رضا فانی یزدی و کشتار تابستان ۶٧ _ مشهد

منیره برادران
منبع: http://www.iranglobal.info/node/22382

در تابستان ١٣۶٧ در زندان مشهد خیلی ها اعدام شدند، در سه سری زندانیان را بردند، از بند ۲ حداقل ۳۰۰ نفر را بردند، از زندانیانی که تنها از این بند بردند‌ تنها ۲۶ نفر به زندان برگشتند، بقیه همه اعدام شدند! از بند عمومی که ۴۰۰ نفری بود ۱۰۰ نفر بیشتر باقی نمانده بود و بندهای دیگر نیز خالی شده بودند! زندانیان را با به دار آویختن آنها در گروه های شش نفره اعدام می کردند!

در ادامه مستندسازی قتل عام تابستان ١٣۶٧ در شهرستان های ایران «بیداران» مصاحبه ای با رضا فانی یزدی که در سال ١٣۶٧ در مشهد زندانی بوده انجام داده است که در زیر می خوانید:

آقای رضا فانی یزدی شما در تابستان ۶٧ در کدام زندان بودید؟
من در آن زمان در مشهد بودم، معمولا وقتی بازجوهائی های ما تمام می شد و آماده محاکمه می شدیم ما را به زندان عمومی مشهد (زندان وکیل آباد) منتقل می کردند، در زندان وکیل آباد چند سال پس از انقلاب یک بند جدید مخصوص زندانیان سیاسی درست کرده بودند که خود شامل سه بند بود. بند۱، بند ۲،‌ بند ۳ که شامل قرنطینه ها،‌ اتاق های عمومی دربسته و سلول های انفرادی و انباری بود. همزمان با فاجعه قتل عام سال ۶۷ من و بسیاری دیگر از دوستان همبندم در بند۲ بودیم.

در این زمان در رفتار مسئولین و نگهبانان زندان شاهد تغییری شدید؟ چه تغییراتی و از چه تاریخی؟
هیچ تغییری در رفتار زندانبان ها نبود، همه چیز عادی بود تا روزی که عملیات موسوم به فروغ جاویدان مجاهدین کاملا شکست خورد و تلویزیون شکست عملیات آنها را اعلام کرد و کشته های مجاهدین را در شهرهای اسلام آباد غرب در حاشیه جاده های کرمانشاه و دیگر مناطق غرب کشور نشان داد. خودروهای مجاهدین که به صورت نیمه سوخته در حاشیه جاده ها باقی مانده بود و تعداد قابل توجهی از مجاهدین که به اسارت درآمده و برخی از آنان وحشت زده اظهار ندامت می کردند. تاریخ دقیق روز را به خاطر نمی آورم ولی چند روزی بعد از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و نوشیدن جام زهر توسط خمینی بود که یکباره همه چیز تغییر کرد! شب بود، بعد از خاموشی، ناگهان بلندگوهای بند به صدا در آمد و اسامی همه ما را یعنی ساکنین بند ۲ را خواندند. ما را به راهروی سراسری بند که همه بندها را به هم متصل می کرد بردند و چشمبند زده رو به دیوار نشاندند. به همه ما برگه هائی دادند که شامل چندین سؤال بود، از جمله این که به کدام جریان سیاسی تعلق داشته و در اتهام با چه جریانی دستگیر شده ایم؟ نظرمان نسبت به جمهوری اسلامی چیست؟ آیا از وابستگان ما کسی اعدام شده و یا یکی از بستگان ما در خارج از کشور است؟ و چندین پرسش دیگر که به خاطر ندارم. پس از این که سؤالات را پاسخ دادیم برگه ها را جمع کردند و بردند و ما به داخل بند آمدیم. از آن لحظه همه چیز غیر عادی شد!

در این ایام آیا رابطه زندان با بیرون قطع شد؟ مثلا قطع ملاقات و نامه و روزنامه و تلویزیون؟
فردای همان روز رابطه بند ما با دنیای بیرون به طور مطلق قطع شد! تلویزیون را بردند، دیگر اجازه ندادند روزنامه ای به داخل بند بیاید، ملاقات ها و حتی دریافت نامه از خانواده ها قطع شد، ملاقات ها تعطیل شد،‌ حتی مأمورین شهربانی دیگر اجازه نداشتند به بندهای ما وارد شوند، پزشک زندان که هفته ای یکبار برای معاینه و درمان بچه ها به بند می آمد دیگر هیچ گاه اجازه ورود به بند را پیدا نکرد، کسی را به هیچ عنوان اجازه نمی دادند که از بند خارج شود و رفت و آمد به بهداری زندان نیز ممنوع شد و عملا تمام بند در قرنطینه مطلق درآمد!

