منیره برادران و یادمانده هایش از کشتار تابستان ۶۷

برگرفته از: کتاب: «حقیقت ساده» نوشته: «منیره برادران»؛ باز نشر در ایران گلوبالhttp://www.iranglobal.info/node/23860
منیره برادران ترک و تبریزی است و نه سال از سال ١٣۶٠ تا سال ١٣۶۹ در زندان های رژیم ولایت فقیه زندانی بوده و هم اکنون سردبیر تارنمای بیداران است.
وبلاگ منیره برادران http://monireh-baradaran.blogspot.com

خانواده ها گریه می کردند و اسامی زندانی هائی را که اعدام شده بودند یک به یک می گفتند، دیگر جای خوش خیالی نمانده بود! هر هفته به عده ای از خانواده ها وسائل زندانی اعدام شده شان را پس می دادند، وسائلی درهم ریخته و بدون نام و نشان، هر که از ملاقات برمی گشت نام های جدیدی را به لیست رفته ها اضافه می کرد ……….

خبر کوتاه بود، دولت ایران قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت را پذیرفته است، آن روز، ۲۷ تیر در اخبار ساعت ۲ رادیو خبر را شنیدیم. پایان یافتن جنگ باید خوشحالمان می کرد، نکرد اما ! هنوز همه چیز مبهم بود، بی اعتماد و مضطرب در انتظار پیامدهای بعدی بودیم، بهای جام زهر را از حساب چه کسانی می پرداختند؟ در روزنامه ها هنوز خبر از جنگ بود، در مرزها جنگ حتی شدت یافته بود و آمار کشته ها و تلفات مأیوس کننده بود، خبری از آتش بس نبود، در لابلای روزنامه ها و گوشه های پنهان آن خبرهای مبهمی به چشم می خوردند، مجاهدین با امکانات نظامی صدام در مرزها عملیاتی را آغاز کرده اند. چند روز بعد خبر قطع ملاقات ها دهان به دهان می چرخید! در سالن ملاقات لوناپارک اعلام شده بود: «تا اطلاع ثانوی همه ملاقات ها قطع می شوند!» سابقه داشت که فردی، دسته ای یا حتی یک بند از زندان ممنوع الملاقات شود اما قطع ملاقات کل زندان و طبق شنیده های بعدی کل زندان های کشور بی سابقه بود! چه چیزی در انتظارمان بود؟

دیگر روزنامه ندادند، شبی آمدند و تلویزیون را هم بردند! به این ترتیب تمام ارتباط های ما با بیرون قطع شدند! حتی بیماران را هم به بهداری مرکزی در ساختمان قدیم نمی بردند! از یکی دو ماه پیش عده ای از زندانی های زن و مرد را به انفرادی برده بودند، پیش از قطع ملاقات ها خبر اعدام چند نفر از زندانی های چپ را شنیده بودیم، نیمه شبی صدای تیراندازی از دور می آمد و من صدای سه تک تیر را شنیده بودم، سعید آذرنگ و انوشیروان لطفی را گویا آن شب اعدام کرده بودند! محمدعلی پرتوی برادر یکی از همبندی های ما که سال ها در انتظار حکم مانده بود در آخرین باری که از سلول انفرادی به ملاقات برده بودند به خانواده اش گفته بود که به زودی اعدامش خواهند کرد!
شبی سه نفر از مجاهدهای بند ما را بردند، اولین گروهی بودند که رفتند و هرگز برنگشتند! مریم گلزاده غفوریدر بین آنها بود، لبخند همیشگیش آن شب اما با اضطراب آمیخته بود، در راهرو ایستاده بودیم و رفتن و وداعشان را ناباور نگاه می کردیم، احتمالا چند ساعت بعد در سحرگاه اعدام شدند، آن شب اما نمی دانستیم، باور نداشتیم، از بهت تا باور و یقین گاه فاصله چه طولانی است! چند روز بعد گروه دیگری از زندانی های مجاهد را صدا زدند، می کوشیدند دلواپسیشان را پنهان کنند، مگر می شد؟ همه نگران بودیم اما نمی دانم کدام موجودی در درونمان فاجعه را از ذهن ما پس می زد تا باور نکنیم! آخر به چه جرمی آنها را می کشتند؟
عصر آن روز که در حیاط بودیم فرزانه ضیاء میرزائی برگشت، مضطرب و رنگ پریده بود، با هول و شتاب به طرف دوستانش که ساکت در گوشه ای از حیاط نشسته بودند رفت، چیزهائی گفت، معلوم بود شتابزده و پریشان است، حرف هایش را نشنیدیم اما وحشت را در آن گوشه حیاط دیدیم، هنوز چادر بر سرش بود که پاسداری آمد و او را برد، چشمبندش را که پائین می کشید لبخند تلخی صورت جوانش را پوشاند! اشتباهی رخ داده بود؟ بی حساب و کتابی او را چند دقیقه ای به بند برگردانده بودند؟ یا که به عمد می خواستند دیده هایش را بگوید؟ گواهی روشن بر فاجعه و ارعاب ما؟ آن روز او را برده بودند دادگاه، دیده بود که تعداد زیادی زن و مرد در انتظار نشسته اند، یک یک به داخل اتاقی برده می شوند، چند دقیقه بعد برمی گشتند و در صف دیگری نشانده می شدند، در صف سفر به دیار عدم با گلوله ای بر سینه یا سر آویخته بر تیرک دار!
