اسطوره های آفرینش مردم افریقا (2)

http://www.gateway-africa.com/stories
LaDuke_MarketDayDreams
اسطوره آفرینش اکوی(Ekoi)
در ابتدا دو ایزد ، اوباسی اوسا(Obassi Osaw)و اوباسی نسی(Obassi Nsi) بودند. این دو ایزد همه چیز را با هم آفریدند. سپس اوباسی اوسا تصمیم گرفت که در آسمان زندگی کند و اوباسی نسی تصمیم گرفت روی زمین زندگی کند.
ایزد در آسمان نور و رطوبت می دهد ولی خشکسالی و توفان را نیز می آورد. ایزد زمین، غذا می دهد و وقتی مردم می میرند آنها را به ایزد در آسمان باز می گرداند. در روزگاران قدیم، یک روز اوباسی اوسا یک مرد و یک زن را ساخت و آنها را روی زمین قرار داد آنها هیچ نمی دانستند بنابراین اوباسی نسی به آنها کشاورزی و شکار آموخت تا غذا بدست آورند.
{اکوی یک قبیله در جنوب شرق نیجریه و شرق کامرون است}

اسطوره افرینش اتیوپیایی
واک(Wak) خدای آفریننده بود که در ابرها زندگی می کرد. او گنبد آسمان را در فاصله با زمین نگاه می داشت و آن را با ستارگان می پوشانید. او نیکوکار بود و مجازات نمی کرد.
هنگامی که زمین مسطح بود واک از مرد خواست که تابوت خود را بسازد و مرد نیز چنین کرد، واک او را در تابوت حبس کرد و با فشار، زیر زمین جای داد. برای هفت سال او بارانی از آتش به زمین فرستاد و کوهستان ها را شکل داد. سپس واک تابوت را از زیر زمین بیرون آورد و مرد، از درون آن بیرون جهید، زنده.
مرد از زندگی در تنهایی خسته بود بنابراین واک مقداری از خون او را گرفت و بعد از چهار روز، این خون به زنی تبدیل شد که مرد با او ازدواج کرد. آنها سی فرزند داشتند اما مرد از داشتن این همه فرزند شرمسار بود به همین دلیل پانزده تا از فرزتداش را مخفی کرد.
واک این فرزندان پنهان شده را به جانوران و دیوها (demons) تبدیل کرد.

اسطوره آفرینش فون(Fon)
در ابتدا هیچ چیز بجز نزیم (Nzame) نبود. این ایزد در واقع سه گانه بود نزیم، مبره (Mebre)و نکوا(Nkwa).
این بخش نزیم ایزد بود که جهان و زمین را آفرید و زندگی را به آن آورد. در حالی که هر سه بخش نزیم این آفرینش را تحسین می کردند، تصمیم گرفته شد که برای زمین یک فرمانروا آفریده شود.
بنابراین فیل، پلنگ و میمون آفریده شدند ولی تصمیم گرفته شد چیزی بهتر باید آفریده شود.
بین این سه، آنها موجودی به شکل خود آفریدند و او را فم(Fam)(قدرت) نامیدند، و به او گفتند که بر زمین فرمانروایی کند.
بزودی فم متکبر شد، او با جانوران بدرفتاری می کرد و از پرستش نزیم دست کشید.
نزیم خشمناک شد، تندر و آذرخش را فرستاد و همه چیز را نابود کرد بجز فم که به او وعده جاودانگی داده شده بود.
نزیم، در هر سه منظرش تصمیم گرفت تا زمین را بازسازی، و دوباره کوشش کند. او لایه جدیدی روی زمین کشید و درختی روی آن رویید.
درخت هسته های به زمین انداخت که درختان بیشتری از آنها روییدند. برگ هایی که از این درختان در آب می افتادند به ماهیان تبدیل شدند، برگ هایی که روی زمین می ریخت به جانوران.
زمین قدیمی خشک شده هنوز زیر این لایه جدید قرار داشت و اگر کسی زمین را به عمق کافی حفر می کرد آن را به شکل زغال سنگ می یافت.
نزیم انسان جدیدی ساخت، انسانی که مرگ را می شناخت و آن را سکومه(Sekume) می نامید. سکومه زنی، مبون گوه (Mnongwe)را از درختی ساخت.
هر دوی این آدم ها از گنول(Gnoul) (بدن) و نیسیم (Nissim)(روح) ساخته شدند.
نیسیم به گنول زندگی داد. وقتی گنول می میرد نیسیم به زندگی ادامه می دهد. آنها فرزندان زیادی آوردند و پیشرفت کردند.
{ قبیله فون در بنین و در جنوب غربی نیجریه زندگی می کنند}

