مغز و واقعیت-2

مغز و واقعیت ؛ نوشته جی آلفرد؛ نشر ترفورد؛ 2006
Brains and Realities-Jay Alfred-Trafford Publishing-2006

بخش یک

مغز راست در برابر مغز چپ
مغز ما، همانند سایر بخش های کالبد مان، از دو نیمه تشکیل شده است، یک مغز در سمت چپ و یک مغز در سمت راست. آنها با کابل ضخیمی از اعصاب در پایه ی هر مغز با یکدیگر پیوند دارند که کورپوس کالوزوم(corpus callosum) نامیده می شود. این کابل مشابه کابلی یا ارتباط شبکه ای بین دو کامپیوتری است که به گونه ای غیرقابل باور سریع و بی اندازه قدرتمند باشند و در هر یک برنامه ای متفاوت برای پردازش داده هایی اساسا» یکسان اجرا شود. هنگامی که راجر سپری (Roger Sperry) در دهه ی شصت، کورپوس کالوزوم که مغزهای چپ و راست را به یکدیگر مرتبط می ساخت قطع کرد و ازاین حقیقت شگفت زده شد که بیماران «دو پاره مخ»(split-brain)او به گونه ای رفتار می کردند گویی دو مغز دارند و دو فرد در یک بدن هستند.
او دریافت که بیمار می تواند یک شیئی را نام ببرد اما وقتی آن شیئی فقط در معرض چشم راست باشد، نمی تواند توضیح دهد که برای چه بکار می رود(مغز «کلامی» چپ، داده ها را از میدان دیداری راست پردازش می کند). راجر سپری برای فعالیتش در این زمینه در سال 1981 جایزه نوبل را دریافت کرد. بنظر می رسد که وقتی یک فردعادی، یک شیئی را نام می برد و درباره ی کاربردش توضیح می دهد هر دو نیمکره ی مغز که از طریق کورپوس کالوزوم بهم متصل هستند در نتیجه ی نهایی مشارکت دارند.

افراد دوپاره مخ در برابر افراد عادی
از مطالعات انجام شده درباره دوپاره مخ ها می توان دریافت هر چند نمی توان اثبات کرد که افراد عادی دو ذهن دارند. با این همه، شواهد علمی فراوانی هست که ارتباط یافته های درباره ی دوپاره مخ را برای افراد عادی با مغزهای سالم و بی نقص را نشان می دهد. در بیماران دوپاره مخ، مغز چپ استراژی های متفاوتی با مغز راست را به کار می گیرد.
دانشمندان دریافته اند که افرادعادی نیز همانند بیماران دوپاره مخ تفاوت های مشابهی در توانمندی های شناختی بین سمت راست و چپ دارند. اگر یک فردعادی را در برابر یک صفحه ی نمایش بنشانیم و از او بخواهیم به جلو نگاه کند و در برابر سمت راست او(یعنی مغز چپ او) یک شیئی خیلی سریع نمایش داده شود و اگر پاسخ او نیازمند سخن گفتن باشد، وی سریع تر و با دقت بیشتری پاسخ خواهد داد. اگر این نمایش آنی دربرگیرنده ی یک فعالیت فضایی باشد، برای مثال، از فرد خواسته شود که یک نقطه ی درون یک دایره را تشخیص دهد، عملکرد او بهتر از زمانی خواهد بود که این نمایش لحظه ای در سمت چپش (یا مغز راست او) انجام شود.
همچنین ثابت شده است که اگر نمایش لحظه ای شیئی در برابر مغز راست باشد، افرادعادی عملکرد بهتری در دیدن کل تصویر دارند. این مطالعات و سایر مواردی که شنیدن از طریق گوش چپ و راست را در بر می گیرد چند صد بار روی افراد عادی انجام شده است و یافته های آنها کاملا» مشابه با مطالعات و یافته ها در مورد بیماران دوپاره مغز می باشند. این یافته ها بدان معناست که توانمندی های شناختی مغزهای چپ و راست بیماران دوپاره مغز مشابه با توانمندی های افراد عادی است.
اسکن با پرتو نگاری مقطعی با نشر پوزیترون( positron emission tomography: PET)نشان داده است که حتی وقتی افرادعادی(با مغزی سالم) صحبت می کنند، الگوی جریان خون در مغزهایشان تغییر می یابد و فعالیت بیشتری در مغز چپ نسبت به مغز راست وجود دارد. هنگامی که افرادعادی، فضار ا مجسم می کنند این الگو معکوس می شود. یک مطالعه درباره ی اولویت های شغلی در سبک های شناختی نشان می دهد که افرادی که رشته اصلی خود را زبان انگلیسی اعلام کرده اند جریان خون قوی تری در مغز چپ خود(مغز کلامی) دارند؛ در حالی که افرادی که در رشته ی معماری هستند به همان نسبت، سطح بالاتری از جریان خون در مغز راست دارند[1].