پیش از دادگاه چند برگه هم به هر یک می دادند، باید نظرشان را نسبت به ولایت فقیه، سازمان مجاهدین و جمهوری اسلامی می نوشتند، بعد در دادگاه حاکم شرع چند سؤال کوتاه می کرد و همان جا رأی صادر می شد! اگر کسی خود را مجاهد معرفی می کرد دیگر جائی برای سؤال های بعدی باقی نمی ماند! به زندانی هائی که برای اعدام می بردند وانمود می کردند که به زندان گوهردشت منتقل می شوند! برگه ای هم نشانشان می دادند! آیا از عکس العمل محکومین به مرگ می ترسیدند؟ گاه نیمه های شب صدای تیراندازی می آمد، یکی دو بار هم صدای رژه پاسدارها را شنیدیم که پا را محکم بر زمین می کوبیدند و شعار می دادند: «مرگ بر منافق» ، » مرگ بر کافر» دو بار خطبه های نماز جمعه را پخش کردند، دلم می خواست چیزی از آن نشنوم، با دوستی در راهرو قدم می زدیم و گفتگو می کردیم، از گذشته های بسیار دور می گفتیم، صدای بلندگو اما همه جا می پیچید و حرف های آن مثل پتک بر در و دیوار و فضا می کوبید و راه گریزی بر ما نمی گذاشت.
رفسنجانی از عملیات مرصاد و قلع و قمع منافق ها می گفت، که آنها با تانک و مسلسل از مرز شاه آباد وارد شدند و اینها کل منطقه را از هوا بمباران کردند، از پیروزی بر دشمن داد سخن می داد: «همه شان به درک واصل شدند، زنی برای این که چهره کثیفش شناسائی نشود نارنجک را توی صورتش منفجر کرد!» نفرت انگیزترین حرف ها چه ساده و وقیحانه بر زبان رانده می شدند! جمعه ای دیگر موسوی اردبیلی از نابودی دشمنان سخن می راند و حاضرین مدام تکرار می کردند: «مرگ بر ….. مرگ ….. مرگ و مرگ» اردبیلی از همدستی و رابطه منافقین و ضد انقلاب با داخل زندان می گفت و شعار: «زندانی منافق اعدام باید گردد» فضا را می انباشت!
آخرین زندانی های مجاهد را هم بردند، عصر برگشتند، در صف دادگاه نشسته بودند اما تعداد زندانی ها آن قدر زیاد بود که نوبت به آنها نرسیده بود! قبل از دادگاه به آنها هم ورقه ای داده بودند که باید به سؤالات آن پاسخ می گفتند، سؤال های نظری و عقیدتی، گزارش از زندان و اطلاعات، گفته بودند این سؤال ها به منظور بررسی عفو زندانی ها صورت می گیرند! تا چند روز نوبتشان نرسید، هر لحظه منتظر بودند، می دانستند چه چیزی در انتظارشان است اما شاید کورسوی امیدی هم داشتند، دلم می خواست دیگر هیچ خبری نشنوم و هیچ اسمی را نخوانند اما هر بار که پاسدار ظاهر می شد دلم فرو می ریخت! بالاخره آن لحظه شوم فرا رسید! آنها را بردند و دیگر هرگز برنگشتند، هیچ کدامشان! نمی دانستیم چگونه با آنها وداع کنیم؟ بیشتری ها اصلا جلو نمی آمدند، من و چند نفر دیگر هر بار برای آخرین دیدار در راهرو می ایستادیم و سخت تلاش می کردیم تا تأثر و اندوه مان را پنهان سازیم.