به خاطر دارید اولین سری از زندانیانی که از بند بردند و دیگر برنگشتند چه زمانی بود؟
اولین سری از بچه ها را که ۹ نفر بودند همان فردای پس از بازجوئی بردند، تعدادی از قرنطینه و چند نفری از بند ۲ که دیگر هیچ گاه بازنگشتند!

در چند سری زندانی ها را بردند؟
در زندان مشهد تا آنجا که به خاطر دارم در سه سری زندانیان را بردند. اولین گروه همان گروه ۹ نفره اولی درست فردای پس از شکست عملیات مجاهدین و بازجوئی عمومی بود. سری دوم را که تعدادشان حداقل به ۱۰۰ نفر می رسید چند روز بعد بردند. دوباره بلندگوها شروع کردند به خواندن اسامی، همه آنها را یکی یکی از بند خارج کردند. بند تقریبا نیمه خالی شده بود! یک هفته بعد سومین سری را بردند. دوباره بلندگو شروع کرد به خواندن اسامی، تقریبا در این سری تمام بچه های مجاهدین را از بند ۲ بردند. بند تقریبا خالی شده بود. فقط ما مانده بودیم یعنی زندانیان وابسته به گروه های چپ و بهائی ها که جمعا ۲ اتاق بودند. چیزی کمتر از ۲۵ نفر و ما چپی ها که حداکثر ۸۰ نفری بیشتر نبودیم. از بند عمومی ۴۰۰ نفری حداکثر حدود ۱۰۰ نفر بیشتر باقی نمانده بود!

حدس می زدید که آنها را کجا می برند؟
نمی دانستیم! هیچ حدسی نمی شد زد، هیچ قرار نقل و انتقالی نبود و اصلا صحبتی از جا به جائی نبود ولی معمولا وقتی از بند ۲ زندان کسی را صدا می زدند و می بردند‌ دو جا بیشتر نبود،‌ یا به بند ۳ و اتاق های قرنطینه و سلول های انفرادی و انباری و یا به بازداشتگاه وزارت اطلاعات که در حقیقت همان مکان سابق اطلاعات سپاه در خیابان کوهسنگی مشهد بود. مطمئنا می شد حدس زد که ۳۰۰ نفر در بند ۳ و اتاق های قرنطینه و انفرادی جا نمی شدند پس حتما آنها را به بازداشتگاه وزارت اطلاعات برده بودند ولی قطعا هیچکس نمی دانست که کجا می بردند و چه فاجعه ای در شرف انجام بود!

هیأتی که در مورد سرنوشت زندانی های شهر شما تصمیم گرفت چه کسانی بودند؟ از مرکز می آمدند یا از مقامات محلی بودند؟

ما از کل جریان بی اطلاع بودیم، نمی دانستیم چه می گذرد، از ترکیب هیأت هم خبری نداشتیم، هیچکس از جمع ما نرفته بود که برگردد و بگوید که هیأت تصمیم گیرنده چه کسانی بوده اند! حتی بعد از این که ملاقات ها پس از چندین ماه برقرار شد و تعدادی از بازماندگان فاجعه قتل عام را که جان سالم به دربرده بودند به بند برگرداندند‌ ما یعنی من و تعداد دیگری از دوستانم که بعد از آن به قرنطینه منتقل شده بودیم دیگر هیچ گاه آنها را ندیدیم که بفهمیم ترکیب هیأت چه کسانی بوده اند! چند روزی پس از بردن سومین گروه از بچه های سازمان نگذشته بود که ۲۳ نفر از ما را نیز صدا زدند و از بند ۲ به یک اتاق قرنطینه منتقل کردند و سایر بچه ها را به بند یک بردند. دادیار ناظر زندان در دیداری که به طور اتفاقی با یکی از بچه ها در راهرو پشت بند داشت به او گفته بود که شما ساکنین قرنطینه گروه بعدی هستید! «این بار که هیأت به مشهد بیاید‌ شما را هم به درک واصل خواهد کرد!» این عین جمله ای است که حاجی ولی پور که طلبه جوانی بود و در سمت دادیار ناظر زندان مسئول بند سیاسی بود عینا به یکی از دوستان ما گفته بود!