باورهای هاتن تات درباره آب (Hottentot)
نظیر بوشمن های افریقا، هاتن تات ها ایمان زیادی به نیروهای حفاظتی و درمانی آب دارند. چیزها یا کسانی با استعداد آسیب رسانی به اعضای جامعه شان را، پس از فروبری در آب سرد، یا ریختن آب روی آنها، بی زیان می دانند(اگر بیمار تب دار باشد، این کار می تواند مفید باشد).
بعد از بازدید از سکونتگاه پیشین (که معمولا» ارواح یا افراد در گذشته در آن زیاد رفت و آمد دارند) یا بازگشت از یک محل دفن، سرد یک رسم معمول آغشتن خود به گل رس خیس یا آب است. تصور می کنند که با فروبردن جادوگران مظنون یا نگ لوپرها(nag-loper) در آب برکه، آنها قدرت خود را از دست می دهند.
گرچه این کار با زیر آب بردن ساحره ها در جوامع اروپایی قرون وسطی قابل مقایسه است اما آن موجودات بدبخت معمولا» در این شکنجه از پای در می آمدند در حالی که ساحره هاتن تات به محض اینکه زیر آب فرو برود آزاد می شود و بندرت متحمل رنج یا عذاب دیگری می شود.
هاتن تات ها عقیده دارند که گل هایی که در آب می رویند درواقع دخترانی هستند که باران را خشمگین کرده اند. بنابراین، دختران باید به آرامی و مودبانه درباره باران سخن بگویند، تا باران با گسیل رعد و برق آنها را نکشد. اگر چنین چیزی روی دهد، انها به همان زیبایی گل های سفیدی که در اب می رویند دوباره ظاهر می شوند. هاتن تات ها این گل ها را نمی چینند زیرا آنها را مومیایی های دختران درگذشته خود می دانند که باران برای همیشه آنها را دزدیده است(اعتقادی که از بوشمن ها گرفته اند).
{هاتن تات ها ابتدا در بوتسوانا زندگی می کردند که بتدریج به بخش میانی افریقای جنوبی مهاجرت می کنند.}