مهین قربانی تنها مجاهدی بود که هنوز نامش را نخوانده بودند و دلواپس آن که از قلم افتاده باشد! از قدیمی های زندان بود و تمام دوره حبس را در تنبیهی ها سر کرده بود، به اتهام مجاهد دستگیر شده بود اما در یکی دو سال گذشته توفانی درونش را آزار می داد و رنج مضاعف او برای پنهان کردنش بی فایده بود، از مجاهدها فاصله گرفته بود و بیشتر وقت ها تنها بود، تارهای سفید مویش که با شتاب رو به افزایش بودند و چین های زودرس چهره اش او را سالخورده تر از آن چه بود نشان می دادند، دیگر نماز هم نمی خواند، رابطه اش با چپ ها خوب بود اما با آنها هم فاصله ای را حفظ می کرد، چقدر تنها بود و به خصوص آن روزها که احساس گناه می کرد که هنوز هست و او را نبرده اند! آشکارا بی تاب بود و گریه می کرد، ترسش از رفتن نبود، از ماندن بود! تصمیم داشت تا چند روز دیگر اگر نامش را نخوانند خودش به پاسدار اطلاع دهد! این شتاب برای چه بود؟ برای رفتن به قربانگاه؟ و مهین تو خود می دانستی؟ وقتی نامش را خواندند نفسی به آسودگی کشید و دوان رفت!
هر وقت کسی از سلول می آمد سراغ آنها را می گرفتیم، نبودند! هیچ کجا ! هیچکس خبری از آنها نداشت تا پائیز آن سال که با شروع مجدد ملاقات ها خبر اعدام همگیشان را شنیدیم! روزهای بلند و گرم تابستان ظاهری عادی داشتند، هواخوری طبق برنامه بود، میوه و دیگر چیزها برای فروش می آمدند، زندگی به نظم و روال همیشگی ادامه داشت، نظافت و کارگری همانی بود که در گذشته رایج بود، کم شدن از تعدادمان تغییری در آن ایجاد نکرده بود، کلاس های روزانه به هم نخورده بودند، از ۸ صبح مثل بچه مدرسه ای ها کلاس را شروع می کردیم، زبان، کتاب یا مقاله های روزنامه هائی را که آرشیو کرده بودیم می خواندیم، سکوت الزامی بود تا وقتی که غذا می آمد اما پشت این زندگی به ظاهر آرام چیز دیگری هم بود، اضطراب و وحشتی که شب ها در کابوس خود را می نمودند! با زوزه خفه کسی از خواب می پریدیم و به دنبال صدا هاج و واج همدیگر را نگاه می کردیم، رد صدا را می گرفتیم، صاحبش را بیدار می کردیم و آب به د ستش می دادیم، باز خواب بود و باز کابوس، احساس دردناک تنهائی و بی پناهی.
وقت و بی وقت از طرف مقامات قضائی می آمدند و سؤال هائی می کردند که تنها پاسخ «آری» و «نه» می طلبیدند! یک بار سر ناهار بودیم که آمدند و پرسیدند: «نماز می خوانی؟ مصاحبه می کنی؟» قاشق ها را زمین گذاشتیم و یک به یک گفتیم: «نه» و در صف منتظران مرگ نشستیم! دو نفری که پاسخ «آری» دادند لحنشان چنان تلخ و خشمگین بود که مقام قضائی به گوش های خود شک کرد! عصر روز دیگری آمدند و خود را هیأت عفو معرفی کردند و مأمور رسیدگی به پرونده ها ! پیش از این هم همین را گفته بودند! چند مرتبه کسانی را که حبس ابد داشتند بردند، ساعت ها در ساختمان بازجوئی نشانده و سپس برگرداندند اما فردین (فاطمه مدرس تهرانی) را که سال ها زیر حکم اعدام بود چند هفته ای در یکی از سلول های انفرادی ۲۰۹ نگهداشتند! هر شب در انتظار نوبت خود بود، شنیده و دیده بود که شب ها زندانی ها را می برند و روز بعد زندانی های دیگری را به جای قبلی ها می آورند، وقتی برگشت پیش ما، چند چین عمیق دیگر بر چین های چهره اش اضافه شده بودند و چیز مبهمی را در لبخند رنگ پریده اش پنهان می داشت!
