مرغان جان و جهان: سیمای سیمرغ در شاهنامه و منطق الطیر- احمد کريمی حکاک

چکیده ای برگرفته از بنیاد مطالعات ایران؛ ایران نامه، سال بیست و سوم؛
http://fis-iran.org/fa/irannameh/volxxiii/mythical-birds-poetry
سیمرغ
سیمای سيمرغ در اساطير و منابع مکتوب فارسی باستان و میانه از آغاز با سه ويژگي بارز رقم خورده است: بزرگی جثه، قدرت شفابخشی و حراستگری، و، مهم تر از همه، دانایی و رازدانی دور از دسترس آدميان خاکزی که سیمرغ را ،چه در بُعد جسمانی و چه در ساحت فکری و معنوی، به پدیده ای برتر از انسان بدل مي کند. چنین دانائی و رازدانی را مي بايست پيش از ديگر ويژگي هاي سیمرغ بررسید، چه، در فرهنگ های بدوی بارزترین وجه تمایز بالداران افسانه ای از ديگر جانوران است و به آنان جا و مقامی منحصر به فرد در فراسوی جهان مادی و طبیعی می بخشد.
در تحلیل اين ویژگی از آثار و افکار کارل گوستاو يونگ، روان پزشک اوايل قرن بيستم مدد خواهيم گرفت، که ما را به آن دسته از باورها و گرايش هاي مشترکی رهنمون شده است که نيمه پنهان و پنهان همچنان در اذهان آدميان حضور دارند. چنین گرایش هایی نه در ضمیر آگاه یکایک آدمیان نقش بسته و نه در حافظۀ جمعی اقوام و مردمان چهرۀ مشخّصی به خود گرفته است. کارل گوستاو يونگ مجموعۀ اين گرايش ها را «نياگاه جمعي» ناميده که همچون رسوباتي بي شکل از آغازه هاي پيدايش انسان در شعور او حضور داشته و، در شکل های گوناگون، پیوند ميان ذهن آدمي و انواع خلاّقيت هاي هنري بوده اند. صورت ظاهری اين باورها و گرایش های کهن همواره در حال دگرديسي است، ولي معنا و محتواي رواني آنها کم و بيش ثابت مانده. دراين باورها، پرندگان وحشي و تنومند و تيزچنگ نمادي از رهايي و خلاصی تصور مي شده اند: رهايی از درد و بیماری و مرگ، و خلاصی از نيروهاي قاهرۀ طبيعت همچون قوّۀ جاذبه که امروزيان را به پرواز در فضا و سفر به سیّارات توانا کرده است. {1} بدين سان، آدميان در طی قرون و در قالب های مشخّص اجتماعی، بالداران تنومند و نيرومند را تبلور و تجسّم آرمان رهايی از بندها و دردهای دنیای خاکی و دست یابی به مکان و موقعیتی برتر و مطلوب تر مي دانسته اند. از آن جمله اند لک لک بلند پرواز «ايبيس» (Ibis) در اساطير مصر باستان، که در خدمت «ثوث» (Thoth)، خداي کتابت و شمارش بدين سو و آن سو پر مي کشيد، تا مرغ «گدورا» (Gadura)، پرونده افسانه هاي هند، بارندۀ باران هاي حيات بخش که رنگين کمان نشان حضور اوست و «کادوسيوس» (Caduceus)، ياچوبدست بالدار عطارد، که ارباب خود را به شکلِ انسان پرنده در مي آورد.{2} این پرندگان افسانه ای همه را می توان نمادها و نمايندگان نيروهايي شمرد که انسان آغازين فقدان آن را در وجود خود حس مي کرده است. در چهره پردازي های مشخّص و نقش های ملموس اين بالداران بلند پرواز والاترين تجلی آرمان های متعالي انسان را، چه برای رهايی از دخمه ها و مدفن هاي زير زمين و فراز آمدن به سطح زمين، و چه صعود و عروج از سطح خاک به سپهرهاي والاتر، می توان دید.
در اين ميان حديث سيمرغ، اين مرغ جاودانی اساطير ايراني، نيز جايگاه ويژه اي دارد. اسطوره پردازان ايران باستان تصوير او را برپایۀ تک واژه ای که در دو عبارت اوستا آمده است رقم زده اند که مي توان آنها را از فضاي مِه گرفتۀ اعصار اساطيري تا به امروز پي گرفت. از این دو، یکی واژۀ اوستایي «مرغو سائنو» (maragho saeno) است که ظاهراً هم به جانوري پرنده و هم به درختی معجزه گر هر دو اطلاق مي شده. اسطوره شناسان برآن بوده اند که این درخت در برکه یا دریاچه ای با نام «درمانگر همه دردها» روئیده شده است. شواهد واژه شناسي دهه هاي اخير ما را به واژۀ ديگری در زباني ديرين تر، يعني سنسکريت، رهنمون مي شود، و آن «سائنا» یا «سئنه» (Saena) است، و يا به گفتۀ فروردين يشت، بند 97، «نخستين کسي که با صد پيرو در اين سرزمين ظهور کرد.» {3} محمد معين، در حاشيه اي که بر برهان قاطع نگاشته اين نکته را نيز افزوده است که واژۀ اوستايي «سائنو» يا «سئنه» را به عقاب يا شاهين نيز ترجمه کرده اند. او پس از بحثي در بارۀ اطلاق این واژه به پرنده و نيز به مردي که به گفتۀ فروردين يشت «با صد پيرو. . . ظهور کرد» چنين نتيجه گرفته است: بنابراين تصور مي شود يکي از خردمندان روحانی عهد باستان که نام وي، سئنه، از نام پرنده مزبور اتخاذ شده بود، سمت روحانی مهمی داشته که انعکاس آن بخوبی در اوستا آشکار است و از جانب ديگر وي به طبابت و مداواي بيماران شهرت يافته بود. بعدها سئنه (نام روحاني مذکور) را به معني لغوي خود نام مرغ گرفتند و جنبه پزشکی او را در اوستا به درختي که آشيانۀ مرغ سئنه است، و در خداينامه و شاهنامه به خود سيمرغ دادند.{4}
هم او در بارۀ اثر معجزه آسای پر سيمرغ به نقل از بهرام يشت، مي آورد: «کسي که استخوان يا پری از اين مرغ دلير (وارغن) با خود داشته باشد، هيچ مرد دليری او را نتواند براندازد و نه از جاي براند.» {5} امّا، آنچه هنوز از خلال متون قديم وپژوهش هاي جديد بر ما معلوم نشده اين است که آيا «مرغوسائنو» يا «مروو سئنه» نام نوعي از انواع پرندگان بوده است يا پرنده اي يگانه از آن ميان. اينقدر هست که در عبارت ديگري از اوستا واژۀ «سائنا» در ارجاع به فردي واحد به کار رفته و به احتمال قوی می توانسته به معنای پرنده ای با ویژگی های منحصر به فرد نیز بوده باشد. فشردۀ نهائی اين گشت وگذار واژگانی آن که دو واژۀ نامبرده، «مرغو سائنو» و «مروو سئنه،» را مي توان نياکان واژۀ سيمرغ دانست که از دير بازِ دور برای موجود بالدار و پرنده اي با نيروهايی ماورای انساني به کار می رفته که ویژگی هایی همچون نيرومندي و نيروبخبشي، حراستگري و شفابخشي، ورازداني و رازداري از مختصات وجودي او انگاشته مي شده است. همین ویژگی ها را مي توان به گونه ای بارزتر در متون عصر ساسانی يافت؛ همان متوني که بر و بار خود را به نخستين جلوه هاي مکتوب زبان فارسي دری بخشيده اند. در اين سفر دور و دراز و دگرگون ساز، سيمرغ پيوندش را با بوته و برکه اي که موطن باستاني او انگاشته می شده نگه می دارد، چنانکه در چهره پردازي او در شاهنامه فردوسی خواهيم ديد. آنچه در اين تغيير و تبديل بنيادي – يعني انتقال ميراث اساطير ايراني از متون کتبی و مقال شفاهی دوران ساسانيان به عهد سامانيان و بعدها – برما مجهول مانده آن است که چگونه سيمرغ با دودمان پهلوانان سيستاني پيوند مي خورد. از حدس و گمان هايي که مي تواند در حل اين مشکل سودمند افتد يکی دربارۀ ناهمخوانی هايی ميان روايت های سيستانی و دو رشتۀ ديگر روايی است که در شاهنامه در هم تنیده شده اند، ناهمخوانی روايت هاي ملي و روايت هاي مغانی. از چمله مي توان به مقال ارزش رنگ سفيد اشاره کرد که در اساطير آريایی رنگ ديوان نيست، ولي در اساطير سيستاني شاهنامه رنگ و نام ديوي است که رستم بايد، پس از عبور از هفت خان او را بکشد و خون جگر او را در چشمان کيکاووس، که به جادوي ديو نابينا شده بچکاند، تا وی بينایي اش را بازيابد. دراينجا به نوعي رمزگان رنگ ها برمی خوریم که می تواند اين افسانه را به راويتی از مردماني سيه چرده تر از آريایيان منتسب و مرتبط سازد. {6} از اينجاست که خطّۀ سيستان را مي توان، به حدس و گمان، خاستگاه اساطير و افسانه هايی شمرد که با اساطير آريایی مناطق شمالی فلات ایران تفاوت هایی دارند و می توانند در نهايت گويای رويارویی مردمان تیره گون جنوبی با آريایيان سفيد چرده تري باشند که از خطّه های شمالی به ايران زمين کوچيده اند.
