سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در خوزستان _ تابستان ۶٧

منبع: http://www.iranglobal.info/node/22274
منیژه برادران

بخش یک – زندان یونسکو دزفول و آن تابستان سیاه! – گزارش غلامرضا بقائی

پیشگفتار اگر چه سراسر تاریخ معاصر میهنمان روایت سرکوب و به بند کشاندن مخالفان و دگراندیشان سیاسی است ولی دو رخداد خونین و فراموش ناشدنی با هدف نسل کشی سیاسی و تثبیت نظام حکومتی بارزترین و بیرحمانه ترین آنهاست. رخداد نخست هجوم همه جانبه ارتش شاهنشاهی است به آذربایجان در سال ۱۳۲۵ خورشیدی که به روایت تاریخ نویسان درباری قصد آن بود که غائله یا فتنه فرقه دمکرات آذربایجان را خاموش کنند ولی به اعتقاد تاریخ پژوهان پس از سفر نخست وزیر وقت آقای احمد قوام به مسکو و وعده رندانه بر سر نفت شمال به آقای ژوزف استالین و سکوت با حساب و کتاب همسایه شمالی، ژنرال های ارتش شاهنشاهی در یورشی وحشیانه هزاران شهروند بی دفاع و غیر نظامی آذربایجان را از دم تیغ گذراندند. بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که انگیزه این سرکوب دولتی چیزی نبود جز تثبیت نظام حکومتی و تداوم استبداد.

دومین سرکوب دولتی و فاجعه بار در ایران معاصر بعد از اعدام های وسیع و روزانه سال های نخستین دهه شصت خورشیدی، کشتار عمومی زندانیان سیاسی در تابستان و پائیز سال ۱۳۶۷ و بنا به حکم صریح آیت الله خمینی است (پیوست شماره ۱) هر چند این زندانیان بر پایه احکام صادره از سوی خود دادگاه های انقلاب اسلامی صاحب محکومیت زندان بودند و حتی دوره محکومیت بسیاری از آنان به سر آمده بود! هدف نوشتار حاضر بررسی این فاجعه ملی در زندان های سراسر کشور و به طور خاص بازگوئی چگونگی این جنایت در یکی از مخوف ترین زندان های جمهوری اسلامی یعنی زندان یونسکو در دزفول است چرا که به دلیل تمرکز تا کنونی سازمان های ملی و جهانی مدافع حقوق بشر پیرامون زندان های شناخته شده ای همچون اوین، گوهردشت، توحید، عادل آباد، وکیل آباد و ….. در تهران و دیگر شهرهای بزرگ ایران چند و چون جنایتی که در آن تابستان سیاه در یونسکو رخ داد کمتر به گوش جهانیان و یا شاید برخی مردم کشورمان رسیده است!

چرا دست به کشتار زندانیان سیاسی زدند؟

در ماه های پایانی سال ۱۳۶۶ مجموعه بحران های سیاسی و اقتصادی، نزاع های فزاینده جناح های حکومتی و خاصه بحران جنگ بی حاصل ایران و عراق، جمهوری اسلامی را در شرایط بسیار دشواری قرار داده بود. از یک سو فشارهای جهانی برای خاتمه بخشیدن به جنگ حلقوم دولتمردان اسلامی را می فشرد از سوی دیگر نارضایتی های گسترده اما پنهان اجتماعی در اشکال گونه گون سر بر آورده، از خیل بسیجیان یک بار مصرف و گوشت دم توپ خبری در میدان های جنگ نبود. از یک طرف نزاع های درونی جناح های حکومتی ابعاد آشکار و چشمگیری یافته بود از طرف دیگر تنور جنگ به تعبیر خمینی هیچ گرمی و بازاری نداشت! نیز رشته حمله های زنجیره ای و جنون آسائی همچون کربلا و مجنون و ….. نه فقط هیچ حاصل نظامی یا دستاورد سیاسی نداشت که قتل عام هزاران سرباز ایرانی در جنوب و غرب کشورمان نخستین هشدارهای جدی به جنگ طلبان رژیم اسلامی بود برای قبول شرم آور پایان جنگ که جدی گرفته می شد. همچنین شرایط بین المللی خاصه موضع گیری دولت های غربی که خواستار خاتمه جنگ بدون هیچ برنده و بازنده مشخصی بودند عرصه تصمیم گیری سیاسی بر حاکمان دینی را بیشتر تنگ می کرد!

بدین ترتیب سال ۱۳۶۶ خورشیدی در حالی به پایان می رسد که حاصل جلسات پنهانی و محرمانه در جماران یک نتیجه گیری واحد ناگزیر را پیش روی کارگزاران اسلامی می گذارد: پایان جنگ و پذیرش قطعنامه صلح سازمان ملل! ولی انجام این کار به زعم کار به دستان جمهوری اسلامی بدون تدارک قبلی میسر نیست. از جمله مهمترین نگرانی های جدی حاکمان اسلامی به ویژه مسئولان امنیتی چگونگی مقابله آنهاست با واکنش عمومی جامعه نسبت به سرنوشت خفت بار جنگ! زیرا در طول هشت سال جنگ در تبلیغات رسمی و همه جانبه خود هزاران بار از: جنگ حق علیه باطل، از: راه قدس از کربلا می گذرد، از: جنگ، جنگ تا رفع فتنه در عالم و این که: صلح با صدام معنی ندارد، گفته اند. بنابر این طبیعی می نمود که با اعلام خاتمه جنگ نخستین گروه های احتمالی معترض به حکومت خانواده های قربانیان جنگ باشند. نیز در تمام آن سال ها هر اعتراض ابتدائی و هر نارضایتی به وضعیت سرسام آور اقتصادی و معیشتی به بهانه جنگ سرکوب شده بود! پس باز طبیعی بنظر می رسید که پایان جنگ یعنی پایان بهانه جوئی ها و دروغ پردازی های رژیم در این عرصه ها !

با چنین چشم اندازی از فوران اعتراض ها و نارضایتی های سیاسی و اجتماعی در جامعه هیأت حاکمه جمهوری اسلامی به جای پوزش خواهی ملی و قبول مسئولیت سنگین آن شکست و اعتراف به سیاست های نابخردانه خویش در تداوم آن جنگ ویرانگر جستجوی ترفندهای تازه برای استمرار فضای اختناق و استبداد را در دستور فوری و عاجل کار خویش می بیند که نخستین آنها زهر چشم گرفتن از معترضان و سنگین تر کردن فضای وحشت است به گونه ای که سایرین حساب کار خود را بکنند! در این میان آسان ترین و در عین حال اثر گذارترین راه، قصابی کردن اسیران زندانی یا به تعبیر کارگزاران امنیتی پاک کردن صورت مسأله زندانیان سیاسی در ایران است (۱) زیرا با انجام این جنایت، سرکردگان رژیم اسلامی می پنداشتند که از یک سو از یک نیروی بالقوه مخالف و معترض موجود خلاصی پیدا می کنند از سوی دیگر با کشتار فجیع آنان از انفجارهای عظیم اجتماعی پس از پایان جنگ جلو می گیرند یا دست کم آنها را به تعویق می اندازند!

از آغاز سال ۱۳۶۷ تدارک ضد انسانی قتل عام زندانیان سیاسی با تصمیم گیری های پنهانی از سوی عالی ترین مقام های وقت رژیم اسلامی و به دستور شخص ایة الله خمینی انجام می گیرد و آن گونه که از برخی گزارش های درونی امنیتی ها که بعدها به بیرون درز می کنند دریافت می شود تشکیل یک هیأت ویژه موسوم به هیأت مرگ مقدمه عملی شدن این فاجعه است که گر چه هنوز ترکیب کامل آن روشن نیست ولی بسیاری از آگاهان سیاسی معتقدند که حضور افرادی همچون هاشمی رفسنجانی، علی خامنه ای، موسوی اردبیلی، میرحسین موسوی نخست وزیر، علی فلاحیان و احمد خمینی در این هیأت قطعی است. حتی برخی بازماندگان آن کشتار معتقدند که افزون بر افراد برشمرده اعضای هیأت دولت و مشاوران ارشد وزارتخانه های درگیر از جمله وزارت ارشاد اسلامی به سرپرستی محمد خاتمی هر یک نقشی فراخور حال خود در کمال رازداری به عهده گرفته بودند! (۲)

مجریان اصلی منصوب این اقدام خوف انگیز از مرداد سال ۱۳۶۷ یعنی هیأت سه نفره حجة السلام نیری حاکم شرع، اشراقی دادستان و پورمحمدی نماینده وزارت اطلاعات با یک حکم رسمی از سوی ایة الله خمینی آغاز به کار می کنند. (پیوست شماره ۱) نخستین وظیفه آن هیأت مرگ آفرین تعیین فهرست نام و نشان زندانیان سیاسی است که همچنان با نظام اسلامی مخالفند. مبنای تشخیص و تعریف این مخالفت در حکم صریح خمینی این گونه اعلام می شود: «هر کس بر موضع نفاق است» و مجازات قطعی این ایستادن بر موضع نفاق نیز بنا بر همان حکم چیزی نیست جز «محارب و محکوم به اعدام می باشند!» این حکم آن قدر بی پایه است و حتی با خود قوانین جاری جمهوری اسلامی متناقض که در همان آغاز کار به اصطلاح مشکلاتی برای دست اندر کاران قضائی به وجود می آورد! تا جائی که ایة الله موسوی اردبیلی که در آن زمان در مقام قاضی القضات شرع اسلامی نشسته است از طریق احمد خمینی و به صورت کتبی از امام کسب تکلیف می کند و می نویسد: «آیت الله موسوی اردبیلی در مورد حکم اخیر حضرت عالی ابهاماتی داشته اند که …..» (پیوست شماره۲)

البته پاسخ صریح اما وحشتناک امام عمق بی باوری او به قوانین و مقررات اسلامی مورد ادعا را به خوبی نشان می دهد: «هر کس در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد حکمش اعدام است!» (پیوست شماره ۳) برابر گزارش های تکان دهنده برخی بازماندگان آن جنایت که امروزه همچون اسنادی غیر قابل انکار نزد سازمان های جهانی مدافع حقوق بشر موجود است از جمله سه جلد کتاب روشنگر «حقیقت ساده» نوشته خانم منیره برادران با بیش از نه سال اسارت در زندان های جمهوری اسلامی که روزها و ماه های تابستان و پائیز سال ۶۷ را در زندان به تفصیل تصویر می کند یا کتاب «خاطرات یک زندانی از زندان های جمهوری اسلامی» نوشته دکتر رضا غفاری استاد پیشین اقتصاد دانشگاه تهران با سال ها تجربه اسارت در زندان های اسلامی و دو جلد «کتاب زندان» مجموعه ای از گزارش های زندان های جمهوری اسلامی به کوشش ناصر مهاجر و دیگر روایت های تاکنون منتشر شده بازماندگان آن کشتار فجیع، تعیین فرد مخالف نظام یا سر موضع با طرح یک یا چند پرسش کلی، غیر حقوقی و غیر قضائی انجام می شد: آیا با نظام جمهوری اسلامی موافقید؟ آیا سازمان سیاسی خود را محکوم می کنید؟ و آیا حاضرید به جبهه بروید؟ بنا به اظهار همه جان به در بردگان از آن جنایت پاسخ منفی به هر کدام از این پرسش ها یعنی جدا کردن زندانی از سایرین و سپردن به جوخه های مرگ! در اعتراض به همین رویه تبهکارانه و ضد انسانی است که صدای جانشین امام یعنی ایة الله منتظری بالا می گیرد! او در یکی از مکاتبه های خود در این زمینه اشاره دارد به نامه حجة الاسلام احمدی حاکم شرع دادگاه های انقلاب اسلامی در خوزستان و در خصوص تصمیم گیری پیرامون فرد سر موضع و به احکام اعدامی که صادر شده اعتراض می کند (پیوست شماره ۴)

از دیگر تمهیدات کشتار عمومی زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ در سراسر ایران پنهان نگاه داشتن این جنایت است از چشم افکار عمومی! ابتدا ارتباط تمام زندانیان را با دنیای خارج قطع می کنند، تلویزیون ها از بندها جمع آوری می شود، برای خالی کردن فضای اطراف زندان ها از خانواده های زندانیان ملاقات ها ممنوع می شوند، زندانیان در گروه های کم شمار در سلول ها و انفرادی ها حبس می شوند، به جز هیأت های اعزامی مرگ از مرکز و افراد مورد اعتماد دادستانی و نیروهای اطلاعاتی حتی زندانبانان و کارگزاران محلی رژیم در زندان ها از تدارک چنین اعدام های سریع جمعی بی خبر نگاه داشته می شوند و در واقع مراحل مختلف بازجوئی زندانیان، صدور حکم سر موضع، اعدام و به خاکسپاری قربانیان در گورهای جمعی ناشناس توسط افرادی خاص و در زمانی بسیار کوتاه انجام می شود. بدین ترتیب خواست امام اجابت شده و در ماه های پایانی و در برخی زندان ها تا نیمه های پائیز سال ۱۳۶۷ زندان ها از وجود زندانیان سیاسی مخالف نظام پاکسازی می شوند!

این جنایت در حالی انجام می گیرد که خانواده های زندانی سیاسی همچنان در بی خبری کامل از عزیزان در بندشان هستند. آنان ولی بر حسب تجربه خویش در می یابند که حادثه ای در حال وقوع است پس با تلاش و تکاپوی شبانه روزی در جستجوی خبری از درون یا بیرون زندان ها هستند و سرانجام با پیدا شدن اولین گور دسته جمعی در منطقه خاوران در شرق تهران در شهریور همین سال و پس از آن یک گور جمعی مشابه در منطقه باغشاه در شمال ایران جنایت بزرگ افشا می شود. از این قرار که برخی خانواده های زندانیان سیاسی در تهران و کرج باخبر می شوند که کامیون های گوشت شبانه، شتابزده و در زمانی کوتاه پیکرهای انبوه زندانیان سیاسی را در منطقه خاوران در گورهای جمعی از پیش آماده شده می ریزند و سریعا محل را ترک می کنند! (۳) با قبول خطر از سوی برخی خانواده های جان باختگان و نبش قبر و تهیه عکس از اجساد اعدام شدگان و انتقال سریع آن به خارج از کشور است که سازمان های مدافع حقوق انسانی در سطح جهان از آن جنایت فجیع باخبر می شوند.

زندان یونسکو جهنمی در جنوب!

پیش از پرداختن به فاجعه کشتار جمعی زندانیان سیاسی در تابستان سال ۶۷ در زندان یونسکو دزفول نگاهی به این زندان و کارنامه خونبار آن از فردای به قدرت رسیدن حاکمان اسلامی ضروری است. زندان یونسکو که در حال حاضر جای خود را به یک زندان بزرگتر در حد فاصل جاده دزفول – شوشتر داده در مرکز شهر واقع است. همان گونه که از نامش پیداست یونسکو در ابتدا در رژیم گذشته بنیادی بود که با همکاری سازمان ملل و به خاطر پروژه ای برای مبارزه با بی سوادی و حمایت از کودکان در دزفول ایجاد شد. در سال های پایانی رژیم گذشته این مرکز در اختیار اداره آموزش و پرورش شهر گذاشته شد، سپس به باشگاه فرهنگیان تبدیل و بعد از انقلاب اسلامی به زندان بزرگ جوانان و فعالان سیاسی بدل گشت!

در آغاز دهه شصت خورشیدی زندان یونسکو دارای چهار اطاق بود که بیش از ۳۵۰ زندانی را در خود می فشرد! در همین سال ها (سال های ۶۰ تا ۶۵) به دلیل سرکوب ها و دستگیری های گسترده و کمبود جا برای انباشتن زندانیان نزدیک به شش اتاق قرنطینه و ۴۰ بند و سلول از جنس بلوک های سیمانی که در تابستان های گُر گرفته این شهر جنوبی حکم جهنم را دارند ساخته شدند! همچنین قسمتی از ساختمان یونسکو در اختیار دادستانی انقلاب اسلامی قرار گرفت. زیر زمین زندان یونسکو با پله های زیاد در اعماق زمین نیز بدل شد به اتاق شکنجه یا به زبان بازجویان «اتاق تمشیت!» جائی که فریاد و ناله زندانیان زیر شکنجه به گوش کسی نمی رسید! (۴)

در این سال ها شاید کمتر کسی از زندانیان سیاسی یونسکو را می توان سراغ گرفت که با بازجویان و شکنجه گرانی همچون خلف رضائی معروف به خلف رینگو، علیرضا آوائی، شمس الدین کاظمی، نداف (۵) هردوانه، کفشیری (۶) عبدالرضا سالمی، عبدالعظیم توسلی و علی خلف آشنائی نداشته باشد اگر چه تا به حال شرح جنایت های اعمال شده در این زندان به دلیل حضور فضای خوف انگیز کنونی از سوی زندانیان سیاسی آزاد شده یونسکو نزد افکار عمومی بازگوئی نشده است ولی از گزارش های تکان دهنده اعدام و شکنجه در سال های دهه شصت در زندان یونسکو که سال گذشته و برای نخستین بار پیرامون آنها سخن به میان آمد گزارش آقای محمدرضا آشوغ از زندانیان سیاسی پیشین این زندان است که در خارج از کشور فاش شد.

