۲۱ مهرماه سالگرد کشته شدن ددمنشانه دکتر زهرا بنی یعقوب آبکناری

http://www.iranglobal.info/node/26062
ZahraBaniyagoob
شش سال از کشته شدن ددمنشانه دکتر زهرا بنی یعقوب آبکناری گذشت – ….. من خودم جسد دختر نازنینم را دیدم، گلویش را بریده بودند، فرق راست سرش شکسته بود، صورتش خونین بود، گوش و بینیش خونریزی داشتند، من پیکر خونین دخترم را تحویل گرفتم، من خودم آثار ضرب و شتم را دیدم، مدارکی که برای خودکشی دخترم ارائه می دهند ساختگی هستند و می خواهند با تهدید و رشوه کارشان را پیش ببرند! …..

بخش یک – چگونه دکتر زهرا بنی یعقوب آبکناری را خودکشی کردند؟!

دکتر زهرا بنی یعقوب آبکناری فرزند ابوالقاسم بنی یعقوب آبکناری و پروین نبی و خواهر رحیم بنی یعقوب آبکناری در تاریخ بیست و پنج مهر پنجاه و نه زاده شد، پدرش از زندانیان سیاسی رژیم پیشین بود که پس از به روی کار آمدن جمهوری اسلامی در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشغول به کار شده بود، رحیم بنی ‌یعقوب برادر دكتر زهرا بنی ‌یعقوب در صنایع حساسی كار می ‌كند كه اشتغال در آنها نیازمند گذر از هفت خوان تحقیقات است، خانواده زهرا و رحیم بنی ‌یعقوب از باورمندان به نظام اسلامی بودند، ابوالقاسم بنی ‌یعقوب نزدیك به سی سال در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی كارمند دفتری بوده است، خانه و زندگی محقر او نشانگر آن است كه هیچ سهمی از ثروت های بادآورده در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نداشته است، درجه تحصیلات اعضای خانواده از اهمیت آموزش در این خانواده سخن می گویند و داستان زندگی كوتاه دکتر زهرا بنی یعقوب خود بهترین شاهد از انساندوستی و عدم علاقه به امتیاز‌خواهی این پزشك جوان است.

زهرا بسیار تیزهوش بود و در مدرسه تیزهوشان درس خوانده و در کنکور سراسری دانشگاه ها در همه کشور رتبه بیست و ششم کشوری را کسب کرده بود و پس از ورود به دانشگاه در مهرماه ۷۷ و یک سال و نیم پیش از تاریخ مرگ یعنی بیست و یک مهر هشتاد و شش از دانشگاه تهران در رشته پزشکی عمومی فارغ التحصیل شده بود، دكتر زهرا بنی یعقوب بنا به قانونی كه سال های زندانی شدن پدرش در رژیم شاه را معادل امتیاز آزادگی به حساب آورده است از قانون خدمت اجباری پزشكان در مناطق محروم معاف بوده است اما پس از مدتی كه از فارغ التحصیل شدنش می گذرد همراه دوست دوران تحصیل خود «هانیه» عازم رزن در استان همدان می شود و مدت سه ماه در روستائی از توابع رزن مشغول به كار می شود، پس از مدتی محل خدمت خود را به روستای «سیس» از توابع قروه سنندج تغییر می دهد، او دلیل این کارش را کمک به مردم محروم از خدمات پزشکی در مناطق دور افتاده اعلام کرده بود، او می توانست از امتیاز آزاده بودن پدرش استفاده کند و راحت در تهران بماند، او از گذراندن دوران اجباری خدمت پزشکی در نقاط محروم معاف بود اما به انتخاب خودش به روستاهای نزدیک همدان رفت، تازه آنجا هم تمایلش را برای کمک به محرومان راضی نکرد، پس آنجا را هم ول کرد و به روستای سیس رفت، سیس را باید ببینید، انگار نه انگار در ایران است! روی هیچ نقشه ای پیدا نمی کنید، محرومیت در آنجا موج می زند.

زهرا افسردگی یا مشكل خاص روانی نداشت، او هم مشكلات و درگیری های معمولی همه را داشت، خانواده اش موافق نبودند كه دور از خانه كار كند و زهرا به اصرار خودش و برای این كه بتواند حقوقی داشته باشد به سیس آمده بود، اواخر روحیه اش خیلی هم بهتر و شادابتر شده بود و از فروردین ماه هشتاد و شش با یكی از گوینده های رادیو به اسم «حمید» آشنا شده بود و قرار بود با هم ازدواج كنند، رابطه اش با حمید خیلی عاشقانه و احساسی بود، حمید در استخدام صدا و سیمای تهران بود و شنبه شب ها ساعت دوازده در رادیو فرهنگ یك برنامه ادبی را اجرا می كرد كه زهرا شنونده پر و پا قرص این برنامه بود و این رادیو گوش دادن او در پانسیون همیشه موضوع شوخی بچه ها با زهرا بود، حمید جمعه ها در همدان یك برنامه رادیوئی را كارگردانی می كرد و مجبور بود پنجشنبه ها از تهران به همدان بیاید و معمولا سعی می كردند در این فاصله كوتاه همدیگر را ببینند، قرارهایشان هم همیشه در پارك بود، زهرا واقعا حمید را دوست داشت و از وقتی با او آشنا شده بود روحیه اش خیلی شادتر بود، حمید هم از تیپ های هنری بود و آن طور كه زهرا تعریف می كرد خیلی احساساتی بود و هر دو قصد ازدواج داشتند، تنها ترس زهرا این بود كه مبادا خانواده اش به خاطر تحصیلات پائین تر حمید خیلی راضی به این ازدواج نباشند، زهرا یك دختر كاملا مذهبی بود، همیشه مانتوی بلند و مقنعه سر می كرد و این بحث همیشگی با او بود كه اگر كمی مقنعه اش را عقب ببرد و كمی آرایش كند خیلی خوش تیپ تر می شود اما زهرا هیچ وقت قبول نمی كرد و می گفت كه حمید مرا همین طوری دیده و می داند كه من همیشه همین طور هستم .