زمانی که همه ی شواهد انتخاب و و سنجیده شوند متوجه می شویم که ذهن فردعادی شباهت بیشتری به فرددوپاره مغز داردکه برخی دانشمندان مغز و اعصاب مایلند باور داشته باشیم.

علیرغم استثناهای بیشمار، بخش عمده ی پژوهش ها درباره ی دوپاره مغز، درجه بسیار بالایی از تبعیت عملکردها از سمت راست یا چپ مغز، یا تخصصی بودن هر نیمکره را نشان داده است.
مایکل گزنیگا[3]

حالات متفاوت تفکر
عبارت «مغز چپ» که در این کتاب استفاده شده است هر دو ساختار مغز در بخش بالاتر(یعنی نئو کورتکس (neocortex) )و بخش پایین تر یعنی آمیگدال: یکی از برجستگی های گرد سطح پایین مخچه جانبی(amygdala) را در بر دارد. به گونه ای مشابه، «مغز راست» شامل هر دو ساختار بالاتر و پایینتر در سمت راست مغز می شود. مطابق با برنیس مک کارتی (Bernice Mc Carthy) این دو مغز، دو «حالت» متفاوت تفکر یا سبک شناختی را را کنترل می کنند. هر یک از ما یکی از این دو حالت را بر دیگری ترجیح می دهد. در حالی که مغز چپ منطقی، ترتیبی، خردگرا، تحلیلگر است و بخش ها را در نظر می گیرد؛ فعالیت های مغز راست بنظر می رسد تصادفی، شهودی، کل نگر، ترکیب گراباشد و کل را در نظر می گیرد[4]. درک سازمان بزرگ، تخصص مغز راست است[5]. نیوبرگ و اکیلی(Newberg, d› Aquili) معتقدند که لوب جداری راست (parietal lobe) رویکردی کل نگر(بالا به پایین) به اشیا دارد؛ در حالی که لوب جداری چپ پردازشی ساده کننده ، کاهش گرا و تحلیلگر(پایین به بالا) دارد.[6]
fig2-brain
شکل یک: مناطق مغز: لوب پیشانی (قدامی){Frontal lobe}، لوب جداری{Parietal lobe}، لوب گیجگاهی} {Temporal lobeو لوب پس سری{occipital Lobe}
بسیاری از مطالعات درباره ی دوپاره مخ ها تایید می کنند که مغز راست در عمل کنار همگذاری بخش هایی از دنیا بصورت یک تصویر یکپارچه و منسجم، برتری دارد.[7] هنگامی که ما قابلیت مشاهده و درک سطح بالاتر را نداشته باشیم، جهان بنظر مکانی پر و پیچ و خم و آکنده از تجربه های منفرد و گسسته می رسد؛ زیرا مغز خطوط سه بعدی منفرد را در یک مثلت گرد هم نمی آورد. ما فقط وقتی که نقطه نظرمان را تغییر دهیم «یک مثلت» را می بینیم. این امر، تا حدی یک دیدگاه از »بعد بالاتر» از موضوع را گواهی می دهد. در حالی که مغزچپ یک نمای خطی دارد که در آن سه شیئی یک بعدی منفرد را می بیند یعنی خطوط؛ مغز راست از سوی دیگر کل شیئی دو بعدی یعنی یک مثلث را می بیند.
سمت راست بنظر می رسد متخصص عناصر بزرگتر است، اشکال کلی اشیا و شکل واژه. سمت چپ با پیوندهای کوچک و دقیق سر و کار دارد که مفاهیم و حرکات کوچکتر و دقیق تری را به دوش دارند. همین تخصصی بودن است که سبب می شودیک سمت برای تحلیل مشخصه های کوچک خوب باشد و سمت دیگر برای نگرشی کل نگر. نیمکره ی چپ بیشتر بر جزییات متمرکز است و نیمکره ی راست در درک الگوی کلی بهتر است، همینطور در مورد پردازش برای سخن گویی.
افراد با آسیب در نیمکره ی راست همیشه می توانند معنای لفظی یک درخواست را بفهمند ولی همیشه نمی توانند تشخیص دهند که مفهوم کلی درخواست (به عبارت دیگر ، «ابعاد دیگر» موضوع) چیست. کاربرد استعاره به نیمکره ی راست مربوط است. استعاره ها، نظیر سخن گفتن غیرمستقیم، طعنه، یا استهزا معنایی را می رسانند که از مفهوم تحت اللفظی آن متفاوت است. بسیاری از بیمارانی که مغز راست آنها آسیب دیده است بنظر می رسد در تشخیص نکته ی اصلی مطالب دچار مشکل هستند. برای انجام این کار، به قابلیتی نیازمندیم که همه چیزها را بصورت یک کل ببینیم.[8] در ادبیات متافیزیکی نیز به این موضوع اشاره شده است. چارلز لدبیتر (LeadBeater) می گوید که هشیاری «سببی» {یا از بعد بالاتر} با ماهیت یک چیز سر و کار دارد در حالی که «ذهن فروتر» {که وابسته به مغزچپ است} به مطالعه ی جزییات می پردازد[9].