در این گزارش محمدرضا آشوغ که یک بار در سال های ۶۰ تا ۶۲ دستگیر و زندانی می شود و بار دوم در سال ۶۵ اسیر و به مدت ۱۰ سال محکومیت زندان پیدا می کند از اعدام فجیع کودکان و نوجوانانی همچون عبدالرضا زنگویی پانزده ساله، حمید آسخ پانزده ساله و غلامرضا گلال زاده شانزده ساله می گوید. این اعدام ها در حیاط خلوت پشت زندان و در حالی که محکومان خردسال را به درخت های کهنسال می بستند انجام می شدند. محمدرضا آشوغ همچنین گواهی می دهد که در آن روزها سایر زندانیان که از چشمی های سلول ناظر آن صحنه های جنون آمیز پاسداران بودند می دیدند که چگونه آن درختان تنومند شکافته و خونین می شدند. نیز زندانیان خود از نزدیک شاهد بودند که سرانجام آدمکشان حرفه ای یونسکو برای از بین بردن آثار آن جنایت ها تعدادی از آن درختان مجروح و پاره پاره شده را قطع کردند! (۷)

همچنین می توان از اعدام منوچهر نظری هیجده ساله، مسعود والی زاده شانزده ساله و ضیاء رکنی همگی از هواداران سازمان مجاهدین خلق یا اعدام فدائی خلق فرزانه اکبری نوزده ساله در همین سال ها نام برد. متأسفانه و به دلایل اخلاقی و احتمالا عدم موافقت خانواده های زندانیان زن اعدام شده در این سال ها نمی توان از نام مشخص زنان و دختران جوان اعدام شده ای گفت که پیش از اعدام مورد تجاوز بازجویان و پاسداران قرار می گرفتند!

از دیگر موارد گزارش محمدرضا آشوغ درباره شکنجه و آزار زندانیان سیاسی در زندان یونسکو در دهه شصت نگه داشتن زندانیان به طور اجباری و طولانی مدت در زیر آفتاب ۵۰ درجه تابستان است! در این زمینه او اشاره دارد به دو تن از هواداران سازمان فدائی به نام های غلامرضا و محمدرضا دو نفر که برادر بوده اند که یک روز تمام زیر آفتاب سوختند و وقتی به سلول ها بازگردانده شدند آن چنان لب و صورت آنان سوخته و شکاف برداشته و قیافه هایشان تغییر کرده بود که مشکل می شد آنها را شناخت! «ضرب حتی الموت» یا شکنجه تا سر حد مرگ از دیگر شکنجه های رایج در زندان یونسکو در این سال هاست. شکنجه و مرگ دردناک کریم ماکیانی از هواداران مجاهدین نمونه ای از این جنایت هاست که بسیاری از زندانیان سیاسی پیشین یونسکو با آن آشنا هستند. بی توجهی عمدی و آگاهانه نسبت به وضعیت زندانیان بیمار که در مواردی به مرگ آنان انجامید همچون مرگ دردناک یکی از زندانیان سیاسی به نام رشیدیان (۸)

اعدام های نمایشی به صورتی که شماری از زندانیان سیاسی را در کنار فرد اعدامی قرار بدهند و در اطراف آنها شلیک بکنند و یا تیراندازی به درون سلول ها از پشت بام و از راه هواکش در هنگام اعتراض زندانیان به وضعیت وحشتناک صنفی خود که در یک مورد که به دستور خلف رضائی صورت گرفت و در اثر آن اقدام وحشیانه یکی از زندانیان بنام محمدرضا جهانگیری از ناحیه صورت به شدت مجروح شد از دیگر مواردی است که شرایط جهنمی و سیاه زندان یونسکو و نحوه رفتار پر از خشونت بازجویان و زندانبانان آن را افشا می کند (۹) اگر امروز در مطبوعات می خوانیم که قاضی سعید مرتضوی گفته است روزنامه نگاری همچون اکبر گنجی نباید زنده از زندان بیرون بیاید و بر خود وظیفه می دانیم که این مرگ اندیشی و جنایت پیشگی گماشتگان سیدعلی خامنه ای را نزد جهانیان فریاد بکنیم باید همگان بدانند که همزاد این آدمکش حرفه ای در کسوت قضائی یعنی خلف رضائی بازجوی بی رحم زندان یونسکو در آن سال ها بارها به زندانیان سیاسی یونسکو می گفت: «هیچ کدام شما زنده از اینجا بیرون نخواهید رفت!» (۱۰)

گر چه شماری از زندانیان سیاسی زندان یونسکو دزفول در دهه شصت خورشیدی فعالان و هواداران سازمان های سیاسی از این شهر بودند ولی به دلیل وضعیت خاص این زندان و وجود بازجویان و شکنجه گران بی رحم آن تعداد قابل توجهی از زندانیان سیاسی دیگر شهرهای خوزستان (اندیمشک، مسجدسلیمان، شوش، هفت تپه، و شوشتر) یا برخی فعالان سیاسی عرب زبان خوزستان یا دیگر استان های همجوار را نیز به این زندان منتقل می کردند. گفتنی است که بعدها شماری از بازجویان و کارگزاران دادستانی انقلاب اسلامی دزفول که صاحب تجربه های ضد انسانی در امر بازجوئی و اعمال خشونت های غیر قابل باور بودند به سایر استان ها منتقل شدند از جمله انتقال بازجو خلف رضائی به کردستان در مقام دادستانی انقلاب، انتقال علیرضا آوائی به مقام مدیر کل دادگستری استان کرمانشاهان و انتصاب و ارتقای عبدالعظیم توسلی به سمت مدیر کل دادگستری خوزستان.

آن تابستان سیاه و گل هائی که پرپر شدند!

همراه با تدارک کشتار عمومی زندانیان سیاسی در زندان های سراسر ایران در تابستان ۶۷ این فاجعه در اوائل تابستان این سال در زندان یونسکو شروع می شود. ابتدا زندانیان را از بندها جدا کرده و به سلول های جداگانه منتقل کردند، همزمان ملاقات ها قطع شدند، در یک مورد یکی از همبستگان زندانیان در بند که نسبت به قطع ملاقات اعتراض می کند و وارد دفتر زندان می شود در فرصت کوتاهی که یکی از مأموران دادستانی اتاق را ترک کرده او موفق می شود که دفتر ثبت ملاقات ها را ورق بزند و یک لیست ۱۵۰ نفره از زندانیان ممنوع الملاقات را ببیند (۱۱) برخی دیگر از زندانیانی که بعدها آزاد شدند نیز گزارش می دهند که در آن روزها شرایطی کاملا غیر عادی بر زندان حاکم بود. نه فقط شمار زندانبانان افزایش یافته بود که آنها بر خلاف گذشته با لباس نظامی و به صورت آماده باش به سر می بردند!

در همین روزها، روزهای پایانی تیرماه، شمار بسیاری از زندانیان سیاسی زندان یونسکو که پیشتر آزاد شده بودند مجددا دستگیر و به زندان بازگردانده شدند! همچنین جمعی از زندانیان قدیمی زندان های مختلف خوزستان و استان های همجوار را به یونسکو آوردند و این در حالی بود که سلول ها مطلقا گنجایش پذیرش زندانی جدید را نداشتند! (۱۲)درست در همین هنگامه است که خبر عملیات فروغ جاویدان یا آنچه تبلیغات حکومتی از آن با نام مرصاد یاد می کرد به گوش همگان می رسد. با استفاده از همین فضای تبلیغاتی و روانی است که خبر و شایعه دیگری در شهرهای دزفول و اندیمشک توسط دستگاه های امنیتی در سطحی گسترده پخش می شود: یک مینی بوس، یک مینی بوس حامل هواداران مجاهدین وارد شهر شده اند برای حمله به زندان یونسکو! به نظر می رسد که هدف کارگزاران رژیم از پخش و تبلیع این شایعه در آن روزها آن بود که میان عملیات نظامی مجاهدین و زندان یونسکو رابطه ای ساختگی به وجود آورده تا در صورت افشای احتمالی کشتار زندانیان در بند، آن جنایت را توجیه کنند! در حالی که بچه ها از بیرون هیچ خبری نداشتند به جز همان خبری که روزهای پیش از آن از تلویزیون شنیدند. تا این که یک روز صبح اعلام کردند که هیأتی از طرف امام خمینی به زندان آمده تا به زندانیان عفو بدهد! همان موقع احمد آسخ و شاهپور شیرانی گفتند که این هیأت شر است! حتما بلا و فتنه ای زیر سر دارند و گر نه خمینی اهل عفو نیست! (۱۳)

در روزهای بعد زندانیان را در گروه های هفت – هشت نفره در راهروهای بند به صف می کنند و چشم ها و دست هایشان را می بندند اما هنوز کسی باور نداشت که همه را اعدام کنند به خاطر این که تا آنجا که به زندان و زندانی ها مربوط می شد هیچ اتفاق تازه ای نیافتاده بود! ترکیب سه نفره ای از قاضی شرع محمدحسین احمدی، شمس الدین کاظمی و علیرضا آوائی به اصطلاح محاکمه سر پائی و چند دقیقه ای زندانیان را آغاز می کنند! بعد از آنکه نخستین گروه هشت نفره وارد اتاق می گردد از تک تک آنها تنها یک سؤال می شود: منافقین حمله کرده اند، آیا حاضرید با آنها بجنگید؟ (۱۴)

«گیج شده بودیم، ما همه حکم داشتیم، بعضی فقط مدت کوتاهی به اتمام زندانشان مانده بود! برخی حتی مدت زندانشان تمام شده و منتظر آزادی بودند!» حجت قلاوند فقط یک ماه از دوران محکومیتش مانده بود! طاهر رنجبر هفت سال و شش ماه زندان و محمد انوشه نزدیک به هفت سال زندان کشیده بودند و همه اینها بایستی عنقریب آزاد می شدند! (۱۵) پاسخ زندانیان به آن پرسش مرگبار متفاوت اما کمابیش مضمون واحدی دارد از این دست: «من حکم دارم، اگر زندانم تمام شد و در آن روز دشمن خارجی به ایران حمله کرد قطعا با آن خواهم جنگید» (۱۶) برخی نیز از دادن پاسخ مشخص طفره می روند. در نهایت به توصیه مسئول اطلاعات که از افراد هیأت تعین تکلیف زندانی ها بود و بدون مشورت با سایر اعضا اسامی را در لیست اعدامی ها می نویسند. محمدرضا آشوغ به یاد می آورد که در آن محاکمه و آن پرسش مرگبار میان ترکیب هیأت سه نفره دادستان، حاکم شرع و فرد وابسته به اطلاعات اختلاف بروز می کند! او می گوید که مثلا در مورد خود او و نیز طاهر رنجبر بدون رعایت نظر دادستان و حاکم شرع فرد اطلاعاتی با عصبانیت گفت که اسم آنها را در لیست اعدامی ها بنویسند! (۱۷)

از قضا همین نکته اخیر است که در نامه های اعتراضی آقای منتظری به خمینی در مرداد و شهریور سال ۶۷ به گونه ای مستند بدان اشاره می شود، امری که خشم و غصب امام امت را نسبت به جانشین خود برانگیخت و به باور بسیاری از آگاهان سیاسی خلع آقای منتظری از نیابت رهبری تنها به خاطر همین مخالفت صریح او به حکم خمینی و کشتار زندانیان سیاسی است. با این همه وقتی در سال های اخیر خاطرات آقای منتظری بر روی شبکه جهانی اینترنت انتشار یافت کم نبودند اصلاح طلبان حکومتی که بر آشفته شاکی شدند که چرا آقا این خط قرمز را زیر پا گذاشته است! گفتنی است که به ضمیمه همین خاطرات، نامه حجة الاسلام احمدی حاکم شرع دادگاه های انقلاب اسلامی خوزستان است به ایة الله خمینی که شرح یکی از دادگاه های مرگ را باز می گوید! (پیوست شماره ۴)

چند سرو جوان زندگی اندیش در آن روزهای خون گرفته یونسکو در صف اعدام ایستادند؟ چند سرودخوان عشق و بیداری با آفتاب و آرزوی آزادی درود و بدورد آخرین را سر دادند؟ هنوز به درستی بر کسی روشن نیست! تا آنجا که من دیدم حدود ۷۰ نفر منتظر محاکمه بودند و این عده غیر از کسانی بود که هنوز در سلول ها بودند. در یک گروه ما ۴۴ نفر بودیم که با دو مینی بوس به میدان تیر اعزام شدیم که البته بعدا متوجه شدیم که شمار دیگری از جمله تعدادی از زندانیان زن نظیر شهین حیدری و صغری قلاوند هم بودند که با این گروه اعدام شدند. (۱۸)

فرار در مسیر اجرای حکم!

غروب روز بعد از به اصطلاح محاکمه و تعین افراد سر موضع در زندان یونسکو به زندانیان اطلاع می دهند که جهت انتقال به اهواز وسائلشان را بردارند تا به محل دادستانی در جنب زندان برده شوند، در همین جاست که زندانیان از احکام اعدام باخبر می شوند، به آنها قلم و کاغذ می دهند تا وصیتنامه بنویسند، نیمه های شب نخستین گروه زندانیان محکوم به اعدام شامل ۴۴ تن توسط دو مینی بوس، دو آمبولانس و چهار جیپ استیشن به سمت پادگان کرخه (ولی عصر) روانه می شوند، در اینجا بعد از غسل اجباری به هر کدام از محکومان به اعدام یک کفن داده می شود! (۱۹) بدین ترتیب اگر جمهوری اسلامی با فرهنگ زندگی و زندگی اندیشی هیچ قرابتی ندارد ولی گوئی بر کارگزاران زندگی کش آن واجب است که آداب مرگ را بی کم و کاست به جای آورند! آن گونه که محمدرضا آشوغ روایت می کند: «صداها در محوطه حمام طنین انداز می شد، صداها آشنا بود، بچه ها عمدا خود را معرفی می کردند تا معلوم شود چه کسانی را برای اعدام می برند! تعدادی از دختران زندانی هم بودند، صدای رسای شهین حیدری و صغری قلاوند در محوطه می پیچید، من کفن نپوشیدم، به همین خاطر شمس الدین کاظمی بازجوی بی رحم و شناخته شده زندان یونسکو به همراه چهار پاسدار دوباره مرا زیر مشت و لگد گرفتند، آن قدر زدند تا بیهوش شدم!»

او زمانی به هوش می آید که خود را چشم و دست بسته در کف مینی بوسی می بیند که به سمت میدان تیر در بیرون از محوطه پادگان کرخه در حرکت است. چشمبند از چشم برمی دارد، یاران همه کفن پوش با دست ها و چشمان بسته! «صادق رنجبر و محمد انوشه دو طرف من نشسته بودند، به صادق گفتم من دست هایم باز است! صادق با ناباوری گفت: پس منتظر چی هستی؟» (۲۰) اعدام؟ فرار؟ آزادی؟ و سرانجام انتخاب می کند: «منطقه جنگی است، به خاطر عبور و مرور تانک های زنجیردار جاده ناهموار است، توفانی از گرد و خاک همه جا را فرا گرفته و به راحتی چیزی دیده نمی شود» (۲۱) او با قبول همه خطرات و دیده شدن احتمالی و تیراندازی خود را از پنجره مینی بوس به بیرون می اندازد، با چه رنجی از سیم های خاردار عبور می کند، خود را به سمت ارتفاعات شمالی شهر و نقطه امنی می رساند و سرانجام خروج از منطقه، زندگی مخفی، اقامت در جنوب ایران و کشورهای حوزه خلیج فارس، کمیساریای سازمان ملل و هم اینک در یکی از کشورهای اروپائی! سال ها کابوس، سال ها بحران های دردناک روحی و به خاطر آوردن شب اعدام یاران و رفیقان، اعدام ۴۳ تن زندانی در یک گروه و طنین شلیک رگبارهای آن شب سیاه که هنوز در گوشش وحشتزا است، این یادهای ماندگار بارها و بارها قلب جوان آشوغ را مجروح کرده است، گر چه او به درستی نمی داند در شب های دیگر در میدان تیر چند زندانی اعدام شده بوسه بر خاک زدند!

