بخوان؛ تاريخ دروغ هاي شيرين يك ملت را! ملتي كه نمي خواهد مسئوليت تصميات اش را برعهده بگيرد- دکتر کاوه احمدی علی آبادی

نشر در ایران گلوبال، چهارشنبه, اوت 28, 2013 – 13:34
http://www.iranglobal.info/node/24124

مهمترين مسأله چه در 28 مرداد و چه انقلاب 57 و چه آغاز جنگ و بسياري از وقايع ديگر، اين عدم پذيرش و برعهده گرفتن مسئوليت هايمان در تاريخ است و هميشه دنبال يك لولو مي گرديم كه گزينش ها و چه بسا اشتباهات تاريخي خود را نپذيرفته و از مسئوليت هاي خويش شانه خالي كنيم كه البته آن لذّت شيرين دروغ، تاواني هم دارد كه تكرار مكرر تاريخ اشتباهاتمان خواهد بود كه هنوز نيز ادامه دارد.

آيا با اسنادي كه قبلاً هم مضامين اش در خاطرات بسياري از سياسيون و مأموران و مسئولان امنيتي بازنشسته آمده بود، مسأله كودتا يا قيام در 28 مرداد حل شد؟ هرگز؛ آن تنها دامنه اي از مباحثي جديد را پديد مي آورد (اما اين كه چرا حالا اين اسناد بيرون مي آيند؛ به نظر مي رسد اوباما دارد كمال حسن نيت اش را براي برطرف شدن سوءتفاهمات گذشته نشان داده و گام هايي عملي برمي دارد؛ گرچه به نظر نمي رسد كه مقامات ايراني اصلاً توي باغ باشند!).

اين تفهم متكثر تاريخ، بخشي از هويت تاريخ است كه با هيچ سندي يكبار براي هميشه حل نمي شود و به گذشته نيز محدود نيست، بلكه تاريخ معاصر را نيز در برمي گيرد. الان سرنگوني مرسي در مصر كودتا بود يا قيام؟ آيا به صرف اين كه عربستان و كشورهاي حاشيه خليج فارس از ارتش و اپوزيسيون مصر حمايت كرده و تركيه و اسلام گرايان از مرسي، و اتحاديه اروپا و آمريكا سعي كرده اند، يكي به نعل بزنند، يكي به تخته، در ماهيت اين سرنگوني تعيين كننده اند؟ بي شك به هر ميزان كه پشتيباني خارجي كمك مصريان بوده، نبايد بي توجه باشيم كه عامل اصلي خود مصريان بودند و آنان چه شخصي و چه نظامي، اين تحولات را رقم زدند. در انقلاب مشروطه حمايت بريتانيا از مشروطه خواهان كاملاً واضح است و در اسناد متعدد آمده و گرايش هر چه بيشتر محمدعلي شاه به روسيه نيز به همان سبب بود؛ آيا به سبب همين كمك به انقلابيون مي توان آن را انقلابي مردمي نشمرد، يك توطئه صرف دانست؟ اساساً هر توطئه اي نيز همواره بر بستر زمينه هاي تاريخي روي مي دهند و در خلاء اتفاق نمي افتند. يكي از مسائل اساسي تاريخ ما تنها آن نيست كه هر كس در جايگاه قدرت قرار مي گيرد، تاريخ متفاوت و يكه تازانه خود را مي نويسد، كه مهمتر از آن، ما ملتي هستيم كه اكثراً نمي خواهيم مسئوليت تصميمات تاريخي مان را خود بپذيريم و مي خواهيم آن را به گردن ديگران بياندازيم. پس از سرخوردگي هاي زود هنگام حاصل از انقلاب 57، چقدر از مردم مي شنويم كه ساقط كردن شاه كار ما نبود! نيرو از فلسطين آورده بودند و تظاهرات و آشوب ها كار آنان بود!! نگارنده كه مقالات متعدد «نقاب» را پيرامون دست داشتن تيم فردوست در انقلاب 57 نگاشتم، زياد از ديگران مي شنوم كه بنا به شواهد همان مقالاتم، مدعي هستند سقوط آن «خدابيامرز»، كار توطئه خارجي بود و كار مردم نبود!؟ عجب! مگر فردوست و تيم اش به تنهايي مي توانند انقلاب راه بياندازند؟ انقلاب را مردم راه مي اندازند، اما تيم فردوست همچون هر تيم دوره ديده انقلابي يا امنيتي، مي تواند روش ارتباط، شبكه سازي، هماهنگي تظاهرات و اعتصابات، رهبري، برنامه ريزي و حتي شايعه پراكني و هماهنگي با قدرت هاي خارجي را انجام دهند و اگر در سيستم حكومتي و به خصوص سرويس هاي امنيتي اش نفوذ داشته باشند، راحت تر آن را در مقابل انقلابيون بي دفاع سازند، اما انقلاب را مردم ناراضي پديد مي آورند و بس.

