همه ۱۴۲ نفری که برده بودند!

برگرفته از ایران گلوبال http://www.iranglobal.info/node/22670
اولین روز ملاقات ها بود، یک دنیا سؤال بی جواب یکهو جواب پیدا کردند! تکلیف همۀ ۱۴۲ نفری که از بند ۳ زنان برده بودند یکباره روشن شد! همه را اعدام کرده بودند!
از کابین سوم حمام سالن ۳ بیرون آمدم. حوله ام را دور سرم پیچیده بودم و ساک نایلونی لباسم توی دستم بود. با وسواس خاصی شلوارم را تا کرده بودم تا زمین نخورد. همین که پایم را از در بیرون گذاشتم آزیتا را با اون قد بلند و موهای فری دیدم که جلوی درب دستشوئی ایستاده بود و با صدای بلند بهم گفت: «بهناز کجائی؟ آزاده رو هم صدا کردن!»
باورم نمی شد، انگار که منگ منگ بودم! بله، امروز ۱۹ مرداد ۶۷ بود، از آن شب لعنتی یعنی ۸ مرداد ۶۷ تقریبا دو هفته گذشته بود. شب جمعه حدود ساعت یازده و نیم وقتی که تقریبا همه تو بند خواب بودند بلندگو به صدا درآمد و ۵ نفر را برای بازجوئی خواند! فردای آن روز که جمعه بود تقریبا مثل همۀ روزهای قبل گذشت فقط نمی دانستیم که چرا نصف شب که تا حالا سابقه نداشته کسانی را برای بازجوئی خواندند؟ ولی از شنبه صبح زود بلندگو روزانه چند بار به صدا در می آمد و تعدادی را برای بازجویی می خواندند! همزمان تلفن، ملاقات و روزنامه همۀ بندها به جز بند ما قطع شد! آینده ای مبهم در انتظار همه بود، نمی دانستیم برای چه کاری بچه ها را می بردند؟ فقط می دانستیم که اوضاع خوبی نیست!
با صدای آزیتا به خودم آمدم که دوباره تکرار کرد: «آزاده رو هم صدا کردند!» زبانم بند آمده بود، نمی دانستم چه بگویم، درسته که آزاده هم طرفدار مجاهدین بود ولی آخه برخوردهای تند و تیزی با پاسدارها نداشت، معمولاً مجاهدهائی رو صدا می کردند که در زندان مرتب در حال اعتراض بودند ولی آزاده که سرش به کار خودش بود و فقط مشغول تدریس ریاضی، فیزیک و زبان انگلیسی بود، با اون دیگه چیکار داشتند؟
متأسفانه علیرغم دوستی چند ساله من با آزاده دو هفته بود که با هم حرف نمی زدیم چون از وقتی روزنامه بند بالا قطع شده بود بچه های بند بالا از من روزنامه می خواستند و من با هر مشقتی بود از هر اتاق یک برگ می دزدیدم و به بند بالا می فرستادم. آزاده با این کار من خیلی مخالفت کرد و از دست من عصبانی شده بود و می گفت: «مگر شرایط را درک نمی کنی؟ چرا بند بالا از تو چنین توقعی دارند و تو رو به خطر می اندازند؟ خوب یه مدت روزنامه نخوانند مگه چی می شه؟» ولی من به جای این که منظور او را درک کنم فقط بهش گفتم: «واقعا که یک مجاهدی!» منظورم این بود که چپ ها رو قبول نداری، این آخرین حرف ما بود تا روزی که اون رو صدا کردند!
سکوتی مرگبار بر سالن سایه افکنده بود، حدود ۱۴ نفر رو صدا کرده بودند! بچه ها با چادر و چشمبند و یک مسواک توی جا دگمه و یک سوزن پائین درز مانتو آماده شده بودند، بقیه دو طرف راهروی سالن صف بسته بودند، احضاری ها از بین دو صف روبوسی کنان خداحافظی می کردند، همان لحظه شعر «آرش» ( ……… کدامین نغمه می ریزد؟ کدام آهنگ آیا می تواند ساخت؟ طنین گام های استواری را که سوی نیستی قهرمانانه می رفتند ………. ) به ذهنم خطور کرد. اکنون معتقدم که واقعا هیچ آهنگ، شعر و فیلمی نمی تواند آن لحظات را به تصویر درآورد. تجربه ای تلخ و استثنائی، لحظه به درودی تحمیلی، بی صدا و چشم بسته با انسان هائی پاک و بی گناه ….. بی هیچ مقاومتی ….. بی هیچ اعتراضی …..