اما روزهای بعد از فرار معجزه آسای محمدرضا آشوغ در حالی که هنوز کسی از این ماجرا خبری نداشت شایعه ای در منطقه پراکنده شد که یک جاسوس عراقی لحظاتی قبل از اعدام فرار کرده است! منبع اصلی این شایعه به گفته یکی از بسیجی های سابق یکی از مساجد دزفول، بازجو و شکنجه گر زندان یونسکو یعنی عبدالرضا سالمی است که دروغ می پراکند که: «بعدها نفوذی های جمهوری اسلامی در عراق این جاسوس را پیدا کرده و از قرار معلوم در شب اعدام در اطراف امام زاده بن جعفر روی درخت کُناری رفته و آنجا پنهان شده!» (۲۲) ولی آنچه که در رابطه با محمدرضا آشوغ همچون سند و گواه زنده آن جنایت قابل تأمل است اشاره صریح حاکم شرع وقت خوزستان حجة الاسلام احمدی است نسبت به فرار وی که در نامه ای به امام به آن می پردازد و می نویسد: «….. فقط فرد اخیر (محمدرضا آشوغ) در مسیر اجرای حکم فرار کرد!» (پیوست شماره ۴) به جز اعدام قطعی یک گروه ۴۳ نفره که توسط محمدرضا آشوغ گزارش شده هنوز از شمار دیگر گروه های اعدام شده در آن روزها اطلاعات دقیقی منتشر نشده است ولی با مراجعه به برخی لیست های چند هزار نفره انتشار یافته تا کنونی جانباختگان فاجعه ملی کشتار زندانیان سیاسی سال ۱۳۶۷ در خارج از کشور نگارنده به برخی نام و نشان جانباختگان زندان بونسکو در آن تابستان سیاه دست یافته است. (پیوست شماره ۵)

کجا هستند گورهای بی نام و نشان فرزندان مردم؟ همانند سایر زندانیان اعدام شده در تابستان سیاه سال ۶۷ در سراسر ایران و علیرغم تلاش های خانواده های جانباخته هنوز هیچ اطلاع دقیقی از گورهای جمعی یا انفرادی اعدام شدگان زندان یونسکو در دست نیست. کارگزاران جهنم جنوب یونسکو ابتدا مدعی شدند که آنها را در قبرستان های متروک اطراف دزفول به خاک سپرده اند. (۲۳) اما شماری از خانواده های جانباختگان می گویند که به آنها نشانی اطراف فاضلاب های کناره رودخانه دز را به عنوان محل دفن فرزندانشان می دهند و آنان برای یافتن اجساد آنجا را نبش قبر می کنند ولی هیچ اثری از پیکرهای عزیزانشان نمی یابند. همچنین گفته می شود که به جز یک گور جمعی در محوطه پادگان کرخه (محل انبار و ماشین آلات اسقاطی پادگان) شماری از اجساد را در گورستان های بن جعفر، رودبند، ولی آباد و قبرستان علی در دزفول به خاک سپرده اند (۲۴)نیز بر پایه تحقیق نگارنده و اظهار نظر شماری از خانواده های جانباخته به برخی از خانواده ها فقط نشانی یک سنگ قبر در گوشه ای دور افتاده با یک شماره حک شده بر روی سنگ مزار داده شده که معلوم نیست که کسی در آنجا دفن شده باشد!

انتقام؟ نه، کشف حقیقت!

بی تردید و بر پایه آنچه که در حافظه تاریخ معاصر جهان است کشتار جمعی زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶۷ و به فرمان خمینی همسنگ جنایت های فجیع استالین در شوروی سابق و کشتارگاه های هیتلری در هنگامه جنگ دوم جهانی است. همان گونه که بشریت روشن ضمیر هرگز و هیچ گاه در برابر آن فجایع ساکت ننشست و آن تبهکاران را نزد وجدان های بیدار جهانی به دادخواهی کشاند یقینا خمینی و کار به دستان او نیز مسئول آن فاجعه ملی هستند. نه آن جنایت فراموش شدنی است و نه ولی فقیه و جلادان او می توانند زیر غبار سکوت و ننگ تاریخ مدفون شوند. آن حمام خون و جنونی که به راه انداختند نه فقط نزد مردم ایران و نهادهای مدافع حقوق انسانی در جهان آشکار و ماندگار است که همه کارگزاران کنونی جمهوری اسلامی بیش از هر کس دیگر از جزئیات آن جنایت باخبرند.

تا کنون صداهای شرافتمند و وفادار به انسان و حرمت او در میهن بلا زده مان این جنایت را که در طول چند هفته هزاران انسان بیداردل را به خاک انداختند فاش گفته اند. عباس امیرانتظام قدیمی ترین زندانی سیاسی در جمهوری اسلامی سال ها پیش خطر کرد و در گفتگوئی با یکی از مطبوعات کشورمان از آن کشتار شوم گفت. رضا علیجانی سردبیر «ایران فردا» از آن جنایت سخن گفت و جزای او حبس و زندان! ایة الله منتظری آزار و تهدید را پذیرفت و یادها و خاطراتش را از آن فاجعه باز گفت و نوشت و بر نقش قطعی و صریح خمینی و حکم او به کشتار گواهی داد. بیش از چهل انجمن اسلامی دانشجوئی دفتر تحکیم وحدت در نامه شان به دبیر کل سازمان ملل از سرکوب ها و اعدام های دهه شصت خورشیدی و به طور خاص کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷ گفته و نزد جهانیان دادخواهی کرده اند. دکتر محمد ملکی رئیس پیشین دانشگاه تهران که شش سال در بند و شکنج اسدالله لاجوردی ویران شد اما زنده ماند در «نامه سرگشاده به خود خدا» به صراحت از آن فاجعه سیاه گفته است.

در این میان تنها یک بار سیدعلی خامنه ای در سال های اخیر و در جلسه ای در دانشگاه تهران در پاسخ به پرسش یکی از دانشجویان در باره جنایتی که در تابستان ۶۷ آفریدند گفته است که آن جنایت بر اساس یک حکم حکومتی بوده است! یعنی که مقام معظم ولی فقیه نیز به نقش خمینی و فرمان او اعتراف کرده است و به نظر می رسد همین امر است که همچون دستوری نانوشته تمامی جناح های حکومتی این خط قرمز را همواره رعایت می کنند و سکوت جهنمی خود نسبت به کشتار هزاران زندان سیاسی را ادامه می دهند. آنان به خوبی می دانند که فاشگوئی و بلندگوئی پیرامون آن جنایت یعنی بیرون کشیدن سنگ زیرین بارگاه خلافت دین و فروریزی کوهی از نکبت و نفرین بر سر مرگ اندیشان جمهوری اسلامی! آنان می دانند که شش هزار نعش تا کنون ثبت شده با عکس و نام و نشان روی دستشان مانده است. آنان که دین باورند نیز می دانند که نزدیکترین فرد به امام جماران یعنی منتظری با صراحت گفته است که با فرمان ساده خمینی بود که ظرف چند هفته چندین هزار نفر زندانی سیاسی را درون زندان ها سلاخی کردند، پس هر سکوت و هر تلاش ضد انسانی به هدف پنهان نگاه داشتن آن جنایت از ناحیه هر کس و هر جناح حکومتی چیزی نیست جز همدستی و شراکت در آن جرم و جنایت.

در وحشت و هراس از همه گوئی و همصدائی با مادران درد و پدران و همسران پریشان است که حتی نام و نشان فرزندان مردم و گورهای جمعی یا فردی آنها را پنهان می کنند. آن جنایت ولی برای مردم و خاصه هزاران خانواده جانباخته همچنان پرونده ای گشوده است. کار به دستان کنونی جمهوری اسلامی می باید که در نخستین گام زمان قطعی اعدام، لیست بلند جانباختگان و مزار تا کنون پنهان نگاه داشته شده آنان را نزد مردم فاش بگویند. این نخستین خواست و ابتدائی ترین پرسش هزاران خانواده جان باخته است که مدعیان قانون مداری و اصلاح طلبی حکومتی همچنان از آن طفره می روند. آیا جز این ست که سکوت حاکمان اسلامی تنها به خاطر جلوگیری از افشای فتوی دهنده آن جنایت، سایر آدمکشان حرفه ای و نقش خود آنان در آن فاجعه است؟ مردم ایران و همه خانواده های جانباختگان خواهان کشف حقیقتند. کشف حقیقت به هدف بازداری جامعه از دور تازه خشونت و خونریزی، هیچکس دشنه انتقام را صیقل نمی دهد، هیچکس به پراکندن تخم نفرت و نفرین نمی اندیشد، بیداردلان و زنده اندیشان میهنمان تشت خونی را که خمینی و کارگزاران او در آن وضو ساختند زشت ترین میراث حکومتگران دین می شناسند، آموزه انسانی ما از آن کشتار و آن نسل کشی اندیشه امروزین ما یعنی لغو هر گونه شکنجه و مجازات مرگ حتی برای مسببان آن جنایت و فاجعه است.

لعنت آبادها و کفرآبادهای آفریده کارگزاران حکومتی دینی را موزه تاریخ می خواهیم به بازتاب و روشنگری یک نظام سیاه قرون وسطائی، گورهای جمعی در سراسر ایران را گلزار مردم می خواهیم به پاس پایمردی و وفاداری عاشق ترین غزالان بلندپرواز میهن تلخ و زخمیمان ولی تا گردش زمین و دور آسمان به جاست تیر و مرداد و شهریوری به کار حیات انسان و طبیعت، تا معرفی همه کسانی که دستشان در آن جنایت آلوده است، تا بازگوئی آن فاجعه نزد بشریت ناظر و آگاه به احوال ما چند نسل سوخته و ویران شده در جهنم جمهوری اسلامی هر روز و در هر جا که باشیم داد می خواهیم آن بیداد را، هرگز نمی بخشیم، هرگز فراموش نمی کنیم.

پیوست ها:
——————————————–
پیوست شماره (۱) متن حکم ایة الله خمینی برای کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷
«بسم الله الرحمن الرحیم ….. کسانی که در زندان های سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می کنند محارب و محکوم به اعدام می باشند و تشخیص موضوع نیز در تهران با رأی اکثریت آقایان حجة السلام نیری دامت افاضاته (قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی (دادستان تهران) و نماینده ای از وزارت اطلاعات (پورمحمدی نماینده اطلاعات در اوین برای اجرای حکم) می باشد اگر چه احتیاط در اجماع است و همین طور در زندان های مراکز استان کشور رأی اکثریت آقایان قاضی شرع، دادستان انقلاب و یا دادیار و نماینده اطلاعات لازم الاتباع می باشد، رحم بر محاربین ساده اندیشی است! قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردید ناپذیر نظام اسلامی است! امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضایت خداوند متعال را جلب نمائید! آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند اشداء علی الکفار باشند! تردید در مسائل اسلام انقلابی نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا می باشد. والسلام، روح الله الموسوی الخمینی»
پیوست شماره (۲) نامه احمد خمینی به ایة الله خمینی و کسب تکلیف از او:
» بسمه تعالی، پدر بزرگوار، حضرت امام مدظله العالی، پس از عرض سلام، آیت الله موسوی اردبیلی در مورد حکم اخیر حضرت عالی درباره منافقین ابهاماتی داشتند که تلفنی در سه سؤال مطرح کردند:
۱- آیا این حکم مربوط است به آنهائی که در زندان ها بوده اند و محاکمه شده اند و به اعدام محکوم گشته اند ولی تغییر موضع نداده اند و هنوز هم حکم در مورد آنها اجرا نشده است یا آنهائی که حتی محاکمه هم نشده اند محکوم به اعدامند؟
۲- آیا منافقینی که قبلا محکوم به زندان محدودی شده اند، مقداری از زندانشان را هم کشیده اند ولی بر سر موضع نفاق می باشند محکوم به اعدام می باشند؟
۳- در مورد رسیدگی به وضع منافقین آیا پرونده های منافقینی که در شهرستان هائی که خود استقلال قضائی دارند و تابع مرکز استان نیستند باید به مرکز استان ارسال گردد یا خود می توانند مستقلا عمل کنند؟ فرزند شما احمد»
پیوست شماره (۳) پاسخ ایة الله خمینی به احمد خمینی:
«بسمه تعالی، در تمام موارد فوق هر کس در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد حکمش اعدام است! سریعا دشمنان اسلام را نابود کنید! در مورد رسیدگی به وضع پرونده ها در هر صورت که حکم سریعتر اجرا گردد همان مورد نظر است! روح الله الموسوی الخمینی»
پیوست شماره (۴) متن نامه حجة السلام احمدی به خمینی:
«حضرت ایة الله العظمی امام خمینی دامت برکاته، با عرض سلام در رابطه با حکم اخیر حضرتعالی راجع به منافقین گر چه این جانب کوچکتر از آنم که در این باره صحبتی بکنم ولی از جهت کسب رهنمود و من باب وظیفه شرعی و مسئولیت خطیری که در تشخیص موضوع به عهده می باشد معروض می دارد که بر سر نفاق بودن یا پافشاری بر موضع منافقین تفسیرها و تعبیرهای گوناگونی می شود و نظرها و سلیقه ها بین افراط و تفریط قرار دارد که به تفصیل خدمت حاج احمد آقا عرض کردم و از تکرار آن خودداری می شود. من باب مثال در دزفول تعدادی از زندانیان به نام های طاهر رنجبر، مصطفی بهزادی، احمد آسخ و محمدرضا آشوغ بودند با این که منافقین را محکوم می کردند و حاضر به هر نوع مصاحبه و افشاگری در رادیو و تلویزیون و ویدئو و یا اعلام موضع در جمع زندانیان بودند نماینده اطلاعات از آنها سؤال کرد که شما جمهوری اسلامی را بر حق و منافقین را بر باطل می دانید، حاضرید همین الان به نفع جمهوری اسلامی در جبهه و جنگ و گلوگاه ها و غیره شرکت کنید؟ بعضی اظهار تردید و بعضی نفی کردند، نماینده اطلاعات گفت اینها بر سر موضع هستند چون حاضر نیستند که در راه نظام بجنگند. به ایشان گفتم که پس اکثریت مردم ایران که حاضر نیستند به جبهه بروند منافقند؟ جواب داد حساب مردم اینها با مردم عادی فرق می کند، در هر صورت با رأی اکثریت نامبردگان (به اعدام) محکوم شدند فقط فرد اخیر (محمدرضا آشوغ) در مسیر اجرای حکم فرار کرد. لذا خواهشمند است در صورت مصلحت ملاک و معیاری برای این امر مشخص فرمائید تا مسئولین اجرا دچار اشتباه و افراط و تفریط نشوند. حاکم شرع دادگاه انقلاب اسلامی خوزستان، محمدحسن احمدی، رونوشت: حضرت ایة الله العظمی آقای منتظری مد ظله»
* تمام اسناد بالا نقل می شوند از متن کامل خاطرات ایة الله حسینعلی منتظری به همراه پیوست ها، اتحاد ناشران ایرانی در اروپا، چاپ دوم، دی ماه ۱۳۷۹ (نشر باران، سوئد، خاوران، فرانسه، نیما، آلمان)، صفحه ۳۴۶ – ۳۴۸ پیوست شماره ۱۵۲، صفحه ۵۲۰ – ۵۱۹، همانجا صفحه ۵۲۰ پیوست شماره ۱۵۷، صفحه ۵۲۲ همانجا، صفحه ۵۲۰ – ۵۲۳
پیوست شماره (۵)
با مراجعه به لیست های چند هزار نفری جانباختگان فاجعه ملی کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷ که توسط نهادهای مدافع حقوق بشر فراهم آمده نگارنده توانست به اسامی زیر از جانباختگان زندان یونسکو همراه با سن و تاریخ تیرباران دست یابد:
احمد آسخ ۱۹ ساله آذر ۶۷ – احدی (مرد) ۲۰ ساله ۶۷ – حسین اکسیر ۲۸ ساله آبان ۶۷ – محمد انوشه باریکایی ۲۹ ساله تیرماه ۶۷ – محراب بختیار سال ۶۷ – فریدون ۱۹ ساله آذر ۶۷ – جلیل بخشیاوی ۲۸ ساله آبان ماه ۶۷ – مصطفی بهزادی نژاد ۲۲ ساله مرداد ۶۷ – صادق بیرانوند ۲۵ساله، سال ۶۷ – فریدون حنیف زاده ۲۱ ساله سال ۶۷ – رحیم دیناروند مهرماه ۶۷ – طاهر رنجبرماسوره ای ۲۵ ساله سال ۶۷ – پرویز سگوند ۲۵ ساله تیرماه ۶۷ – فریدون سگوند ۲۲ساله تیرماه ۶۷ – سگوند (متولد قلعه نور) سال ۶۷ – چنگیز (صادق) شریفی ۲۵ساله تیرماه ۶۷ – حسین شیخی ۲۲ساله تیرماه ۶۷ – علی شیخی ۲۵ ساله تیرماه ۶۷ – شاهپور شیرالی ۲۲ ساله تیرماه ۶۷ – مهدی ظهیرالاسلام زاده ۲۶ ساله آذر ۶۷ – جلیل بخشیاوی ۲۸ ساله سال ۶۷ – رحیم فولادوند ۲۷ ساله سال ۶۷ – حجت الله قلاوند ۲۵ ساله تیرماه ۶۷ – محمدرضا قلاوند ۲۵ ساله تیرماه ۶۷ – یحیی قلاوند تیرماه ۶۷ – عبدالرحیم ماکیانی مهر ۶۷ – عبدالکریم ماکیانی ۲۸ ساله تیرماه ۶۷ – علی مریدعلی سال ۶۷
پی نوشت ها:
۱- به گزارش زندانیان سیاسی آزاد شده در زمستان ۱۳۶۷ از دو زندان کارون اهواز و دستگرد اصفهان در ماه های پایانی این سال و هنگامی که این بخش از زندانیان می خواستند آزاد بشوند به گونه ای کمابیش یکسان تهدید روشن یک مسئول امنیتی را می شنیدند: «هدف پاک کردن صورت مسأله زندانیان سیاسی بود، بسیاری را باید می زدیم، نزدیم، خیلی ها را نباید می زدیم، زدیم، شما بیرون می روید اما اگر دم بجنبانید اینجا برنمی گردید! همان بیرون شما را می زنیم!» (از گفتگوهای تحقیقی نگارنده با برخی از زندانیان جان به در برده از کشتار ۶۷)
۲- مهدی اصلانی «شهریور ۶۷ کلام ممنوعه حکومت فقها» آرش شماره ۸۱ – ۸۲ پاریس، مهر۱۳۸۱ 