پس با این ترتیب هیأتی بوده است که به مشهد می آمده و تصمیم به اعدام بچه‌ ها می گرفته است؟
ترکیب هیأت تا آنجا که اطلاع دارم و پس از آزادی از زندان از تعدادی از زندانیان باقی مانده که از اطلاعات بازگشته و به بند ۱ آمده بودند شنیدم همان ترکیب هیأت در اوین بوده که گویا به بسیاری از شهرستان ها نیز سفر کرده است. نام پورمحمدی،‌ اشراقی و نیری را شنیدم اما مسئولین محلی نیز نقش اصلی در انتخاب بچه ها و احیانا وسائل و موجبات اعدام بسیاری را فراهم کرده اند. از متن خاطرات ایة الله منتظری هم چنین برمی آید که مسئولین استانها در هیأت تصمیم گیری نقش اساسی داشتند. در آن زمان حجة الاسلام مغیثی حاکم شرع دادگاه های انقلاب بود و ولی پور دادیار ناظر زندان و احیانا محمد شکوری که مسئول بند بود از اعضای شرکت کننده در کنار هیأت اصلی بوده اند. یکی از ۲۶ نفر افرادی که از اطلاعات برگشته بود و با هیأت مواجه شده بود‌ می گفت مغیثی و ولی پور به گفته بیشتر بچه هایی که کشته نشده و به زندان بازگشتند‌ در ترکیب هیأت بودند.

اطلاعی دارید که از آنها چه سؤالاتی می کردند؟
تا آنجا که از بازمانده ها بعدا شنیدم گویا هیأت همان سؤالات عمومی که در دیگر زندان ها مطرح بوده است را می پرسیده اند: هوادار کدام جریان هستید؟ اگر کسی می گفته مجاهدین و یا سازمان (در آن زمان اکثر بچه های سازمان مجاهدین از این که بگویند منافقین ابا داشتند و می گفتند «سازمان» و تعداد کمی هم می گفتند مجاهدین) اعدام می شدند و دیگر سؤالی در کار نبود! کسانی که می گفتند «منافقین» از آنها سؤال می شد که آیا سازمان را محکوم می کنید و یا عملیات فروغ جاویدان را محکوم می کنید و حاضر به مصاحبه هستید؟ در صورتی که قبول نمی کردند اعدام می شدند! هدف هیأت در مشهد گویا تا آنجا که ممکن بوده اعدام بچه ها بوده است! یکی از بچه ها می گفت که صدای یکی از بچه ها را در راهرو شنیده که در حالی که به سازمان بد و بیراه می گفته و آنها را منافقین اعلام می کرده و می گفته حاضر به مصاحبه است و گریه می کرده که زن و دو فرزند کوچک دارم، برای اعدام می بردندش! او را اعدام کردند! او از دوستان نزدیک شوهر خواهرم امین نجاتی بود که در آن زمان محکومیتش رو به اتمام بود و قرار بود به زودی آزاد شود. از گفتن اسمش خودداری می کنم چرا که شاید خانواده او در این مورد موافق بیان نام او نباشند.

نحوه اعدام در تابستان ۶٧ در شهر شما به چه طریقی بود؟
نحوه اعدام به صورت دار زدن گروهی بود، بچه ها را در گروه های گویا ۶ نفره در همان محوطه بازداشتگاه وزارت اطلاعات در خیابان کوهستان حلق آویز می کردند.

زنان هم اعدام شدند؟ اسامی آنها را به یاد دارید؟

در مورد زنان هیچ اطلاعی ندارم، در زندان مشهد تعداد بسیاری از زنان و دختران هوادار سازمان و دیگر جریانات زندانی بودند ولی این که زنی اعدام شده باشد را نمی دانم.

آیا همه اعدام شدگان از قبل محکومیت حبس داشتند؟ در بین آنها کسانی هم بودند که محکومیتشان تمام شده باشد؟ نامشان را به خاطر می آورید؟
تمام کسانی را که از زندان بردند محکومیت حبس داشتند ولی اکثر آنها بیشتر سال های حبس خود را گذرانده بودند! بسیاری از بچه های سازمان که اعدام شدند‌ بیشتر از ۷ سال زندانی کشیده بودند. تعدادی نیز بودند که عفو خورده بودند و چند ماهی از زندان آنها باقی نمانده بود. چند نفری هم بودند که حبسشان تمام شده بود و ملی کشی می کردند! مثلا جلیل صوفی زاده یکی از آنهائی بود که حبسش ماه ها بود که تمام شده بود و آزادش نمی کردند! تعداد دیگری بودند که چهره هایشان هنوز به خاطرم هست ولی متأسفانه نام آنها را به خاطر ندارم.