**********

ساعت ده و نیم روز جمعه بیستم مهر هشتاد و شش زهرا و حمید در پارکی در همدان از سوی نیروهای ستاد اجرائی امر به معروف و نهی از منکر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همدان به اتهام رابطه نامشروع و جرم آشکار دستگیر می شوند! ستاد در ابتدا از نیروی انتظامی خواسته بوده كه آنها دستگیری را انجام بدهند، نخست یك گشت نیروی انتظامی فرستاده می شود، آنها را كنترل می كنند و می بینند كه عملی غیر قانونی صورت نگرفته و می روند، زهرا همراه محرم خودش بود و بین آنها صیغه محرمیت جاری شده بود، حجاب او كامل بود و هیچ وقت با روسری بیرون نمی رفت و همیشه چادر و یا مقنعه‌ بلند داشت، هیچكس نمی توانست ادعا كند كه او آرایش تندی داشته برای این كه هیچ وقت این طوری نبود، مأموران ستاد اجرائی امر به معروف و نهی از منکر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همدان از این كه نیروی انتظامی حرف آنها را نپذیرفته بود ناراحت شده بودند و این باعث لجبازی شده بود، سپس خودشان دست به كار می شوند، بازداشت كننده، یك كارگر ساختمانی بوده كه خارج از ساعات كارش در بسیج خدمت می ‌كرده است، او حمید و زهرا را دستگیر می كند و به بازداشتگاه می برد.

زهرا را شب اول در یك بازداشتگاه مخصوص زنان نگه داشتند و شب دوم در بازداشتگاه ستاد بود، بازداشتگاه ستاد مانند یك آپارتمان اداری است، یك هال و پذیرائی خیلی كوچك دارد، راهروی باریكی دو ردیف در، متعلق به اتاق های مختلف را از هم جدا می كند، روی یكی از این اتاق‌ها تابلوی انبار، روی دیگری تابلوی رئیس ستاد و روی سومی تابلوی معاون ستاد و الی آخر نصب شده است، زهرا شخصیتی محكم و قوی داشت، همیشه محكم حرف می زد، به خودش مسلط بود و اعتماد به نفس قوی داشت، می دانسته كه هیچ خطائی نكرده ‌است و نمی توانسته بپذیرد كه با او چنین رفتار كنند، او به سادگی زیر بار حرف زور نمی رفت، روز بعد یعنی شنبه بیست و یكم مهر هشتاد و شش فرمانده ستاد، سرهنگ پاسدار محمد حسین قره باغی با خانۀ پدری زهرا در تهران تماس گرفته و با لحن بسیار بدی به پدرش می گوید كه دختر شما با یكی از اراذل و اوباش دستگیر شده است! سپس به پدرش می گوید كه فردا صبح خودش را به همدان برساند، او هم گفته بود چرا فردا؟ من همین الان راه می افتم، او با اصرار زیاد از سرهنگ پاسدار محمد حسین قره باغی می خواهد که با دخترش صحبت کند که اجازه نمی دهد و یكی دو ساعت بعد راه می افتد و حدود نه و نیم شب به همراه مادر زهرا، پروین نبی به همدان می ‌رسد.