۳- جایگاه پیک نت، نهم شهریور ۱۳۸۱ «چرا اعدامشان کردند»: ….. در چهاردهمین سالگشت فاجعه ملی کشتار زندانیان سیاسی در گلزار خاوران اطلاعات تازه ای از این جنایت در اصفهان منتشر شد. از جمله گزارش یک زندانبان پیشین که ضمن مراجعه به خانواده های جانباختگان و پوزش خواهی از آنان اظهار می دارد که در یک شب شهریور سال ۶۷ سه بار کمپرسی حامل پیکر اعدام شدگان را به یک گورستان متروک اصفهان می برده در یک کانال از پیش کنده شده خالی می کرده است!
۴- میم – شین «کسی که زنده ماند، زندان یونسکو، دزفول» گفتگو با محمدرضا آشوغ، فصل نامه آزادی، دوره دوم، شماره ۲۷ – ۲۸، زمستان ۱۳۸۰ و بهار ۱۳۸۱ لندن
۵- نداف از بازجویان بدنام زندان یونسکو در سال های گذشته به دلیل فساد مالی و همکاری در یک شبکه پخش مواد مخدر دستگیر شد!
۶- کفشیری از چهره های بسیار خشن زندان یونسکو و یکی از مأموران اعدام و تیر خلاص زدن به زندانیان سیاسی این زندان است.
۷- میم – شین «کسی که زنده ماند، زندان یونسکو، دزفول» گفتگو با محمدرضا آشوغ، فصل نامه آزادی، دوره دوم، شماره ۲۷ – ۲۸، زمستان ۱۳۸۰ و بهار ۱۳۸۱ لندن
۸- از گفتگوهای تحقیقی نگارنده با برخی از زندانیان سیاسی پیشین یونسکو (به دلائل امنیتی نام این افراد بازگو نمی شود.)
۹- از گفتگوهای تحقیقی نگارنده با محمدرضا آشوغ شهریور ۱۳۸۲
۱۰- همان جا.
۱۱- از گفتگوهای تحقیقی نگارنده با خانواده های زندانیان سیاسی پیشین زندان یونسکو
۱۲- میم – شین «کسی که زنده ماند، زندان یونسکو، دزفول» گفتگو با محمدرضا آشوغ، فصل نامه آزادی، دوره دوم، شماره ۲۷ – ۲۸، زمستان ۱۳۸۰ و بهار ۱۳۸۱ لندن
۱۳- همان جا.
۱۴- همان جا.
۱۵- همان جا.
۱۶- همان جا.
۱۷- همان جا.
۱۸- همان جا.
۱۹- همان جا.
۲۰- همان جا.
۲۱- همان جا.
۲۲- از گفتگوهای تحقیقی نگارنده با برخی خانواده های زندانی سیاسی پیشین
 زندان یونسکو
۲۳- همان جا.
۲۴- همان جا.
★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★
بخش دو – گفتگو با محمدرضا آشوغ
آقای آشوغ شما در چه سالی دستگیر شدید و به چه دلیل و اتهامی؟
بار اول در سال ١٣۶٠ دستگیر شدم و دو سال زندان بودم. بار دوم در سال ١٣۶٤ و تا زمان فرار در سال ١٣۶٧ در زندان بودم.
در تابستان سال ١٣۶٧ در کدام زندان بودید؟
در تابستان آن سال در زندان یونسکو دزفول بودم. این زندان در مرکز شهر دزفول در استان خوزستان قرار دارد. این محل در زمان شاه مدرسه ای بود که از طرف یونسکو ایجاد شده بود برای کمک به بچه های این شهر بعد شد زندان! حالا زندانیان را به زندان جدیدی در منطقه یعقوب لیث که اطراف دزفول واقع است انتقال داده اند ولی ساختمان زندان و قسمت های مختلف آن هنوز هستند و به همان نام یونسکو فعالیت می کنند.
آیا در این زمان متوجه تغییراتی در زندان شدید؟ در آن تابستان در زندان یونسکو دزفول چه گذشت؟
بله، تغییرات زیادی صورت گرفت. در سال های ۶٠ تا ۶٢ فقط یک بندعمومی وجود داشت با هشت اتاق و دوازده سلول انفرادی و دو اتاق کوچک با گنجایش ٤ تا ۶ نفر ولی از سال ۶٤ تا ۶٧ تعداد سلول های انفرادی به بیست و چهار و تعداد اتاق های مجزا از بند، از دو به چهار رسید و شش سلول قرنطینه و چهار بند جدید برای معتادان و یک بند سیاسی برای زنان ایجاد شد. از اول مرداد ١٣۶٧ که نزدیک به اواخر جنگ بود همگی زندانیان سیاسی را یکجا جمع کردند. در همین موقع ها شخصی به نام قرائتی که مسئول ارشاد زندان بود چند بار مرا فراخواند، البته همین کار را با یک زندانی سیاسی دیگر (قدرت کائدی) هم انجام داد، او ضمن نصیحت و روضه خوانی زیاد و قول و تشویق از من خواست که از مواضع سیاسی خود دست کشیده و مسئولیت هائی را در زندان بپذیرم! گفت: و گر نه عواقب وخیمی در انتظار من و دیگران خواهد بود!
در طول این چند بازجوئی که با تهدید همراه بود تقریبا هیچ نتوانستم علت شدت عملی را که بنا به گفته او منتظرمان بود بفهمم. پیشنهادهای او را یک موضوع شخصی تلقی کردم و قبول آنها را بی هویت شدن خودم می دانستم. چند هفته بعد به یکباره تمام زندانیان سیاسی را از سلول های انفرادی و همچنین از شهرستان های دیگر مثل اهواز، همه را یکجا گرد آوردند و به یک بند جدیدی بردند که سه اتاق داشت. روزهای آخر جنگ بود، تلویزیونی آوردند، صحنه های جنگ و همچنین حمله مجاهدین خلق از مرزهای عراق به ایران در آن نمایش داده می شد، عکس العمل ها متفاوت بود، شرح تمامی آن لحظات و واکنش های زندانی ها به درازا می کشد ولی در کل بگویم که این حوادث حاوی پیامی خوشایند نبود. چند روز بعد شنیدیم که بناست هیأتی برای عفو به زندان بیاید! برخورد پاسداران گر چه متفاوت بود اما حالت وحشت در همگی آنها به وضوح دیده می شد، زندانیان قدیمی این را پیام مرگ خمینی می دانستند!
شما را هم دادگاهی کردند؟
من در سال ١٣۶٢ ده سال حکم تعلیقی گرفته بودم بعد آزاد شدم، در دستگیری دوم و در سال ١٣۶۶ پس از شش بار محاکمه و شلاق دوباره به همان ده سال محکوم شدم، حاکم شرع احمدی بود، بازپرس کاظمی و دادستان آوائی، حکم مرا دادند اما در سال ١٣۶٧ دادگاهی در کار نبود! حدود ١۵ مرداد بود که گفتند روز سه شنبه ملاقات نیست و در این روز هیأت عفوی از طرف خمینی می آید برای تعیین تکلیف زندانیان! در آن روز جلسه ای در دفتر زندان تشکیل شده بود، ما را در گروه های هشت نفره به داخل دفتر می بردند با چشمان و دستان بسته و آنجا روی نیمکتی می نشاندند! لحظه ای برای سؤال و پاسخ، چشمبند را باز می کردند، سؤال این بود: جرمت چیست؟ آیا حاضری به جنگ علیه مجاهدین بروی؟ همین و بس! پاسخ ها فقط باید آری یا نه می بود! عفو یا اعدام! تعداد ما بین ۶٢ تا ۶۶ نفر بود، در گروه هشت نفری ما به جز یک زندانی بچه سال بقیه حکم اعدام گرفتند!
به شما گفتند که این سؤال ها برای چیست؟
خیر، هیچ گونه توضیحی داده نشد! فقط گفتند مجاهدین در حال حمله هستند از طرف عراق، شما حاضرید علیه آنها بجنگید؟ حاضرید شهید شوید؟ فقط همین!
هیچ حدس می زدید که اعدام در میان باشد؟
البته من شخصا در قلب و روح خودم مطمئن بودم که اگر رژیم مذهبی در خطر باشد دست به هر جنایتی خواهد زد ولی بیشتر زندانیان تصور می کردند این یک حقه بازی سیاسی است! آنها فکر می کردند که از نظر قانون و مذهب و انسانیت، یک شخص روحانی دست به اعدام این همه زندانی که بیشترشان مذهبی بودند آن هم به شکل غیر قانونی نخواهد زد ولی بودند اشخاصی چون صادق رنجبر، شاپور شیرالی و احمد آسخ که این دادگاه را نه عفو خمینی بلکه پیام آور مرگ خمینی و رژیم او دانستند!
به شما گفتند که اعدامی هستید؟
مشخصا اعلام نمی کردند! در همان یک دقیقه «دادگاه» به محض این که ما به سؤال رفتن و جنگیدن با مجاهدین جواب منفی می دادیم و یا می پرسیدیم که چرا اصلا هر کسی که به شما متعقد است باید برایتان شهید شود این پاسخ ها را قبول نمی کردند و بلافاصله افراد لباس شخصی تقاضا می کردند که اسم این زندانی را در لیست بنویسند، منظور لیست اعدام بود!
این لباس شخصی ها کی بودند؟
علی آوائی، شمس الدین کاظمی، هردوانه و یک نفر دیگر که نامش را به یاد ندارم.
برای اعدام شما را کجا بردند؟
غروب روز دادگاه آمدند داخل بند و اعلام کردند: وسایلتان را جمع کنید، قرار است شما را ببریم زندان اهواز! مسئول بند دو نفر را هم از بند معتادان آورده بود چون هیچکس حاضر به همکاری نبود، آن دو نفر از من عذرخواهی و اظهار توبه می کردند، جریان این بود که قبلا آن دو نفر را آورده بودند و مسئول بند سیاسی ها کرده بودند! داروهائی که توسط خانواده ها به بند می رسید پس از کنترل و چند هفته تأخیر گاه به آنها مجوز داده می شد و بعضی وقت ها هم اصلا داروها به دست ما نمی رسید، بعد داروها توسط آن دو زندانی به ما داده می شد، آنها هم به میل خود و به دستور پاسداران عمل می کردند و داروها را درست تقسیم نمی کردند، بعد از درگیری های زیاد ما بالاخره تقسیم داروها را از دست آنها گرفتیم تا در آن شرایط سخت بتوانیم آنها را به طور عادلانه بین زندانی ها قسمت کنیم و من که اطلاعات داروئی داشتم کارهای داروئی بند را به عهده گرفتم.
در آن ساعت های آخر که باید از بند خارج می شدیم ولوله و شلوغی در بند ایجاد شده بود! پاسدارها فریاد می زدند: سریعتر، سریع تر! بچه ها در حال تقسیم پول صندوق کمک مالی بودند، من داشتم خودم را برای رفتن آماده می کردم و سهمیه پولی خودم را به این خیال که به اهواز برده می شویم گرفتم و رفتم طرف در خروجی، آن دو زندانی معتاد مدام می گفتند: ما خیلی تلاش کردیم ولی کاری از دستمان ساخته نبود! من علت دستپاچگی آنها را متوجه نمی شدم، پرسیدم ولی آنها چیزی نگفتند! سه نفر از زندانیان سیاسی کم سن و سال هم شاپور قلاوند، عابدین خواره و عالی زاده و باقی در بند ماندند، آنها به شدت گریه می کردند و از ما خداحافظی می کردند، آن سه نفر اعدام نشدند، من همچنان در دل و روحم بر نظر خودم ایستاده بودم که آنها (مسئولین) مظاهر عینی ظلم و جنایت و رذالت هستند که در قرآن مجید از آنها به عینه یاد شده و من باید به هر شکل ممکن فرار کنم. سپس ما را به دفتر زندان بردند و دستور دادند که وسایلمان را همان جا بگذاریم و بنشینیم، ما را یک به یک به اتاق کوچکی می بردند، نوبت من شد، صدای کاظمی بازپرس دادگاه را شنیدم که مرا رو به دیوار نشاند و گفت: وصیتنامه ات را بنویس، تو اعدامی هستی! من گفتم که نمی نویسم! گفت که ده دقیقه دیگر برمی گردد و رفت، وقتی برگشت دید که من چیزی ننوشته ام، گفت: احتیاجی نیست! او و دو – سه نفر دیگر دست ها و چشم هایم را بستند و مرا در محوطه بیرونی نشاندند.
چطور توانستید فرار کنید؟
من در محوطه نشسته بودم و از زیر چشمبند به اطراف نگاه می کردم، تقاضای دستشوئی کردم، در سر راه به دستشوئی از زیر چشمبند متوجه شدم که تمام محوطه پر است از زندانی! آنها همبندی های خودم بودند، دیدم که نزدیک در خروجی زندان دو مینی بوس، دو آمبولانس و یک لندرور یا جیپ، حاضر ایستاده اند! بعد از چند ساعت که همه زندانیان را به محوطه آوردند ما را در آن دو مینی بوس سوار کردند، بقیه ماشین ها در جلو و عقب حرکت می کردند، ابتدا گمان ما این بود که به سمت هفت تپه اهواز می رویم، بعد متوجه شدیم که این جاده مسیر اندیمشک و دهلران است، ما را به پادگان پل کرخه بردند، در پادگان ما را به داخل حمام عمومی فرستادند، یادگار بسیجی هائی که قبلا آنجا بودند بر در و دیوار دیده می شد، به ما کفن و کافور دادند! دستور دادند که لباس هایمان را درآوریم و کفن بپوشیم! در آنجا صدای فریاد دختران اعدامی را هم می شنیدیم، خواستم از پنجره حمام خودم را به بیرون برسانم، احتیاط کردم و لباس های خودم را دوباره پوشیدم، بازپرس کاظمی آمد به همراه پنج یا شش پاسدار دیگر، دیدیند که هنوز لباسم به تنم است، همراه با فحش دست هایم را بستند و با مشت و لگد مرا به محوطه بردند، آنجا روی زمین افتادم.
دوباره همه را سوار مینی بوس کردند، کاظمی دستور داد که مرا همان طور با لباس اعدام کنند: «این را همین طور اعدام کنید، ببریدش و پرت کنید داخل مینی بوس!» مأمور پاسدار مرا در یکی از صندلی های عقب مینی بوس جا داد، در همان لحظه متوجه شدم که گره بند دست هایم از آنجا که آن را با طناب پلاستیک بسته بودند شل شده است، به روی خود نیاوردم، وقتی مینی بوس به راه افتاد سر و صدای بچه ها بلند شد، با دو تن از زندانی های قدیمی مشورت کردم و گفتم که بند دست هایم شل شده و من می توانم بازشان کنم، گفتم که می خواهم فرار کنم، آنها گفتند که خمینی جنون سر داده و ما همگی اعدامی هستیم! ما را به سمت میدان تیر در اطراف پل کرخه می بردند، دیگر معطل نکردم، ساعت حوالی ٢ یا ٣ صبح بود، در آن شلوغی چشمبند را به کمک صندلی پائین کشیدم، حالا دست هایم کاملا باز بودند، جاده خاکی بود و جزء مناطق جنگی، سرعت ماشین کم بود، مینی بوسی که من سوارش بودم و ماشین های دیگر به آرامی به سمت میدان تیر می راندند، پنجره را باز کردم و در یک لحظه با تمام وجود خودم را به بیرون پرتاب کردم، پس از چند دقیقه صدای تیراندازی و اعدام همبندی هایم را شنیدم، از محوطه سیم خاردار منطقه خارج شدم و در تاریکی خودم را به کوه های بالای پل کرخه رساندم، کفش به پا نداشتم، شرح فرار را در کتابم مفصل شرح داده ام.
از کتابتان بگوئید، اسمش چیست؟
نام کتاب «سراب خمینی و ایران» است. تقریبا یک چهارم آن به هلندی به چاپ رسیده است ولی بقیه اش به دلیل مشکل وقت و گرفتاری تایپ به همان حال مانده. از یک چاپخانه در انگستان کمک خواسته ام ولی متأسفانه به علت نداشتن کمک فکری و مالی از طرف دوستان با مشکل مواجه هستم. متشکر خواهم شد اگر دوستانی در کار چاپ کتاب مرا یاری کنند.
موضوع فرار شما در رسانه ها انعکاس داشت؟
بله، بعد از اعدام ها احمدی حاکم شرع به حضور منتظری رفته بود و وضعیت صادق رنجبر، انوشه باریک آبی و من را که فرار کرده بودم به او گزارش داده بود و این موارد در کتاب خاطرات منتظری (چاپ پیش از سانسور) در یکی از نامه های منتظری به خمینی و نامه حاکم شرع دادگاه انقلاب اسلامی خوزستان حجة الاسلام احمدی (پیوست شماره ١۵٧) به صورت کامل آمده است. منتظری اینها را به عنوان نمونه به شخص خمینی و پسرش احمد داده بود، بعد از فرار من تا سه روز منطقه شوش و اطراف دزفول و اندیمشک تحت کنترل و بازرسی شدید قرار گرفته بود! شایعاتی هم از طرف مزدوران اطلاعاتی پخش شده بود با این مضمون ها: «فرار یک جاسوس عراقی از منطقه!» ، «فرار یکی از منافقین حین عملیات به طرف عراق!» و «به دلیل درگیری بین گروه منافقین در منطقه جاده ها کنترل می شود» روزنامه مجاهد و دیگر روزنامه های مخالف و اخبار رادیوئی هم خبر فرار مرا پخش کرده بودند.
احساس اولیه شما بعد از این که مطمئن شدید که دیگر در خطر نیستید چه بود؟
احساس دوگانه ای داشتم، از یک طرف خوشحالی غیر قابل باور کردنی در من به وجود آمده بود، از طرف دیگر از این که از فرصت کوتاه چند لحظه ای به دست آمده برای کمک به دیگران استفاده نکرده بودم متأسف بودم و غصه دار، تمام شک و تردیدها و حدس و گمان هایم در مورد رژیم جمهوری اسلامی به واقعیت پیوست، اگر کسی در مورد بی لیاقتی، دون فطرتی، عقب ماندگی، فرصت طلبی و قسی القلب بودن این رژیم شک کند در اشتباه محض است.
کسانی که اعدام شدند آیا قبلا محاکمه شده بودند؟
بله، همه کسانی که در آن موقع اعدام شدند قبلتر محاکمه شده و حکم حبس داشتند.
حدس می زنید چند نفر را در آن تابستان در شهر دزفول اعدام کردند؟
حدود ۵٠ تا ۶٠ نفر
اسامی آنها را به خاطر دارید؟
بله، اسامی تعدادی را به یاد دارم ولی نه همگی را، شاید به این دلیل که همه را از نزدیک نمی شناختم چون روزهای آخر که زندانیان را از نقاط دیگر آورده بودند فرصت برای آشنائی کم بود، این اسامی به یادم مانده:احمد آسخ، شاپور شیرالی، صادق رنجبر، انوشه باریک آبی، مصطفی بهزادی، پرویز سگوند، حجت قلاوند پسرعموی من، او دو بار دستگیر شده بود، بار اول از سال ۶٠ تا ۶٢ زندانی بود، بار دوم ۶۶ دستگیر شد و یک سال حکم گرفت که تمام شده بود و باید آزاد می شد! حسین شیخی، فریدون حنیف نژاد (سگوند)، بابائی، صادقی و چنگیز دشتکی از اقوام من که در تابستان ۶٧ در اهواز اعدام شد، او را همان روزها از شیراز به اهواز برده بودند، پانزده سال محکومیت داشت که سه سال آن را در زندان شیراز گذرانده بود.
اطلاع دارید که آنها را کجا دفن کرده اند؟
همه آنها را در مکان های نامعلوم دفن کرده اند و آدرس های نادرستی به خانواده ها داده اند! از جمله مورد احمد آسخ را می دانم، به خانواده اش گفته بودند که در کنار روخانه دز در جم گلک دفن شده است، خانواده پس از باز کردن قبر متوجه شده بودند که جنازه ای در قبر نیست! در بعضی موارد هم معلوم شد که اعدام شدگان را در گورهای جمعی دفن کرده اند، مثلا می دانم که با پیگیری و واسطه گری خانواده عمه و خاله ام آنها توانسته اند قبر پسرعمه و پسر خاله ام را پیدا کنند که در گورهای جمعی خاک شده اند! چنگیز دشتکی در اهواز و حجت قلاوند در دزفول، بقیه در جاهای نامعلوم هستند، به هیچکدام از خانواده ها اجازه سوگواری عمومی داده نشد!
★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بخش سه – گزارشی از زندان فجر اهواز در سال ١٣۶٧