از زندانی های چپ هم اعدام کردند در زندان شهرتان؟
از زندانیان چپ هیچکس اعدام نشد یعنی در حقیقت کسانی که به اتهام چپ دستگیر شده بودند در زندان مشهد هیچ گاه با هیأت مرگ مواجه نشدند. گروه ۲۳ نفره ما که در قرنطینه بودیم قرار بود در نوبت بعدی به اطلاعات اعزام شویم که گویا با سر و صدا و اعتراض ایة الله منتظری که منجر به توقف اعدام ها شد جان سالم به در بردیم اما در میان مجاهدین‌ چند نفری بودند که دیگر هوادار مجاهدین نبودند و چپ شده بودند‌ ولی باز هم اعدام شدند! علیرضا امینیان یکی از آنها بود، علیرضا چند سالی بود که عملا چپ بود و نماز نمی خواند گر چه دوستی و رفاقت خود را با بچه های سازمان همچنان داشت‌ ولی در محفل بچه های چپ بود. محمد حیدریه یکی دیگر از بچه های سازمان بود که او هم به چپ تمایل داشت و تقریبا همه بند می دانستند که دیگر با سازمان نیست. بسیاری دیگر از بچه های سازمان بودند که عملا هیچ اعتقادی دیگر به سازمان نداشتند گر چه اعلام موضع نمی کردند ولی دیگر تعلق خاطری به سازمان نداشتند. علیرضا امینیان، محمد حیدریه و بسیاری دیگر نیز اعدام شدند.

با شما چه برخوردی داشتند؟ آیا احضار شدید؟ آیا در آن وقت شما را به خاطر نماز خواندن تحت فشار گذاشتند؟
ما چنانچه گفتم با هیأت روبرو نشدیم، فقط به قرنطینه رفتیم. در قرنطینه کسی با ما کاری نداشت. طبق معمول که در بند نماز نمی خواندیم آنجا هم نماز نمی خواندیم، کسی هم کاری نداشت. در قرنطینه حتی تواب هم در اتاق ما نبود که گزارش بدهد که چه می کنیم و چه می گذرد.

چه موقعی وضعیت به حالت عادی برگشت و اعدام ها قطع شد؟
ما در قرنطینه بودیم و از زمین و زمان بی خبر تا اولین ملاقات که فکر می کنم در اواخر آبان یا اوایل آذرماه بود، تازه فهمیدیم که چه گذشته است! درباره‌ هر که می پرسیدیم اعدام شده بود! تازه فهمیدیم که چه خطری از بیخ گوش ما گذشته است. از آن به بعد وضع عادی نشد اما ملاقات ها کم و بیش برقرار شد. نه مثل سابق‌ اما ملاقات داشتیم. از روزنامه و تلویزیون دیگر خبری نبود. همین وضع ادامه داشت تا که از همان اتاق که قرار بود به قول ولی پور به درک واصل شویم آزاد شدیم! غیر از ۲ نفر از جمع ۲۳ نفره ما بقیه همگی در اسفندماه سال ۶۷ از همان اتاق قرنطینه آزاد شدیم. آن دو نفر هم بعدا به بند ۱ رفتند و یک سال بعد آزاد شدند.

اعدام ها را چگونه به خانواده ها اطلاع دادند؟ محل دفن آنها در شهر شما مشخص است؟
در مشهد تا آنجا که می دانم به هیچ کسی اطلاع ندادند! خانواده ها هفته ها و ماه ها پشت در زندان، دادستانی و اطلاعات چشم به انتظار بچه ها بودند. هیچکس نمی خواست باور کند که عزیزش اعدام شده! تا ماه ها به خانواده ها می گفتند بچه ها را «اعزام» کردیم! حالا کجا؟ معلوم نبود! شوهر خواهرم امین نجاتی محرمی یکی از اعدام شدگان بود. ماه ها به خواهرم می گفتند که ما او را اعدام نکرده ایم آنها اعزام شده اند! یکی می گفت به یک جزیره که شایع بود در ابتدای انقلاب معتادین را به آنجا اعزام می کردند. گاهی هم می گفتند که نگران نباشید، برمی گردند! نشنیدم در مشهد به هیچکس وسائل بچه ها را داده باشند یا وصیت نامه ای باقی مانده باشد! پدر یکی از دوستانم که دو فرزندش اعدام شدند کارمند شهرداری مشهد بود. مسئول مرده شویخانه بهشت رضا که او را می شناخت گویا با ایشان تماس گرفته بود که اینجا دو بچه هستند که نام خانوادگی شما را دارند که بعدا آنها را در قسمت «لعنت آباد» که قطعه جداگانه ای برای اعدام شدگان بود به خاک سپرده بودند. این پدر گویا از اولین کسانی بود که از ماجرا خبردار شده بود و کم کم خبر در سطح دیگر خانواده ها پخش شد. بسیاری اما هنوز باور نمی کردند. به هیچکس محل دفن را اطلاع ندادند اما همان قطعه معروف به «لعنت آباد» جائی است که احتمالا بیشتر بچه ها را در آنجا به خاک سپرده اند. آنجا تنها جائی است که خانواده ها بر مزار فرزندان و عزیزان خود هر هفته هنوز می گریند و تصورشان بر آن است که عزیزان آنها در آنجا به سینه خاک سرد با آرزوهای جوانی خوابیده اند.