اواخر مرداد بریده روزنامه ای از بند ۲ به دست ما رسید، شروع کرده بودند به بند ۲ روزنامه دادن! خواندیم که سخنگوی شورای عالی قضائی بعد از فحاشی های فراوان به کمونیست های «بی آبرو» برای آنها اشد مجازات درخواست کرده و گفته: «حالا بعد از منافقین نوبت کافرهاست!» حرف ها روشن بودند و نیازی به تحلیل و غیره نداشتند اما گاه اطلاع از چیزی و دانستن آن به معنای عین باور آن نیست، آدم با خود می جنگد که باور نکند، که از پا نیفتد، که زنده بماند! از هفته اول شهریور شلاق زدن زنان چپ شروع شد! خبر با آمدن زنی به بند ما رسید که به اتهام بهائیت دستگیر شده بود، باور نمی کردیم تا خبر دیگری از بند ۲ آن را تأیید کرد، خبر این بود: » با اولین طلیعه صبحگاهی ساعت ۴ صبح، با بلند شدن صدای اذان در سلول باز می شود، زندانی را بیرون می آورند، روی تختی وسط راهرو می خوابانند، شلاقش می زنند، پنج ضربه، دوباره در سلول بسته می شود و در دیگری باز می شود، زندانی دومی روی تخت می خوابد، سومی، چهارمی و ….. یک ساعتی کار ادامه می یابد، نوبت دوم بعد از اذان نیمروز است، پنج شلاق دیگر، وعده سوم حوالی ساعت ۴ بعد از ظهر، چهارمی اول شب حدود ساعت ۸ و آخرین وعده قبل از نیمه شب، بیست و پنج شلاق در پنج وعده!»
روزهای اول مجتبی سرلک خودش می آمد، زندانی هائی که در سلول بودند سوت شلاق که هوا را می درید می شنیدند و صدای جیر جیر تخت را وقتی شلاق بر بدن زندانی می خوابید! روزهای بعد طالقانی پاسدار زن قدیمی که درشت هیکل و چهره ای مردانه داشت هم می زد که ضرب دستش چندان کم از مجتبی نبود! هفته های بعد مجتبی کمتر می آمد و پاسدارهای دیگر از زن و مرد می زدند! به دست یوسفی زن پیری هم که بهانه می آورده بلد نیست شلاق دادند! ابتدا نمی دانستیم چه کسانی را می زنند، زندانی های تازه دستگیر شده یا از قدیمی ها؟ خبر تکمیلی هم رسید، از زندانی های قدیمی ملی کش بند ۱ بودند که در دو ماه گذشته به انفرادی منتقل شده بودند، بعد از یکی دو هفته چند نفر از آنها را برگرداندند به بند ۲ ، خبر مثل برق و باد پیچید، جستیم بالای قفسه و از شکاف پنجره دیدیمشان، لاغر و تکیده و به زحمت قدم می زدند، گوئی احساس شرمندگی می کردند، سرشان را برای دیدن ما بلند نمی کردند، خبر رساندند که نماز خواندن را قبول کرده اند، که خود را شکست خورده می بینند، در دادگاه به آنها گفته شده بود مجازات زن کافر مرگ زیر شلاق است یا توبه!
این بار قرعه به نام ما افتاد! منتظرش بودیم، هفت – هشت نفری را بردند، با نگرانی بدرقه شان کردیم، نزدیک ظهر آنها را برگرداندند تا خبر دقیق را بدهند، به دادگاه برده بودندشان و سؤال کرده بودند: «مسلمان هستی؟ نماز می خوانی؟» همه شان پاسخ منفی داده بودند! حاکم شرع هم حکم مرگ زیر شلاق یا توبه را صادر کرده بود! آنها همان جا اعلام کرده بودند که از آن لحظه در اعتراض به این حکم اعتصاب می کنند، اعتصاب غذای خشک، شجاعت بزرگی بود به ویژه در آن اوضاع و احوال! به نظر می رسید که برای تصمیمشان آمادگی دارند، از زندانی های شعبه ۵ بودند که در رابطه با حزب توده و سازمان فدائیان اکثریت دستگیر شده بودند، وقتی صدای اذان بلند شد آنها را بردند! حاکم شرع گفته بود که از ظهر آن روز شلاق شروع می شود! شراره که دایرة المعارف و حافظ دقیق وقایع زندان بود و معمولا ارزیابی هایش درست درمی آمدند نظرش این بود که انتخاب گروه یا سازمان خاصی در میان نیست، به خاطرش مانده بود که در روز تهیه لیست ها نام آنها ابتدای لیست و کنار هم نوشته شده بود.