مهمترين مسأله چه در 28 مرداد و چه انقلاب 57 و چه آغاز جنگ و بسياري از وقايع ديگر، اين عدم پذيرش و برعهده گرفتن مسئوليت هايمان در تاريخ است و هميشه دنبال يك لولو مي گرديم كه گزينش ها و چه بسا اشتباهات تاريخي خود را نپذيرفته و از مسئوليت هاي خويش شانه خالي كنيم كه البته آن لذّت شيرين دروغ، تاواني هم دارد كه تكرار مكرر تاريخ اشتباهاتمان خواهد بود كه هنوز نيز ادامه دارد. به خصوص مقوله تاريخ كه به قول هگل سرشار از شكست در هر پيروزي اش است؛ چون حتي اگر وضع موجود را تغيير دهد، اما آنچه كه اتفاق مي افتد، هرگز و هرگز چيزي نيست كه هيچ يك از تاريخ سازان مدنظر داشته و دارند و اساس فلسفه تاريخ هگل، شناخت همين معناي مستتر در تاريخ و تحولات اش است. مثلاً توده اي ها كه در زمان مصدق، انتقادها و مخالفت هايي با او پيدا كردند و بخش اعظم شلوغي ها و تظاهرات دوران دولت مصدق را خودشان سازماندهي مي كردند و تنها در روزهاي آخر كه عده اي به اسم توده اي به اموال عمومي آسيب زدند، اشخاص مزدور نيروهاي امنيتي بودند، پس از سقوط مصدق و جلسات و گفتگوهاي بسيار به اين نتيجه رسيدند كه آن به ضررشان تمام شده و از اين سبب، در انقلاب 57 تا مدت ها از رژيم اسلامي حمايت كردند و حالا نيز مغبون و نارضي اند و باز دستاوردها نه تنها بهتر از زمان شاه نيست كه در بسياري از زمينه ها بدتر هم شده است. اما آنان به جز اين دو گزينش انتخاب ديگري هم مگر داشتند؟ واقعيت آن است كه اين نفس تاريخ است و هر تلاشي براي خوانش يك سويه آن منتهي به شكست است؛ هميشه در هر گزينشي، چيزي را بدست مي آوري و همزمان چيزي را از دست مي دهي و نه مي توان همواره همه را با هم داشت و نه بدون تاوان و صرف هزينه دستيافتني است. در زمان مصدق نيز همان گونه كه امروز سقوط او را غلط مي دانند، در همان دوران نه تنها ياران ديرينه مصدق سقوط دولت اش را درست شمردند و پذيرفتند (به جز توده اي ها)، كه حتي خود مصدق نيز مقاومتي نكرد و حكم شاه پيرامون عزل مصدق را كه از راديو توسط زاهدي خوانده شد، پذيرفت؛ و مهمتر از دلمردگي حاصل از وقايع پيش آمده، آن حكم عزل شاه را قانوني مي شمرد و بدان تمكين كرد، با وجود اين كه اعتقاد داشت، تصميمات اش در مخالفت با سياست هاي كشورهاي قدرتمند و به خصوص دولت بريتانيا منجر بدان شده است. اين چرخش در مدت كمتر از يك سال را ما در مصر امروز نيز مي بينيم. همان مردمي كه اكثريت شان در يكسال پيش به مرسي رأي داده بودند تا قدرت از دست نظاميان بيرون آيد، امسال به جز كادر رسمي اخوان هيچ يك، ديگر از اخوان حمايت نكردند و حتي سلفي ها و دانشگاه الازهر از آنان فاصله گرفتند و جملگي از چرخش قدرت در گام آخر توسط ارتش استقبال كردند و حتي البرادعي نيز. اين دقيقاً اتفاقي بود كه در اواخر دولت مصدق افتاد و او وارسته تر از آن بود