اطلاع دارید که خانواده های این اعدام شدگان در شهر شما برای روشن شدن اعدام فرزندانشان اقدامی انجام داده باشند؟
پدر بهرام پرنده از بچه های مجاهدین به دادستانی رفته بود و گفته بود اگر نگوئید که بهرام کجاست خودم را خواهم کشت! مغیثی حاکم شرع به او گفته بود که اشکال ندارد، خودت را بکش! او هم از پنجره اتاق دادستانی خودش را به بیرون پرت کرده و مرده بود!

می توانید اسامی کسانی را که در شهر شما در تابستان ۶٧ اعدام شدند اینجا ذکر کنید؟ البته غیر از اسامی که در بالا آورده اید؟
خیلی ها اعدام شدند، از بند ۲ حداقل ۳۰۰ نفر را بردند، از مجموع بچه هائی که بردند‌ فقط ۲۶ نفر به زندان برگشتند، بقیه همه اعدام شدند!اسامی آنها در لیست های قربانیان فاجعه ملی آمده است. الان بسیاری از اسامی را به خاطر ندارم اما بسیاری از دوستان خوب من که سال ها باهم بودیم اعدام شدند:

امین نجاتی محرمی شوهر خواهرم

محمدرضا سعیدی از دوران دبیرستان باهم دوست صمیمی بودیم.

علی سعیدی (برادر محمدرضا سعیدی) در ۱۵ سالگی دستگیر شده بود و در زندان به تحصیل ادامه داد و دیپلم گرفت!

جعفر بهره مند مدت ها نماینده بند ۲ بود.

نوید آموزگار اولین نفری بود که از بند برده شد.

جواد نصیری قهرمان شمشیربازی بود.

محمد حیدریه در ۱۶ سالگی دستگیر شده بود و این اواخر متمایل به چپ بود.

حسین حیدریه (برادر محمد حیدریه)

جلیل صوفی زاده مدت زندان را گذرانده و ملی کشی می کرد!

برادر کوچکتر جلیل صوفی زاده که نامش را به خاطر ندارم در ۱۵ سالگی دستگیر شده بود.

شهرام مرجوی اهل آذربایجان و از اقوام نزدیک ایة الله موسوی اردبیلی رئیس وقت شورایعالی قضائی بود.

غلامرضا محمدی چندین ماه پیش از عملیات فروغ جاویدان مدتی باهم در انباری بودیم و قبل از سفر هیأت مرگ به تهران منتقل شد و در اوین اعدام شد.

محمد سویزی یادش به خیر،‌ به شوخی می گفت پاول سویزی (اقتصاد دان معروف)‌ پسرعموی او بود! محمد اهل سویز، دهی در نزدیکی شاندیز در حومه مشهد بود.

جواد کشاورز در ۱۶ سالگی دستگیر شد.

ابراهیم خلیلی
دبیر فیزیک بود.

اسماعیل خلیلی (برادر ابراهیم خلیلی)

احمدزاده (نامش را به خاطر ندارم)

حسن غفوری در ۱۶ سالگی دستگیر شده بود.

خلیل مودی از بچه های بیرجند بود، مدتی نماینده بند بود و صدای بسیار گرم و قشنگی داشت.

صادق خزاعی در سن ۱۴ سالگی دستگیر شده بود، پس از ۴ سال حبس در هنگام مرخصی از زندان فرار کرد و به خارج گریخت، سازمان برای عملیاتی او را به ایران برگرداند، دستگیر شد و سپس اعدام شد!