در مورد قتل عام زندانیان سیاسی در سال ١٣۶٧ در اهواز سه گزارش داریم، اولی گزارشی است که یکی از زندانیان بازمانده از آن قتل عام خود نوشته و دو تای دیگر به شکل مصاحبه تنظیم شده اند، به خواست نویسنده این گزارش نام او محفوظ می ماند، از او برای تهیه این گزارش تشکر می کنیم:
زندانیان سیاسی اهواز تا اواخر سال ١٣۶٤ در زندان کارون محبوس بودند. زندان کارون در بخش سیاسی دارای سه بند بود: ۵ ، ۶ و ٧ ، بند ۶ بند زندانیان تواب بود، بند ۵ بند بینابینی شامل هیجده سلول ١×٢ بود و در برخی از آنها زندانیان سر موضع در پشت پرده زندانی بودند و زیر نظر نگهبانان تواب مورد آزار و توهین قرار می گرفتند. بقیه سلول های این بند درشان باز بود و هر کدام یک تخت سه طبقه داشتند. زندانیان «نو تواب» در اینجا زیر نظارت توابان دوآتشه دوره آزمایشی خود را می گذراندند که بعد یا آزاد و یا به بند ۶ منتقل می شدند. اگر هم از امتحان مردود به در می آمدند سر از بند ٧ درمی آوردند که عمدتا از زندانیان سر موضع تشکیل می شد. این بند شامل چهار اتاق دربسته بود، زندانیان در این بند سه بار در روز اجازه دستشوئی رفتن داشتند و روزانه یک بار به مدت یک ساعت می توانستند از حیاط استفاده کنند!
اواخر سال ١٣۶٤ تمامی زندانیان سیاسی باقی مانده (بخشی از توابان آزاد شده بودند) به زندان جدیدی به نام فجر که در سه راه خرمشهر واقع بود منتقل گردیدند. این زندان دارای دو حیاط بزرگ بود با بندهای مختلف، اتاق های دربسته و سلول های انفرادی. در اینجا اتاقه ای دربسته این حسن را داشتند که همگی دارای توالت بودند! به این ترتیب مسأله طاقت فرسای انتظار کشیدن وقت دستشوئی از میان می رفت ولی کماکان حیاط رفتن یک ساعته بود و ملاقات غیر حضوری! از سال ١٣۶۵ که هوادران ایة الله منتظری برخی از سمت ها را در دادگاه انقلاب اشغال کردند ما شاهد تغییرات مثبتی در زندان بودیم. اولا با آزادی زندانیان تواب که ثمر این تغییرات بود خود به خود فشار جو زندان رو به کاهش گذاشت، ثانیا هواخوری طولانی تر شد، ثالثا تعدادی کتاب قابل مطالعه در کتابخانه قرار داده شد که افراد سر موضع هم اجازه استفاده از آنها را از طریق سفارش دادن کتاب ها داشتند، در سال ١٣۶۶ حتی از خانواده ها سفارش کتاب قبول می شد، به این ترتیب کتاب هائی مثل رمان و خودآموز زبان های مختلف به زندان وارد شد، رابعا به اتاق ها تلویزیون دادند، همچنین اجازه روزنامه های دولتی را داشتیم، خامسا هر از گاهی امکان ملاقات حضوری با خانواده ها (البته با حضور نگهبان) برای همه میسر گردید.
در سال ١٣۶۶ ما شاهد نوعی بازگشت از طرف برخی زندانیان به ظاهر تواب به سر موضع بودیم که بعضا به انتقال آنها به اتاق دربسته منجر می شد! در این مدت به خاطر کیفیت بسیار پائین غذا چندین اعتصاب صنفی صورت گرفت که گاه عمومیت یافته مدت ها به طول می انجامید و سرانجام به موفقیت نائل می شد. این امر اعتماد به نفس زندانیان سیاسی را بالا برد. با توجه به این که از سال ١٣۶۵ به تدریج کنترل امور زندان از دست توابین خارج و به پاسداران و سربازان وظیفه پاسدار سپرده شده بود رو در روئی زندانیان با مسئولین و نگهبانان بود. نوعی روحیه تهاجمی در زندانیان و به خصوص در بین مجاهدین مشاهده می شد که پس از سرکوب های شدید سال های اول دهه ۶٠ و سپس لو رفتن تشکیلات زندان در سال ١٣۶٣ و سرکوب متعاقب آن دوباره جان گرفته بود. ارعاب سال های پیش کاهش یافته و مقاومت دیگر در انحصار در صد کمی از زندانیان مقاوم نبود.
به علاوه خانواده ها نیز اکنون تحت تأثیر تغییراتی که در جو جامعه سرخورده از حکومت و جنگ طولانی بروز کرده بود با سربلندی بیش از پیش به ملاقات عزیزان خود آمده و این غرور را در رفتارشان نسبت به مسئولین زندان نشان می دادند. حالا دیگر کمتر خانواده ای حاضر می شد که به توصیه مسئولین زندان و دادگاه انقلاب زندانی خود را تشویق به نوشتن توبه نامه و یا نماز خواندن کند و یا التماس نماید. خلاصه این که تغییرات در فضای اجتماعی به انحاء مختلف خود را در جو زندان بازتاب می داد. این از چشم مسئولین دور نمی ماند. زندان می رفت که ابزاری شود برای زهر چشم گرفتن از توده مردم که حال به خود اجازه می دادند تصمیمات حکومتی را زیر سؤال برند و اینجا و آنجا خشم خود را از روند امور ابراز نمایند.
در سال های ۶۵ و ۶۶ تعداد قابل توجهی از زندانیان و حتی از زندانیان اتاق های دربسته آزاد شدند. اکنون هر اتاق شامل حدود ١۵ تا ٢٠ زندانی می شد. با تقلیل تعداد زندانی ها امکانات زندگی هم نسبتا بهتر می شد. در نوروز ١٣۶٧ مدیریت زندان طی یک اقدام بی سابقه به زندانیان سر موضع اجازه داد که به طور حضوری و بدون نگهبانی چند ساعتی را با خانواده شان بگذرانند. چه ساعات لذت بخشی بود و از نظر اطلاع رسانی چقدر مفید! اما افسوس که به زودی این آرامش قبل از طوفان وارد مرحله خونباری شد که کسی تصورش را نمی کرد! بحث ما در آن موقع این بود که آیا تغییرات و تسهیلات کمونی بازگشت پذیرند یا خیر؟ خیلی ها اوضاع را بازگشت ناپذیر می دانستند و برخی هم معتقد بودند که به مناسبت رابطه زندانبان و زندانی همیشه امکان بازگشت به گذشته وجود دارد ولی آنها هم به هیچ وجه ابعاد آنچه را که در تابستان ١٣۶٧ روی داد حتی در تاریکترین کابوس هاشان تصور نمی کردند!

سیر فاجعه ۶٧

فکر می کنم حکومت تازه قطعنامه آتش بس را پذیرفته بود که بلندگوی زندان شروع به پخش چند نماز جمعه کرد که تماما حاکی از ابراز نگرانی در مورد اوضاع جبهه ها بود. امام جمعه کرمانشاه به وضوح از حمله مجاهدین سخن به میان آورد. پخش این نوع خبرها با سیاست رژیم در زندان منافات داشت به همین جهت شک ما برانگیخته شد چرا که در شرایط خطر زندانیان آسانترین هدف برای سرکوب هستند. مجاهدین اما سرمست از باده پیروزی به همدیگر تبریک می گفتند و شب ها سعی می کردند تلویزیون عراق را با تغییر جهت آنتن شکار کنند! متأسفانه ارتباط ما با آنها از طرف خود آنها بلوکه بود و تنها امکانی که وجود داشت رابطه و گفتگوهای فردی با آشنایان بود. حتی مجاهدینی هم که رهبری رجوی را قبول نداشتند ولی توبه نکرده بودند پذیرفته بودند که مجاهدین در آستانه پیروزی هستند. در یک روز پنجشنبه، فکر کنم ۶ مرداد بود که روز ملاقات بود و همزمان وقت هواخوری هم بود پس از این که چند نفری به ملاقات رفته بودند یکباره ملاقات قطع شد و از ما خواستند که به داخل اتاق برویم.
همگی شروع کردیم به اعتراض و مجاهدین تصمیم گرفتند که در حیاط بمانند! تصمیمشان یک جانبه بود با این همه دیگران هم چاره ای جز ماندن ندیدند. در مناسبات آن روز هیچکس نمی خواست متهم به سازشکاری گردد. پس از چند بار تذکر از بلندگوی زندان ناگهان عده ای نگهبان با کلاشینکوف در پشت بام ظاهر شدند و از بالا حیاط را در محاصره گرفته و به حالت تهدیدآمیزی بطرف ما قراول رفتند. در اینجا ضمن صحبت با بچه های مجاهد آنها قانع شدند که شرایط غیر عادی است. همگی به داخل اتاق ها رفتیم. بحث بر سر تحلیل حادثه ای که پیش آمد بود گرم بود که آمدند و تلویزیون را بردند! سپس یکی از بچه های مجاهد را که توبه رقیقی کرده ولی بیش از آن حاضر به همکاری نبود و به همین جهت هم در اتاق دربسته بود صدا زدند. چند ساعت بعد که برگشت معلوم شد که رضا صرامی رئیس زندان های خوزستان شخصا با وی صحبت کرده است. محتوای صحبت هایش به شدت تهدیدآمیز بود و در واقع پیامی بود برای همه ما !
شب آن روز صدای بلندگوی زندان بلند شد، شخصی بعد از «بسم الله القاسم الجبارین» چند آیه تهدیدآمیز ایراد کرد و سپس فریاد زد: «جوخه شماره ١ آتش» صدای رعدآسای رگبارها در زندان پیچید. بعد: «جوخه شماره ٢ آتش» و باز صدای رگبارها، ما فکر کردیم که اتاق به اتاق مشغول کشتار زندانیان هستند و به زودی نوبت ما می رسد. به یاد فیلمی افتادیم که در یکی از کشورهای آمریکای لاتین اتفاق افتاده بود و زندانیان را در اتاق هایشان تیرباران کرده بودند! قضیه آن شب یک نمایش بود، دود باروت فضا را اشباع کرده بود، بعدها شنیدیم که مردم منطقه اطراف زندان هم صداها را شنیده بودند، شب با نگرانی و ابهام سپری شد، فردای آن روز ناگهان در اتاق با لگدی باز شد و صرامی با عده ای نگهبان وارد شد، با خشونت موکت را به کناری زدند و یک میز و صندلی بر زمین قرار دادند، صرامی پشت میز نشست و گفت: ما دوباره به سال ۶٠ برگشته ایم و همگی باید دوباره محاکمه شوند!
وضعیت به محاکمه صحرائی شبیه بود! آن گاه تک تک ما را صدا زد و در حضور دیگران بازجوئی شدیم! در مورد چپ ها سؤالات اینها بودند: در رابطه با چه گروهی دستگیر شده اید؟ آیا آن گروه را قبول دارید؟ جمهوری اسلامی را قبول دارید؟ اسلام را قبول دارید؟ حاضرید نماز بخوانید؟ خدا را قبول دارید؟ در مورد مجاهدین سؤال ها فقط اینها بودند: در رابطه با چه گروهی دستگیر شده اید؟ (این سؤال به این منظور بود که ببیند زندانی می گوید منافق یا مجاهد) آیا منافقین را قبول داری؟ آیا رجوی را قبول داری؟
زندانیان چپ تماما از خود دفاع کردند و از پذیرفتن جمهوری اسلامی، اسلام و نماز استنکاف کردند. مجاهدین هم که بعد از چپ ها مورد بازجوئی قرار گرفتند از به کار گیری واژه منافق که در آن زمان در زندان معمول بود خودداری کردند. در آخر صرامی خطاب به چپ ها گفت: «شما مرتد هستید و حکم مرتد اعدام است!» و خطاب به مجاهدین: «شما هم منافقید و حکم منافق اعدام است!» سپس از اتاق خارج شدند. بعد از رفتن آنها تا مدتی همه در فکر بودند. اهمیت و جدیت شرایط کم و بیش برای همه روشن بود و انتظار احساس غالب بود. ساعتی بعد نگهبان آمد و خطاب به ما چپ ها گفت که وسائلمان را جمع کنیم و اسممان را روی آنها بنویسیم. ما این وسائل را دیگر هرگز ندیدیم، بعدها یکی از نگهبانان تعریف کرد که کوهی از وسائل زندانیان در محوطه زندان ریخته شده بود و هر کسی که چیز به دردخوری در آن می دید برمی داشت! فکر می کردند صاحبان این وسایل دیگر زنده نیستند!
ما را بیرون فرستادند، می توانستیم فقط یک کیسه پلاستیک همراه داشته باشیم از وسائل ضروری! به همدیگر نگاه کردیم، طعم تلخ سرنوشت را در کام خود مزه مزه کردیم و در هنگاه خروج با نگاه مشفقانه مجاهدین که فکر می کردند ما را برای اعدام می برند بدرقه شدیم، از آنجا ما را به مسجد زندان بردند و با کمال تعجب متوجه شدیم که زندانیان چپ اتاق های دیگر دربسته هم آنجا هستند! به علاوه بچه های چپ از شهرهای دیگر خوزستان مثل دزفول، مسجدسلیمان، شوشتر، ماهشهر و نیز زندانیان خلق عرب هم آنجا بودند! با توجه به این که تا آن وقت شدیدا از تماس ما با آنها جلوگیری می کردند این کار آنها حدس ما را تقویت کرد که چون می خواهند همه را اعدام کنند دیگر برایشان فرقی ندارد که همدیگر را ببینیم، به هر حال از فرصت استفاده کرده و با همدیگر آشنا شدیم و اخبار را سریعا به گوش هم رساندیم، ساعتی بعد رحیم اسداللهی هم که به دلیل درگیری لفظی با صرامی در تجدید محاکمه به انفرادی برده شده بود نزد ما آورده شد، جمعمان تکمیل گردید! او مسئول شاخه خوزستان فدائیان خلق – اکثریت بود که بعدا اعدام شد!
تا غروب بلاتکلیف آنجا نشسته و حدس و گمان به هم می بافتیم که دیدیم چند اتوبوس وارد زندان شدند، شیشه اتوبوس ها گل اندود شده و فقط شیشه جلوی راننده شفاف بود، مأمورین ما را دو به دو به همدیگر دستبند زده و در داخل اتوبوس نشاندند، بدون اینکه به سؤالات ما توضیح دهند اتوبوس به راه افتاد! بر خلاف انتظار ما توقفی در میان راه صورت نگرفت، می شد از مسیر حدس زد که ما را به سمت اصفهان می برند، در بین راه فقط یک بار ما را برای رفع حاجت پیاده کردند، آنجا مسجدی در یکی از شهرهای استان اصفهان بود، فکر کنم نجف آباد بود و نگهبان ها به مردمی که برای دیدن ما جمع شده بودند می گفتند که ما اسیر جنگی هستیم! سرانجام به زندان اصفهان رسیدیم، در آنجا ما را به یک بند متروکه که از تعداد زیادی اتاق و یک سالن تشکیل می شد بردند، سپس ما را چهار نفره در اتاق ها گذاشتند و درها را بستند، یک نفر با صدای بلند گفت: «ما می خواهیم باهم باشیم، اصلا چرا ما را اینجا آورده اید؟» بقیه هم شروع کردند به در زدن ولی نگهبان ها فقط ما را به دستشوئی بردند و دوباره درها را قفل کردند، صدای اعتراض بالا گرفت، سرانجام همه ما را در راهرو بند جمع کردند و صرامی همراه با رئیس زندان اصفهان و چند نگهبان مسلح آمدند، رئیس زندان اصفهان گفت: «شما متوجه شرایط خود نیستید، وضع فرق کرده و دیگر جای این حرف ها نیست، من همین الان دارم از میدان تیر می آیم در آنجا اعدام جریان دارد!»
ما گفتیم که ما زندانی شما نیستیم و مسئول ما دادستانی انقلاب خوزستان است. بعد از مدتی جر و بحث سرانجام در اتاق ها را باز کردند و گفتند که هر کس مقررات زندان اصفهان را بپذیرد، نماز بخواند و در مراسم صبحگاه حاضر شود به بندهای اصلی که امکانات رفاهی خیلی بهتری دارد منتقل می شود و بقیه همین جا می مانند! طبق معمول چند نفری را که بیشتر اعتراض کرده بودند به انفرادی فرستادند! بعد از چند روز تعدادی از بچه های تواب مجاهد و نیز بچه های خلق عرب و تعدادی تازه دستگیر شده که همگی با ما به اصفهان فرستاده شده بودند مقررات زندان را پذیرفته و به داخل بندها منتقل شدند و ما در همان بند متروکه باقی ماندیم، بچه هائی که در انفرادی بودند به تدریج به بند بازگشتند و پس از حدود یک ماه به ما اجازه هواخوری هم دادند، این وضع بلاتکلیف که طی آن خانواده ها از ما کوچکترین اطلاعی نداشتند و فکر می کردند که اعدام شده ایم تا آذرماه ادامه یافت سپس دوباره ما را سوار اتوبوس کردند و این بار بدون توقف تا زندان فجر اهواز برگردانده شدیم، در آنجا ما را در بند بزرگی اسکان دادند که حیاط بزرگی هم داشت و در آن چند ساعت در روز باز بود، به محض رسیدن به اهواز اعلام کردند که باید موی سرمان از ته تراشیده شود و لباس زندان بپوشیم، ما به شدت اعتراض کرده و به اعتصاب نشسته دست زدیم، ما را به زور کشان کشان بردند و موی سرمان را تراشیدند و به ما لباس زندان پوشاندند!

