تمثیل غار افلاطون

http://materialism.blogfa.com/post-31.aspx
تمثیل غار افلاطون
غاری را در ذهن مجسم کنید، که تعداد زیادی انسان را در آن محبوس کرده اند . زندانیان در انتهای غار ، به زنجیر کشیده شده اند؛ به طوری که فقط دیوار انتهای غار مقابل دیدگان آنها قرار دارد. این زندانیان در تمام عمر بدین شکل بوده اند و هرگز لحظه ای سر خویش را تکان نداده اند و جز دیوار روبروی خویش هیچ چیز را نمی توانند ببینند. در پشت سر این زندانیان آتشی روشن است، و بین آتش و زندانیان اندکی فاصله است، که در میان این فاصله ، عده ای از افراد مختلف عبور می کنند، و سایه ی آنها روی دیوار روبروی زندانیان منعکس می شود. تعدادی از این افراد، اشیائی را با خود حمل می کنند، که سایه ی این اشیاء نیز بر روی دیوار غار می افتد. حال زندانیان فقط می توانند سایه ها را ببینند. این زندانیان، اعتقاد یافته اند، که این سایه ها اشیایی حقیقی هستند، چرا که بیشتر از این چیزی نمی دانند و واقعیت این است که آنها چون نمی توانند برگردند، هرگز نمی توانند افراد و اشیاء واقعی پشت سر خویش را ببینند.
و اما یک روز، یکی از زندانیان به خود شهامت می دهد که پشت سرش را نگریسته و به شعله های آتش نگاه کند. در ابتدا نور آتش چشمانش را اذیت می کند و نمی تواند جایی را ببیند، اما آهسته آهسته قادر می شود دنیای اطراف خویش را مشاهده کند. آنگاه از دهانه ی غار خارج شده و در برابر نور عظیم خورشید قرار می گیرد، نوری که به علت تابش زیاد، بار دیگر چشمان او را اذیت نموده و قدرت بینایی را از او می گیرد. اما، باز هم آهسته آهسته چشمانش به نور خورشید، خو می گیرد. حال، رفته رفته می تواند واقعیات زندگی بیرون و تراژدی زندگی را به عینه ببیند و لمس کند. او تا به حال به جهان مجازی سایه ها قناعت کرده بود، در صورتی که در پشت سرش جهان حقیقی روشن با همه ی متعلقاتش قرار داشت. اکنون، همان گونه که چشم هایش به نور خورشید عادت می کند، رفته رفته تا آن اندازه با نور اُنس می گیرد که حتی می تواند به طور مستقیم چشم در چشم آفتاب بگذارد.
و در همین حین به یاد دوستان زندانی اش می افتد که چه نعمتی را از کف داده اند و از این بایت به حال آنها افسوس می خورد. پس از چندی او دوباره به جایگاه سابقش در انتهای غار باز می گردد. چشمان و باور او، دیگر به این سایه ها خو نمی گیرد. او هرگز نمی تواند سایه ها را از یکدیگر تمیز دهد، کاری که همواره برای دوستان زندانی اش، عادی و معمول به نظر می رسد. وقتی او برای دستانش از جهان بیرون غار می گوید؛ آنها به حرف های او بی توجه بوده و بر این باورند که خارج شدن او از غار، نور چشمانش را از بین برده و کور شده. در حالی که او جهان واقعی را مشاهده کرده اما دوستانش به همان جهان سایه ها و نمودهای سطحی دل خوش بوده اند و حتی آنقدر به این باور دل خوش بوده اند که اگر اجازه ی خروج از غار را داشتند اراده ی بیرون رفتن از غار را در خویش نمی دیدند.
افلاطون با این تمثیل ، نظریه ی خویش را در باب چیستی واقعیت، به طرزی زیبا و آسان شرح می دهد.
به نظر افلاطون، بیشتر آدمیان مانند همین زندانیان، به سایه ها و جهان مجازی محض باور دارند و بدان دلخوش اند. و تنها فیلسوفان و اهل تفکرند که شهامت بیرون رفتن از غار را در خود می یابند و می آموزند هستی را آنگونه که حقیقت دارد تجربه کنند.
نمی توان به طور محض با ادراکات حسی و توهمات ذهنی شناختی درست از جهان بدست آورد و تنها با فلسفیدن و تفکر است که این امر حاصل می گردد. چون شناختِ حقیقت مستلزم تفکر است!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s