من و آزاده روبروی هم قرار گرفتیم، آزاده سعی می کرد که من ناراحت نباشم، من لال شده بودم و فقط گفتم: «نه، من با تو خداحافظی نمی کنم! نه، تو برمی گردی!….. تو برمی گردی!….» تا ظهر آن روز بچه ها را پشت در ساختمان با چشمبند رو به دیوار نگه داشته بودند! ساعت یک آنها را به هواخوری فرستادند که با چادر و چشمبند فقط یک گوشه بنشینند! من هم از سوراخ بین حصار پنجره نگاهشان می کردم تا این که ساعت چهار آنها را بردند! ولی خدایا کجا می رفتند؟ آن هم با این عجله که حتی ظرفیت جابجائی زندانیان را نداشتند؟
همین روند ادامه داشت تا روز سوم شهریور که هواخوری دادند، همزمان چند تا پاسدار زن هم به هواخوری آمدند، از محبوبه اسمش را پرسیدند، بلافاصله که به دفتر بند برگشتند بلندگوی نحس بار دیگر به صدا درآمد: «محبوبه حاجعلی خیلی سریع برای بازجوئی!» او آخرین نفری بود که از بند ما رفت، آخرین انتخاب توسط نگهبان ها ! روزها از پی هم می گذشتند. سکوتی مطلق در بند چیره شده بود. هیچکس راجع به بچه هائی که برای بازجوئی رفته بودند چیزی نمی پرسید. این سکوت تا سال ها بعد هم ادامه داشت! حدس های مختلفی از جمله انفرادی، تنبیهی، گوهردشت، قزلحصار یا حتی تنبیه های تابوت و کرسی سال های ۶۲ – ۶۱ به ذهن ها خطور می کرد ولی احتمال اعدام دسته جمعی خیلی دور از ذهن ها بود چون همه حکم داشتند یا حکمشان تمام شده بود!
روز بیستم آبان ۶۷ اولین روز ملاقات ها بود، خواهر آزاده سری اول ملاقاتی ها بود، وقتی برگشت حالتی گر گرفته داشت و سعی می کرد خود را خونسرد نشان دهد! با صدای بلند گفت: «آزاده رو اعدام کردند، ساکش رو دادند خونه….. آره، آزاده رو اعدام کردند!» یک دنیا سؤال بی جواب یکهو جواب پیدا کردند! تکلیف همۀ ۱۴۲ نفری که از بند ۳ زنان برده بودند یک باره روشن شد! همه را اعدام کرده بودند! با پرسیدن یک سؤال: «اتهامت چیه؟» و پاسخ «مجاهد» یا «منافق» تکلیف همه طرفداران مجاهدین و «نماز خواندن» تکلیف همه زندانیان چپ را روشن کرده بود!
ولی آزاده چرا؟ او که تندروی نمی کرد. بله او جزء معدود کسانی بود که جرمش کف پاهاش بود و با دو بار عمل جراحی هنوز خوب نشده بود! جرمش صدای سرفه اش بود که بر اثر یک سال انفرادی گوهردشت نصیبش شده بود! جرمش آن خاطره شب های ننگین گوهردشت بود ولی خاطرۀ بازجویی های آزاده با خودش به سینه خاک نرفت! آزاده با اصرارهای طولانی من بالاخره یک شب در هواخوری بند ۳۲۵ قفل لبش را شکست و تلخترین لحظات شکنجه خودش را برایم باز گفت. دردهائی که به هیچکس نگفت و من تنها امانتدار خاطرات بازجوئی او هستم و به دنبال راهی نو برای این که دیگر هیچ آزاده ای زیر شکنجه نرود و هیچ آزاده ای به جرم عقایدش اعدام نشود. به دنبال حقوق بشر و آزادی.
★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★
تبریزی: این نوشتار که یادمانده های دختری به نام بهناز است برای نخستین بار در تارنمای تابستان ۶۷ نوشته شده بود اما بدبختانه هم اکنون این تارنما کار نمی کند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s