مغز راست یک پردازشگر موازی و توصیف کننده ارتباط بین چیزهاست
بیانکی از آزمون های تجربی که انجام داد نتیجه گرفت که در جانوران ، پردازشگر موازی-فضایی اطلاعات پردازش شده در نیمکره ی راست قرار دارد و پردازشگر ترتیبی –گیجگاهی در نیمکره ی چپ است[10]. به عقیده ی کیزر(Kaiser)، «کاستن داده های ورودی از محیط به اجزا و سلسله مراتب، نتیجه ی شکل ساختاری سمت چپ است» [11]. مک کارتی می گوید، «مغزچپ به گونه ای خطی، ترتیبی و منطقی پردازش می کند. وقتی شما در سمت چپ داده ها را پردازش می کنید از هر بخش از اطلاعات استفاده می کنید تا یک مساله ریاضی را حل کنید یا از یک آزمون تجربی نتیجه گیری کنید. هنگامی که متنی را می خوانید یا به آن گوش می دهد شما به دنبال بخش هایی هستید تا بتوانید نتایج منطقی بدست آورید. اگر شما بطور عمده با سمت راست پردازش کنید، از درک مستقیم و یا شهود استفاده می کنید » [12].
جوزپه بوگن [13] معتقد است که نیمکره ی چپ «گزاره ای» انسان با یک «ذهن توصیف کننده ارتباط بین اشیا» در سمت راست تکمیل می شود. «توصیف کردن» یعنی قرار دادن صفات در کنار یکدیگر، در یک برهم نهی یا بصورت موازی. گزاره ای یک رویکرد «یا-یا » یا «درست-نادرست» – یعنی یک صفت یا متضاد آن است که دریک مقطع زمانی بصورت واقعیت پذیرفته می شود. این نیمکره از منطقی نامتقارن(کلاسیک یا ارسطویی) استفاده می کند. مغز راست از رویکرد «هردو _و» استفاده می کند. مغز راست از «منطقی متقارن» بهره می گیرد – برخی ممکن است بگویند «منطق کوانتومی».
بنابراین، منطق درونی که توسط مغز راست استفاده می شود متفاوت بامنطق مورد استفاده ی مغز چپ است.
مطابق با ارنستین، بسیاری از پژوهشگران در این زمینه هم اکنون به این نتیجه رسیده اند که بنظر می رسد نقش نیمکره ی راست، حفظ معناهای دیگر واژگان مبهم در حافظه فوری است در حالی که نقش نیمکره ی چپ تمرکز بر فقط یک مفهوم می باشد. با تعمیم این امر می توانیم بگوییم که نیمکره ی راست قادر است یک صفت و صفت متضاد با آن را در یک برهم نهی (یا به گونه ای موازی) نگاه دارد، در حالی که نمیکره ی چپ در هر بار به یک صفت می پردازد-ابتدا یک صفت و بعد صفت متضاد با آن به یک شیوه ی ترتیبی.