اعدام ها

در اولین ملاقات که اندکی بعد داده شد دانستیم که خانواده ها چه کشیده اند و همچنین در ملاقات ها از طریق کسانی که خواهر یا برادر مجاهد داشتند از سرنوشت مجاهدها باخبر شدیم، تمامی زندانیان مجاهد سر موضع را اعدام کرده بودند و مجاهدین تواب هم بعد از بازگشت از اصفهان کم و بیش اعدام شدند! با شنیدن این خبرها برای دوستانی که از خانواده شان افرادی را اعدام کرده بودند مجلسی ترتیب دادیم و برای مشخص کردن اعتراضمان ٤٠ روز ریش نزدیم! عده ای را بردند و سین – جیم کردند، آنها به اعدام زندانیان اعتراض کردند اما دیگر در موردشان سخت نگرفتند، بچه های شهرستانی هم به تدریج به زندان شهرهاشان فرستاده شدند.
در اوائل دی ماه رحیم اسداللهی را خواستند و پاسدارانی که از تهران آمده بودند به وی گفتند که حکم اعدام تعلیقی او هم اکنون به جریان افتاده و فقط به شرطی از اعدام نجات می یابد که توبه نماید، او شجاعانه شرط آنها را رد کرد، فکر کنم ١٠ دی ماه بود که او را بیرون بردند و چند دقیقه بعد وسائلش را خواستند، معنای این کار اعدام بود! یک هفته به ٢٢ بهمن مانده بود که از ما خواستند آدرس و شماره تلفن خانه مان را بدهیم و گفتند که قرار است آزاد شویم! باور نکردیم با این همه بعضی ها شماره تلفنشان را دادند، در تعجب کامل ما کسانی را که شماره تلفن داده بودند در ٢٢ بهمن ١٣۶٧ با گرفتن وثیقه ملکی از خانواده شان و بدون نیاز به توبه نامه آزاد کردند! وثیقه ملکی برای این بود که آنها باید هر دو هفته یک بار در اداره سپاه خود را معرفی می کردند، بقیه که یا تلفن نداشتند یا این که قضیه را جدی نگرفته بودند باقی ماندند، چند روز بعد سیاست عوض شد و اعلام کردند که باقی مانده ها باید توبه نامه بنویسند، طبعا کسی این را نپذیرفت، لذا همگی را به انفرادی منتقل کردند، در ١٢ فروردین ۶٨ به طور ناگهانی تمامی زندانیان باقی مانده را بدون توبه نامه و حتی بدون وثیقه ملکی آزاد کردند!
پس از آزادی بر ما معلوم گردید که زندانیان اعدام شده را در بخش های پرتی از قبرستان اهواز و یا در بیابان خاک کرده اند! البته قبر اشخاص مشخص بود، از یکی از سربازانی که در زندان خدمت می کرد شنیدیم که پس از ٧ مرداد ۶٧ تمام سربازان را مرخص کرده بودند! این سرباز که تصادفا سری به زندان زده بود پیش از این که به او تکلیف کنند که به خانه برگردد بچه های مجاهد را دیده بود که به سرشان گونی کشیده بودند و برای اعدام می بردند! در خوزستان بنا به تصمیم حاکم شرع استان زندانیان چپ از شمول اعدام خارج بودند و فقط سه نفر از چپ ها را اعدام کردند: رحیم اسداللهی که در بالا به او اشاره شد، مجتبی تابان از افراد بالای فدائیان خلق موسوم به کنگره ١۶ آذر که در آن زمان تازه دستگیر شده بود، ما او را ندیدیم ولی شنیدیم که در اصفهان اعدام شده است، سیروس اهل مسجد سلیمان و از بچه های راه کارگر که با ما به زندان اصفهان منتقل شده بود، او را به سبب اعتراض و شعارهای تند ضد حکومتی به انفرادی بردند، حدس زده می شود که اعدام شده است.
عقیده عمومی زندانیان اهواز بر این است که شکل اعدام در آن سال در اهواز تیرباران بوده است، حداقل در مورد رحیم اسداللهی این امر محرز است، زندانیان آزاد شده به دیدار خانواده های اعدام شدگان رفتند و دسته جمعی به همراه خانواده ها در حالی که عکس های اعدام شدگان را در دست داشتند با ١٠ اتوموبیل بر سر قبرشان رفتند، خانواده ها پیگیر علت اعدام فرزندانشان بوده و هستند ولی تا کنون پاسخی دریافت نکرده اند! آنها هنوز هم مراقب قبر جگرگوشگان خود هستند و مواظبند که آنجا متروکه نشود و خرابش نکنند، اسامی تعدادی از اعدام شدگان مجاهدین: پروین باقری، فاطمه باقری (این دو خواهر نیستند)، حمید هادی پور، فریبرز اسکندی، داریوش همتی، احمد نوزادی، اصغر نیکپوردیلمی، پیام صدیق، قانع تبریزی، فرهنگ فدائی نیا، بهروز (بچه آبادان)، مهرداد باقری.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بخش چهار – گفتگو با علی ( نام مستعار )