كه چون اخواني ها براي ماندن در قدرت بلوا به پا كند و صادق تر و انسان تر از رهبران انقلاب 57 كه بگويد به خاطر مصلحت چنان گفتم و اينك چيز ديگري مي گويم! حتي به نظر مي رسيد كه از برخي از تصميمات پيشين خود نيز راضي نبوده و انحلال مجلس يكي از بارزترين شان بود. مصدق اگر در سطح تثبيت دولت اش در قدرت موفق نبود، به ميزان بسيار بيشتري در سطح تصميمات انساني و به دور از قدرت طلبي پيروز ميدان شد و حتي دستاوردهاي ملي شدن منابع طبيعي به فراسوي مرزهاي ايران رفت و مصدق ثابت كرد كه مي توان در عالم سياست نيز انساني و اخلاقي عمل كرد و او را نيازي به توجيه خطاهايش نيست و به قانون تمكين كرد. چون در 25 مرداد حكم فرمانده گارد مبني بر عزلش توسط شاه را بدان سبب نپذيرفت كه اطرافيانش آن را جعلي شمردند و به همين سبب فرمانده مذكور را دستگير و زنداني كردند، اما پخش دوباره خبر عزل اش، اينبار از راديو رسمي كشور توسط زاهدي، ديگر چيزي نبود كه بتوان آن را دروغ پنداشت و به همين سبب اطرافيان اش خواستند تا مردم را به خيابان ها فراخوانند، او مخالفت كرد و حتي حاضر به ترك خانه نيز نبود تا بيايند و او را دستگير كنند، اما چون چماق و قمه بدستان مذهبي و حكومتي به نزديك خانه اش رسيدند و با تخريبي كه در مسير راه انداخته بودند، جان مصدق و اطرافيان اش در خطر بودند، از اين سبب به خانه اي ديگر منتقل شدند و فردا او خود را تسليم ارتش كرد. مهمترين دستاورد مصدق، ماندن بر سر قدرت به هر قيمتي نبود، بلكه دقيقاً برعكس بهتر از بسياري از سياستمداران فهميده بود كه اينك زمان رفتن اش رسيده است و رسم ملي كردن نفت، چنان سريع به ديگر كشورها سرايت كرد كه بزرگترين دستاورش را درتاريخ نه فقط ايران كه بسياري از كشورهاي استعمارزده رقم زد. بيهوده نبود كه خبرنگاري روزي از چرچيل كه در سياستمداري زبانزد بود، پرسيد كه آيا سياستمدارتر از خودش سراغ دارد، چرچيل بي درنگ پاسخ داد: آري؛ مصدق. چون او در دادگاه لاهه براي اثبات حقانيت كشورش خودش را به گريه زد، كاري كه هرگز از دست من ساخته نبود!؟ دشمني و سنگ اندازي بريتانياي كبير بر سر راه مصدق كاملاً حساب شده و به دور از هر گونه سوءتفاهم بود و سياستمداران بريتانيايي خوب مي دانستند كه ملي كردن منابع طبيعي كشورها، اگر تثبيت شود، چه بسا به رسمي بدل خواهد شد كه منافع بريتانيا را در سراسر دنيا تهديد كند و همين گونه نيز شد و ملي شدن هاي منابع ملي از آن پس يك به يك در كشورهاي استعمارزده قانوني شد و بي شك ضربه اي كه از اين طريق مصدق به بريتانيا و ساير استعمارگران زد، هرگز هيچ كس حتي گاندي نزد و مهمتر از آن، منفعت سرشاري كه امواج ملي سازي نفت و منابع طبيعي براي ملت ها داشت، كمتر مصلحي در تاريخ توانسته چنين تأثيري مثبت و بزرگ براي ملت خود و مليت هاي مختلف داشته باشد.