در آن روزها کتاب «بینوایان» تنها رمان موجود بود، یادگاری از دوران زنگ تفریح قزلحصار، ماه ها در قفسه خاک می خورد چون همه حداقل یک بار آن را خوانده بودند! آن روزها دوباره در بورس افتاده و دست به دست می چرخید! شب ها که دیگر تلویزیونی هم برای سرگرمی نبود در یکی از اتاق ها جمع می شدیم، برنامه رمان خوانی بود، قرار شد هر کسی داستانی را که در ذهن خود دارد برای دیگران تعریف کند، کار ساده ای نبود، سال های زیادی از خواندنشان گذشته بود اما لاله این قدرت بی نظیر را داشت که نه تنها رمان هائی را که قبلا خوانده بود با جزئیاتشان به خاطر داشت بلکه قادر بود به جذابترین شکل هم بیانشان کند، رمان «گذر از رنج ها» را شب های متوالی خواند، زمان حوادث را پس و پیش نمی کرد، امانت در اثر را مراعات می کرد و شخصیت ها را آن طور که نویسنده پرورده بود شرح می داد، لاله یک هنرمند بود، موسیقی را هم می شناخت و خود صدای گرمی داشت، پس از آن رفت سراغ رمان بلند «ژان کریستف»، با چه لذتی سراپا گوش می شدیم. دوست دیگری بعد از بهبودی نسبی از اثرات قرص هائی که در یکی از آن شب ها به قصد خودکشی خورده بود رمان «خرمگس» را تعریف کرد، در این لحظه ها آرامش می یافتیم، از حال بیرون می آمدیم و واقعیت موجود آن روزها را موقتا فراموش می کردیم.
شوکت می گفت که از پیت های حلبی برای خودش سپری درست کرده است که هر وقت نوبتش رسید آن را به پشتش می بندد! می گفت صدای کشیده شلاق بر حلبی ظن مجتبی را برنمی انگیزد بلکه آن را به حساب ناز شست خود می گذارد! می گفتند این حکم ها مسلمان زاده ها را در بر می گیرند، اگر کسی اثبات کند پدر و مادرش مسلمان نبوده اند کافر مرتد محسوب نمی شود! من گفتم در دادگاه خواهم گفت که اصلا پدر و مادرم هم مارکسیست بوده اند! بچه ها یکه خوردند، خندیدم و گفتم: «نترسید، سال ها پیش آنها مرده اند و نمی توانند شلاقشان بزنند!» یکی نکته گرفت و گفت: » در این صورت ممکن است از افکار اجدادت سؤال کنند!» فکر این را نکرده بودم! پس از قدری مکث با هیجان فریاد کشیدم: «خواهم گفت پدر بزرگ و مادربزرگم هم از سوسیالیست های تخیلی بودند!» روزی شراره و یک نفر دیگر گوشه حیاط نشسته بودند و به حال عشرت غصه می خوردند، از قدیمی ترین «ملی کش» های زندان بود، بیماری های مختلفی داشت، مرض قند و ناراحتی شدید کلیه و کمردرد، شراره فکر این را می کرد که اگر عشرت را ببرند او با این بیماری هایش زیر شلاق چه خواهد کرد؟ تزریق انسولین چه می شود؟
سال ها بود که مهین تنها بود، یعنی بعد از آن ده ماهۀ تحمل (جعبه ها، ده ماه چمباتمه زدن بین دو تخته با چادر و چشمبند و بدون کوچکترین حرکت و سخنی) نشسته و تسلیم نشده بود، پس از این که رئیس زندان قزلحصار عوض شد او را از آن تابوت ها بیرون آورده بودند، از آن به بعد به ندرت با کسی معاشرت می کرد، به تنهائی غذا می خورد، به تنهائی قدم می زد، به تنهائی چیز می خواند، تنها و تنها بود، پس از چند سال، دیگر اصلا حرف نمی زد، اتاقش کنار اتاق من بود، هر وقت آنجا می رفتم حضور خاموشش فریاد می کشید و مرا از پرگوئی ها و خنده هایم شرمنده می ساخت، اعتراض اما نمی کرد، هیچ وقت نه از چیزی خوشحال می شد و نه غمگین، من این طور می دیدم، گاه شک می کردم که اصلا حوادث بیرون از خود را ببیند اما می دید و می بوئید، در آن روزهای تابستان ۶۷ سخت کلافه بود.