200px-Textile0001سیمرغ بر پارچه ابریشمی منجوق دوزی شده از عهد ساسانیان

به هر حال، اگر سه بار ظهور سيمرغ را در شاهنامه پی گيريم خواهيم ديد که اين مرغ همان ویژگی هائی را که پیشتر برشمردیم از خود نشان می دهد و بدين سان پيوندش را با چهرۀ اساطيری ای که از او پرداخته شده برقرار نگاه می دارد. او بار نخست زال نوزاد را به زير بال مي گيرد و مي پرورد، بار دوم همسر او رودابه را از دردي که زادن رستم برتن او نشانده آزاد می کند، و بار سوم و واپسين، چند صد سال بعد، بر زخم هايي که زوبين اسفنديار رویين تن بر بدن پهلوان پير، رستم دستان و بارۀ همراهش، رخش، گشوده مرهم میي گذارد، چارۀ کار او را در جدال با قهرمان دين بهی به او می نماياند، و تهمتن را از مرگی ناگزير می رهاند. در همين ديدار واپسين سيمرغ اشاره اي گذرا نيز به جفت خود دارد، هم او که اسفنديار زندگي اش را به سر آورده بود. اين هر سه ديدار درخور توجه و تحليلی ویژه است.
سيمرغ را در نخستين ديدار در حالي مي بينيم که از آسمان البرز، کوهي که او آشيان خود را در دامنۀ آن ساخته، فرود مي آيد تا براي جوجگان گرسنۀ خود قوتی تدارک بيند. همچنان که پرندۀ مادر به زمين نزديک مي شود زال نوزاد را مي بيند که بيچاره افتاده از جگر فرياد برمی کشد. پرنده درآغاز بي خيال چنگال در پوست نازک زال فرو مي کند، چه، غريزۀ مادری در تدارک خوراک جوجگان بر او چيره است. حتي آنگاه که نوزاد را تا آستانه آشيان بالا کشيده است اندیشه ای جز اين ندارد که توانسته خوراکي براي جوجه هايش بيابد: «سوی بچگان برد تا بشکرند/ بدان نالۀ زار او ننگرند.» {7} تنها پس از آن که بانگ راوی خداشناس و خرد ورز داستان حضور «يزدان نيکی دهش» را يادآور مي شود و رحمت آوردن او بر نوزاد بيچاره را با ما در ميان می گذارد، مرغ مادر را می بينيم که همراه با جوجگان خويش خیره به زال می نگرند، زیرا به گفتۀ راوي «مهر» ش را به دل گرفته اند. آگاهی از حضور مهر شامل خداوند است که مرغ مادر داستان را در اين دم، شفقت يزدانی می بخشد و به موجودی برتر از پرنده ای بدل می کند که تدارک قوت جوجگان تنها انگيزۀ اوست. در واقع، سيمرغ در اين لحظه بر سامِ آدمی صورت، پدري که فرزندش را به گناه تفاوت رنگ پوست و مو از درگاه خود رانده، برتری می يابد، و همين حس برتري زمينه ساز رسالتي مي شود که سال ها بعد، با حضور زال و سام، به ابلاغش می پردازد. پس از گذشت سالی چند، همان يزدان نيکی دهش که پيشتر دل سيمرغ را ديگر کرده و اورا از جانوری به موجودي برتر از آدمي بدل ساخته بود در رؤيايی سام را نکوهش مي کندکه: «تو را دايه گر مرغ شايسته اي/ پس اين پهلوانی چه بايسته ای؟» در پی این نکوهش سام برآن مي شود تا به کوهپايۀ البرز سفر کند و فرزند را از نزديک ببيند. چنين مي کند و سرانجام، شرمسارِ کردۀ خويش، در برابر فرزند و دايه مادر او، سيمرغ، می ايستد و مي شنود که سيمرغ از زال -چنانکه مادری از فرزند- مي خواهد تا پدر گناهکار خويش را ببخشايد، زيرا از کردۀ خويش پشيمان است. مي توان به زال حق داد که، با همۀ تشویق دايه مادر، شوق و شوري برای بازگشت به خانه و آغوش چنان پدری در خود نبیند. در اينجاست که سيمرغ پري از پرهای خود را به او مي دهد و می گويد: ابا خويشتن بر يکي پرّ من -همیشه همي باش در فرّ من ‌– که در زير پرّت بپرورده‌ام- ‌ابا بچگانت برآورده ام– ‌ گرت هيچ سختي‌به روي آورند- گر از نيک و بدگفت وگوي آورند– برآتش برافکن يکي پرّ من- ‌ببيني هم اندر زمان فرّ من– همانگه بيايم چو ابر سياه- ‌بی آزارت آرم بدين جايگاه {8}
آگاهی سيمرغ از «فرّ خويش» او را به موجودی بدل می کند که نه تنها جهانی فراسوی جهان خاکيان را به زير پر گرفته بلکه براين برتری مقام خود در زنجيرۀ هستی نیز واقف است. از آستان اين آشيان است که سيمرغ بر کار و رفتار آدميانی چون سام و درباريان او رحمت می آورد، و به زال می گوید که هرگاه در خاندان پدر براو سخت گرفتند و از نيک و بد موی و روی او سخني به ميان آوردند پر او را بر آتش افکند تا سيمرغ رهايي بخش بيايد و او را به جايگاه خويش باز گرداند.
آنگاه که اين موجود رازدان و رازآلوده را در حلولي ديگر در قاف منطق الطير مي بينيم اين ويژگی بازهم در او نمایان تر شده و در واقع همان خصلتی گردیده که او را شايستۀ شاهی پرندگان و قبلۀ غایی صوفيان سالک می سازد. در ديدار دوم سيمرغ با زال، آنگاه که رودابه از رنج بارداری رستم به ستوه آمده و مادرش سيندخت اميدي به زنده ماندن دختر ندارد و به زال پيام مي فرستد «که پژمرده شد برگ سرو سهی»، خصلت رازدانی و آينده بيني سيمرغ بيش از پيش جلوه می کند و از آن بيشتر، اعجازش در چاره انديشی و التيام بخشي زخم رودابه. مرغ مادر شاهنامه، پس از آنکه زال نگران و درمانده پر او را در مجمر مي اندازد و مي سوزاند درآسمان پدیدار می شود، و چون زال را بيچاره و بيمناکِ جان زن و فرزند مي بيند به سخن مي آيد: چنين گفت با زال کاين غم چراست ‌-به چشم هژبر اندرون نم چراست–کزين سرو سيمين بر ماه روی- ‌يکی شير باشد ترا نامجوی –که خاک پي او ببوسد هزبر -نيارد به سر برگذشتنش ابر– وز آواز او چرم جنگي پلنگ ‌شود چاک چاک و بخايد دوچنگ هرآن گُرد کاو از کوپال او ببیند بر و بازوی و يال اوي ‌از آواز او اندر آيد- ز پاي ‌دل مرد جنگي برآيد –زجاي ‌به جاي خرد سام سنگي بود- به خشم اندرون شير جنگي بود به بالاي سرو– به نيروي پيل ‌-به آورد خشت افکند بر دو ميل ‌–نيايد به گيتي ز راه زِهِش- ‌به فرمان دادارِ نيکي دهش {9} ‌و پس از مژدۀ زاده شدن فرزندي چنين برومند و هوشمند، سيمرغ در مقام طبيبی ورزيده و نوآور دستورهایی دقيق به زال مي دهد از آن جمله فراهم آوردن ابزار کار و داروی بيهوش کننده تا روش بريدن پهلوی رودابه و بيرون کشيدن نوزاد و سرانجام ضرورت سپاسگزاری به درگاه خداوند: بياور يکي خنجر آبگون- يکي مرد بينا دل پرفسون– ‌نخستين به مي‌ماه را مست کن ‌-زدل بيم و انديشه را پست کن ‌–تو منگر که بينادل افسون کند -به صندوق تا شير بيرون کند– بکافد تهي گاه سرو سهي- نباشد مر اورا ز درد آگهي– ‌وزان پس بدوز آن کجا کرد چاک- ‌ز دل دور کن ترس و تيمار و باک– ‌گيایي که گویمت با شير و مُشک ‌-بکوب و بکن هر سه در سايه خشک– ‌بساي و بیالاي بر خستگيش ‌-ببيني هم آن روز پیوستگيش ‌–بر او مال از آن پس يکي پرّمن- خجسته بود سايۀ فرّ من ‌–ترا زين سخن شاد بايد بُدن ‌-به پيش جهاندار بايد شدن ‌–که او دادت اين خسرواني درخت- ‌که هر روز نو بشکفاندت بخت ‌–بدين کار دل هيچ غمگين مدار- که شاخ برومندت آمد به بار {10} در اين ظهور نيز سه خصلت بارز سيمرغ سر بر می کند: شفابخشی، حراستگري و آگاهي از رازهايي که برآدميان پوشيده است. آنچه در اينجا روشن تر از ديگر خصال اين پرندۀ شگرف جلوه می کند همين خصلت سوّم است که پس از بازگشت سيمرغ اعجاب ناظران و ناباوری سيندخت، و حتي شگفت زدگي راوی خرد وزر داستان را نيز برمی انگيزد. آنان که گرد آمده اند تا از چگونگي اين روش بديع بيرون آوردن نوزاد از رحم مادر آگاهیيابند بر زال و رودابه دل می سوزانند و اشک خون می ريزند و سيندخت، خون از دو دیده چکان، فرياد بر می آورد «که کودک زپهلو کی آيد برون؟» و راوی داستان لحظه اي روايتگری را به سویی می نهد و «ای شگفت» پر معنايي برزبان مي راند: «بشد زال و آن پرّ او بر گرفت/ برفت و بکرد آنچ گفت- ای شگفت!» حتی پس از آنکه «موبدی چربدست» رودابه را به می مست و بيهوش می کند و رستم را بی گزند بيرون می کشد شگفتی مردمان را پايانی نيست: بيامد يکی موبدی چربدست -مرآن ماه رخ را به می مست– کرد بکافيد بی رنج پهلویی ماه ‌-بتابيد مر بچه را سر ز راه– ‌چنان بی گزندش برون آوريد- که کس در جهان آن شگفتی نديد {11}
200px-Sassanid_silver_plate_by_Nickmard_Khoeyاز عهد ساسانیان