خرافه های هاتن تات
جیرجیرکردن پیوسته ملخ(Locust) بر روی سقف یک کلبه یعنی یک خویشاوند مرده است و تلاش می شو که حشره کشته شود.
بدبختی همراه با پرواز یک پرنده به داخل کلبه وارد می شود مگر آنکه این پرنده به سرعت کشته شود.
مردی که روی یک گور قدم برداشته، یا از کنار گوری بدون توجه رد شده، یا با انگشتش به گوری اشاره کرده باشد، آرامش مردگان را برهم زده است و باید مجازات شود.
جیغ یک جغد در شب، نشانه مرگ است(این با اعتقاد بانتو متفاوت اس که مدعی است جیغ جغد نشان از بدسگالی جغد در همراهی با یک ساحره یا یک جادوگر است).
وقتی گله سرگردان می شود، هاتن تات پوستین بی آستین(Kaross) یا پتوی خود را به درگاه آویزان می کند. هنگامی که این پوستین شروع به چرخیدن به عقب و جلو می کند یعنی که گله در راه بازگشت هستند. مرغی که بانگ می زند باید فورا» کشته شود، زیرا گفته می شود که مرغ دارد خانواده را نفرین می کند، وسبب می شود عضوی از خانواده بمیرد. سگی که از سقف کلبه بالارود و سگی که گوشه های کلبه را بخراشد نیز باید به همین دلیل کشته شوند. یک گاو نر یا ماده که به شیوه عجیبی دمشان را تغییر جهت دهند یا در حالی که روی زمین لمیده اند زبان بیرون آمده خود را از سویی به سوی دیگر بگردانند نیز نشانه بدشگونی هستند. در این مورد، برخی اوقات جانور کشته نمی شود ولی بطور یقین خیلی زود به کسی دیگر داده می شود.
مرغ ماهیخوار افریقایی (Hammerkop)که در آب راه می رود (بومی جنوب غرب افریقا)به عنوان حامل خبر مرگ، احترام زیادی دارد. در واقع، تقریبا» هر کس این پرنده عحیب را در هوای تایک و روشن دم غروب بیند که با رفتاری عجیب در لبه مردابی یا برکه ای تند تند از این سو به آن سو می رود و آوازی غریب سر می دهد مو به تنش راست می شود! هنگامی که دو یا سه از آنها در برکه کوچکی تغذیه می کنند برخی اوقات رقص شگفت آوری اجرا می کنند، دور و بر یکدیگر جست و خیز می کنند، بال هایشان را باز و بسته کرده و حرکات بسیار عجیب و غریبی انجام می دهند که یادآور سه خواهر ساحره عجیب و غریب مکبث است.
هاتن تات ها اعتقاد دارند که همانطور که آنها می توانند بازتابی از خود را در آیینه آب ساکن ببینند، یک مرغ ماهیخوار می تواند بازتاب هایی از آینده را ببیند و می داند چه کسی بزودی خواهد مرد.هنگامی که پرنده تصویر فردی را می بیند که مرگ بر آو سایه انداخته، به سوی خانه او پرواز می کند و سه بار آوازی هشداردهنده سر می دهد.این پرنده سقوط شهاب هایی را نظاره می کند که مرگ را پیش گویی می کنند، در حالی که شهاب بالای منطقه سکونت فردی که قرار است بمیرد فرود می آیند. هنگامی که پرنده این شهاب را می بیند، به بالای هواکش خانه آن فرد رفته آوای سوگواری سر می دهد.
هنگامی که هاتن تات ها ماهیخوار افریقایی را ایستاده در آب یم بینند که با پاهایش گل ها را تکان می دهد و به گردش اب برای یافتن ماهی به دقت چشم دوخت می گویند: نگاه کن پرنده ماهیخوار به بازتاب ما در آب نگاه می کند تا ببیند چه کسی، نفر بعدی است که می میرد! مطمئن باش آنها برای دانستن این موضوع زیاد معطل نمی شوند!
برای دور کردن دشمن، هم واقعی و هم خیالی، رییس خانه یک ریشه معین راجستجو می کند، در انتهای آن مقدرای چربی می مالد و سپس این ریشه را در آتش حرارت می دهد. به محض آنکه شعله ای به پا شود و شرری پرانده شود، او بسوی در رفته ریشه مشتعل را از سمت چپ به راست آن حرکت می دهد، و یک ورد جادویی را می خواند. این ورد سبب خواب آلودگی دشمن یم شود و او به خواب رفته وقتی بیدار می شود راهش را گم می کند؛ حتی اگر او به مقصدش برسد، دیگر بی ضرر خواهد بود. وقتی شعله خاموش شود. رییس خانه ریشه را به جای پیشین خود در کلبه بازمی گرداند. اگر یکی از گله یا ماکیان خانه هم در شب گم شود و شغال یا جانوران وحشی دیگر رد اطراف باشند همین کار انجام می شود. اگر زنان به سفری بروند که در حین آن باید در علفزارها (ی افریقای جنوبی) منزل کنند، آنان این ریشه را با خود به عنوان دفاعی در برابر جانوران وحشی می برند.

اسطوره زایش قبیله لوییا (Luyia)
نخستین مرد و زن برای مدت زیادی فرزندی نداشتند. آنها راز باروری و زایش را نمی دانستند و روش های گوناگون وصلت را بدون هیچ موفقیتی آزمودند.
روزی مرد، زن را در حال بالارفتن از درخت دید و متوجه بخش های پوشیده بدن او شدو به این ترتیب همان شب بار دیگر با او وصلت کرد. زن ابتدا با گفتن اینکه مرد فقط زخمی را دیده است امتناع می کرد اما بعد تسلیم شد.
او در این وصلت ، عذاب بزرگی را تحمل کرد، اما در پایان دوره مقرر پسری به دنیا آورد که سبب شگفتی هر دوی آنها شد.
این شروعی برای خانواده آنها بود زیرا دیگر راز فرزند داشتن را یافته بودند.

