی، مقعدی و تناسلی از نو معانی جدیدی به خود گرفته و شکل روانی نوجوان به گونه ای دیگر رقم می خورد. در این مرحله ست که جمله ی «مادرتو…» یا » …اینم از اون مادر…اش که آرامش رو از ما گرفته» دیگر ترس از دست دادن کنترل روی دفع ادرار یا وحشت از دست دادن آلت تناسلی یا بخش درونی اش نیست، بلکه در این دوره کنترل داشتن، نیاز به دفاع از خود یا تحقیر دیگری، به گونه ای دیگر خودنمایی می کند. لذتی ناخودآگاه خود را در پس این فحش ها مخفی می کند. از این طریق هم این آرزوی نهفته که با مادر یکی شود یا از سر راه برداشتن او بعنوان موجودی «بی ارزش» را برآورده کند وهم به طرزی از مرز سانسور «فرا من» عبور کند. مثل خوابها، لغزش های کلامی ، تیک و ….

کلمه ای بجای کلمه ی دیگر
تصور کنید که مدتها؛ شاید ماه ها، فردی شما را در یک اداره ی دولتی از اتاقی به اتاق دیگر دوانده و دست آخر به ناگاه توی راهرو می شنوید که ایشان با افتخار برای همکارشان تعریف می کنند که چگونه شما را طی ما ه های گذشته سردوانده است! و از آنجا که شما کارتان هنوز پیش ایشان گیر ست، یا به دلایل دیگر؛ نمی توانید این مساله رابا ایشان روبرو کنید. در دلتان به ایشان چه می گویید؟ مسلما نمی گویید که امیدوارید مادر ایشان به سفر حج مشرف شوند. البته همه هم آرزوی اینکه کامیونی از محله ی ایشان عبور نموده و مادر ایشان در زیر کامیون جلوس نمایند را هم نخواهید کرد. اما هستند کسانی که اگر هم ادا نکنند در دل می گویند: » مادرتو… » یا «مادر…» (بدین معنا که مادر ایشان با مردهای غریبه مشغول شادمانی هستند) و فحش هایی از این قبیل. سوالی که در اینجا پیش می آید اینست که چرا سکس ( یا تجاوز جنسی)؟ و چرا به مادر (خواهروعمه) اما نه به دایی و عمو؟ از آنجایی که مردها بیشتر از اینگونه جملات بکار می برند تا زن ها، سعی می کنم که در ادامه به فحش های مردها بپردازم. اگرچه زن ها هم اینگونه فحش میدهند البته همانطور که در بالا حدس زدید از افعال دیگری و به شکل منفعل تر آن استفاده می کنند.
وقتی مردی توی خیابان مرد دیگری را تهدید می کند که «من مادرتو…» می گوییم که دارد به این طریق عصبانیت خود را تخلیه می کند. و این بار فرهنگی و طبقاتی دارد. دارد ضعف خود را از طریق تحقیر دیگری جبران می کند و یا می خواهد دیگری را از کوره بدر ببرد. اما آیا می توان زمینه های نا خود آگاهی را هم در این درگیری های لفظی پیدا کرد؟ این ه بگوییم ایشان این گونه فحش می دهند، همانطورکه در بالا به آن اشاره شد، ایشان درگیر «باقیمانده های» رشد زبانی ـ روانی خود هستند مسئله را برای ما روشن تر نمی سازد. ما می دانیم که کلماتی که در طول تاریخ اثر خود را از دست می دهند به مرور به فراموشی سپرده می شوند. اما این فحش های جنسی (که البته سعی می شود «ناموسی» خوانده شوند!) در دوره های گوناگون ، بخصوص دوران مدرنیته و بعد از آن، چه در فرهنگ های کوچه و بازار و چه در ادبیات نوین به حیات خود ادامه داده اند. چرا چنین است؟