از اين ها گذشته، اسناد اخير و نيز نيمه مستندي كه بي بي سي پخش كرد، مگر چه مي گفت؟ به خصوص برنامه ويژه بي بي سي، يكي از رندانه ترين برنامه هايي بود كه تاكنون ديدم. ما دوست خبرنگاري داشتيم كه طي مصاحبه گاه در حالي كه با مصاحبه شونده مخالف بود، ناگهان مي گفت با شما موافقم و بعد حرف خودش را مي گذاشت توي دهان او. مستند بي بي سي دقيقاً همين گونه بود و مي گفت، درست است كودتا بود و اسناد جديد نيز حكايت از آن دارد كه آمريكا و بريتانيا در سرنگوني مصدق نقش داشتند، اما فيلمي كه از وقايع آن دوران نشان داد، مدعي بود كه شاه حكم عزل مصدق را داده بود و زاهدي به عنوان نخست وزير جديد داراي حكم قانوني از شاه بود كه با خواندن آن از راديو ورق به نفع او برگشت. حتي همان ابتداي مصاحبه روزولت، او به صراحت گفت از زماني كه به اين نتيجه رسيدم، در اختلاف بين شاه و مصدق، «اكثريت مردم» جانب شاه هستند، در توافق براي بركناري مصدق ترديد نكردم. از همه جالب تر، پنهان ساختن نقش بسيار پررنگ بريتانيا زير نقش كمرنگ آمريكا در آن دوران بود. چون درگيري هاي مصدق با بريتانيا بر سر نفت چيز كاملاً مبرهني بود و آنقدر آن درگيري ها علني بود كه جاي بحث نداشت و ندارد، اما نقش آمريكا زياد مشخص نبود. زيرا برخلاف بريتانيا كه از انقلاب مشروطه به اين سوي با روحانيون ارتباطي نزديك داشت و پس از جنبش تنباكو همواره آنان را جدّي گرفته بود و در بسياري از تصميمات اش با آنان نيز چون دربار و شاه ايران مشورت و هماهنگ مي كرد، آمريكا نه تنها آن زمان كه امروز نيز فاقد پيوند با طبقاتي از اجتماع كه هيچ، حتي شناخت مكفي از ايران است، چه رسد نفوذ يا ارتباط با اقشار مذهبي. مستند بي بي سي نقش روحانيون را نيز كه در سرنگوني مصدق بسيار پررنگ بود، به همراه خويش آرام و سايه وار به پشت صحنه برد و تنها بدان اكتفا كرد كه كاشاني پس از سقوط مصدق از خانه ويران شده اش ديدار كرد و سپس كنايه زد كه يكبار ديگر به بازيگران سياسي ايران ثابت شد كه هر كسي نقش روحانيت را در كشور در نظر نگيرد، دچار اشتباه محاسبه خواهد شد؛ همان نقشي كه سال هاست بريتانيا بدان پي برده و با روحانيون و به منظور در اختيار گرفتن مذهبيان زيرمنبري شان، همواره آنان را جدّي گرفته و با ايشان نه تنها در امنيت ها و آرامش ها كه در آشوب ها و شورش ها نيز هماهنگ است. امروز به روشني همان زمان مي دانيم كه علناً كاشاني با ساقط كردن مصدق و نشستن دولت زاهدي به جاي آن -چون بسياري ديگر، موافقت كرد و حمايت اش را نيز رسماً اعلام نمود. كاشاني به صراحت نيز گفته بود كه اگر شاه رود، عمامه ما نيز مي رود. علاوه بر كاشاني، روحانيون ديگري نيز بودند كه در سقوط مصدق نقش داشتند كه جاي بحث روي تك تك شان اينجا و اكنون نيست. جالب تر آن كه، فيلم بي بي سي نشان مي داد، شاه نه تنها نوكر خارجي ها نبود كه حتي بدان ها اطمينان نيز نداشت و روزولت در ديدارش با شاه تنها موافقت اش را با سقوط مصدق اعلام نمود! چون در ابتدا آمريكا با مصدق روابط خوبي داشت و مخالف سقوط وي بود و آن دو ماه آخر بود كه بريتانيا موفق شد، آمريكا را نيز متقاعد كند كه اگر اوضاع همين گونه پيش رود، چه بسا دولت مصدق به دست توده اي ها بيافتد و يك كشور ديگر به اقمار شوروي اضافه شود. همين امروز نيز آمريكا هر نوع اطلاعات اش پيرامون ايران را از سرويس هاي جاسوسي بريتانيا و اسرائيل مي گيرد و عمدتاً نيز توسط آنان بازي داده مي شود. روزولت حتي وقتي از پنهان ساختن زاهدي در يك زيرزمين سخن مي گويد، اطلاعات اش آنقدر نيست كه بداند كم و كيف كار چه بود. چون اساساً ارتش و ركن دو ارتش آنقدر كارهاي سازمان يافته بدل بودند كه يك نفر را از آپارتمان اش ببرند و جاي امن پنهان كنند و نياز نباشد تا روزولت يا چرچيل از آمريكا و بريتانيا، جاسوس براي اين كار بفرستند.