روز دوم بازداشت، زهرا که از تماس ستاد با خانواده اش بی خبر است دائم خواهش می کند که اجازه دهند یک تلفن کوتاه به خانواده اش بزند تا برای آزادیش به همدان بیایند، سرانجام حدود ساعت پنج بعد از ظهر و با دستور قاضی اجازه صادر می شود که زهرا تماس بگیرد، پدر و مادرش در راه همدان بودند و نمی تواند با آنها تماس بگیرد، به برادرش رحیم تلفن می زند و با توجه به اشکال در خط موبایل در منطقه ای که برادرش حضور داشت تماس تلفنی به بیش از چند کلمه نمی رسد، پس با محل کار خود تماس می گیرد و تقاضای دو روز مرخصی می کند تا بیمارانش با درهای بسته درمانگاه مواجه نشوند، تلاش برادرش برای تماس دوباره نهایتاً به این ختم می شود که برای صحبت با خواهرش باید تا ساعت ۹ شب صبر کند، ساعت حدود هشت و نیم شب بود، موبایل برادرش زنگ می خورد که پیش شمارۀ همدان را می بیند، این بار تماس چند دقیقه طول می کشد، برادرش در گفتگو با زهرا احساس می کند وضعیت روحی زهرا در شرایط خوبی است، او در جواب این سؤال برادرش که می پرسد: تو را اذیت نکرده اند؟ می شنود: “نه” و بلافاصله می گوید: کسی بالای سرم ایستاده است! برادرش به زهرا اطمینان می دهد که پدرش با پول نقد و سند در راه همدان است و حدود یک ساعت دیگر به آنجا می رسد، گفتگوی تلفنی با «خداحافظ آبجی جان» و «خداحافظ داداش» به پایان می رسد، سپس رحیم با پدر و مادرش هم تماس گرفت، به نظر می آمد مشكل بعد از این مكالمه كمرنگ تر شده است، همه خوشحالتر بودند، فضا تغییر كرد، همه شاد‌تر بودند، پدر و مادر زهرا شب به همدان می رسند و در جلوی بازداشتگاه با بدترین توهین ها مواجه می شوند! یکی از اعضای ستاد به پدر زهرا می گوید: از نظر ما دختر تو صلاحیت پزشک بودن در این مملکت را ندارد! پدر و مادر زهرا را كه خسته و كوفته بعد از ساعت ها رانندگی به محل رسیده بودند ساعت ها در خیابان نگه داشتند و سپس به آنها گفتند كه صبح به ستاد بروند.

**********

بامداد روز یکشنبه بیست و دوم مهر هشتاد و شش فرمانده ستاد اجرائی امر به معروف و نهی از منکر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همدان سرهنگ پاسدار محمدحسین قره باغی با خنده با پدر زهرا روبرو شد و گفت: «برای پیگیری وضع دخترت به آگاهی برو، نه! برو دادسرا، نه! بهتر است بروی پزشكی قانونی!» سپس مأموران بازداشتگاه اعلام کردند که زهرا خود را در راهروی ‏طبقه دوم بازداشتگاه با استفاده از پارچه پلاکارد تبلیغاتی حلق آویز کرده و جان باخته است!‏ رئیس ستاد امر به معروف برای مرگ تلخی كه در حوزه تحت نظارتش اتفاق افتاده بود كمترین نگرانی، اضطراب و یا ناراحتی نداشت!

پزشکی قانونی نیز مرگ وی را پس از معاینه ای سطحی و در گزارشی الکی و تشریفاتی «‎فشار بر عناصر حیاتی گردن توسط جسم رشته‏‎ ‎مانند و قابل انعطاف و عوارض ناشی از آن» دانست! و زمان مرگ را حدود ساعت نه شنبه شب بیست و یکم مهر هشتاد و شش اعلام کرد، در حالی که دو کبودی و خونمردگی روی پاهای جسد زهرا مشاهده شده است، کبودی روی ساق پای چپ و کبودی روی ران پای راست اما به علل احتمالی این کبودی ها اشاره ای نشده است! عجیب تر آن که در پزشکی قانونی به خونی که از بینی و گوش زهرا بیرون آمده و همچنین تورم در جمجمه هم توجهی نشد و در هیچ کجای گزارش به آن اشاره نکردند! طبق نظر پزشکان متخصص اینها همگی نشانه های کتک کاری و به ویژه ضربه مغزی هستند، درباره احتمال تجاوز جنسی نیز چیزی در گزارش پزشکی قانونی نفیاً یا اثباتاً دیده نمی شود!

**********

خانواده زهرا با تأکید بر این که فرزندشان خودکشی نکرده خودکشی زهرا را مردود و بیدرنگ ابوالقاسم بنی یعقوب آبکناری و پروین نبی پدر و مادر زهرا بنی یعقوب به وکالت شیرین عبادی و عبدالفتاح سلطانی علیه فرمانده و مأموران ستاد اجرائی امر به معروف و نهی از منکر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همدان یعنی: «سرهنگ محمدحسین قره باغی – رضا رضایتی – غلامرضا شهابی – سیدامیر موسوی – صیاد سنگری – عباس کورشی محمود – معصومه خانی» به اتهام قتل عمدی فرزندشان دکتر زهرا بنی یعقوب آبکناری شکایت می کنند. به گفتۀ شیرین عبادی: «علت آن که خانواده شادروان زهرا هرگز حاضر نشدند فرضیه خودکشی او را قبول کنند آن است که در ساعتی که طبق ادعای مسئولان بازداشتگاه زمان خودکشی مرحوم زهرا اعلام شده بود او از تلفن بازداشتگاه به موبایل برادرش زنگ زده بود و تمامی تلاش ما برای آن که بتوانیم لیست تلفن های وارده به موبایل برادر زهرا را بگیریم بدون نتیجه ماند! و مشخص نیست چرا مخابرات حاضر نشد به این درخواست قانونی ما ترتیب اثر دهد؟!»