در سلسله گزارش های مربوط به قتل عام ۶٧ در زندان های شهرستان های ایران مصاحبه ای داریم با یکی از زندانیان سابق در اهواز که به دلیل وابستگی با شاخه ای از فدائیان خلق از سال ١٣۶٢ تا ۶ شهریور ١٣۶٧ در اهواز زندانی بوده است. وی با پایان یافتن محکومیتش که قبلا از ده سال به پنج سال تخفیف یافته بود آزاد شد. او ترجیح می دهد با نام مستعار علی در این مصاحبه شرکت کند:
شما در تابستان ۶٧ در کدام زندان بودید؟
در زندان فجر اهواز
در این زمان در رفتار مسئولین و نگهبانان زندان شاهد تغییری شدید؟ چه تغییراتی و از چه تاریخی؟
ما متوجه شدیم از تعداد زندانیان مجاهد در بندها کم می شود، آنها را می برند برای بازجوئی و دیگر برنمی گشتند! نمی دانستیم ماجرا چیست؟ ابتدا فکر کردیم به دلیل حساسیتی که به خاطر روابط تشکیلاتی آنها در سابق روی آنها بود آنها را بازجوئی می کنند، بعد متوجه شدیم که مسأله گسترده تر از بازجوئی های معمول زندان است و زندانیان چپ را هم شامل می شود!
در این ایام آیا رابطه زندان با بیرون قطع شد؟ مثلا قطع ملاقات و نامه و روزنامه و تلویزیون؟
بله همه این امکانات قطع شد.
به خاطر دارید اولین سری از زندانیانی که از بند بردند و دیگر برنگشتند چه زمانی بود؟
دقیقا نمی دانم، در اتاق ما که حدود ٣٠ نفر می شدیم و اتاق غیر تواب ها بود ١٠ – ١۵ نفر هم مجاهد بودند، همه آنها را بردند، از بندهای دیگر هم بردند، حتی تواب های زندان را هم که بعضی کارهای زندان را انجام می دادند مثل تقسیم غذا، باز کردن درها و غیره بردند.
در چند سری زندانی ها را بردند؟
نمی دانم.
حدس می زدید که آنها را کجا می برند؟
آنها را می بردند انفرادی، این را که تعدادی از آنها را اعدام کردند من بعد از آزادی فهمیدم.
هیأتی که در مورد سرنوشت زندانی های شهر شما تصمیم گرفت چه کسانی بودند؟ از مرکز می آمدند یا از مقامات محلی بودند؟
مقامات محلی بودند، مثلا از من سه نفر بازجوئی کردند، شفیعی که از رؤسای زندان بود، یک مردی بود عرب که اگر درست به خاطر داشته باشم نامش عباس بود و آقائی که از دادگاه انقلاب بود، در بین اینها دو نفر دیگر هم سرامی که اهل دزفول بود و مهدی زاده که به خشونت و جلادی معروف بودند و با دادگاه انقلاب کار می کردند حضور داشتند. مهدی زاده به بندهای نوجوانان خیلی رفت و آمد داشت و معروف بود که فساد اخلاقی دارد!
اطلاعی دارید که از آنها چه سؤالاتی می کردند؟
ما جز دوستی های محدود و کاملا شخصی رابطه ای با زندانیان مجاهد نداشتیم و به این خاطر در این مورد من بی اطلاع هستم.
نحوه اعدام در تابستان ۶٧ در شهر شما به چه طریقی بود؟
اطلاع ندارم.
زنان هم اعدام شدند؟ اسامی آنها را به یاد دارید؟
اطلاع ندارم، به احتمال زیاد از زنان هم در سال ۶٧ اعدام شده اند.
آیا همه اعدام شدگان از قبل محکومیت حبس داشتند؟ در بین آنها کسانی هم بودند که محکومیتشان تمام شده باشد؟
بله آنهائی را که من می شناسم و اعدام شدند از اوائل دهه ۶٠ زندانی بودند و محکومیت داشتند، تعدادی از آنها مدت محکومیت خود را گذرانده و «ملی کش» بودند، دیلمی، عباسیان و پیام صدیق جزو آنان بودند.
از زندانی های چپ هم اعدام کردند؟
در تابستان ۶٧ نه اما قبلتر از آنها اعدام کرده بودند.
با شما چه برخوردی داشتند؟ آیا احضار شدید؟ آیا در آن وقت شما را به خاطر نماز خواندن تحت فشار گذاشتند؟
بله، من هم احضار شدم، سؤال ها کوتاه بود، پرسیدند که آیا به جمهوری اسلامی وفادار هستم؟ مسلمان هستم و نماز می خوانم؟ از من می خواستند که مصاحبه کنم و از مواضع خودم اعلام انزجار کنم! من نپذیرفتم، تصمیم همه ما این بود که این کار را قبول نکنیم، بعد یک بار دیگر مرا بردند و همین سؤال ها را کردند، این بار به جای مصاحبه خواستند که بنویسم در صورت آزادشدن با تشکیلات فعالیت نکنم، من این را پذیرفتم و چون حکمم تمام شده بود آزاد شدم.
چه موقعی وضعیت به حالت عادی برگشت و اعدام ها قطع شدند؟
چون من دیگر در زندان نبودم اطلاعی ندارم.
اعدام ها را چگونه به خانواده ها اطلاع دادند؟ محل دفن آنها در شهر شما مشخص است؟
خانواده هائی که ماه ها می رفتند ملاقات و بی ثمر برمی گشتند فشار می آوردند که بدانند چرا ملاقات نمی دهند؟ بالاخره خبر اعدام آنها را جلوی زندان به آنها دادند! مادر یکی از مجاهدها به نام عباسیان جلوی در زندان با همسرم آشنا شده بود، بعد از آزادی یکبار به اتفاق همسرم او را در بازار اهواز دیدیم، سراسر سیاه پوشیده بود و او تعریف کرد که وسائل پسرش را تحویل داده و گفته اند که اعدام شده است، آن زمان محل دفن روشن نبود مگر این که بعدها به خانواده ها محل دفن را خبر داده باشند، من اطلاعی ندارم ولی گفته می شد که اعدام شدگان ۶٧ را پشت دیواری در قبرستانی در نزدیکی چهارراه آبادان که به آن «لعنت آباد» می گفتند خاک کرده اند اما تاریخ اعدام را به خانواده ها اطلاع ندادند.
اطلاع دارید که خانواده های این اعدام شدگان در شهر شما برای روشن شدن اعدام فرزندانشان اقدامی انجام داده باشند؟
نه، اطلاعی ندارم.
می توانید اسامی کسانی را که در شهر شما در تابستان ۶٧ اعدام شدند اینجا ذکر کنید؟
بهروز عباسیان، دیلمی، قهرمان که برادرش را هم در سال های قبل از ۶٧ اعدام کرده بودند، رضا ارشادی.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بخش پنج – گفتگو با منوچهر ( نام مستعار )
در ادامه گزارش های مربوط به قتل عام زندانیان سیاسی در سال ١٣۶٧ مصاحبه ای داریم با منوچهر (نام مستعار) که دهه ۶٠ را در زندان های خوزستان گذرانده است:
شما در تابستان ۶٧ در کدام زندان بودید؟
مرا یک ماه قبل از کشتار دسته جمعی به زندان فجر اهواز منتقل کردند، این بار دومی بود که مرا به این زندان می فرستادند، از آنجا همزمان با کشتار زندانیان به همراه عده دیگری به زندان دستگرد اصفهان منتقل شدم، اجازه بدهید اول از مشاهداتم در زندان اهواز بگویم و بعد از طریق شنیده هایم در تماس با زندانیان مسجدسلیمان از کشتار در زندان این شهر خواهم گفت، مرا در اهواز به بند عمومی نفرستادند بلکه در اتاقی بودم که قرنطینه نامیده می شد، این اتاق یکی از اتاق هائی بود که به «بندهای شرعی» معروف بود یعنی گاه به گاه زندانیان متأهل را در آنجا با همسرانشان ملاقات می دادند، در این اتاق ها همچنین زندانیان بیمار اعزامی از دیگر شهرها را نگه می داشتند.
در قرنطینه تنها بودید یا این که کسان دیگری هم با شما بودند؟
کسان دیگر هم بودند مثلا یکی از آنها نوه شیخ خزعل بود که در ارتباط با یک گروه جدائی طلب دستگیر شده بود، یک پسر مجاهدی بود اهل «درخزینه» که نیم فارس نیم عرب بود، فکر کنم او را اعدام کردند بعدها.
چگونه متوجه حالت غیر عادی شدید؟
در یکی از شب های اوائل مرداد ۶٧ صداهای وحشتناکی به گوشمان خورد، عده ای روی سقف زندان می دویدند و همزمان از بالا صدای رگبار مسلسل می آمد، فکر کنم فردای آن روز بود که آمدند تلویزیون ها را بردند و دیگر روزنامه ندادند، ملاقات هم قطع شد، سرامی رئیس زندان های خوزستان که فکر کنم اصلیتش مربوط باشد به مبارکه اصفهان (در مصاحبه با علی، سرامی اهل دزفول قید شده است) آمد به بندها برای سوا کردن زندانی ها، عده ای از جمله مرا جدا کردند و فرستادند زندان دستگرد اصفهان، ظاهرا آنهائی را که بنا داشتند اعدام کنند نگه داشتند در اهواز و بقیه را فرستادند اصفهان، در حین جدا کردن زندانی ها از همدیگر همین سرامی از زندانی ها می خواست که بگویند مثلا مرگ بر رجوی یا مرگ بر مجاهد، درود بر خمینی، ولی بعضی از هواداران مجاهدین می گفتند درود بر رجوی، مرگ بر خمینی، به هر حال وقتی کسی طبق میل سرامی شعار نمی داد به همراهانش می گفت اسم او را بنویسید برای آزادی! ناگفته نماند که هیچ زندانی چپی هم حاضر نشد که شعار مرگ بر مجاهد، مرگ بر رجوی را تکرار کند!
با شما چه کردند؟
در مردادماه مرا به همراه تعدادی دیگر سوار اتوبوس کرده و به زندان اصفهان بردند، در بین راه ما را دو به دو دستبند زده بودند، چهار یا پنج اتوبوس می شدیم، در هر اتوبوس چند نگهبان هم نشسته بودند، فکر کنم تعدادمان به ٨٠ نفر می رسید.
به شما گفتند که کجا منتقل می شوید؟
نه، چیزی نگفتند اما ما از لهجه اصفهانی راننده و شاگرد راننده می توانستیم حدس بزنیم که کجا می رویم، در زندان دستگرد اصفهان ما را بعد از انگشت نگاری فرستادند به جائی که حالت قرنطینه داشت و کاملا جدا از بندها بود، البته بعد از مدتی رئیس زندان آنجا آمد و گفت: می خواهیم شما را ببریم بند عمومی، آنجا ورزش دسته جمعی است، سفره دسته جمعی، دعای دسته جمعی و غیره، می دانستیم اینها مراسم ارشاد است، ما تعدادی بهانه آوردیم که ما نمی توانیم صبح ها زود بیدار شویم! یا مثلا گفتیم کلیه درد داریم و از این بهانه ها، ما را نبردند اما عده ای پذیرفته و رفتند، مقامات هم برای مجازات ما کارهائی کردند، مثلا آب گرمکن را قطع کردند و ما باید با آب سرد حمام می کردیم، ظرف می شستیم و …..
شما را برای چه به اصفهان بردند؟ گمانتان چه بود؟
واقعا نمی دانستیم که چرا ما را در آن مقطع بردند به زندان اصفهان.
آیا حدس می زدید که چیزی غیر عادی در زندان ها در شرف وقوع است؟
نشانه هائی بود، روز اولی که به آنجا رسیدیم حوالی ساعت ۶ عصر ما را یک ساعتی بردند هواخوری، نگهبان یک سرباز بود، عده ای سر او را گرم کردند و بقیه توانستند با زندانیان دیگری که پنجره شان رو به هواخوری باز می شد تماس بگیرند، آنجا بند عادی بود، آنها گفتند که از ورود ما خبردار شده اند، یک روزنامه هم به ما دادند، فکر کنم روزنامه اطلاعات یا کیهان بود، در آنجا خطبه های نماز جمعه موسوی اردبیلی را خواندیم، او گفته بود: «مردم شعار می دهند که منافق زندانی اعدام باید گردد!» این اولین بار بود که از یک تریبون رسمی این شعار بر علیه زندانیان سیاسی داده می شد! یکی از بچه ها گفت: می خواهند مجاهدکشی راه بیاندازند، این یک نشانه بود، نشانه دیگر این بود که در اهواز موقع سوار شدن به اتوبوس، سرامی به یکی از زندانی ها به اسم احمد عشق ترکی گفته بود: «پسر، برو که خوب قسر در رفتی!» احمد عشق ترکیکه به احمد عشقی معروف بود یکی از خویشان دور سرامی بود، احمد قبلا هوادار مجاهدین بود اما در زندان به نفی مجاهدین رسیده بود و خمینی را قبول داشت اما رابطه عاطفی قوی با بچه های مجاهد داشت و با تواب ها خیلی بد بود، بعد از این که ما را دوباره به اهواز بازگرداندند احمد را در اهواز اعدام کردند! حدس هائی می شد زد اما کسی به خود جرأت نمی داد یا نمی خواست چنین واقعه دهشتناکی را پیش بینی کند و یا باور کند.
کی شما را به زندان اهواز برگرداندند؟
بعد از ٤٠ یا ۵٠ روز ما را به اهواز برگرداندند، این را هم بگویم که در روزهای آخر اقامتمان در زندان دستگرد به ما روزنامه می دادند، همه را برگرداندند به جز یک نفر، این یک نفر سیروس بهداروند بود که در اصفهان اعدام شد، او هوادار سازمان راه کارگر بود، در اصفهان که بودیم یک بار موقع بگومگو با رئیس زندان بر سر آبگرمکن او خیلی عصبانی شد و شروع کرد با صدای بلند با رئیس زندان حرف زدن، او را بردند به انفرادی و به او گفتند می خواهیم اعدامت کنیم! بعد از این برخورد بچه ها شنیده بودند که او شعار می داد و مرگ بر خمینی می گفت، مدت ها بود احساس می کردیم او زیر فشارهای عصبی است.
در اهواز چه موقع زندان به حالت قبلی برگشت و ملاقات ها دوباره شروع شدند؟
بعد از بازگشت از اصفهان دوباره مرا به انفرادی فرستادند اما بعد از این که اعتراض کردم مرا بردند به بند نزد کسانی که در زندان اصفهان باهم بودیم، چند هفته بعد از آن ملاقات دادند، قطع ملاقات ها تقریبا چهار ماه شد، در ملاقات اول که حضوری بود مادرم گفت که در مسجدسلیمان همه را کشته اند! حاجت فدائی هم در ملاقات شنید که برادر جوانتر او فرهنگ اعدام شده است. در اهواز ۵٧ الی ۶٠ زندانی سیاسی را در آن تابستان اعدام کردند، یک نفر دیگر را هم در زمستان آن سال یکی – دو هفته قبل از عفو خمینی در اهواز اعدام کردند، او رحیم اسداللهی نام داشت و یکی از مسئولین سازمان فدائیان اکثریت بود، در دادگاه به او گفته بودند اگر انزجار بدهی شاید اعدامت نکنیم، او نپذیرفته بود، وقتی که تلویزیون داشتیم می توانستیم با کمی دستکاری در آن برنامه های مجاهدین را ببینیم، تا جائی که یادم هست آنها فقط اسم دو نفر را جزو اعدامی های ۶٧ گفته بودند، سر همین کانال تلویزیون هم کلی اختلاف نظر بود، عده ای مخالف گرفتن آن کانال بودند به دلایل امنیتی، من در اسفند آن سال از زندان اهواز آزاد شدم، اسامی اعدام شدگان اهواز:
نام کسانی را که در اهواز اعدام کردند من خوب نمی دانم چون من زندانی مسجد سلیمان بودم و آنها را نمی شناختم اما آنهائی را که می دانم عبارتند از فرهنگ فدائی هوادار مجاهدین، هنگام دستگیری ١۵ سال داشت و موقع اعدام ٢١ ساله بود! احمد عشق ترکی مجاهد، سیروس بهداروند، راه کارگری، زندانی اهواز که در تابستان ۶٧ در زندان اصفهان اعدام شد، رحیم اسداللهی، فدائیان خلق – اکثریت، تاریخ اعدام زمستان ١٣۶٧ ، در مسجد سلیمان حدود ١٧ تا ٢٠ زندانی مجاهد در تابستان ۶٧ اعدام شدند، همگی آنها قبلا دادگاهی شده و محکومیت داشتند، نام های زیر را به خاطر دارم:
شاهرخ نامداری، محمدرضا عباسی که به اتفاق برادرش که مجاهد بود قصد فرار از ایران را داشت که دستگیر شد، برادرش فرار کرد، محمدرضا هوادار اقلیت بود اما پرونده اش به نوعی به سازمان مجاهدین مربوط می شد، داریوش یوسفی، حمید راکی، عبدالرضا راکی، محمدحسین صالحی، محمدرضا درویش وند، احمد رضوی که یک بار آزاد شده و مجددا دستگیر شده بود، کشور فردی پور (زن) ، فیروز محمدی، تیمور قنبری، فرخ کیانی، علیرضا عباسی، غلام رشیدیان، منوچهر ذوالفقاری، علی صالحی، اسدالله افروشته، علی جمعه سبزدل، وحید ولی وند.
یک لیست دیگری هم قبلا دوستان بختیاری تهیه کرده بودند که تفاوت هائی با لیست ما دارد، آن را هم اینجا می آورم: احمد رضوی، تیمور قنبری، شاهرخ نامداری، فرخ کیانی، حمید راکی، عبدالرضا راکی، فیروز محمدی، علیرضا عباسی، محمدرضا عباسی، غلام رشیدیان، منوچهر ذوالفقاری، محمدحسین صالحی، علی صالحی، اسدالله افروشته، علی جمعه سبزدل، وحید ولی وند، جهانبخش صالحی، محمدرضا درویش وند، پروین فردی پور، داریوش یوسفی، تاجمیری، سیروس تصگری، جمشید رستمی، شجاعی، یعقوب صالح ابراهیمی، مهران صالح ابراهیمی، علی قنبری، محمد محمدی، مهدی محمدی، یوسف هیبدی.
نام کسانی که در دهه ۶٠ از مقامات زندان و دادستانی مسجدسلیمان بودند: از سال ۶٠ تا اواخر ۶٤ بهرامیحاکم شرع بود، خزاعی دادستان، رشیدی (مجید اژکان) ، ساجدی (خلف رضائی) تهرانی، دریاباری و خادمدادیار بودند، سال ۶٣ رشیدی جانشین دادستان و مهدوی و رازی دادیار، سال ۶۵ به بعد احمدی حاکم شرع، رشیدی دادستان، رازی دادیار و تا سال ۶٧ پیش از شروع کشتار مرادی رئیس زندان بود، هنگام کشتار سال ۶٧ هردوانه با اسم مستعار صابر دادستان بود و رازی دادیار و شخصی به نام حمید موسوی بازجوی وزارت اطلاعات بود.
محل دفن اعدام شدگان مشخص است؟
در اهواز در کنار جاده ماهشهر بعد از باسکول، در مسجدسلیمان اعدام شده ها را جدا، جدا و پراکنده در کنار گورستان های محله های مختلف خاک کرده اند: در کنار قبرستان محله بی بی یان، قبرستان نی نردبان، در کنار قبرستان محله باورصادها، محله یکی از بومی های شهر، امام رضا تمبی، در این قبرستان قبر کشور فردی پور قرار دارد، قبرستان نمره ١١ که بر اساس شماره گذاری های چاه های نفت نمره گذاری شده، در تمام این قبرستان ها، در حاشیه آنها، بچه های اعدام شده دهه ۶٠ را خاک کرده اند، گور اعدام شدگان را با سمنت پوشانده اند به این خاطر که نتوان آن را کنار زد! شنیده بودیم که در سال ١٣۶٠ هواداران مجاهدین می رفتند قبرستان و قبر اعدام شدگان را می کندند و از جسد آنها که همگی شکنجه شده بودند عکس می گرفتند، بعد مأمورین قبرها را سمنت کردند که دیگر امکان کندن آنها نباشد!
خیلی ممنون از شما به خاطر این مصاحبه و تشکر از دقتتان در یادآوری حوادث.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بخش ششم – گفتگو با غارنشین ( نام مستعار )