در دریای آرام نگاه و صورتش اضطراب و نگرانی موج می زد و بعید نبود که دست به خودکشی بزند، چند نفری بی آن که او متوجه شود دنبالش می رفتند و او را زیر نظر می گرفتند، در دستشوئی و حمام پشت در منتظرش می ماندند و اگر کار به درازا می کشید به بهانه ای در را باز می کردند، چند بار که در را از داخل بسته بود و باز نمی کرد از دیوار بالا رفتند و جلوی خودکشیش را گرفتند، می خواست رگ دستش را بزند، بار آخر که سخت مقاومت می کرد و رگ بریده دستش را با خشونت بیرون می کشید ناچار به پاسدار خبر دادند، نباید این کار را می کردند اما دیگر کسی جلودارش نبود! فردای آن روز یا چند روز بعد بالاخره در بهداری برای آخرین بار رگ دست خود را برید و خود را کشت! کشتندش، زندانبانان که روانش را سائیده و بیمارش کرده بودند حتی برای نجاتش کاری هم نکردند! چهره زیبای مهین بدویی فریاد بود، فریادی خاموش!
در آن مرداد شوم بود که خبر آمد رفعت خُلدی در بند ۲ با داروی نظافت به زندگی خود خاتمه داده است! تا چندی پیش در بند ما بود، او را هم همراه زندانی های مجاهد برده بودند، دو هفته بعد برگشته بود، مثل همیشه کلمه ای نگفته بود، آنها را کجا برده بودند؟ چه ها اتفاق افتاده بود؟ به سر بقیه چه آمده بود؟ قبل از خوردن داروی نظافت هم هیچ حرفی نزده بود! اختلالات روانی شدیدی داشت، همیشه تنها و ساکت بود، با درد وسواس بیشتر اوقات در دستشوئی یا حمام بود، آستین ها و پاچه شلوار بالا زده مشغول آب کشیدن خودش، لباسی یا ظرفی، تابستان پیش از آن برادرش در زندان خود را دار زده بود اما سابقه افسردگی رفعت به پیشترها برمی گشت، شاید به دوره های بازجوئی مجددش، جزء آن دسته از مجاهدهائی بود که با تظاهر به ندامت و همکاری اعتماد بازجوها را جلب کرده و کارهائی به نفع سازمان مجاهدین می کردند، مثلا رساندن خبرهای داخل به بیرون! این ماجرا لو رفته بود و همگیشان را زیر فشار و انفرادی های طولانی مدت برده بودند، عده ای از آنها را اعدام و به بقیه حکم ابد داده بودند، رفعت هم محکومیت ابد گرفته بود، چشم های آبی و غمگین رفعت میان رنگ مات و چهره کودکانه اش خود را در لابلای این سطور مخفی کرده است.
★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★
روز ۱۶ مهر خبری مثل برق و باد پیچید: «رئیس زندان عوض شده است!» شاید این روزنه امیدی بود، با دید خوشبینانه می شد حدس زد که دیگر شلاق و مرگ نیست، من هم به ناباوری این گمان را داشتم و در مقابل نظر بدبینانه ای که: «تا کار همه زندانی ها را یکسره نکنند شلاق و مرگ ادامه خواهد یافت» دلیل می آوردم که پس عوض شدن رئیس زندان در این شرایط چه معنایی دارد؟ اما غافل بودم که آنها کارشان را یکسره کرده بودند! هزارها زندانی را کشته بودند و بقیه را مرعوب و شکسته به حال خود وامی گذاشتند، حال می خواستند زندان را دوباره به حال عادی برگردانند، دو هفته ای می شد که کسی را برای دادگاه صدا نزده بودند، چند روز بعد فروتن رئیس جدید خودش آمد به بند، قبلا هم او را دیده بودم، در نیمه دوم سال ۶۳ بعد از رفتن لاجوردی چند ماهی مصدر کار شده بود، از جلوی تک تک اتاق ها گذشت، سلامی کرد، پاسخی نشنید، به سردی نگاهش کردیم، پرسید: «خواسته ای ندارید؟» سکوت کردیم.