وی تناسب نداشتن قد مرحوم زهرا و صحنه ای که به عنوان صحنه خودکشی اعلام شده را از دیگر دلائل رد فرضیه خودکشی عنوان کرد: «آن مرحوم حدود ۱۷۵ سانتیمتر قد داشت و ادعا می شد که خود را دار زده است یعنی طول طناب دار باید به ۱۷۵ سانتیمتر اضافه شود و معمولا ۱۰ سانتیمتر طول طناب دار بالاتر از سر مقتول قرار می گیرد و حال آن که جائی که ادعا می شود شادروان زهرا خود را دار زده است طولش در حدود ۱۹۰ سانتیمتر بود یعنی امکان عملی و عقلی برای دار زدن وجود نداشت! از سوی دیگر طبق عکس هائی که ادعا می شود هنگام وقوع حادثه از صحنه گرفته اند یک صندلی وجود دارد که یک جفت جای پای خاکی روی آن قرار دارد و مسئولین بازداشتگاه ادعا می کردند که زهرا روی صندلی رفته و حلقه را آویزان کرده و خود را دار زده است و حال آن که کافی بود زهرا فقط دستش را دراز کند تا بتواند حلقه دار را آویزان کند و نیازی به رفتن روی صندلی نبود که این طور صحنه آرائی شده است! مهمتر از همه این که طول محل دار زدن تا زمین تقریباً معادل قد شادروان زهرا به اضافۀ حلقۀ دار است اما مسئولین بازداشتگاه هرگز به این سؤال من پاسخ ندادند که چگونه ممکن است انسان در حالی که پایش روی زمین قرار گرفته خود را دار بزند؟!»

اما پس از دوندگی های فراوان، بازپرس شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب همدان پرونده مرگ دکتر زهرا بنی یعقوب را مختومه اعلام و برای متهمان این پرونده قرار منع تعقیب صادر کرد! بر اساس رأی صادره از سوی جعفری مصلح بازپرس شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب همدان که روز نوزدهم تیرماه هشتاد و هفت به مادر زهرا در خانه شان در جنوب شهر تهران تحویل شد مرگ دکتر زهرا بنی یعقوب خودکشی عنوان شده است! در متن رأی صادره آمده است: «با توجه به این که اصلا جرمی واقع نشده و وقوع قتل عمد منتفی است برای همه متهمان پرونده قرار منع تعقیب صادر می شود!» خلاصه این داستان دراز سرانجام این می شود که اعتراض خانواده و وکلای خانواده زهرا بنی یعقوب آبکناری به قرار منع تعقیب و کوشش همگی آنها در بخش های گوناگون دستگاه قضائی به جائی نمی رسد و عملا پرونده قتل عمدی زهرا ماست مالی می شود!

http://jahanezan.wordpress.com/2010/05/10/tanin-219

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★


بخش دوم – پدر زهرا چهار سال پس از مرگ دخترش: با تهدید و رشوه ساکت نمی شویم! ( گفتگو با مسیح علی نژاد )

چهار سال از قتل زهرا بنی یعقوب پزشک ۲۷ ساله ایرانی در بازداشتگاه بسیج همدان می گذرد، پدر او در گفتگو با «جرس» از پیشنهاد حق السکوت می گوید و تلاش برای عدم پیگیری این پرونده اما او می گوید: «تا زمانی که زنده باشم پیگیر خواهم بود تا قاتل فرزندم محاکمه شود.» زهرا بنی یعقوب پزشک ۲۷ ساله ایرانی در سال ۱۳۸۶ شهر همدان بازداشت و سپس به زندان منتقل شد اما دو روز بعد مأموران بازداشتگاه اعلام کردند که او با پارچه پلاکاردی که تکه تکه شده بوده خودکشی کرده است! خانواده وی از همان ابتدا خودکشی را مردود اعلام کرده و از مأموران بازداشتگاه ستاد امر به معروف و نهی از منکر همدان شکایت کردند. ابوالقاسم بنی یعقوب پدر این پزشک جانباخته بعد از گذشت چهار سال هنوز پیگیر پرونده قتل دخترش است و می گوید اگر چه آنها را تهدید کرده و حتی پیشنهاد رشوه هم داده اند اما ساکت نخواهند شد. مادر زهرا بنی یعقوب نیز گفته است: «زهرا شکنجه شده بود، گلویش جای بریدگی داشت و ران و پای چپش هم کبود بود، سرش ورم کرده بود و مثل این که به جائی خورده باشد سرش برجسته شده بود. گفتگوی «جرس» با ابوالقاسم بنی یعقوب پدر زهرا بنی یعقوب در مورد جزئیات جدید پرونده قتل مشکوک این پزشک ایرانی در پی می آید:

آقای بنی یعقوب بعد از چهار سال می خواستم ببینم چه گذشته در این مدت و پیگیری های شما در چه مرحله ای است؟

ما در وضعیت بدی هستیم، خیلی ها نمی توانند به خانه ما بیایند! هر کس به خانه ما می آید دستگیرش می کنند! اگر چه قبلا پرونده را بسته بودند که ما دیگر پیگیری نکنیم اما پرونده زهرا هنوز در دیوان عالی کشور است.