اسطوره آفرینش واهونگ وی(Wahungwe)

مائوری(Maori) نخستین مرد را آفرید، موئتسی که تبدیل به ماه شد. مائوری به او یک شیپور نگونا(ngona) داد که از روغن نگونا پر شده و به او گفت در اعماق آب ها زندگی کند.
موئتسی(Mwuetsi)اعتراض کرد و گفت مایل است بر روی زمین زندگی کند. مائوری با بی میلی پذیرفت، اما گفت اگرموئتسی چنین کند جاودانگی خود را از دست می دهد.
بعد از مدتی موئتسی از تنهایی شکایت کرد، بنابراین مائوری برای او زنی فرستاد، ماساسی(Massassi) (ستاره صبح)، تا برای دو سال همدم او باشد. هر شب آنها در دو سوی آتش می خوابیدند؛ تا اینکه شبی موئتسی از روی شعله ها پرید و ماساسی را با انگشتی لمس کرد که از پیش به روغن نگونا آغشته بود. صبح ماساسی بسیار بزرگ شده بود و خیلی زود گیاهان و درختان را به دنیا آورد به گونه ای که کل زمین از آنها پوشیده شد.
در پایان دو سال مائوری، ماساسی را بازگرفت. موئتسی برای هشت سال گریه کرد که در پایان آن مائوری زن دیگری برای او فرستاد.
مورونگو(Morongo)(ستاره غروب) و گفت که او برای دو سال می ماند.
در اولین شب موئتسی او را با انگشت آغشته به روغن لمس کرد، اما او گفت که با ماساسی فرق دارد و اینکه آنها باید روغن را به پایین تنه خود بمالند و با هم آمیزش کنند.
آنها همان شب و شب های بعد از آن چنین کردند.
هر روز صبح مورونگو جانورانی از مخلوقات را به دنیا می آورد. سپس پسران و دخترانی از نوع انسان به دنیا آورد که در همان غروب تولدشان به رشد کامل رسیدند.
مائوری ناخشنودی خود را با توفان مهیبی ابراز کرد و به موئتسی گفت که او با همه این زاد و ولدها، مرگ خود را تسریع کرده است.
مورونگو، زن همیشه اغواگر، به موئتسی آموخت تا دری برای اقامتگاه خود بسازد تا مائوری نتواند ببیند آنها چه می کنند.
او چنین کرد و بار دیگر آنها با یکدیگر خفتند.
صبح بعد مورونگو جانوران وحشی مهیبی نظیر مارها، عقرب ها ، شیرها ، و … را به دنیا آورد.
یک شب مورونگو به موئتسی گفت تا با دختران خود بیامیزدکه او نیز چنین کرد و به این ترتیب پدر نژاد بشر شد.