مهمتر از همه، به صرف اين كه آمريكا يا بريتانيا يا هر كشور خارجي در سقوط يك حاكم، دولت يا حكومت نقش داشتند، نه معياري براي حقانيت شخص حقيقي يا حقوقي ساقط شده است و نه دليلي بر اين كه تصميم كشورهاي خارجي توطئه بوده يا برخلاف خواسته يك ملت بوده است. غربي ها اگر براي كنترل هيتلر زودتر دست به كار شده بودند و قبل از قبضه قدرت، او را ساقط مي كردند، جلوي يك فاجعه جهاني را گرفته بودند و هم به مردم آلمان خدمت كرده بودند و هم به جهانيان و هم منافع خودشان را تأمين كرده بودند و اساساً اين جهان بيني كه چيزي وقتي به سود ديگري است، حتماً به ضرر ماست، اشتباه است كه متأسفانه در ميان ملت ما و حتي سياستمداران و روشنفكران تحصيل كرده ما بسيار ساري و جاري است.

با اين همه، چيزي هايي در تاريخ يك ملت هست كه در همان زمان بدرستي حس و درك مي شود، اما اگر زمان بگذرد، نمي توان هيچ سند يا مدركي يافت تا آيندگان بنا بر آن، بتوانند علل يك سري از تحولات تاريخ رقم شده توسط مردم را بفهمند. چرا كه تاريخ، همان گونه كه تأويل پذير است، «تفهمي» نيز هست و چون علم مكانيك يا فيزيك نمي توان تنها با علت و معلول آن را «تبيين» كرد و آنچه گادامر «ذوب افق ها» خوانده هيچ گاه كامل به وقوع نمي پيوندد و هميشه فاصله اي هست. فردا كه تاريخ ايران زمين با امواج تحول خواه يك رستاخيز، حاكميتي جديد را برايمان رقم زد، وقي دهه ها از آن گذشت و نوه هايمان از ما پرسيدند كه چرا شما ناراضي بوديد، در حالي كه اسناد نشان مي دهد، هر سال يك انتخابات برگزار مي شد، اين تعداد نشريه داشتيد، آن تعداد كانال هاي تلويزيوني و راديويي، و فيلم و كتاب انتقادي كه زياد بيرون مي آمد، پيش رفت علم تان هم كه مشهود بود و علاوه بر افزايش تعداد دانشگاه ها ، نه تنها سلاح و موشك هاي جنگي مي ساختيد كه ماهواره به مدار زمين فرستاده بوديد، و زنداني سياسي هم كه هر حكومتي دارد، پس ديگر چه مرگتان بود؟ بايد چگونه به آنان توضيح دهيم كه در اين سي و اندي سال بر تك تك ما چه گذشت، آن گونه كه تنها به تشبيه مي توان گفت: حقيقتاً نفس كشيدن در آن زمان ديگر بسي سخت شده بود و ما در تمام آن سال ها، چيزي كه بتوان نام آن را زندگي گذاشت، نكرديم!؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s