قبلا هم خبری منتشر شده بود مبنی بر تبرئه شدن متهمان به قتل عمد، آیا بعد از آن شما پیگیری کردید؟

دو نفر از متهمان در زندان بودند ولی بعد کسانی به خانه ما آمدند و گفتند: «اینها نباید زندان بروند!» ولی ما شکایت کردیم که این دو نفر را به زندان اوین بردند.

این دو نفر چه کسانی بودند؟

یکی محمدحسین قره باغی رئیس امر به معروف همدان بود و یکی دیگر همان کسی بود که دخترم را دستگیر کرده بود اما بعدش کسانی آمدند خانه ما و تهدید کردند و گفتند ما خانه شما را به آتش می کشیم، باید از این خانه بروید! بعد از این مسأله ما شکایت کردیم به قوه قضائیه که این دو نفر بیست روز در زندان اوین بودند اما بعد دادستانی هماهنگ کرد اینها را فرستاند همدان که شب ها در خانه شان هستند و روزها به زندان برمی گردند!

شما به این شیوه اعتراضی نکردید؟

چرا، ما دوباره شکایت کردیم که معاون قوه قضائیه آقای رئیسی نوشتند که دادگاه قتل برگزار شود، ما تمام پرونده را بردیم، بعد پرونده به دیوان عالی کشور رفت ولی هیچگاه دادگاه قتل برگزار نشد!

به شما گفتند به چه دلیلی دادگاه برگزار نشد؟

می گویند بر اساس ماده ۱۸ شاکی نمی تواند اعاده دادرسی کند! می گویند در دوران آقای صادق لاریجانی این ماده بسته شد یعنی حتی کسی که فرزندش هم کشته شد نمی تواند اعاده دادرسی کند برای همین اصلا دادگاهی برای قتل برگزار نشد!

آیا خودتان درخواست دیدار با آقای لاریجانی داده اید یا نامه ای به ریاست قوه قضائیه ارسال کرده اید تا از نزدیک در این مورد پیگیر شوید؟

بله ولی اصلا پذیرش نمی کنند! همین هفته پیش هم رفتم ولی اجازه نمی دهند! به دیوان عالی کشور هم مراجعه کردم اما اصلا اجازه نمی دهند مسئولان قضائی را ببینم! به ما نمی گویند پس ما چه کسی را در این مملکت باید ببینیم؟ چهار سال گذشته ولی هیچ پاسخی نمی دهند!

بعد از چهار سال آیا امیدی دارید که این پرونده نتیجه دهد؟

ما نا امید نمی شویم، تا آخر هم هستیم، حتی پارسال آمدند خانه ما و گفتند: «به شما پول می دهیم، دیگر دادگستری نروید!» گفتند: «هر چه پول تا به حال خرج کردید را به شما می دهیم، شما دیگر پیگیر پرونده نشوید!» یک سردار سپاه و یک نفر از وزارت اطلاعات آمدند خانه ما، می خواستند به یک شکلی به ما رشوه بدهند که ما رضایت بدهیم ولی من قبول نکردم!

ممکن است بگوئید در پیگیری ها به شما علت مرگ را چه می گویند؟

ببینید در تمام مدارک و پرونده ای که به اندازه سه هزار صفحه می شود از همدان گرفته تا پزشک قانونی تهران همه تأکید می کنند «قتل مشکوک» یعنی خودشان می دانند که این قتل بوده است و نه خودکشی!

از مسئولان چه کسانی شما را مورد حمایت قرار داده و خواستار شناسائی قاتل شده اند؟

خیلی از مسئولان می دانند چه شد! حتی آقای مطهری نماینده مجلس هم این را تأکید کرد که چرا جواب این خانواده را نمی دهید؟ آقای کروبی هم در تلویزیون زمان انتخابات گفت که چرا پزشکی که در همدان کشته شد کسی پاسخگو نیست؟ هیچ مدرکی که ثابت کند دخترم خودکشی کرده است وجود ندارد اما متاسفانه از بازپرس تا معاون دادستان هر جا که می رویم و هر چه پیگیری می کنیم همه به قاتل کمک می کنند و به ما هیچکس هیچ کمکی نمی کند! حتی سال ۸۶ فرماندهان سپاه به دفتر رهبری نامه نوشتند و سؤال کردند که: «زهرا بنی یعقوب را چه کسی کشته؟» ولی چرا کسی پاسخ نداد؟ من دیگر درمانده شدم از بس که به دادگستری مراجعه کردم، خسته شدم ولی هیچکس جواب نمی دهد!

شما پیکر زهرا را چگونه تحویل گرفتید؟ آیا آثاری از شکنجه را هم مشاهده کردید؟

من پیکر خونین او را تحویل گرفتم، یعنی پیکر خونین دخترم را تحویل دادند، من خودم آثار ضرب و شتم را دیدم، اینها ادعا می کنند با پارچه خودکشی کرده ولی همان پارچه ای که ادعا می کنند را خودشان بعدا به گردن دخترم بستند! رئیس اداره آگاهی همدان گفت آنها هیچ تصویری از خودکشی ندارند! این مدارکی که ارائه می دهند در مورد خودکشی همه جعلی است و همۀ تلاششان این هست که با تهدید و ارعاب کارشان را پیش ببرند! ما به هیچ وجه رضایت نمی دهیم تا بالاخره دادگاه صالحه ای تشکیل شود و حق به حقدار برسد.