واپسين ديدار سيمرغ در شاهنامه چند صد سال بعد، در پايان نبرد بزرگ اسفنديار، شاهزاده گشتاسبی و قهرمان «دين بهی»، رخ می دهد. این دیدار، از نظر جزییات روایت پردازی و تنش های دراماتیک نقطّ اوج شخصیت پردازی اين پرندۀ شگفت انگيز است. رفتار سیمرغ در اين داستان نیز خصلت هايی را برمی نمايد که هم از آغاز در اين موجود برتر ديده ایم و زمان ظهور او هم با خصلت هايش پيوندی نزديک دارد. فهرمان دين بهی، به تحريک پدر و نيز به انگيزۀ خدمت به آیين نوين، عزم می کند که پهلوان سيستانی را از جای آسايش پيرانه به در کشد و او را دست بسته، چنانکه خواست پدرشاه است، به درگاه برد. پهلوان پير البته نمی تواند به چنين خفّتی تن در دهد. پس نبردی ناگزير و نابرابر در می گيرد که در آن رستم و رخش زخم هاي فراوان برمی دارند، امّا اسفنديار در پوشش رویين تنی جاودانۀ خويش تندرست و تير در دست استوار در برابر پهلوان پير می ایستد. زال که ديگر بار بيچاره شده به ياد سيمرغ می افتد: بدو گفت زال: ای پسرگوش دار سخن چون به پای آوری گوش دار همه کارهاي جهان را دَرَست ‌مگر مرگ کان را دَرِ ديگر است! يکي چاره دانم من اين را گزين ‌که سيمرغ را باز خوانم برين ‌گراو باشدم زين سخن رهنماي ‌بماند به ما کشور و بوم و جاي ‌وگرنه شود بوم ما کند مَند از اسفنديار آن بدِ بد پسند {12} باری ديگر پر سيمرغ برمجمر پُرآتش سوختن می گيرد و سيمرغ بربسيط شب بال می کشد، زال را در کنار مجمر می بيند، فرود می آيد، و توگویی بي خبر، از ضرورت فرا خوانده شدن می پرسد. زال به اختصار حکايت زخم های رستم و رخش را براو می گويد و نیز اصرار اسفنديار را در ادامۀ نبردی نابرابر. سيمرغ نخست سراغ رخش را می گيرد: «سزد گر نمايي به من رخش را/ همان سرفراز جهان بخش را.» زال رستم و رخش را فرا می خواند و سيمرغ، گویی به نکوهش، از رستم می پرسد که چرا کار را با اسفنديار به جنگ کشانده است: «چرا رزم جستي از اسفنديار/ همی آتش افکندی اندر کنار؟» زال مجال سخن گفتن به فرزند نمی دهد؛ خود رشتۀ سخن به دست می گيرد و از مرغ مادر خويش می خواهد تا پيش از کند و کاو در چند و چون کار به مداوای پهلوان پير مجروح کمر بندد. سيمرغ می پذيرد: نگه کرد مرغ اندر آن خستگی ‌بديد- اندرو راه پيوستگی ‌–از او چار پيکان به بيرون کشيد- به منقار از آن خستگی خون کشيد–برآن خستگی ها بماليد پر- هم اندر زمان گشت با زيب و فر –بدو گفت کاين خستگی ها ببند -همي باش يک چند دور از گزند– يکي پرّ من تر گردان به شير بمال اندر آن خستگي های تير برآن هم نشان رخش را پيش خواست ‌فرو کرد منقار بر دست راست ‌برون کرد پيکان شش از گردنش نَبُد خسته گر بسته جایی تنش ‌هم آنگه خروشی برآورد رخش ‌بخنديد شادان دل تاجبخش {13} تا بدين جا کار آسان می نمود، چه سيمرغ چاره گر با منقار تيرها را بيرون می کشد و با ماليدن پر خويش بر آنها مرهمی کاری مي گذارد. مرحلۀ بعدی چنین آسان نيست. سيمرغ از رستم می پرسد با اسفنديار چرا عزم رزم کرده است و او می گويد که اگر شاهزادۀ ايران و مبلّغ دين بهی سخن از بند و زنجير به ميان نمی آورد او نبرد را تنها راه نمی يافت. آنگاه اصلی را که در سراسر زندگي به آن پای بند بوده، که همانا تاب ننگ نداشتن است، به سيمرغ یاد آور می شود: «مراکشتن آسان تر آيد زننگ/ اگر باز مانم به جايي زجنگ.». سيمرغ در پاسخ دو نکته را به او باز می گويد. نخست آنکه اسفنديار در زمانه نظير نداشته است، پس رستم نبايد او را چون ديگر حريفان خويش بپندارد. دوّم آن که زندگی خود سيمرغ گويای اين واقعیت است که نبرد با اسفنديار عاقبتی خوش ندارد: بپرهيزي از وي نباشد شگفت ‌ترا از من اندازه بايد گرفت ‌که آن جفت من مرغ با دستگاه ‌به دستان و شمشير کردش تباه ‌اگر با من اکنون تو پيمان کني ‌سر از جنگ جُستن پشيمان کني ‌نجوبی فزونی بر اسفنديار گهِ کوشش و جستن کارزار کنی لابه او را تو فردا به پيش فِدی داري او را تن و جان خويش ‌ور ايدونک او را بيامد زمان ‌نینديشد از پوزشت بی گمان پس آنگه يکی چاره سازم ترا به خورشيد سر برفرازم ترا (14) دراين سخن سيمرغ چند اندرز نهفته است. رستم بايد در آغاز از عزم راسخ خويش که همانا جنگ تا مرگ یا پيروزی است دست کشد و انديشۀ برتری خود بر اسفنديار را از سر به در کند. آنگاه بايد در برابر اسفنديار لابه کند، از او پوزش بخواهد، و حلقۀ چاکری او را در گوش کند. چاره سازی سيمرغ در کار رستم در گرو پذيرش اين دو اندرز است.
بی اعتنایی شاهزادۀ رویین تن به پوزش های پهلوان به معنای آن است که زمانه بر او سر آمده و رستم جز وسیلۀ اجرای فرمان بخت و سرنوشت نیست. پس اگر رستم بپذیرد که فردا پوزشخواهی اش را تا پایان به انجام رساند، سیمرغ هم امشب چارۀ کار را به او خواهد نمود. رستم مي پذيرد و پیمان مي بندد که حتي اگر اسفنديار باران تير بر او بارد او پوزش خواهي را تمام و کمال به انجام خواهد رسانيد. سيمرغ هشدار ديگري هم دارد، نهفته در رازی آسمانی که تنها او مي داند، و افشاي آن بر رستم و زال آخرين تير ترکش اين مرغ چاره ساز رازدان است: چنين گفت سيمرغ کز راه مهر بگويم همی باتو راز سپهر که هرکس که او خون اسفنديار بريزد ورا بِشکَرد روزگار همان نيز تا زنده باشد ز رنج ‌رهايی نيابد نماندش گنج ‌بدين گيتی اش شوربختی بود وگر بگذرد رنج و سختی بود {15}
در پایان سیمرغ مي افزايد که تنها زمانی راه چارۀ اسفنديار جنگجو را به او خواهد نمود که او اين اندرزها را بپذيرد و به عاقبت کار خويش بينديشد. رستم می پذيرد و سوار بر رخش و خنجری آبديده به دست به راهنمايي سيمرغ و همراه با او پهنای بيشه ای را که در آن نزديکی است تا کنارۀ رودخانه ای که خود يادآور موطن اساطيري سيمرغ افسانه هاست در مي نوردد. در اينجا نيز رستم به راهنمايی گام به گام سيمرغ شاخی گز بر می گزيند، آن را بر آتش می نهد و راست مي کند، پيکانی بر نوک و سه پر بر پايۀ آن می نشاند و باز می گردد. سيمرغ بار ديگر پیمانی را که رستم با او بسته يادآور مي شود، باشد که اسفنديار پوزش رستم را بپذيرد و کار به فرجام شوم نينجامد: بدو گفت اکنون چو اسفنديار بيايد بجويد ز تو کارزار تو خواهش کن و جوی از او راستی ‌مکوب ايچ گونه درِ کاستی ‌مگر باز گردد به شيرين سخن ‌به یاد آیدش روزگار کهن که تو چند گه بودی اندر جهان ‌به رنج و به سختی ز بهر مهان ‌چو پوزش کنی چند و نپذيردت ‌همی از فرومايگان گيردت ‌به زه کن کمان را و اين چوب گز بدين گونه پرورده درآب رز اَبَر چشم او راست کن هردو دست ‌چنان چون بود مردم گز پرست ‌زمانه بَرَد راست آن را به چشم ‌به خشم است بخت ار نداری تو خشم! {16}
اين سخن بدان معناست که، حتّی پس از آن همه پوزشخواهی ها، «زمانه» يا سرنوشت بايد کار اسفنديار را بسازد و خواهد ساخت، چرا که بخت از زياده روی های اسفنديار به تنگ آمده است. امّا تنها هنگامی چنین خواهد شد که رستم خشم خويش را فرو خورده باشد، و پوزشخواهی ها و لابه هاي او نشان آن فروخوردگی شود. سه ویژگی عمده اي که برای سیمرغ، اين موجود شگرفِ شگفت آور، بر شمرده ايم در اين جا نیز به گونه ای بارزتر و برجسته تر از دو جلوۀ پيشين رو می کند. سيمرغ از آينده خبر دارد اما نه به کمال. او به مددخواهی زال پاسخ مثبت داده و شب هنگام به آوردگاه آمده، امّا به درستی نمي داند کدام ضرورت زال را به احضار او واداشته است. اين را می داند، امّا، که هر آن کس خون شاهزادۀ گشتاسبي و قهرمان دين بهی را بريزد به مرگي ذلت بار گرفتار خواهد آمد. او، همچنان که پيش از اين هم ديده ايم، مرهم نهادن بر زخم بيچارگان را دوست تر می دارد تا یاری به دوستی که در پی هلاک حريفان خویش است. در ماليدن پرخويش بر جراحات رستم و رخش کمترين ترديدی به خودراه نمي دهد، امّا بارها رستم را از نبرد با اسفنديار برحذر می دارد و به اميد کارآيی اندرز، خاطرۀ تلخ وهشداردهندۀ نابودی جفت خويش را به دست او بازمي گويد. سرانجام، زمانه بايد آنچه را بخت فرمان داده به انجام رساند؛ مقدّر چنين است که لابه های رستم کارساز نگردد و سرانجام تير گز درچشم اسفنديار نشانده شود. {17}
200px-Medrese_Divan-begi

آشکارا، سه ديدار سيمرغ در شاهنامه، همانند ديگر داستان هاي اين متن شگرف، براساس فرض وجود جهانی بیرون از زندگی خاکی آدمی و کردوکار او استوار است؛ شکلی از واقعيت که تصوّر حماسه را در مقام روايتی آفاقی امکان پذير و طبيعی جلوه می دهد. به تعبيری، هريک از داستان های شاهنامه را مي توان پنجره ای رو به جهانی واقعی انگاشت که درآن آدميان با يکديگر و با نيروهايی برتر و فروتر از خويش رو در رو می گردند، در برابر آنها مي ايستند و يکديگر و جهان را به چالش می گيرند.