جامعه پدر سالار
در جامعه پدرسالار زن بعنوان «کالایی» برای تعویض بکار برده می شود. در این جوامع کار زن حفظ بنیاد و ثبات خانواده ست. هر گونه تزلزلی در این روند بازتولیدی باعث ترس و وحشت آن جامعه خواهد شد. در دوران قدیم نابودی یک قبیله بدست قبیله دیگر حمله به آن و تصرف زنان آنها بوده است. این شیوه ی تحقیر خشونت آمیز در جنگهای معاصربه شکل تجاوز و … نیز دیده می شوند. از این زاویه می توان ستیز دو مرد در خیابان را بعد از تصادف ماشین ها شان بطور مثال، با فحش هایی که به مادر (یا خواهر) یکدیگر حواله می شود را شکلی از ایجاد ترس و وحشت در دل دیگری با استناد به واقعیت های تاریخی قلمداد کرد. اگر نگاهی دقیق تر به این موضوع بی افکنیم متوجه می شویم که هیچ کدام از آنها نمی گویند که «من مادرتو به بردگی خواهم برد و مثلا در بازار سیداسماعیل خواهم فروختش»! نه! به تصور من چیزی نهانی تر در اینگونه فحش ها وجود دارد. بعبارت دیگر فراتر از جایگزینی کلمات «مادرتو…» بجای «من تو را خوار ذلیل خواهم کرد». آنچه که به تصور من در این پروسه به گونه ای ناآگاه فعال ست لذت ناخودآگاهی ست که گوینده از بیان آن می برد. لذتی که او از آن بی خبر است واگر او را با این واقعیت روبرو کنیم او چنین احساسی را انکار خواهد کرد. اما قبل از توضیح آن بهتر ست که نگاهی به شکل مدرن «عقده ی ادیپ» ، نه اسطوره «ایدپوس» بلکه، درگیری ها و سرانجام «هملت» بیاندازیم.

لذت و ترس ناخودآگاه از رابطه ی جنسی با زنان

هملت شاهزاده دانمارک در پی انتقام مرگ پدرش است. اما پدرش را عمویش «کلادیوس» کشته ا ست و نه تنها او با این کار تخت پادشاهی را نصیب خود کرده بلکه مادرهملت را هم به همسری برگزیده است. تراژدی اصلی هملت اینجاست که او باید به خون خواهی کسی برخیزد (پدرش) که خود او در وهله ی اول آرزوی مرگش را داشته است (وحشت از اخته شدن). از طرف دیگر او جایگاه خود را نیز در نزد مادرش، گترود، از دست داده ا ست. هملت در کشمکش درونی خود که نتوانسته است آزادی خود را در یک ستیز رو در رو از پدرش بگیرد [ که مثلا من از پدرم قوی ترم، باهوش ترم و..] چرا که او قبل از اینکه چنین واقعه ای اتفاق بیافتد بدست دیگری کشته شده است. از طرف دیگراو هنوز نتوانسته ست دامن مادرش را رها کرده و به عنوان جوانی مستقل به زن دیگری رو آورد. و قبول کند که نگاه و آرزومندی مادرش بسمت پدراست. بهمین دلیل هملت قادر به عشق ورزی با «افیلیا» ، زنی که او را بسیار دوست دارد، نیست. هملت قادر به حل این مشکل نیست وبالاخره دچار روان پریشی می شود. تراژدی هملت شکسپیر با مرگ تمامی آنان پایان می پذیرد.
اگر بازگردیم به دعوا و فحش وفحش کاری آن دو فرد در خیابان شاید بتوانیم از دیدگاهی دیگر فحش هایشان را به مادر یکدیگر متوجه شویم:
مردانی که هنوزدر دوران نوجوانی بسر می برند قادر به عشق ورزی با زنان نیستند و در جنگ و ستیزی بی حاصل وارد می شوند که به روان پریشی منتهی خواهد شد. از طرف دیگر برای آنها هر درگیری با دیگری، با مردی در خیابان، با رئیس خود و … یادآور پدری ست که تحمل او را نداشته، ستیزه جو و خشن بوده است واین تعارض او را بیاد ترس اولیه اش از اخته شدن می اندازد.
این وقایع یادآور مادری هم هست که او را درسیطره خود نگه داشته و به عناوین مختلف مثلا عذاب وجدان، او را به «شاهزاده» محبوب خود تبدیل کرده است. او هنوز در زیر چادر مادرش احساس امنیت می کند و در تصورات خود ، با اینگونه فحش ها می تواند «صاحب» مادر دشمنش بشود. چرا که دشمن هم در چنگال مادر اسیرا ست. اینگونه پرخاشجویی ها در برخی از سربازان که در طول جنگ به زنان دشمنان خود تجاوز می کنند نیز دیده می شود. در ذهنیت آنها هر رابطه ی نزدیک با زنی تصورات زنا با مادرشان را تداعی می کند و این به خشونتی ابدی تبدیل می شود که تنها با به زیر سیطره بردن زنان «مادرگون» و ضربه زدن به آنها، بشکلی «آرامش» می یابد. و مسلم اینکه تا این افراد شناختی از مشکلات روانی خود پیدا نکنند این پرخاشگری ها همواره ادامه خواهند داشت.
ایرج نیک بان
برگه » فلسفه ـ ادبیات ـ روانکاوی» فیسبوک

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s