اگر سخن ناگفته ای باقی مانده است بفرمائید

زهرای من چند بار به خوابم آمد، دخترم به من می گوید: «بابا خسته نشو، پیگیری کن، بالاخره یک روزی جواب می گیری» زهرای من بیگناه کشته شد، از تمام مدافعین حقوق بشر هر جای دنیا که هستند می خواهم کمکم کنند، من کارمند این حکومت بودم، برای این کشور زجر کشیدم، الان باید به این روزگار می رسیدم؟ آقای عبدالفتاح سلطانی وکیل دخترم بود که دوباره او را زندانی کردند! از حقوقدانان و وکلا هر کسی هر جای دنیا که هستند درخواست می کنم هر قدمی که می توانند برای ما بردارند.

http://www.rahesabz.net/story/42919

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بخش سوم – پدر زهرا چهار سال پس از مرگ دخترش: دخترم را کشتند، متهمان را آزاد کردند! ( گفتگو با فرشته قاضی )

خانواده زهرا بنی یعقوب پزشکی که ۴ سال پیش در بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منکر همدان جان باخت در مصاحبه با «روز» از مسکوت ماندن پرونده شکایتشان در دیوان عالی کشور و آزادی دو متهم این پرونده خبر دادند! ابوالقاسم بنی یعقوب که روز شنبه برای پیگیری پرونده فرزندش به دادسرا مراجعه کرده بود به «روز» گفت منشی قاضی خبر آزادی دو متهم را به او داده است! زهرا بنی یعقوب پزشک ۲۷ ساله ۲۰ مهرماه ۸۶ در یکی از پارک های همدان توسط نیروهای بسیجی ضابط امر به معروف و نهی از منکر همدان بازداشت شد و دو روز بعد مسئولان بازداشتگاه مدعی شدند وی با استفاده از پلاکارد پارچه ای در راهروی طبقه دوم بازداشتگاه خودکشی کرده است! امری که از سوی خانواده خانم بنی یعقوب و وکلای آنها رد شده و شواهد نیز از قتل مشکوک او که در حال گذراندن طرح پزشکی خود در یکی از روستاهای همدان بود حکایت دارد، پدر خانم بنی یعقوب در مصاحبه با «روز» می گوید: «پرونده را ربوده اند! مدارک و آثار جرم از جمله لباس های بچه ام را از بین برده اند! اما با همه اینها ما از پا نمی نشینیم، پیگیری می کنیم تا روزی که شاهد برگزاری دادگاهی عادلانه و محاکمه قاتلان دخترم باشیم.»

آقای بنی یعقوب همچنین از تهدیدها و فشارهائی سخن می گوید که جهت منصرف کردن او و خانواده اش از پیگیری پرونده در جریان است! او می گوید با حضور در منزلش از او و خانواده اش خواسته اند سکوت کنند و از پیگیری پرونده منصرف شوند و در مقابل تمام هزینه هائی که این چند سال خانواده بنی یعقوب متحمل شده را پرداخت و عبارت «خودکشی» را از شناسنامه دختر او حذف خواهند کرد! پدر زهرا بنی یعقوب اما تأکید می کند که هرگز سکوت نخواهد کرد: «ما با کسی کاری نداریم، فقط یک دادرسی عادلانه در دادگاهی بی طرف می خواهیم، فقط می خواهیم به پرونده ما رسیدگی کنند و نشان دهند که سپاهی و بسیجی در این مملکت مصونیت ندارند و اگر جرمی مرتکب شوند مثل همه مردم در مقابل قانون یکسان هستند و هیچ مصونیتی در کار نیست.» مصاحبه «روز» با ابوالقاسم بنی یعقوب پدر زهرا بنی یعقوب را در ذیل بخوانید:

آقای بنی یعقوب با گذشت ۴ سال بالاخره پرونده شکایت شما به کجا رسید؟ آخرین پاسخی که به پیگیری های شما دادند چه بود؟

چی بگم به شما که بعد این مدت هنوز اذیتمان می کنند! مدام به منزلمان زنگ می زنند و حتی الو هم نمی گویند! مزاحمت ایجاد می کنند و جواب هم که نمی دهند! دو روز پیش یعنی روز شنبه باز برای پیگیری رفته بودم، حالا بعد از ۴ سال دوندگی و خرج کردن میلیون ها پول به اینجا رسیده ام که اینها نمی خواهند جواب مرا بدهند!

