مورچه و بلبل – محمدرضا عالی پیام / هالو

‏از برگه چرا ادبیات ؟ چرا کتاب ؟‏فیسبوک

در زمستاني سياه و سخت سر
بلبلي آشفته حال و در به در
رفت تا بر خانه ي موري رسيد
در زد و ناليد از سوز جگر

گفت: اين سرما امانم را بريد
جسم بي جان نحيفم را نگر
بي غذا و قوت و دانه مانده ام
رحمتي كن ، صدقه اي ده مختصر

از زن و بچه خجالت مي كشم
جان مولآ ابرويم را بخر
مورچه بادي به غبغت كرد و گفت:
بلبل يك لاقباي بي هنر

تو به تابستان و در فصل بهار
در كجا بودي ؟چه مي كردي مگر
من نمي ديدم تو را در كسب و كار
در سر بازار يا زير گذر

***

بلبل آشفته گفتا: از چه رو
مي زني بر قلب ريشم نيشتر
آن زمان غوغاي ديگر داشتم
در سر من بود صد شور و شرر

من به كار نغمه خواني بوده ام
نغمه آزادي نوع بشر
آرزو مي كردم آيا كي شود
خانه ي صيادها زير و زبر

مي سرودم نغمه ي آزادگي
بر عليه جور استبدادگر
در ميان شعله ها و دود جنگ
من ز صلح و داد مي جستم اثر

در دل مظلوم شور افكن بدم
بر بساط ظلمه ي ظالم شرر
چهچه آواز من در گوششان
نفخ اسرافيل و آژير خطر

گاه بر كشتي هستي ناخدا
گاه در گرداب و طوفان غوطه ور
گاه در كنج قفس جنگيده ام
لحظه لحظه با قضا و با قدر

با چراغي در دل خود ، ساختم
شام تاريك اسيران را سحر
سينه مالامال از داغ عزيز
سرخ از خون شهيدان بال و پر

يكه و تنها به ميدان نبرد
سينه بر تير عدو كرده سپر
تخم آزادي به دل ها كاشتم
آبياري كرده با اشك بصر

تا ورق برگشت و باغ آرزو
غنچه كرد و سبز گشت و بارور
ليك اين سكه دو رويه بود و من
بودم از آن روي سكه بي خبر

من ندانستم پس از آن هاي و هوي
مي نشيند بر دم عقرب ، قمر
برگ ريران آيد و فصل خزان
مي شود تشت مراد ما دمر

جنگ و قحطي و گراني مي شود
دم به دم نرخ تورم بيشتر
سفره ام بي نان و بي برگ و نوا
جامعه ام بي آستين و آستر

***

مورچه انداخت بالا ابروان
كرد با نخوت به سوي او نظر
بعد گفت: اي نوجوان ساده لوح
اي دو صد رحمت به هر چه كره خر

آن زماني كه تو شيدا بوده اي
هم نشين بلبلان رنجبر
ما به كنج عافيت محشور با
كاسب و دلال و رند مال خر

وعده و اسكوند و ربح و احتكار
پوند و دينار و دلار و سيم و زر
يك تومن را مي نمودم صد تومن
صبح و شب مشغول كسب بي ضرر

گشته مالامال انبارم كنون
از برنج و روغن و قند و شكر
پنكه و يخچال و ضبط و راديو
رينگ و پيستون ، بليرينگ و شافنر

اينك آيا حق بود ما بين ما
تا نباشد هيچ فرق از هر نظر
من كه رنج كار را بردم مدام
يا تو كه كردي شعاري را ز بر

ديدي آخر در تراز زندگي
من نمودم سود و تو كردي ضرر
چون كه درپايان بازي هر چه بود
تو گرسنه تر شدي من سيرتر

تو به خشتي مي نهي سر را به شب
من به زير سر نهم بالشت پر
هالو از دور فلك رنجه مشو
اين بود قانون، از عصر حجر

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s