پس از آن روزنامه و تلویزیون آمد، شنیدیم که دیگر شلاق نمی زنند، خود فروتن جلوی سلول تک تک آنهائی که محکوم به شلاق بودند رفته و گفته بود که دیگر حد نخواهند زد و آنها اعتصابشان را بشکنند، آنها تضمین خواسته بودند، فروتن گفته بود حرفش حقیقت دارد و رحیمی مسئول پاسدارهای بخش زنان هم حرفش را تأیید کرده بود. آنها اعتصابشان را شکستند و غذا خوردند، بی صبرانه منتظر بازگشتشان بودیم، در یکی از شب های آخر مهرماه آنها را آوردند، همگیشان تکیده و ضعیف شده بودند اما وضع مهتاب و نادین چیزی ورای لاغری بود! تنها پوست و استخوان از آنها مانده بود! چشم ها فرو رفته، استخوان گونه ها برآمده و پوست صورت ترک برداشته بود، چه به روزشان آورده بودند؟ با دیدن حال آنها سخت متأثر شده بودیم.
سهیلا (سرور درویش کهن) اما در میان آنها نبود! همه برگشته بودند جز او! او را هم شلاق می زده اند اما از دو سه هفته پیش کسی صدایش را نشنیده بود و خبری از او نداشتند، خبری در سلول ها پیچیده بود که یک نفر خود را دار زده است! قطعا او بود! شاید هم زیر شلاق مرده بود، بعدها که ملاقات ها شروع شدند مادرش از هر کسی که از ملاقات برمی گشت سراغ دخترش را می گرفت! شاید هم به مادرش گفته بودند اما باور نکرده و منتظر خبر جدیدی بود! با این امید که دخترش در گوشه ای از زندان زنده باشد اما سهیلا رفته بود! همیشه ساکت و آرام بود و اگر در چشم هایش دقیق می شدی اندوه خفته ای را در آن می دیدی، وقتی پروین خودکشی کرد او آرام و بی صدا یک عالم گریسته بود.
در روزهای آخر مهرماه پاسدار زندان شماره تلفن یا نشانی خانواده هایمان را گرفت که برای ملاقات به آنها اطلاع دهند، خبر تسکینی بود بر آشفتگی های چند ماه گذشته اما هنوز یقین هم نبود که تابستان مرگ به سر آمده باشد، همه با یک نوع نگرانی و ابهام منتظر ملاقات بودیم، از زندانی های مجاهدی که برده بودند تنها تعداد اندکی از آنهائی را که از بند ۲ بودند بازگردانده بودند! بقیه کجا بودند؟ هیچ خبر یا نشانی از آنها نبود! نه در انفرادی ها کسی صدایشان را شنیده بود و نه در جای دیگری! ملاقات اول سر رسید، خانواده ها سخت می گریستند، نگران بودند و به زندانیشان التماس می کردند که کوتاه بیائید و خودتان را به کشتن ندهید، آنها در سه ماه گذشته مدام می آمدند جلوی در زندان و مأیوس برمی گشتند، هنوز هم فاجعه به تمامی روشن نبود، تنها به تعدادی از خانواده اعدامی ها اطلاع داده بودند که برای تحویل گرفتن وسائل زندانیشان مراجعه کنند، خانواده هائی که هنوز ملاقات نداشتند منتظر بودند: «منتظر بودیم، نمی شود که همه شان را کشته باشند!»
در ملاقات های دوم و سوم دیگر جای خوش خیالی نمانده بود! خبر هولناک را رفته رفته پخش می کردند! از واکنش خانواده ها می ترسیدند؟ هر هفته به عده ای از خانواده ها وسائل زندانی اعدام شده شان را پس می دادند، وسائلی درهم ریخته و بدون نام و نشانی از صاحب آن، دیگران هر روز می آمدند جلو زندان به امیدی، خبر هولناک به آنها هم داده می شد: «زندانی شما اعدام شده است، وسائلش را بگیرید!» در شهرستان ها با بی رحمی بیشتری اعدام ها را به خانواده ها خبر می دادند، مثلا شبانه وسائل اعدام شده را از دیوار خانه شان به داخل پرتاب می کردند، به همین سادگی و تلخی! خانواده های ما پشت شیشه ملاقات گریه می کردند و اسامی زندانی هائی را که اعدام شده بودند یک به یک به ما می گفتند، هر که از ملاقات برمی گشت نام های جدیدی را به لیست رفته ها اضافه می کرد، بیشتر آنهائی که برادر یا همسر زندانی داشتند در بهتی سوگوار از ملاقات بازمی گشتند.