در مجموع، خواندن داستان های شاهنامه رفته رفته به انباشت بينشی از ساز و کار ميان انسان و طبيعت بيرونی يا انسان ها با یکدیگر می انجامد. در روند رشد ادبيات فارسی در فراخنای زمان آثار ادبی زبان فارسی رفته رفته نقشی آیينه وار را نيز در خود پرورده اند. بدين معنا، که خواننده را به درون وجود آدمی نیز می کشانند و اسرار درون نفس را بر او می گشايند. تمايز ميان «نقش پنجره واري» و «نقش آیينه داري» روايات در اينجا به ويژه از اين نظر دارای اهميت است که ماهيت و نوع چالش های دامنگیر قهرمان روايت را نشان می دهد، خواه در رويارويی با جهانی خارج از خود او، خواه در برخورد با ديو نفس يا با حريفان و دشمنانی از اين دست. بر اين نکته نیز بايد تأکيد کرد که تفاوت بین این چالش ها نسبی است و نه مطلق، در درجات بازنمايی آن هاست و نه در ماهيت و تضاد میانشان. از همین روست که تصوير پنجره و آیينه را نه به صورت واقعيت پديده شناختی متون بلکه در مقام ابزاریي در خدمت تحليل آثار باید شناخت. از اين منظر است که مي توان گفت روايات شاهنامه داستان هايی عمدتاً آفاقی و روايات عرفانی عمدتاً انفسی هستند. {18}
230px-Jam-sasaniجام نقره‌ای مربوط به دوره ساسانی – ارتفاع تقریبی ۳۰ سانتیمتر.

با اين تعبير، حرکت ادب فارسی را، در دوران هایی که فردوسی را از عطار جدا می کنند، می توان از نمايش طبيعت بيرونی به بازنمايی نفس آدمی در حال انتقال دانست. شايد از همين رو باشد که تصوير آیينه يا سطوح آیينه وار، چون جام مي يا پياله، در روايات عرفانی در مقام نمادهايی مهم سر بر می کنند. همين تفاوت را مي توان از راه ديگری، به عنوان مثال، از راه مقايسۀ تفاوت ميان چالش هايی دریافت که از یک سو پهلوانان حماسی، از آن جمله رستم، با آن رويارويند و، از سوی دیگر، شخصيتی نظير شيخ صنعان خود را با آن رو به رو می بيند. براي داستان پرداز روايات عرفانی چالش بزرگتر همانا رویارویی با ديو نَفس است نه با اکوان دیو يا ديو سفيد. مقايسۀ بین سيمرغ شاهنامه و سيمرغ منطق الطير نيز از همين نوع است، گرچه روشن تر از مورد پيشين، چه در مورد دوّم يکی بودن نام مرغ و برخی نشانه های او کار تحليل را آسان تر می کند. امّا، در مسير رقم خوردن شخصيت سيمرغ از شاهنامه تا منطق الطير مراحل ميانی فراوانی وجود دارد که درآنها استحالۀ تاريخي و گام به گام اين موجود را مي توان پی گرفت. در اينجا تنها به طرح يکي از اين روايات واسط می پردازیم تا پيوند ميان زال و سيمرغ را با تکيه و تأکيد بيشتر برنقش اين جانور و چرخش انگارۀ او را از شخصيت داستانی به نشانه ای رمزی و تمثيلی باز نمایيم. اين روايت – يا در واقع تمثال- {19} را از عقل سرخ سهروردی مي آوريم، رساله ای که در آن پرندگان گوناگون نقش های متفاوتی برعهده دارند . در فرازی که در زیر نقل مي کنيم راوی، یعنی بازی که توانسته است خود را از دام شکارچی برهاند، در کار بازگويی حکايت حراستگری و تيمارخواری سيمرغ است از زال نوزاد زبون در فضايي صعب و سهمگين: چون زال از مادر در وجود آمد رنگ موي و رنگ روی سپيد داشت. پدرش سام بفرمود که وی را به صحرا اندازند. . . زال را به صحرا انداختند. فصل زمستان بود و سرما، کس را گمان نبود که يک زمان زنده ماند. چون روزی چند براين برآمد، مادرش از آسيب فارغ گشت، شفقت فرزندش در دل آمد، گفت يک باری به صحرا شوم و حال فرزند ببينم. چون به صحرا شد فرزند را ديد زنده و سيمرغ وی را زير پر گرفته. چون نظرش برمادر افتاد تبسّمي کرد، مادر وی را برگرفت و شير داد، خواست که سوی خانه آرد، باز گفت تا معلوم نشود که حال زال چگونه بوده است که اين چند روز زنده مانده، سوی خانه نشوم. زال را به همان مُقام زير پر سيمرغ فرو هشت و او بدان نزديکي خود را پنهان کرد. چون شب درآمد و سيمرغ از آن صحرا منهزم شد، آهويی بر سر زال آمد و پستان در دهان زال نهاد. چون زال شير بخورد خود را بر سر زال بخوابانيد چنانکه زال را هيچ آسيب نرسيد. مادرش برخاست و آهو را از سر پسر دور کرد و پسر را سوی خانه آورد. {20} پرسش های بسياری را که از ديدگاه تاريخ ادبيات و نيز از منظر روايت پردازی می توان در بارۀ این روایت طرح کرد به کناری می گذاريم تا به سه هويّت اصلی آن -مادر زال، آهو و سيمرغ- بپردازیم و معناي حضور و رفتار ايشان را نه در مقام شخصيت هايي در يک درام انساني بلکه به عنوان ابزاري براي تأمل درمضمون الطاف الهي- آن سان که بايد شامل احوال طفل بيچاره اي به نام زال گردد- بررسی کنيم. روشن است که وظيفۀ سيمرغ و آهو در اينجا عمدتاً اين است که مادر زال را مطمئن سازند که مشيّت الهی بر بقاي هستی زال زبون قرار گرفته و او را در کنف امان نگاه خواهد داشت. با تفهیم اين نکته به او و به خواننده، نه سيمرغ و نه آهو و نه حتي مادر زال نقش ديگری برعهده ندارند. از همين روست، شايد، که کمترين فرديّتی هم در اين افراد در مقام نشانه های رمزی نمي توان يافت. در مادر زال نشاني از زنی را نمي بينيم که در شاهنامه، پس از آگاه شدن از عزم همسرش در طرد فرزند، روی خراشیده و موی از سر کنده بود. در سيمرغ و آهو نیز از فردیّت نشانی نیست جز آن که سيمرغ که نوعاً پرنده است پستانی ندارد تا در دهان طفل گذارد و آهو دارد- برخوردی نوعی و نه فردی. تنها هويتی که هنوز اندک نشانی از شخصيت روايی در او می توان يافت خود زال است که به ديدن مادر لبخند برلب می آورد. ديگر شخصيت ها- مادر زال، سيمرغ و آهو- هريک نشاني از نقش مادری، پاسباني و دايگي برعهده گرفته اند و چون در حلقه هاي متفاوتي از زنجيرۀ هستي نمود وجودي دارند در مجموع مفهوم مشيّت الهي را درحراست از زال به خواننده تفهيم مي کنند. {21}
200px-Senmurv-c.svgسیمرغ، نشان شاهنشاهی ساسانی