در ادامه گزارشات مربوط به قتل عام در شهرستان ها این بار مصاحبه ای داریم با آقای غارنشین که سال هائی از دهه ۶۰ را در زندان های ماهشهر، اهواز و اصفهان گذرانده است:
خود را معرفی کنید و بگوئید کی و کجا دستگیر شدید؟
نام مرا بگذارید زنده به گور یا غارنشین! چون زندگی در زندان به زنده به گوری یا غارنشینی شباهت داشت. من در مهرماه ۱۳۶۳ در ماهشهر دستگیر شدم، توسط وزارت اطلاعات بخش سپاه پاسداران، سه – چهار روزی در بازداشتگاه اطلاعات سپاه بودم. در آن زمان هنوز وزارت اطلاعات از سپاه جدا نشده بود، بعد مرا به زندان انفرادی دادگاه انقلاب اسلامی بردند و بازجوئی و شکنجه ام شروع شد، بارها مرا تازیانه زدند، به کف پاها، پشت و صورتم، بازجوئی و شکنجه هر روز هفته بود حتی روزهای جمعه هم می آمدند سراغ آدم.
شرایط این زندان انفرادی مگر چگونه بود که شما زندگی در آنجا را به غار و گور تشبیه می کنید؟
رفتاری که آنجا با من کردند با حیوان ها هم نمی کنند! اندازه سلول به اندازه یک لنگه در بود حدود یک در دو متر! آنجا از هیچ حقی برخوردار نبودم، سلول پر بود از موش و مارمولک و شپش، شب ها موش می رفت توی لباسم، دیوار پر بود از مارمولک که خیلی وقت ها رویم می افتادند و شپش در لباس و تنم غوغا می کرد و همیشه خارش داشتم، حمام درست و حسابی نبود، حدود ۱۲ ماه در آنجا مرا به حمام نبردند، سلول تاریک بود مگر نوری که از روزنه بالا به درون اتاقک تنگ می تابید، هیچ امکانی در اختیار نداشتم، موها و ریشم بلند شده بود به اندازه ده سانت، چند بار مجبور شدم برای این که از شر شپش راحت شوم ریشم را با کبریت بسوزانم! عقرب دم سیاه در راهروی انفرادی در حال رفت وآمد بود، از ترس نه جرأت خوابیدن داشتم و نه قدرت بیدار ماندن! در شبانه روز فقط یک بار آن هم آخر شب ما را به توالت می بردند، پارچ آبی داشتم که وقتی هوا سرد بود و من نیاز به دستشوئی داشتم در آن ادرار می کردم و شب ها آن را می شستم، در همین پارچ آب هم می خوردم! زیر فشارهای شدید جسمی و روانی بودم.
گاه زندانی معتادی را نزدم می آوردند، آنها را برای ترک اعتیاد دستگیر می کردند، حالشان خوب نبود و درد داشتند، آنها را باید کمک می کردم و ماساژ می دادم، آنها را بعد از دادگاه می بردند بند عمومی، بعدها اگر دوباره او را می گرفتند و پیش من می آوردند و ما همدیگر را در انفرادی می دیدیم او مرا به جا نمی آورد! انسانی پشمالو و کثیف در مقابل خود می دیدند که پوست صورتش پیدا نبود و تنها کله ای انباشته از مو بود، وقتی به او می گفتم من فلانی هستم از ترس خود را به دیوار انفرادی می چسباند! شاهد بودم که عده ای در آنجا خودسوزی کردند، نیمه شبی از درز پائین سلول دیدم که از یکی از سلول های پائین راهرو آتش گرفته است، بعد که از زندانبان علت را پرسیدم گفت: زندانی آن سلول خودش را آتش زد و مرد! یک بار انتخابات ریاست جمهوری بود، رأی ندادم، زندانبان کلت به دست با تهدید وارد سلول شد و پرسید که چرا در انتخابات شرکت نمی کنم؟ گفتم که شناخت ندارم، او گفت: مگر خامنه ای را نمی شناسی؟. گفتم: چرا، می شناسم، در حدی که نامش را شنیده ام! شهرستان ها همیشه مظلوم واقع شدند، کسی خبر نداشت چه بر ما می گذرد، صدای ما به گوش کسی نمی رسید، ما روزنامه نداشتیم، پس از هشت – نه ماه یک بار مرا بردند هواخوری، نور آفتاب چشمم را سوزاند، بی اختیار فریاد کشیدم و دویدم داخل سلول!
ملاقات داشتید؟ دادگاه هم رفتید؟
حدودا ده ماه بعد از بازداشت مرا فرستادند پیش قاضی آخوند احمدی برای محاکمه اما دادگاه ادامه نیافت و مرا برگردادندند به انفرادی، بار دوم که مرا بردند محاکمه شدم، دادگاه در دفتر حاکم شرع، آخوندی به ناماحمدی که ۵۰ یا ۶۰ متر از انفرادی فاصله داشت صورت گرفت، غیر از احمدی یک نفر به عنوان دادستان و بازجوی من حضور داشتند، در هیچ کدامشان ترحمی نسبت به زندانی وجود نداشت، دادگاه که نبود، تقریبا ده دقیقه طول کشید! آنها می خواستند مرا به مجاهدین ربط دهند، در بازجوئی ها هم برای همین شکنجه شدم، می گفتم که به تنهائی و مستقل فعالیت سیاسی می کردم و همدست نداشتم، باور نمی کردند، به پنج سال حبس محکوم شدم، تا ماه ها ملاقات نداشتم، بعد از محاکمه و در ماه دهم بازداشت توانستم با خانواده ام ملاقات داشته باشم، حدود ۱۰دقیقه وقت ملاقات بود!
به هر تقدیر پس از ۱۲ماه مکان مرا تغیر دادند، مرا بردند به زندان ناوار که در پادگان نظامی ماهشهر واقع بود، دوباره انفرادی که دو – سه ماه طول کشید، بعد مرا بردند بند عمومی سیاسی ها، این زندان دو بند داشت، بند غیرسیاسی ها و بند سیاسی ها که چند اتاق داشت، حدود ۷۰ – ۸۰ نفر در این بند سیاسی بودند، از مجاهد و گروه های چپ، اینجا ملاقات داشتیم که ضبط می شد، اواخر سال ۱۳۶۵ یا اوائل ۶۶ بود که ما را به زندان فجر اهواز انتقال دادند، در این موقع تعداد ما زندانی های ماهشهر حدود ۱۰ الی ۱۵ نفر می شد، خیلی ها را آزاد کرده بودند، زندانی هائی هم بودند که قبلتر حکمشان تمام شده بود ولی در زندان مانده بودند، ملی کش بودند، آنها را هم بعد از چند سال آزاد کردند، حالا به خاطر فشار خانواده ها یا دلایل دیگر، در زندان اهواز اول در قرنطینه بودیم، ما را در اتاقی که درش به راهرو باز می شد جا دادند، مشخص بود که عامل نفوذی بین ما گذاشته بودند، بعد ما زندانیان ماهشهر را بردند به بندی که حیاط و باغچه داشت، همبندی ها از طریق مورس و یا پنجره با دیگر زندانیان رابطه برقرار کردند و اخبار را می گرفتند، باز بندی دیگر و این بار نزد زندانیان اهواز و کسانی که از زندان های دیگر شهرهای خوزستان به آنجا منتقل شده بودند، بعضی از آنها را در سال های اول دهه ۶۰ به تهران، زندان گوهردشت و قزلحصار تبعید کرده بودند که حالا آنها را برگردانده بودند به اهواز!
سال ۶۷ چه گذشت؟
شبی حوالی ساعت ۱۱ تیر یا مرداد ۶۷ از پشت بام بند صدای دویدن عده ای را شنیدیم که معلوم بود چکمه یا پوتین به پا دارند، چراغ های بند هم خاموش شده بود، از بلندگو صدا بلند شد: «بسم الله قاسم الجبارین، انا فتحنا لک فتحا مبینا» بعد صداهای دیگری از پشت بام: جوخه شماره ۱ آتش! و به دنبالش صدای رگبار، جوخه شماره ۲ آتش! صدای رگبار، جوخه شماره ۳ آتش! صدای رگبار و الی آخر، این صداها حدود ۱۵ دقیقه طول کشید و سه شب ادامه داشت. روز بعد عده ای پاسدار آمدند بند، صرامی در بینشان بود، آدمی زشت و زشتخو، فکر کنم ما چشمبند داشتیم، ما را یک جا جمع کردند و گفتند: بگوئید مرگ بر منافق، ما هم تکرار کردیم، با این شعار مشکل نداشتیم، کسی خود را منافق نمی دانست! آنها گویا متوجه این موضوع شدند! یکی از آنها داد زد: بگوئید مرگ بر مجاهد! کسی چیزی نگفت، شروع کردند به زدن ما، یاد ندارم که آیا آن روز اسامی کسانی را یادداشت کردند یا نه، رفتند و چند روز بعد یا شاید هم همان روز نام کسانی را خواندند که بیرون بروند، من هم جزو آنها بودم!
نمی دانستیم چه بر سر آنها که مانده اند می آید، از این اتفاق ها می افتاد، خود آنها هم فکر نمی کردند که چه در انتظارشان است، موقع بیرون رفتن حتی نگاهشان نکردیم، نگاهی برای همیشه، نمی دانستیم که این آخرین بار است که آنها را می بینیم، آمدیم بیرون، ما را از راهرو بزرگی عبور دادند و به نزدیک دفتر زندان بردند، جائی که اتوبوس ها ایستاده بودند، ما را دستبند زدند و سوار اتوبوس ها کردند، پنجره اتوبوس ها را با گل پوشانده بودند، نگران بودیم با این اتوبوس های گل گرفته ما را کجا می برند؟ اتوبوس ها راه افتادند و معلوم بود که راه جاده را در پیش گرفته اند، در طی راه گرسنه شده بودیم، عده ای ضعف کردند، چند نفر از زندانی ها که تجربه های طولانی داشتند با خود قند همراه آورده بودند، قندها را به آنها دادند، بعد از ساعت ها اتوبوس در جائی توقف کرد، ما را برای دستشوئی رفتن پیاده کردند، آنجا متوجه شدم که تعداد اتوبوس ها ۱۴ تا است و چند اتوموبیل خودرو هم آنجا ایستاده بودند که معلوم بود ما را اسکورت می کنند.
بعد ما را بردند جائی که نمی دانم کجا بود و پیاده مان کردند، مردمی که آنجا بودند به ما ناسزا می گفتند و سنگ می پراندند، مأمورین به آنها گفته بودند که اینها اسرای عراقی هستند! ما با صدای بلند به فارسی حرف می زدیم و می خواستیم به آنها بفهمانیم که ما ایرانی هستیم! بعد ما را بردند به جائی که مثل سالن یک مدرسه بود، ما را روی زمین نشاندند، از زیر چشمبند حاشیه چادرهای مشکی را دیدم، خواهران زندانی ما هم آنجا بودند! کسی جرأت سؤال و اعتراض نداشت، فضای ترس و ارعاب حاکم بود، به ما برگه هائی دادند که در آن سؤال هائی نوشته شده بودند، گفتند که جواب سؤال ها را بنویسیم، یادم نیست که سؤال ها چه بود، ببخشید که نمی توانم همه چیز را به خاطر بیاورم.
ما را به زندان اصفهان منتقل کردند، به جائی که متروکه بود و حالت بند نداشت، در و دیوار و کف زمین هم مثل خرابه ها بود، راهرو بزرگی بود حدود ۱۰ متر در ۲ متر و ۵ یا ۶ اتاق به این راهرو باز می شد، اتاق ها در نداشتند یا اگر هم داشتند باز بودند، می توانستیم از اتاق بیرون بیائیم، مدت کوتاهی آنجا بودیم، بعد ما را بردند به قسمت دیگری از زندان اصفهان، همه را نبردند، اگر یادم مانده باشد پرسیدند: کی می خواهد برود؟ قبل از بردن آمدند و گفتند: هر کس می خواهد می تواند به خانوده اش نامه بنویسد، نمی دانم چرا این کار را کردند؟ شاید می خواستند روحیه ما را بسنجند، شاید عده ای موقعیت را درک نکردند و چیزهائی نوشتند که نباید می نوشتند، من از آمدن بهار نوشتم و این که آن وقت در کنار هم زندگی می کنیم و ….. این نامه ها به دست خانواده ها نرسیدند! در قسمت ورودی بند اصفهانی ها ماکت بند را قرار داده بودند.
به ما گفتند که حق نداریم سفره جمعی داشته باشیم، مقررات را باید رعایت کنیم و در ورزش صبحگاهی زندان شرکت کنیم و سرود جمهوری اسلامی را بخوانیم! گفتیم این کارها را نمی کنیم، ما همیشه باهم دور یک سفره نشسته ایم و مشکلی هم نداریم. این برخورد ما از طرف زندانیان اصفهان که انسان های پاکی بودند اما در این برنامه ها شرکت می کردند عجیب بود، آنها به ما با دیده احترام می نگریستند و فکر می کردند ما خیلی قلدر و کله شق هستیم، این طور نبود، برای ما عادی بود که آن کارها را نکنیم، یک بار صحبت های پیش از نماز جمعه رفسنجانی را از بلندگو پخش کردند، جماعت شعار می دادند که زندانی منافق اعدام باید گردد! فضای ارعاب بود، کسی با کسی حرف نمی زد مگر با نگاه و ایما و اشاره، هر بار عده ای را صدا می زدند و بیرون می بردند و بعد ما صدای داد و فریاد آنها را می شنیدیم، شنیدم یا شاید هم برایم تعریف کردند که یک زندانی میله های سلول را گرفته بود و داد می زد مرا هم ببرید اعدام کنید! آنجا یک برزخ واقعی بود، هنوز کسی نمی دانست که زندانی ها را کشته اند!
کی شما را به زندان اهواز برگرداندند؟
بعد از سه یا چهار ماه یا شاید هم بیشتر، قبل از انتقال اول سرمان را تراشیدند، در راه متوجه شدیم که تعداد اتوبوس ها ۷ یا ۸ تا بیشتر نیست، بقیه کجا بودند؟ ما را به بند قبلی برگرداندند، از مابقی اتوبوس ها اطلاعی ندارم، شاید ما را در دو مرحله برگرداندند به اهواز.
فهمیدید که چه بر سر بقیه آمد؟ از زندانی های اصفهان چه کسانی را اعدام کردند؟
در اصفهان تقریبا همه کسانی را که با همدیگر دوستی و آشنائی داشتند از یکدیگر جدا کرده بودند! غریبه ها را گذاشته بودند کنار هم برای این که کسی از دیگری خبر نداشته باشد، همه همدیگر را گم کرده بودند، نمی دانم از اصفهان چه کسانی را اعدام کردند؟ ما اصلا فرصت آشنائی با آنها را نداشتیم، از زندانی های ولایت خودمان هم بعد از آزادی فهمیدیم که کی ها را اعدام کرده اند، سال ها بعد از آزادی من در خیابان یکی از همبندی هایم را دیدم که با تعجب گفت: مگر تو زنده ای؟ وقتی مرا به انفرادی بردند او و بقیه فکر کرده بودند مرا برای اعدام بردند.
کی شما را بردند انفرادی؟
اواخر پائیز بود فکر کنم، آنجا گفتند که کار من تمام است، گفتند خانواده ات حق ندارند برایت گریه کنند! فکر کردم احتمالا مرا هم اعدام می کنند، شب خودم را به بیماری زدم و وانمود کردم که دل پیچه و حالت استفراغ شدید دارم، مرا با مینی بوس زندان به بیمارستان خمینی اهواز رساندند، در اتاقی که بستری شدم دو نگهبان مراقبم بودند، بسیار ضعیف و لاغر شده بودم، با این همه در لحظه ای بلند شدم و شروع کردم به دویدن به طرف بیرون، در خیابان نگهبان ها مرا گرفتند و می خواستند به زور به طرف ساختمان بکشند، مردم جمع شده بودند، رو به طرف آنها داد زدم: «می خواهند مرا بکشند، من یک زندانی سیاسی هستم.» مردی از درون جمعیت رو به مأمورین گفت: «چه کارش دارید؟» مأمورین او را به عقب هل دادند و مرا دستبند زده و به زندان بازگرداندند.
آنجا مرا حسابی زدند، فقط به یاد دارم که دستی پشت گردن ودست دیگری پشت کمرم بود و مرا به در و دیوار می کوبیدند، از هوش رفتم، نمی دانم چه مدت؟ یک بار متوجه شدم که کلید پشت در سلول چرخید، زندانبان بود اما من او را سه – چهار نفر می دیدم، چشمانم دوباره بسته شدند، از خدا کمک می خواستم: «خدایا کمکم کن.» وقتی چشم هایم باز می شدند صدای آب سردکن را می شنیدم که خراب بود و صدایش در سلولم می پیچید، از حال می رفتم و وقتی دوباره به هوش می آمدم با خودم زمزمه می کردم: «خدایا کمکم کن.» مرا به حال خودم رها کرده بودند، یک بار از بیرون سلول سر و صدائی شنیدم، از شبکه پائین در راهرو را نگاه کردم، دیدم که فرخ کیانی را هل می دادند به طرف انفرادی، او داشت مقاومت می کرد و دست نگهبان ها را کنار می زد، بعدها شنیدم که او را اعدام کرده اند، فرخ بچه مسجدسلیمان بود. یک بار زندانبان، گودرزی آمد و دریچه را باز کرد و گفت خمینی عفو داده و تو هم عفو خورده ای، ما همدیگر را از قبل می شناختیم، از او سراغ زندانی های دیگر را گرفتم، پرسیدم: شاپور لایق، سیاوش صالحی، عظیم محمدرضائی کجا هستند؟ جواب داد: «انا فتحنا لک فتحا مبینا» همه را اعدام کرده اند!
از زندان ماهشهر چه کسانی را اعدام کردند؟
محمدرضا عظیمی، سیاوش صالحی و شاپور لایق، این سه نفر مجاهد بودند و از سال ها پیش در زندان بودند، اوائل دهه ۶۰ دستگیر شده بودند، هر سه آنها چند سالی هم به زندان تهران تبعید شده بودند و مهران مفتاحی، وقتی خبر اعدام او را شنیدم یاد ماجرائی افتادم که آن روز معمای آن را نفهمیده بودم، یک بار در حیاط زندان اصفهان تکه مقوائی را دیدم که روی زمین افتاده بود، آن را برداشتم رویش نام مهران مفتاحی را نوشته بودند، او از بچه های مجاهد بود که قبلا آزاد شده بود، حالا آن مقوا با نام او چرا آنجا افتاده بود؟
از اهواز کسانی را می شناختید که در سال ۶۷ اعدام شده باشند؟
از اهواز خیلی ها را اعدام کردند، آنها را نمی شناختیم، ما را از آنها جدا نگه می داشتند، گاه می توانستیم از طریق مورس خبرهائی ار همدیگر داشته باشیم، فقط نام این سه نفر را در خاطر دارم که دو تن از زندانیان اهواز بودند، مکوندی و صادق فریدنی و رحیم پولادوند که اگر اشتباه نکنم اهل اندیمشک بود.
اعدام ها را چطوری به خانواده خبر دادند؟
باید فیلمی ساخته شود که مردم بدانند در آن سال چه گذشت! باید حق مردم ادا شود، گرفتارتر از ما زندانی ها، خانواده ها بودند، آنها ماه ها جلوی در زندان ها سرگردان بودند، کسی نبود که جوابگو باشد، مأمورین جلوی در زندان حرف های مختلف تحویل خانواده ها می دادند، یکی می گفت بچه هاتان را اعدام کرده اند، دیگری می گفت زندانی ها را به جائی دیگر منتقل کرده اند.
خانواده ها از محل دفن عزیزانشان خبر دارند؟
تا جائی که خبر دارم رسما در مورد محل دفن چیزی به خانواده ها نگفتند ولی آنها می دانند که فرزندانشان را کجا دفن کرده اند: در بیابان ها ! چند سال بعد از آزادی روزی رفته بودم اهواز که جنس برای فروش بیاورم، در ماهشهر دستفروشی می کردم، در اتوبوس مادر عظیم محمدرضائی هم نشسته بود، دیدم که نرسیده به اهواز در جائی که بیابانی بیش نبود می خواهد پیاده شود، بشکه آبی به دستش بود، گفت: «می روم قبر عظیم را بشویم!» پرسیدم: «مگر قبر پسرت اینجاست؟» گفت: «گفته اند اینجاست.» فکر کنم همه را دسته جمعی خاک کرده اند.
محل دقیق؟
جاده ماهشهر به اهواز را که جلو می روی بعد از سه راه رامهرمز می رسی به چاه های نفت که گازشان می سوزد، نرسیده به زاغه مهمات یا سیلو، دست راست جاده تپه هائی است، مادر عظیم محمدرضائی آنجا به طرف تپه ها رفت.
کی آزاد شدید؟
اواخر سال ۱۳۶۷، سند گرفتند و شرط آزادی این بود که هر روز خودم را معرفی کنم، هر روز صبح می رفتم دفتر سپاه و امضا می کردم، بعدا باید به دفتر وزارت اطلاعات می رفتم، این مهلت شد هفته ای یک بار، بعد از مدتی گفتند ماهی یک بار بروم، بعد از چند سال کردند سه ماه یک بار و در آخر شد سالی یک بار، تا همین اواخر مجبور بودم خودم را معرفی کنم! غیر از اینها گرفتاری های دیگر بود، هیچ جا به من کار نمی دادند، می خواستند همیشه آدم را تهیدست و تنگدست نگه دارند، دستفروشی می کردم، از اهواز کالا می آوردم و در ماهشهر می فروختم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

تبریزی: گزارشگر و گردآوری کننده این نوشته ها خانم منیره برادران است که ترک و تبریزی است و نه سال از سال ١٣۶٠ تا سال ١٣۶۹ در زندان های رژیم ولایت فقیه زندانی بوده و سردبیر تارنمای بیداران است.

Advertisements

1 پاسخ به “سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در خوزستان _ تابستان ۶٧

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s