خبرها را می شنیدیم: «وسائل همسر شهلا را دادند، وسائل همسر زهره، برادر فاطی، همسر عفت، برادر نازلی، همسر مریم، همسر فریده، وسائل فرح وفائیرا دادند، وسائل شورانگیز کریمی را، مهری قنات آبادی را، زهره حاج آقائی را …..» هر خبر پتکی بود در سکوتی خفه کننده و یأس آمیز، به تلخی از هم می پرسیدیم آخر مگر می شود؟! اسم های جدیدتر می آمدند: «وسائل لیلی حاجیان را هم دادند، وسائل قمر ازکیا را، عفت خویی را، مریم طالبی را، سهیلا رحیمی را و …..» یعنی باید باور می کردیم که همه آنهائی را که از بند ما و بند ۱ برده بودند کشته اند؟ نه! به خود می گفتم اما هنوز عده ای هستند، آخر دلیلی ندارد که مثلا طیبه را کشته باشند، او که محکومیتش تمام شده بود و باید همین تابستان آزاد می شد، او که تازه عروس بود و همسر جوانش در انتظار او، طیبه که اصلا کاره ای نبود، یک هوادار ساده، معلول هم بود، طیبه جوان را خیلی دوست داشتم، مثل دختر یا خواهر کوچک من بود، انگلیسی یادش می دادم و گاه گپ و گفتی، به گلی گفتم: «نه، او باید در گوشه ای در یکی از سلول ها زنده باشد، نام او و صحبت وسائلش را هرگز نخواهم شنید!» اما شنیدم!
همه پنجاه و چهار مجاهدی که از بند ما رفته بودند و حدود دویست نفر از بندهای ۱ و ۲ اعدام شده بودند! بعدها خبرهای تکمیلی آمدند، دارشان زده اند! مجاهدهائی که در جواب اولین سؤال: اتهام؟ می گفتند: مجاهد و نمی گفتند منافق، یکراست می رفتند در صف اعدامی ها، اشرف هم گفته بود که مجاهد است و شاید چیزهای دیگر هم، همان جا حسابی زده بودندش! فضیلت علامه را قبل از اعدام شلاق زده بودند، یکی از زندانی های بند ۲ را که پس از یک ماه برگردانده بودند تا مدت ها حالش خراب بود، کابوس می دید و از خواب می پرید، او طناب دار را بر گردن شوهرش و دو زن دیگر که چادرشان را به دور گردنشان پیچیده بودند دیده بود، بعد طناب دار بالا رفته بود! قرار بود او را هم با آنها دار بزنند، نزده بودند، در زندان به همه گونه همکاری تن داده بود! از زندانی های کمونیست سؤال می کردند که مسلمان هستند یا نه؟ نماز می خوانند یا نه؟ آنهائی را که پاسخ منفی یا دو پهلو داده بودند اعدام کرده بودند! در گوهردشت آنها را پس از پایان دادگاه چند دقیقه ای به سمت چپ راهرو می ایستاندند، در صف منتظرین اعدام!
پاسداری را دیده بودند که گاری دستی پر از دمپائی مخصوص زندانی ها را می کشید، ناصریان را دیده بودند که با دستگاه سمپاشی دور و بر کامیونی می پلکید، برای دار زدن از دستگاه جرثقیل هم استفاده کرده بودند که مدام بالا و پائین می رفت! در زندان گوهردشت صدای رسول را شنیده بودند که یکباره وقتی فهمیده بود برای اعدام می برند فریاد کشیده بود: «آخر چرا مرا می کشید؟ من دو تا بچه دارم، من که کاره ای نبودم!» گریه نکردیم، حتی آنهائی که همسر یا برادرشان رفته بود، ناباور به آن چه که اتفاق افتاده بود و تردید در زنده ماندن خود، کمرمان را شکستند و صدایمان را و از آن پس دیگر زندان صدای خنده های بلند و بازی های شاد به خود ندید، دیگر چیزی خوشحالمان نکرد، در خود فرو رفتیم، تنهائی قدم زدن را ترجیح دادیم، کاش می شد بلند گریست، نگریستیم، روزها از پی هم می گذشتند، صبح ها تلخ و دردناک زندگی آغاز می شد، احساس خستگی می کردم از همه چیز و از زندگی و شاید از دیگران نیز، چند نفر احساس بیماری قلبی می کردند، ناراحتی قلبی نداشتند اما، گلی می گفت تجملی بزرگ است که آدم با سکته بمیرد! مرگ آرزوی پنهان من هم بود، چقدر خودم را پیر و شکسته حس می کردم ……….

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s