علی احمدی

احمد زلفی

جعفر قمصریان

علی میرشاهیدر سن ۱۷ سالگی دستگیر شده بود، پس از ۲ سال آزاد شده و دوباره دستگیر و به ۲۰ سال زندان محکوم شد.

جلال اسدپور

عباس صفدری

ابوالفضل صفوی فوتبالیست درجه اول تیم ابومسلم خراسان بود، در دوران دبیرستان قهرمان مسابقات فوتبال آموزشگاهی استان خراسان بود، پس از آزادی در این دوره دوباره دستگیر شد.

مهدی طلوعی

سیامک رمضانیان در سن ۱۷ سالگی دستگیر شده بود، اهل قوچان بود و با بقیه بچه های قوچان به زندان مشهد منتقل شده بودند.

حمید ریاضی از بچه های درگز بود، دوست صمیمی جعفر هاشمی بود.

جعفر هاشمی اولین نفری بود که دراین دوره در زندان اوین اعدام شد، ۴ سال در مشهد در زندان انفرادی بود، سال ۶۶ باهم مدتی در انباری بودیم که جعفر را از همان جا به اوین بردند، جعفر تنها کسی بود که در زندان مشهد رسما از سازمان مجاهدین خلق دفاع می کرد! جعفر را مادرش که از دوستان نزدیک همسر ایة الله خامنه ای بود شخصا لو داده بود! گویا بعدا دچار افسردگی شدید شده بود، برادر جعفر‌ به نام محمود نیز مدتی با ما در یک بند بود، از سرنوشت او خبری ندارم.

محمد بی همتا

محسن عطاران او نیز پس از چند سال زندان که آزاد شده بود دوباره دستگیر شد.

مجید اکبریان از بچه های ورزشکار و اهل قوچان بود و خیلی هم خوش تیپ بود، در ۱۷ سالگی دستگیر شده بود.

محمد فیض از بچه های سبزوار بود، حکم زندان وی تمام شده بود و ملی کشی می کرد.

کاظم فارسی سن و سالی بیشتر از اکثر ما داشت،‌ متأهل بود و بچه داشت.

محمد فانی دیسفانی در سن ۱۷ سالگی دستگیر شده بود، از بچه های سبزوار بود.

جواد کریمی

محسین سیدی

احمد زلفی

مهدی رحیلی

حمیدرضا شهپرطوسی

مرتضی قره چه ای

مهدی قرائی متأهل بود و بچه داشت.

علیرضا جدیدیان

مهدی حسن آبادی

علی فخارزاده

یدالله قشقایی اهل نیشابور بود، تقریبا همزمان با من دستگیر شد، چند ماهی باهم در اتاق عمومی در سپاه بودیم.

ابوالفضل لشکری بیماری خونی داشت و مرتب به بهداری و بیمارستان اعزام می شد، گویا فقط یک مادر پیر داشت و تنها فرزند آن مادر بود.

مهدی حسین پور

محمد قانع شاطرحسینی

محمد مشهدی رضا

غلامرضا نقی پور از بچه های خارج از کشور بود که دستگیر شده بود، بسیار مؤدب بود و بسیار سرسخت، در زندان کمتر با بچه های مجاهدین دمخور بود و بیشتر با بچه های چپی می گشت، در حقیقت غلامرضا چپ بود ولی به اتهام مجاهدین دستگیر شده بود، حدود ۳۲ یا ۳۳ سال داشت.

مسعود وکیلی در سن ۱۶ سالگی در قوچان دستگیر شده بود، تپل و خوشرو بود، از اولین دستگیری‌های سال ۶۰ بود.

ابراهیم عروجی از بچه های قوچان بود، قد بلند، ورزشکار و بسیار خوش صورت، هم سن و سال من بود.

حمید نیرومند

محمد مقدم از کم سالترین دستگیری های زندان مشهد بود که در سن ۱۵ سالگی دستگیر شده بود، در سال ۶۰ دو سه بار برای اعدام برده شده بود و حتی او را برای تیرباران به درخت بسته بودند!‌ بغل دستی های او را اعدام کرده بودند‌ ولی او را برگردانده بودند.

اصغر موقر

علی مسیح

علی گلی

و بسیاری دیگر که متأسفانه اسامی آنها را دیگر به خاطر نمی آورم.

با تشکر از رضا فانی یزدی، برای آشنائی با نوشته های او می توانید به آدرس زیر مراجعه کنید: http://www.rezayazdi.com
ترجمه متن انگلیسی مصاحبه را در سایت بنیاد برومند بخوانید: http://abfiran.org/english/document-335-797.php

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s