اسطوره آفرینش یوروبا(Yoruba)
در ابتدا آسمان در بالا، آب و زمین های باتلاقی در پایین بودند.
ایزد ایزدان، اولورون(Olorun) بر اسمان فرمان می راند و ایزدبانو اولوکون(Olokun) بر آنچه که زیر آسمان بود.
اوباتالا(Obatala)، ایزد دیگر بر این وضعیت اندیشید سپس نزد اولورون رفت تا برای آفرینش زمین خشک برای سکونت همه انواع موجودات زنده اجازه بگیرد. به او اجازه داده شد بنابراین او با اورون میلا(Orounmila)، بزرگ ترین پسر اولورون و ایزد پیش گویی رایزنی کرد.
به او گفته شد که به زنجیر طلایی نیاز دارد که به اندازه کافی دراز باشد تا به پایین برسد، یک پوسته حلزون که با شن پر شده باشد، یک مرغ سفید، یک گربه سیاه و یک هسته خرما، که همه آنها را در کیسه ای حمل کند. همه ایزدان همکای کردند و هر چه طلا داشتند دادند و اورون میلا، سایر موارد آن کیسه را فراهم کرد. وقتی همه چیز آماده شد، اوباتالا زنجیر را از گوشه ای از آسمان آویزان کرد و کیسه را روی شانه اش گذاشت و شروع به پایین رفتن کرد. وقتی به انتهای زنجیر رسید، دید که هنوز باید مسافتی دیگر را پایین برود.
از بالا شنید که اورون میلا د به او یاد می دهد که شن ها را از پوسته حلزون بیرون بریزد و فورا» مرغ سفید را رها سازد.
او مطابق آنچه گفته شده بود عمل کرد، در نتیجه مرغ که روی شن ها فرود آمد شروع به خراشیدن زمین و پخش کردن آنها به اطراف کرد.
هر جایی که شن ها می ریختند زمین خشکی شکل می گرفت، بزرگ ترین توده ها به تپه ها و کوچکترین توده ها به دره ها تبدیل شدند. اوباتالا روی تپه ای پرید و آن جا را ایفه(Ife) نامید. زمین خشک حالا تا آنجا که می توانست ببیند گسترش یافته بود.
او گودالی حفر کرد، هسته خرما را رد آن کاشت و دید که در یک لحظه تا حد بوغ رشد کرد. درخت نخل بالغ هسته های خرمای بیشتری روی زمین انداخت، که هر کدام بلافاصله رشد کرد و به بلوغ رسید و همین فرایند را تکرار کرد. اوباتالا با گربه ای برای همدمی در همانجا اقامت کرد.
ماه های زیادی گذشت و او ای زندگی یکنواخت خود خسته شد.
تصمیم گرفت کسی مانند خودش را برای همراهی بیافریند. او در شن ها سوراخی حفر کرد و گلی یافت که با آن قالب پیکره هایی مانند خودش را ساخت و کار را شروع کرد ولی به زودی خسته شد و تصمیم گرفت استراحت کند.
او از درخت نخل نزدیک خود شرابی تهیه کرد و جامی بعد از جامی دیگر، از آن نوشید. بدون توجه به مستی خود، اوباتالا به کار خود برای پرداخت موجود جدید بازگشت؛ بدلیل شرایط خود، بسیاری از پیکره ها را ناتمام یا معیوب ساخت.
بدون توجه به این امر، او اولورون را صدا زد تا در این پیکره ها زندگی بدمد.
روز بعد او متوجه شد چه کرده است و سوگند خورد که دیگر ننوشد و از آنها که بدریخت و معلول بودند مراقبت کرد بدین ترتیب حامی انسان های ناقص و بدریخت شد.
مردم جدید کلبه هایی نظیر کلبه اوباتالا ساختند و بزودی زندگی رونق یافت و یک شهر ساخته شد.
تمامی ایزدان دیگر از آنچه اوباتالا انجام داده بود خرسند بودند و اغلب از زمین بازدید می کردند به جز اولوکون، فرمانروای هر آنچه که زیر آسمان بود.
اوباتالا با او مشورت نکرده بود و از اینکه این همه از قلمرو فرمانروایی او را غصب کرده بود خشمناک بود.
زمانی که اوباتالا برای بازدیدی به خانه اش در آسمان بازگشت، اولوکون امواج بزرگ در پهنه اقیانوس هایش را احضار کرد و آنها را برای درنوردیدن در طول زمین فرستاد. او موج بعد از موج گسیل می کرد تا بیشتر زمین به زیر آب رفت و بسیاری از مردم غرق شدند. آنها که به سوی بلند ترین زمین ها فرار کرده بودند به ایزد اشو(Eshu)که در حال بازدید از آنها بود التماس کردند به آسمان بازگردد و آنچه که روی داده بود را به ایزدان گزارش کند. اشو پیش از اینکه این پیام را برساند خواستار قربانی برای اوباتالا شد.
مردم تعدادی بز را قربانی کردند و اشو به اسمان بازگشت. زمانی که اورون میلا اخبار را شنید او از زنجیر طلایی تا زمین پایین رفت و با طلسم های بسیاری سبب شد تا سیلاب ها عقب نشینند و زمین خشک دوباره ظاهر شود. به این ترتیب سیل بزرگ پایان یافت.
{قبیله واهونگ وی در شرق زمیباوه زندگی می کنند.}

اسطوره افرینش زیمباوهZimnanwean)
مودیمو(Modimo) آفریدگار بود. او چیزهای خوب را پخش کرد، در شرق ظاهر شد و به عنصر آب تعلق داشت.
در همان زمان او یک نابود کننده هم بود، یک مخلوق ترسناک که مسوول خشکسالی، توفان تگرگ، گردباد و زمین لرزه بود.
هنگامی که این چیزها روی می داد، او در غرب ظاهر می شد و بخشی از عنصر آتش بود.
مودیمو همچنین آسمان، نور، زمین و ریشه بود. او یکتا و منحصر بفرد بود.
او پیشینیانی نداشت، گذشته یا اینده ای نداشت. او کل آفرینش را گسترش داد.
نام او ممنوع (تابو) بود و فق می توانست بر زبان روحانیان و پیش بینی کنندگان جاری شود.

اسطوره افرینش زولو(Zulu)
کهن ترین فرد به نام اون کولونکولو(Unkulunkulu) آفریدگار زولو بود. او از میان نی آمد(اوثلانگا(Uthlanga)، یعنی منشاء) و از میان آنها مردم و گله ها را بارور شد.
او هر چیزی را که هست آفرید؛ کوهستان ها، جویبارها، مارها و غیره.
او به زولو آموخت چگونه شکار کند، چگونه آتش روشن کند و چگونه برای غذا بکارد.
او نخستین انسان در نظر گرفته میشود و در میان هر چیزی هست که آفریده است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s