این روند تاريخی در دست شاعران عارفِ قرن های دوازدهم و سيزدهم- سنایی، عطار، و مولوی- شتاب و ژرفاي بيشتری می گيرد، به گونه اي که بازتاب آن را در نظام معناسازی شعر فارسي مي توان به آسانی دید، گرچه در این نوشته تنها به بررسی يک مورد پرداخته ایم: چهرۀ سيمرغ در منطق الطير. اين روايت در رويۀ روايت داستانِ سفر مرغان است به سوي قاف و تشرّف حضورشان در بارگاه سيمرغ. امّا، اين تمثيل خود صورت آشکار سلوک عارفان است تا حضرت خداوندی … در منطق الطير بارها سخن از سيمرغ می رود و ما از اين ميان دو گفت و شنود را برگزيده ايم. شرح نخست از زبان هدهد، يعني مرشد و دليل راه پرندگان است. در آغاز، صدای راوی دانايی را مي شنويم که، در ابياتی آذين بسته به تشبيهات و نمادهايی پيچيده و پوشيده بر عوام و شکل گرفته در زبانی مطنطن و پرطمطراق هدهد و ديگر پرندگان را بر صحنه آورده و به آنان خوش آمد می گويد. آنگاه به مجمعي اشاره می کند که «مرغان جهان» تشکيل داده اند تا براي پرسش خود، «چون بود کاقليم ما را شاه نيست؟» پاسخی بيابند. راوی سپس رشتۀ سخن را به هدهد می سپارد. هدهد نخست پيشينه خویش را باز می گويد و کارهای خود را بر می شمارد. او که محضر سرشار از فيضِ سليمان را درک کرده و در واقع نامه رسان او بوده، و سال ها در دريا و خشکي سير و سلوک کرده، پادشاه پرندگان را می شناسد و می تواند پرندگان را به حضرت او راه بنمايد. سپس از ايشان دعوت می کند جان فشانی کنند و پای در راه گذارند. آنگاه به تأکيد تکرار می کند که: هست ما را پادشاهی بي خلاف ‌در پس کوهي که هست آن کوه قاف ‌نام او سيمرغ سلطان طيور او به ما نزديک و ما زو دورِ دور درحريم عزّت است آرامِ او نيست حدّ هر زفافی نام او صد هزاران پرده دارد بيشتر هم ز نور و هم ز ظلمت پيشِ در در دو عالم نيست کس را زهره اي ‌کو تواند يافت از وی بهره ای ‌دايماً او پادشاه مطلق است ‌درکمال عزّ خود مستغرق است {22}
هدهد، با آن که تاج فخر به سر دارد و از ديگر مرغان سر است، آشکارا در وصف سيمرغ فرو مانده. دراين درماندگی نکته ای نهفته است که در نهايت به معضل بيان مفاهيم و حالات عرفانی باز می گردد. شباهت سيمرغ به شاهان جهان در مصراع «هست ما را پادشاهی بي خلاف» در مقام صورتی از صور خيالی شاعرانه تصويری ديرين است. در مقال عرفانی، امّا، اين تصوير گام نخست در فرايندی است که بارها در شعر شاعران عارف به آن برمی خوريم و آن همانا ساختن و ويران کردن همزمانِ زبان است در کار وصف موجودی در ذات وصف ناپذير. کلام بشر، که خود بازتابی از فکر محدود اوست. البته محدود است به حدودی که وجود پروردگار درآن نمی گنجد. در عين حال از کلام گزيری نيست. درميان شاعران عارف اين معضل اغلب شکل همجواری اضداد را به خود می گيرد، و در اينجا دو مورد از اين همجواری را آشکارا می بينيم، يکي پرده هايی که به گفتۀ هدهد هم از نور و هم از ظلمت برآستان منزلگاه سيمرغ آويخته شده و ديگری- و مهم تر از آن- نزديکی سيمرغ به مرغان و دوری مرغان از او: «او به ما نزديک و مازو دورِ دور». (23) و اما دو مفهوم «قرب» و «بعد»، يا نزديکی و دوری، را می توان از رايج ترين تصاوير دانست که همواره مطلوب سالکان بوده است. در اين طريق است که سالک می تواند از «قرب فرایض» که فناي کلّی آدمي است به گونه ای که وجود خويش را نبيند و در نظر او جز حق در وجود نباشد، به مرحلۀ بعدی يعني « قرب نوافل» برسد، که همانا زوال صفات انسانی و ظهور صفات ربوبی در اوست. در چنین مرحله ای ست که فرد آدمی می تواند بميراند و زنده گرداند، گفتنی ها و شنيدنی ها را از دور بگويد و بشنود، و مشهودات را به رأی العين ببيند. {24} در وصف هدهد از سيمرغ، دوری پرندگان از او و نزديکی او به ايشان از ديدگاه بلاغی نيز قابل ملاحظه است: نسبت سيمرغ با پرندگان با واژۀ «نزديک» بيان شده و نسبت پرندگان به او به صورت مؤکّد «دورِ دور». اين ويژگی دوری سالک را از ذات خداوندی به بی کفايتی انسانی او باز می گرداند و نه به مشيّت الهی. به ديگر سخن، عطّار روال کلام را به گونه ای صورت بندي مي کند که گويی هدهد می گويد اين مرغانند که خود را از سيمرغ دور کرده اند و نه برعکس، و اين بيان همان رابطه ای را در هستی به ذهن القا مي کند که در الست وصل آغازين را باز می نمايد و پس از هبوط هجري جانفرسا را که تنها با طّی وادی هاي حيرت افزا مي توان آن را از پيش پا برداشت: اين مرغان اند که، برخلاف ميل خداوند، به قرب و بلکه وصل دایم ميان حيات خويش و هستی مطلق سيمرغ فاصله انداخته اند. پس هم ايشان بايد پاي در راه قرب گذارند و طی طريق کنند. ويژگی ديگری که در سخن هدهد می توان ديد به مفهوم «عزّ» يا «عزّت» سيمرع باز می گردد. اين مفهوم از يک سو به مفهوم مجاور خود، «کبريا» پهلو مي زند و از سوي ديگر به معناي «حُبّ» است. در متون حِکمی ی عارفانۀ زبان فارسی مقولۀ کبريا با انگارۀ عقل جزیی و هوش محدود آدمی در برابر عقل کلی خداوندي ربط دارد. آدمي در عين حال که خود را در برابر عظمت و شوکت خداوند عاجز و نيازمند می بيند، از روي ايقان می پذيرد که پس از آگاهی از عجز خود می تواند حد بشری خويش را درنوردد و از عالم خاک به سوي جهان پاک روان گردد. به دليل همين ايقان است که برخی از مرغان می پذيرند تن های نحيفشان را در اثیر فزايندۀ فراسوی خاک به حرکت درآورند و به سوی قاف- که اکنون در اذهان ايشان مقصدی معلوم جلوه مي کند- پرواز کنند. در اينجا آگاهی از ناتوانی جسمي به توان ذهنی بدل مي شود. البته به تنهايی نمي توان راه رسيدن به اين مقصد را در پيش گرفت. هدهد بار ديگر يادآور می شود که مرغان پادشاهی به نام سيمرغ دارند که در پس کوه قاف مسکن دارد با شکوهی فراوان و عزّتی بي پايان. سيمرغ پادشاه مطلق است و در کمال عزّت خويش غوطه ور. شيفتگانش را نه به او راهی است و نه از او شکيبی. هدهد سيمرغ را چنين وصف می کند: وصف او چون کار جان پاک نيست ‌عقل را سرمايۀ ادراک نيست ‌لاجرم هم عقل و هم جان خيره ماند درصفاتش با دو چشم تيره ماند هيچ دانايی کمال او نديد هيچ بينایی جمال او نديد قسم خلقان زان کمال و زان جمال ‌هست، اگر برهم نهی، مشتی خيال ‌برخيالی کی توان اين ره سپرد تو به ماهی چون توانی مه سپرد صد هزاران سرچو گوی آنجا بود های های و های و هو آنجا بود بس که خشکی، بس که دریا، برره است ‌تا نپنداری که راهی کوته است ‌شير مردی بايد اين راه شگرف ‌زانکه ره دور است و دريا ژرف ژرف {25} ‌ و اين تصويری است از مقصدي به غايت زيبا در انتهای راهی بس هولناک، به ويژه برای موجوداتی با پر و بالهای لرزان و جثّه های نحيف.