پرونده شما اکنون کجا است؟

پرونده در دیوان عالی کشور است اما نمی گذارند رسیدگی شود و مسکوت مانده است! می خواهند ما هم پیگیری نکنیم! پارسال ۴ سردار مملکت آمدند و گفتند باهم کنار بیائیم! شما هر چه خرج کردی ما می دهیم و شناسنامه را هم درست می کنیم که خودکشی در آن نباشد! گفتم: «آیا نباید دادگاهی برگزار شود؟ بالاخره نباید دادرسی عادلانه صورت گیرد؟ ما که چیز زیادی نمی خواهیم، ما فقط یک دادرسی عادلانه می خواهیم و بس.» اما از ما می خواهند که دادرسی نکنیم و ساکت شویم! آبان ۸۶ تعدادی از فرماندهان سپاه نامه نوشتند که چرا فرزند همکار ما را کشتید؟ همان زمان علی مطهری نوشت که چرا کشتید؟ هیچ کسی جوابی نداد و از ما هم می خواهند که سؤال نکنیم، حرف نزنیم و کشته شدن دخترمان را نادیده بگیریم! آخر مگر می شود؟ باور کنید جانمان به لبمان رسیده، به آنها هم گفته ام باید یک قانونی باشد و داد ما را بستاند یا نه؟ این همه خون برای به ثمر رسیدن جمهوری اسلامی ریخته شد، خود من از سال ۴۵ در این مملکت زندان بودم، سپاه دانشی بودم، ۴ بار زندان رفتم، زندان توحید بودم، مردم این همه هزینه کردند که رژیم پهلوی رفت و جمهوری اسلامی شد که به اینجا برسیم؟ تیرماه پارسال آمدند و گفتند که ۲۵ میلیون خرج کرده ای به تو می دهیم، برایت کار هم می دهیم اما دیگر دادگستری نرو! گفتم از پشت به من خنجر زدید، من هیچ نمی خواهم جز یک دادرسی عادلانه و پیگیری خواهم کرد، بعد هم برادر متهم به قتل که در دادگاه مدعی بودند از ۸ سالگی جزو بسیج بوده آمد در خانه ما و شروع به تهدید کرد! می خواستند از ما به زور رضایت بگیرند! می گفتند: «خانه ات را آتش می زنیم! نیمه شب خانه ات را منفجر می کنیم و …..» آخر این شد عدالت؟ این شد حق که رسیدگی هم نمی کنند؟

اشاره به متهم به قتل کردید، شما دقیقا از چه کسانی شکایت کرده بودید و متهمان اکنون کجا هستند؟

ما از مأموران و مسئولان مرکز امر به معروف و نهی از منکر همدان شکایت کرده بودیم که شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب دادگاه همدان همه را تبرئه کرد و مدعی شد که دختر من خودکشی کرده است! بعد پرونده را خواستیم به تهران منتقل کنند و اینجا رسیدگی شود که در تهران نیز شعبه ۴۶ دادگاه تجدید نظر متهمان را از قتل عمد تبرئه کرد و فقط دو نفر یعنی محمدحسین قره باغی، رئیس و حسن مستقیمی، عضو ستاد امر به معروف و نهی از منکر همدان را به اتهام جعل اسناد و بازداشت غیر قانونی به زندان محکوم کرد، الان هم که می گویند این دو نفر هم آزاد شده اند! یعنی شنبه که به دادسرا رفتم منشی قاضی گفت آزاد شده اند! ما اعتراض کرده و خواستار اعمال ماده ۱۸ شده ایم، پرونده در دیوان عالی کشور است اما می گویند ماده ۱۸ را رئیس قوه قضائیه یعنی آقای لاریجانی باید دستور دهد، یعنی پرونده ما در شعبه ۷ دیوان عالی کشور است و قاضی این شعبه می گوید اگر آقای لاریجانی دستور ندهد پرونده همین طور مسکوت می ماند!

از همان ابتدا اعلام کردند که دکتر زهرا خودکشی کرده است، بعد از این همه پیگیری که انجام دادید علت مرگ را به شما چه گفتند؟