از سويي، کمال و جمالی که جز خيال خلّاق حتي صورتی از آن را هم نمی تواند در وهم آورد، و از سوی ديگر، راهی بی نهايت و درياهای هول، در راهِ موجوداتی خاکزی که تنها به سيری اندک در فضاي لايتناهی اميد می توانند بست. و اين خود بيش از سهم آدمی است که يکسره پرواز نمي تواند. چه بايد کرد؟ هدهد راه چاره را مي شناسد: «روی آن دارد که حيران مي رويم/ در رهش گريان و خندان می رويم.» امّا اگر سالکان به مقصد هم نرسند اين راه ارزش آن دارد که عزم جزم کنند و آن را به زير پرگيرند. پس شکست و پيروزیی ای در کار نيست و فرق و مرزی ميان اين دو غايت تصور نبايد کرد: گرنشان يابيم از او کاری بود ورنه بی او زيستن عاری بود جان بي جانان اگر آید به کار گر تو مردی جان بي جانان مدار مردمی بايد تمام اين راه را جان فشاندن بايد اين درگاه را دست بايد شست از جان مردوار تا توان گفتن که هستی مردِ کار جان چو بي جانان نيرزد هيچ چيز همچو مردان برفشان جان عزيز گرتو جانی برفشانی مردوار بس که جانان جان کند برتو نثار {26} و چه فرجامی خوشتر از اين که معشوق نيز در راه عاشق جان نثار کند که خود شرط ايمان است و اخلاص؛ ايمان به اين که زندگی بدون معشوق ارزش زيستن ندارد و اخلاص در جانفشانی تجلّی می یابد. هدهد گويی يأس برانگيخته از احساس ضعف و ناتوانی را در مخاطبان خود ديده است. پس سخنی بايد گفت تا در ايشان بی تابی ديدار سيمرغ فزونی گيرد و دوری راه مانع قبول دعوت نگردد. چاره در آگاهانيدن مرغان است به ريشه های پنهان حضور سيمرغ و اثرات وجود او و نشانه هايی که او را به آنها می شناسند. بايد به آغازه ها بازگشت: ابتدای کار سيمرغ ای عجب ‌جلوه گر بگذشت برچين نيم شب ‌درميان چين فتاد از وی پری ‌لاجرم پُر شور شد هرکشوری ‌هرکسی نقشی از آن پر بر گرفت ‌هرکه ديد آن نقش کاری در گرفت ‌آن پراکنون درنگارستان چين ست ‌اطلبوالعلم ولوبالصين از اين ست گر نگشتی نقش پرّ او عیان ‌اين همه غوغا نبودیدر جهان ‌اين همه آثار صنع از فرّ اوست ‌جمله انمودار نقش پرِّ اوست ‌چون نه سر پیداست وصفش را نه بُن ‌نيست لايق بيش از اين گفتن سخن ‌هرکه اکنون از شما مرد رهيد سر به راه آريد و پا اندر نهيد{27} آيا در اين فراز دالّ هايی همچون «ابتدای کار»، «جلوه گر» و «نيم شب» نشانه هايی هستند که ما را به تجلّی «عهد الست» رهنمون می شوند؟ همان مدلولی که، هرگاه در ذهن خواننده شکل گيرد، هويت سيمرغ را با خداوند- آن سان که او را در مبادلۀ کلامی قران ديده ايم مشابه می بیند: «الست بربّکم؟» و جان آدمی پاسخ می دهد«بلي.» براي اين پرسش پاسخی نداريم. این قدر مي توان گفت که در اين ارجاع بلاغی بيش از هر بخش ديگری در منطق الطير به کارکرد تأويلی متن بسته نزديک شده ايم.
آنچه در سوي ديگر تابلو ظهور سيمرغ در چين می بينيم، پر سيمرغ و نقش آن است. اين پر را در شاهنامه سه بار ديده ايم. يک بار سيمرغ آن را در حضور سام به زال داد تا چنانچه در دربار پدر بر او سخت گرفتند و سخن از نيک و بد رنگ مو و پوست به ميان آوردند، به چاره جویی، پر برآتش افکند. بار دوم آنجا که سيمرغ به زال گفت پس از آنکه موبد بينادل پهلوی رودابه را شکافت و رستم را به درآورد او بايد پر را بر شکاف زخم بمالد و اين شگفتی بنگرد که چگونه مالشِ پر شکاف زخم را خواهد دوخت. و بار سّوم آنگاه که زال پر سيمرغ را برآتش نهاد تا بيايد و چارۀ رستم را در نبرد با اسفنديار به او بياموزد. در اين هر سه مورد پر سيمرغ ماديّت و جسمیّت دارد، واقعاً پری است از پرنده ای که کارها تواند کرد. در منطق الطير ماديّت پر تنها از اين گفته هدهد برمی آيد که « آن پر اکنون در نگارستان چين» است، و از اين روست که گفته اند دانش بجو گرچه در چين باشد. آنچه به تأکيد بيان می گردد، نه پر که «نقش پر» است. هرکسي نقشي از پر برگرفته به ديگران نشان می دهد، و هرکه نقش پر را می بيند به «کاری» رو مي آورد. نيز هرگاه نقش پر در جهان عيان نمی گرديد آدميان را چنين غوغايی در نمی گرفت و آثار صنع پديد نمی آمد. پس صنع «نمودار نقش پر» سيمرغ است. بدين سان پر سيمرغ نه يک پر که يک نماد است: نماد ناسوتيِ وجود و حضور خداوند. توصيفی که هدهد از پر سيمرغ و نقش آن ارایه می کند البته در اندیشۀ رفتن يا نرفتن به جست و جوی سيمرغ و کاشتن بذر بيقراری در دل پرندگان مؤثر است. آنان اکنون «بی قرار عزّت آن پادشاه» شده اند و «شوق او در جان ايشان» کارگر افتاده است، به گونه ای که هر يک بي صبری بسيار از خود نشان مي دهد، عزم راه می کند، و «عاشق او و دشمن خويش» می گردد. با این همه، هنوز دودلی از جمع پرندگان یکسره رخت برنبسته و جای آن است که هريک به ضعف نفس خويش آگاه گردد. {28}
داستان هايی که يک يک پرندگان از ناشایستگی خويش برای پا نهادن در راه اين سفر می گويند حديث همين آگاهيِ همراه با بيقراری است، چه شعور نيز بايد با شوق و شور همراه گردد. تنها در بندهای بعد است که بار ديگر سخن از اين رويارويی بين آگاهي از ضعف های انساني و بيقراری از وصل به مبداء هستی به ميان می آيد، درآن سوی هفت وادي، آنجا که جسم بي جان «صد هزاران» مرغ نشانه های راه درنورديده می گردد. در آن جا، آنگاه که بيش از سي مرغ باقی نمانده، حيرت به نهايت می رسد: عاقبت از صد هزاران تا يکی ‌بيش نرسيدند آنجا اندکی ‌عالمي مرغان که مي بردند راه ‌بيش نرسيدند سي آن جايگاه ‌سی تن بی بال و پر، رنجور و سست ‌دل شکسته، جان شده، تن نادرست ‌حضرتی ديدند بي وصف و صفت ‌برتر از ادراک عقل و معرفت {29} ‌
در اينجاست که پس از مشاهده «برق استغنا» و درک دوبارۀ وجود ذرّه وار خويش و گذشتن روزگاری ديگر، ناگهان «چاوش عزّت» برايشان ظاهر می گردد، و بارانی از پرسش های ذلت بار بر ايشان می بارد: چرا به اينجا آمده ايد، نامتان چيست و منزلگاهتان کجاست، و به شما «مشتی ناتوان» چه می توان گفت؟ و آنگاه که از مرغان می شنود که به اميد حضور در حضرت سيمرغ پاي در راه گذاشته اند و به نگاهي از سر لطف خوشنود خواهند بود، چاوش آوازه در می اندازد که: «از شما آخر چه خيزد جز زحير/ بازپس گرديد اي مشتی حقير!» اين بار، امّا، مرغان ثابت قدم می ايستند و در عين نوميدی، يا از شدّت نوميدی، به مردگان «جاويد» بدل می گردند. اينجاست که چاوش عزّت نامۀ اعمال ايشان، يا به گفتۀ عطّار «رقعۀ آن قوم» را در برابر شان می گذارد و می گويد: «برخوانيد تا پايان همه.» مرغان چنين می کنند، يعني تا پايان «رقعۀ پر اعتبار» کردوکار خود را می خوانند. نتيجه شرمساری محض است و آگاهي بيشتر از تقصيرها و قصورهای بی شمار: جان آن مرغان ز تشویر و حيا شدحيای محض وجان شد توتيا چون شدند از کل کل پاک آن همه ‌يافتند از نور حضرت جان همه ‌باز از سر بندۀ نوجان شدند باز از نوعي دگر حيران شدند کرده و ناکردۀ ديرينه شان ‌پاک گشت و محو شد از سينه شان ‌آفتاب قربت از پيشان بتافت ‌جمله را از پرتو آن جان بتافت {30}
در آفتاب قربت اين خاصيّت نهفته است که با آتش خود جان مرغان را چون خود تابناک می کند، و اين رمز وحدانيّت گوهر خداوند و انسان می گردد. از همين روست که مرغان نیز به محض ديدن عکس سيمرغ هم چهره سيمرغ را می بينند و هم يگانگی خود را با او: هم زعکس روی سيمرغ جهان ‌چهرۀ سيمرغ ديدند از جهان ‌چون نگه کردند آن سی مرغ زود بي شک اين سی مرغ آن سيمرغ بود در تحيّر جمله سرگردان شدند باز از نوعی دگر حيران شدند خويش را ديدند سيمرغ تما م بود خود سيمرغ سی مرغ مدام ‌چون سوی سيمرغ کردندی نگاه ‌بود اين سيمرغ کان آن جايگاه ‌ور به سوی خويش کردندی نظر بود اين سيمرغ ايشان آن دگر ور نظر در هردو کردندی به هم ‌هردو يک سيمرغ بودی بيش و کم ‌بود اين يک آن و آن يک بود اين ‌در همه عالم کسی نشنود اين ‌آن همه غرق تحير ماندند بي تفکّر وز تفکّر ماندند{31} صحنۀ غريبی است نه بی شباهت به شعبده با جلوه هاي ويژۀ بصري و نظري. مرغان چون در سيمرغ مي نگرند خويش را مي بينند و چون به خويش می نگرند سيمرغ را. آنگاه که در هردو می نگرند (و چگونه چنين کاري ميسر تواند بود؟) هردو را يک سيمرغ می بينند. نه تنها تعدد و تکثر رخت از ميان بربسته، بلکه از دوگانگی و دوگونگی نيز نشانی نیست و اين عين وحدت است و آغاز وحدانيّتی که همه جنبه ها و جلوه های حيات را در برمي گيرد و در منطق الطير رمز آن بی زبان سخن گفتن است، چه زبانِ سکوت گوياترين زبان هاست و پرسش از ديگری پرسش از خويش است و گفت و شنود يکسره در درون وجود فرد واحد جريان می يابد: «چون ندانستند هيچ از هيچ حال /بی زفان کردند از آن حضرت سوآل». زبان عطّار در اين فراز يک بار ديگر جلوه گاه جولان تصاوير غريب و مناظر بديع می شود: بی زفان آمد از آن حضرت خطاب‌ کآیينه است اين حضرت چون آفتاب هرکه آيد خويشتن بيند در او جان و تن هم جان و تن بيند در او چون شما سی مرغ اينجا آمديد سی در اين آيينه پيدا آمديد گرچل و پنجاه مرغ آيید باز پرده ای از خويش بگشاييد باز گرچه بسياری به سر گرديده ايد خويش را بينيد و خود را ديده ايد . . . . چون شما سی مرغ حيران مانده ايد بي دل و بي صبر و بي جان مانده ايد ما به سيمرغی بسي اولی تريم ‌زانک سيمرغ حقيقی گوهريم ‌محو ما گرديد در صد عزّ و ناز تا به ما در خويش را يابيد باز محو او گشتند آخر بر دوام ‌سايه درخورشيد گم شد، والسلام. {32}
عزّت سيمرغ خاص خود اوست و ديگری را در اين جهان يا جهانی های ديگر يارای رسيدن به کبريای سيمرغی نيست. پس راه وصل جز يکی نيست و آن محو يا فنای مرغان است در سيمرغ: «محوِ ما گرديد. . .» امّا در اين امحاء رازی است که تنها آنکه درسيمرغ محو شده خويش را بازمی یابد:«تا به ما در خويش را يابيد باز.» وآنگاه که مرغان براين فرمان گردن می گذارند («محو او گشتند. . .») ديگر سخنی براي گفتن باقي نمی ماند: «والسلام»! اين شگرد شاعرانه صحنۀ پايانی منطق الطير را به صحنه ای باز مي پيوندد که در آغاز بخشی از آن را نقل کرديم و درآن هدهد به توصيف سيمرغ برخاسته بود. درکنار هم قراردادن اين دو صحنه و پيوستن آنها به يکديگر با استفاده از ابزار واژگاني ويژه اي همچون عزّ و عزّت، زبان و بی زبانی، صبر و بي قراری و جز اينها، از يک سو، وصف هدهد را از حقيقت سيمرغ به «سيمرغ حقيقی گوهر» گره می زند و، از سوی ديگر، گواهی مي گردد و شاهدی بر راه درازی که مرغان طی کرده اند. آیينه صفتی سيمرغ نيز البته از گوهر تابناک اوست که خورشيدوار چشم نگرنده را به سوي خود می گرداند. توان شگرفی که در تصوير موجودی به مثابه آيينۀ نهفته است نظیرۀ خويش را در تن آدمی، در دوگانگی «چشم سَر» و«چشم دل» يا «چشم جهان بين» و «ديدۀ جان بين» يا چشم سَر و چشم سِرّ می يابد. چشمی که نگاه آدمی را به کار و روزگار خويش باز می گرداند تا قادرش سازد که گذشته و روزگار خود را باز بيند و روزگار وصل خويش را باز جويد. براي رسيدن به چنين منزلگاهی، اما، راه درازیبايد پيمود، نه فقط در سفر مرغان به سوی سيمرغ بلکه در سفر سيمرغ شاهنامه به سيمرغ منطق الطير نيز. کافي است اجازه دهيم سلوک عارفانه جای خود را به مداقه در گسترۀ تاريخی تحوّل شعر فارسی بسپارد. در سویی از این گستره سيمرغ شاهنامه به مثابه شخصيتی برتر، رها و رهيده از عالم خاکيان و نيکخواه ايشان در متنی خردستا و خرد محور است که از بند بندش دعوت به دانش آموزي و خردورزی فرا مي تراود، و هدف غايی اش عبرت اندوزی از کردوکار گذشتگان است از راه بازگويی داستان های ايشان. و در سوی دیگر این عرصه سيمرغ منطق الطير، نشانه ای از کمال انسانی و برانگيزاننده تکاپوی مرغان در راه رسيدن به کمال در متنی جای دارد که درآن حکايت های گذشتگان جولانگاه مفاهيمی از آمال جويیو کمال خواهی است تا آدمی را از توان خداگونگی خويش آگاه سازد. اما اين راه نيز معنا و مفهوم ويژۀ خود را دارد. در شاهنامه و ديگر متون حماسی و منظومه های عاشقانۀ سدۀ های آغازين شعر فارسی متونی را مي بينيم که هريک دريچه اي به جهان خارج می گشايند؛ جهانی که در آن نه تنها آدمیان که جانوران، و حتّي موجودات ماوراء طبيعی، نيز واقعی و صاحب خصلت های ويژه اند. تفاوت ميان آدميان با ديوان يا آدميان با اژدهايان هرچه هست به شکل بيروني ايشان باز مي گردد. حتي زشتی و زيبایي نيز جلوه هايی بيروني دارد چنانچه عجوزگان و عفريتگان گاه برای فريب دادن آدميان خود را به جادو به صورتی زيبا در می آورند. در اين جهان چالش هاي آدميان نيز چالش هايی واقعي است: پهلوانِ جوانی جاهلانه مي خواهد پدر را براريکه پادشاهی بنشاند، يا نامادری دروغزنی به فرزند همسر خويش تهمت تجاوز می زند، و پهلوان پيری نمی تواند نام نيک خود را ناديده بگيرد و اجازه دهد بند بردست و پايش نهند و او را چون تبه کاران به دربار شاهی نوخاسته کشانند. در حکايات عرفانی، امّا، اين همه شکل ديگری به خود می گيرد. در اينجا آنچه آدميان را از خدايان يا خداگونگان جدا می کند ظرفيّت ايشان در کسب خصلت هايی است که تصور می رود خدايان دارند و آدمیان عادی و عامی آشکارا از آن ها بی بهره اند. سيمرغ منطق الطير نه دريدگی پهلوي نامادری را با مالش پر خويش التيام می بخشد، نه به شناخت خاصيت چوب گز شاخص است، و نه جفتی داشته است که به دست شاهزادۀ رویين تنی هلاک شده باشد. او نه در دامنۀ البرز بلکه بر ستيغ قافی موهوم آشيان دارد و در دریای کبريایی خويش مستغرق است. نزديکی او به آدميان و دوری آدميان از او به ميل و فرسنگ نيست و به جادوي آتش زدن پری از او از ميان برداشته نمي شود. طبیعت پيوند او با آدميان خاکزی طبیعتی است آن سوی نقيض هاي ظاهری که حکايت از تصوّر وحدتی فراسوی اساطير پهلوانی دارد؛ وحدتی در ذات، و قابل ابلاغ و ادراک نه در مادۀ معنا و فحواي واژگان و سازوکار زبان، بل در تنشی ميان معناهای ناگفتنيی و فحواهاي ناانديشيدنی. در شاهنامه زبان – همين زبان روزمرّۀ آدميان- وسيلۀ انتقال معنا و ابلاغ پيام است، خواه پيام شاه و پهلوان درون متن باشند خواه پيام راوی خردورز داستان های ايشان. منطق الطير، امّا، زبان را براي رسيدن به سکون و سکوتی فراسوی گفتار به کار می برد. در اين متن، زبان نه وسيله که مانعي و حجابی است که بايد از راه برداشته شود و آنگاه که برداشته مي شود جهانی آیينه وار سر بر می کند، بی واژه، بی کلام، سرشار از معناهای برخاسته از سکوت.
در يک کلام، سيمرغ شاهنامه سيمرغ جهان است و سيمرغ منطق الطير سيمرغ جان.