خودشان هم می دانند اصلا خودکشی در کار نبوده، اقای سلیمانی قاضی همدان گفته بود بچه مرا که گرفتند ۷ ساعت پس از بازداشت آورده اند، یعنی ۷ ساعت تمام از او چه می خواستند؟ ۷ ساعت تمام بازجوئی به چه جرمی؟ مگر بچه من چه جرمی مرتکب شده بود؟ او به همراه نامزدش که صیغه محرمیت خوانده بودند در پارک قدم می زد همین، بعد از دخترم شماره تلفن خانه ما را گرفته بودند، ما ساکن تهران هستیم، قاضی همدان می گفت ما به کردستان خیلی زنگ زدیم کسی جواب نداد! آخر کردستان کجا، تهران کجا؟ خود آقای قره باغی از همدان به من زنگ زده بود که بچه ات پیش ماست، گفتم بگذارید صحبت کنم گفت امکان ندارد و قطع کرد! من زنگ زدم و داشت قهقهه می زد و می گفت من اجازه نمی دهم و هرگز نمی توانی او را ببینی! اینها به چه معناست؟ بعد گفتند ساعت ۸ خودکشی کرده در حالی که ۸ و نیم زهرا به برادرش زنگ زده بود و با برادرش حرف زده بود! حتی به نامزد زهرا گفته بودند بیا علیه او شهادت بده و ….. من رفتم پزشکی قانونی و من خودم جسد دختر نازنینم را دیدم، گلویش را بریده بودند، در بهشت زهرا دیدم فرق راست سرش شکسته بود، صورتش خونین بود، گوش و بینیش خونریزی داشت و ….. اعلام می کردند خودکشی کرده اما ما را بردند پیش ایلخانی معاون استانداری همدان و او به ما گفت: «شما در خانه و به فامیل و آشنا بگوئید ایست قلبی کرده، یا ماشین به او زده و فرار کرده و ما جبران خواهیم کرد!» اینها یعنی چی؟ اگر خودکشی کرده بود چی را می خواستند جبران کنند؟ چرا از ما چنین می خواستند؟ خود من با افسری که صحنه را دیده بود صحبت کردم و پرسیدم جسد دخترم در چه وضعی بود؟ آیا آویزان بود؟ گفت: «نه! من کف راهرو را دیدم و هیچ چیزی که نشان دهد خودکشی کرده باشد وجود ندارد و قبول نکن و دخترت خودکشی نکرده!» درخواست نبش قبر کردیم، ۷ ماه بعد جواب دادند! یعنی منتظر شدند همه آثار از بین برود و جواب دادند! پرونده را دزدیدند، لباس های دخترم را که تنش بوده از بین بردند، پارچه ای که مدعی بودند دخترم با آن خود را دار زده و خودکشی کرده از بین بردند و ….. اگر خودکشی بوده چرا چنین کردند؟ چرا به منزل من می آیند و می گویند دادگاه نرو و ما جبران می کنیم و هزینه هایت را می دهیم و برایت کار می دهیم و ….. من خودم کپی از برگه های پرونده دارم، کپی نوشته آقای زمانی، معاون حقوق بشر قوه قضائیه را دارم که در پرونده بود و نوشته بود قتل مشکوک اما خب اینها می گویند سپاهی و بسیجی نباید محاکمه و محکوم شود و …..

و اکنون با گذشت ۴ سال و با توجه به این که به درخواست های شما رسیدگی نمی کنند چه خواهید کرد؟

من دخترم را شب تولدش به خاک سپردم، او تنها دختر من بود، همه زندگی ما و تازه برای تخصص هم قبول شده بود، دختری نمونه بود و دلسوز که برای طرحش به من می گفت می خواهم بروم سیستان که خیلی محروم است و به مردم کمک کنم، من مخالفت کردم، گفتم همدان نزدیک است، ۵ ساعت راه است، خیال من راحت تر است و ….. چه می دانستم چه خواهد شد؟! ما خانواده ای هستیم که هرگز به هیچ کسی بی احترامی نکرده ایم و نمی کنیم اما از همه حقوقدانان ایران و دنیا می خواهیم، از همه فعالین حقوق بشر که دلشان برای انسانیت می تپد می خواهیم که به ما کمک کنند، هزاران نفر مثل ما هستند، کسی جواب نمی دهد! ما پناه می بریم به خدای خود و از رئیس قوه قضائیه و مسئولان می خواهیم قرآن را بخوانند که خدا می گوید چه کاشتی و چه درو کردی؟ آقای لاریجانی آیا قبول دارد که فردا مرگی هم هست و همه باید در یک متر جا بخوابیم و بعد جوابگوی اعمال خود باشیم؟ باید جواب خانواده ما را بدهند، هزاران خانواده تحت فشار پیگیر نشدند اما من دنبالش رفته ام و باز خواهم رفت و هیچ گناهی هم نمی کنم، عزیزم را از دست داده ام و پیگیری خواهم کرد، به ما می گویند: «سکوت کنید و حرف نزنید! اگر کسی تلفن می کند و سؤال می پرسد درباره دخترتان چیزی نگوئید و جواب ندهید!» چرا؟ به خودشان هم گفته ام که هر کسی زنگ بزند و بپرسد حقیقت را می گویم و خواهم گفت و ساکت نخواهم ماند! روزهای جمعه که سر خاک می رفتیم مزاحمت ایجاد می کردند! مأموران لباس شخصی زیاد هستند و دور و بر ما می چرخند و ….. برای همین مدت هاست دیگر جمعه ها نمی رویم و روزهای عادی می رویم! این روزگار ماست، چرا باید سکوت کنیم؟ مگر ما چه می خواهیم جز یک دادرسی عادلانه که رسیدگی کند و بی طرفانه نشان دهد که در این مملکت سپاهی و بسیجی مصونیت سیاسی ندارند، اگر جرمی مرتکب شوند مثل همه مردم باید جوابگو باشند، هیچ کسی در مقابل خدا مصونیت ندارد، اگر اینها مدعی هستند که مصونیت دارند من به مصونیت هیچ فردی اعتقاد ندارم، همه پیش خدا یکسانند و باید پاسخگو باشند، ما زمانی آرام می شویم که دادگاهی عادلانه برگزار شود و تا آن روز پیگیری خواهیم کرد.

http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/archive/2011/december/27/article/-fa2d06ba7f.html

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s