به سخن دیگر، شاهنامه و منطق الطير را، دست کم در تصويری که از سيمرغ عرضه کرده اند، می توان به نهاده (تز) و برابر نهاده (آنتي تز) تشبيه کرد، در رابطه ای ديا لکتيکی. در زبان برخی از حکايات مثنوی معنوی مولوی و برخي از غزل ها دیوان کبير نیز گاه به گونه ای از رابطۀ بین جان و جهان بر می خوريم که مي توان آن را هم نهاده ای يا سنتزی پنداشت که مي کوشد اين دو را به يکديگر بپيوندد و روايت سير آدمی به سوي کمال را در هردو پهنه يعنی هم جان و هم جهان گويا و پرمعنا سازد. از آنجا که اين نوشته را با شرحي در وصف حسرت پرواز و آرزوي صعود و عروج از سطح خاک به سپهر پاک آغاز کرديم، آن را با غزلی از غزل های دیوان کبير به پايان مي بريم که درآن حکايت پيوستن عقل جزیی بشري به عقل کلی خداوندي در قالب سفری فضايی بيان شده است که امروزه روز بسی بديع و شگرف می نمايد: برچرخ سحرگاه يکي ماه عيان شد ازچرخ فرود آمد و در من نگران شد چون باز که بربايد مرغی به گه صيد بربود مرا آن مه و برچرخ روان شد درخود چو نظر کردم تن را بنديدم ‌زيرا که در آن مه تنم از لطف چوجان شد در جان چو سفر کردم جز ماه نديدم تا سِرّ تجلی ازل جمله بيان شد نُه چرخ فلک جمله درآن ماه فرو شد کشتی وجودم همه در بحر نهان شد وان بحر بزد موج و خرد باز برآمد و آوازه درافگند چنين گشت و چنان شد وآن موج کفی کرد و به هرپاره کف آن ‌نقشی زفلان آمد و جسمی زفلان شد هرپاره کف موج کز آن بحر تراويد درحال گدازید و در آن بحر روان شد بي دولت مخدومی شمس الحق تبريز نی ماه توان ديدن و نی بحر توان شد (33)

___________
* این نوشته ترجمۀ مبسوط سخنرانی دکتر کریمی حکاک به زبان انگلیسی است که در 25 ماه مارس 2006 در برنامۀ سخنرانی های نوروزی استادان ممتاز ایران شناسی- که هر سال به دعوت مشترک بنیاد مطالعات ایران و دانشگاه جورج واشنگتن در این دانشگاه برگذار می شود- ایراد شد.
_____________________________________________
پانوشت ها:

1. براي بحث مبسوطی دراين موضوع ن. ک. به: Carl . G. Jung, Man and his Symbols, New York, Doubleday & Company, 1964. 2. همان، به ويژه بخش اول، با عنوان: ”Approaching the Unconscious” 3. به نقل از لغت نامه دهخدا، چاپ دوّم از دوره جديد، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1377، جلد 9، ص13899. در اينجا، ذيل مدخل «سيمرغ» به نقل از بند 5 از فصل ششم کتاب هفتم دينکرد آمده است.« در ميان دستوران دربارۀ سئنه گفته شده است که او چند سال پس از ظهور دين (زرتشت) متولد شد و دويست سال پس از ظهور دين در گذشت.» 4. لغت نامه دهخدا، همانجا. 5. همانجا. 6. اين نکته را از دوست و همکار فقيدم جروم کلينتون آموحته ام، در تحقيق چاپ نشدۀ او با عنوان ”What Color is the White Div? Competing Esthetics in Illustrated Shahnamehs” که در سومين کنفرانس دوسالانۀ انجمن بين المللي مطالعات ايراني ارائه شد. 7. ابوالقاسم فردوسي، شاهنامه، به کوشش جلال خالقي مطلق، دفتر يکم، نیویورک، Persica، 1366، ص167. کليه قول هايي که در اين نوشته از شاهنامه فردوسي آمده از همين ويراست شش جلدي است. اين نکته نيز گفتني است که با انتشار متن شاهنامه خالفي مطلق ، نه تنها گامي بلند در تدوين متني منقح و معتبر از حماسۀ بزرگ ايران زمين برداشته شده است بلکه برخي برداشت هاي تثبيت شدۀ پيشين از روابات داستان هاي شاهنامه نيز دستخوش دگرگوني هايي گردیده اند. از جمله، همين رفتار سيمرغ با زال نوزاد شاهنامۀ ژول مول، که اساس بسياري از ويراست هاي موجود در ايران شده، اين شبهه را به خواننده منتقل مي کند که گويا سيمرغ از ابتداي ديدار زال مهر او را به دل گرفته و نه پس از درک الهام و وحي غيبي از سوي «يزدان نيکي دهش». درآن ويراست بيت بالا به اين صورت ثبت شده است: « سوي بچگان برد تا بنگرند/ بدان ناله زار او، نشکرند». ن. ک. به: شاهنامه فردوسي، به تصحيح ژول مول، تهران: انتشارات بهزاد، چاپ ششم، 1381، ص. 4. نيز نکته اي که در بالا از آن سخن رفت، يعني اشارۀ سيمرغ به سرنوشت جفت خويش، در شاهنامه ژول مول نیامده است. 8. همان، ص 172. 9. همان، ص 266. 10. همان، صص 266-267. 11. همان، صص 267. 12. شاهنامه فردوسي، دفتر پنجم، صص 396-397. 13. همان، ص 400. 14. همان، صص 401-402. 15. همان، ص 402. 16. همانجا. 17. براي بحث مبسوطي درباب نقش «زمان»، «زمانه» و «بخت در شاهنامه» ن. ک. به: Helmer Ringgren, Fatalism in Persian Epics, UppsalaUniversitets, rsskrift,Uppsala, Sweden, 1952. 18. نقش آئينه، خواه در مقام نمادي عرفاني خواه به مثابه تصوير شعري، مبحث درازي است که مي بايست موضوع پژوهش هاي گسترده اي قرار گيرد. تنها در ديوان حافظ مي توان انواع عديده اي از اين نماد و تصوير را در واژگانی همچون «پياله»، «جام» يا «آئينه» مي تولن ديد و باز نمود. 19. براي بحث نظري تمثال و تمثالگري در کلام شاعرانه، ن. ک. به: احمد کريمي حکاک، «سيمين، تمثالگر روزگارما،» ايران نامه، سال بيست و سوم، شماره 1-2 (بهار و تابستان1385)، صص 51-65.. 20. شهاب الدين يحيي سهروردي، مجموعۀ مصنّفات شيخ اشراق، به تصحيح هانري کرين، جلد 1، تهران، انتشارات انجمن فلسفۀ ايران، 1355، صص 232-233. تقي پور نامداريان در کتاب رمز و داستان هاي رمزي در ادب فارسي (چاپ پنجم شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، 1383) تحليل ديگری از عقل سرخ ارائه مي دهد که به مقوله شب و روز در مقام تمثيل هايي از «عالم محسوس» و روز و خورشيد در مقام تمثيل هايي از «عقل فعّال» جلوه مي کنند. او مي گويد: «سيمرغ زال را در روز در زير پر مي گيرد و شب از صحرا منهزم مي شود. . . مثال اين روايت در عالم حس خورشيد و نور اوست که در روز ظاهر مي گردد و همه چيز را در نور گرم خويش می پوشاند و با آمدن شب از عالم محسوس ما منهزم مي شود.» براي جزئيات بيشتر در این باره، ن. ک. به: رمز و داستان هاي رمزي در ادب فارسی، صص 197-199. 21. اين تحوّل در شخصيّت پرداري جانوران در شعر فارسی نيز فرايندي تاريخي دارد که درآن شاعرانی چون ناصرخسرو، نظامي و انوري نقش هاي عمده را برعهده دارند. در قصيدۀ معروف ناصر خسرو، با مطلع «روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خاست» شخصيت عقاب تا بدانجا در مقال شاعر نقش دارد که مي گويد «از ماست که برماست!» با اين جمله قاطع و حکم قطعي نقش عقاب پايان مي پذيرد و روايت شعر به سامان و پايان بايسته مي رسد. 22. فريدالدين عطّار، منطق الطير، به اهتمام دکترسيد صادق گوهرين، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1348، ص 40. همۀ قول هاي نقل شده از منطق الطير از همين کتاب گرفته شده است. 23. سيد صادق گوهرين در موارد بسياري دربارۀ مفاهيم عرفاني در منطق الطير عطّار بحث هاي مبسوطي را براساس پژوهش هاي گستردۀ خويش گشوده و گاه با قدرت استنباط کم نظيري برکنج و کنه دلالت هاي عرفاني موجود در صور خيالي شعر عطّار را پرتو افکنده است از آن جمله دو مورد شایستۀ عنایت شرح او بر «کوه قاف» و «سيمرغ» است. ن. ک. به: منطق الطير، صص 307-310 و صص 310-315. 24. در تعریف مجمع الملوک «قرب نزد صوفيه عبارت است از قرب عبد به حق سبحانه و تعالي بوسيله مکاشفه و مشاهده و بُعد عبارت است از دوري عبد از مکاشفه و مشاهده، و در خلاصه الملوک آمده است، «قرب انقطاع از غير خداست، و گويند قرب طاعت است و نيز گويند قرب آن است که دل به محبوب نزديک باشد.» به نقل از لغت نامه دهخدا، «قرب»، جلد 11، ص17495. 25. منطق الطير، ص40. 26. همان، ص 41. 27. همانجا. 28. اين نکته که سفر مرغان که درآن آگاهي از ضعف نفس زمينه ساز آگاهي ايشان مي شود در کار تحليل ساختاري منطق الطير، و اي بسا ديگر داستان هايي که درآن ها داستان های بسيار ديگري بازگو و يادآوري مي گردد اهميت فراواني دارد. از همين جاست که مي توان کنش هاي روایي و کنش هاي رواني تکنيک «داستان در داستان» را، به ويژه در متون عرفاني، پي گرفت، و ساحت جمال شناختي متن را با ساحت عرفاني و فلسفي آن مرتبط دانست. 29. منطق الطير، همان، صص 230-231. 30. همان، ص 235. 31. همانجا. 32. همان، صص 235-236. 33. محمد جلال الدین بلخی، دیوان کامل شمس تبریزی، با مقدمۀ بدیع الزمان فروزانفر، حواشی و تعلیقات، م. درویش، چاپ دوازدهم، تهران، چاپخانۀ رستم خانی، 1375، ص 259.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s