مغز راست دارای آگاهی همگراست
کارل پوپر(karl popper) و دانشمند مغز و اعصاب برنده ی جایزه نوبل جان، اکلز(John Eccls) مولفان «خود و مغزش»، مغز راست را یک «مغز کوچکتر» توصیف می کنند. برخی حتی می پرسند آیا مغز راست اصلا» هشیار است یا خیر. مدتهاست که تصور می شود سمت چپ، نیمکره ی غالب و مسوول موهبت منحصر بفرد انسان، سخن گفتن است و بسیاری معتقدند بدلیل همین امر مسوول خودآگاهی و هوش و فهم هم هست. اکلز فکر می کند که نیمکره ی راست اصلا» هوشیار نیست زیرا بیماران دوپاره مخ نمی توانند مفاد نیمکره ی راست خود را در قالب واژگان بیان کنند. روشن است که این یک نتیجه گیری شتاب زده است. هوشیاری چگونه به وجود می آید؟

هوشیاری یعنی اینکه ما چگونه تفاوت فاحش تایید –نفی را حس کنیم.
آلفرد نورت وایت هد[14]

هندوی مقدس، پاراماهنسایوگاناندا (Paramahansa Yogananda) می گوید، « هیچ تصویری بدون نور و سایه وجود نخواهد داشت»[15]. به عبارت دیگر، هیچ هوشیاری از این و آن بدون تفکیک یا تمایز وجود ندارد. هشیاری یا آگاهی هشیاروقتی به وجود می آید که صفات متمم در محیط تفکیک شوند-داغ از سرد، اسید از باز، نور از تاریکی و نظیر آن. حتی ارگانیزم های تک سلولی با تمایز احساس مطلوب از نامطلوب، از محرک های معینی می گریزند و به سوی محرک های دیگری حرکت می کنند. بنابراین طبیعت آگاهی هشیار لزوما» متکی بر دوگانگی است. در این کتاب این نوع هشیاری یا آگاهی ( وابسته و غالبا» با مغز چپ) را بعنوان «هشیاری واگرا» (یا آگاهی هشیار)توصیف می کنیم.

یک سامانه ی ادراکی، که نه صفتی را بپذیرد و نه صفت متمم آن را رد کند، داغ را از سرد ، اسیدی را از بازی، نور را از تاریکی و نظایر آن تفکیک نمی کند. این متضاد حالت هشیار است-اما نباید نتیجه بگیریم که این حالت «ناهشیاری» است. در این کتاب این نوع هشیاری را بصورت «هشیاری همگرا»، (یا آگاهی ناهشیار) توصیف می کنیم. گزینش این اصطلاحات از روش های متفاوتی ناشی می شود که در آن دو مغز، رابطه خود را با محیط توصیف می کنند.
کیزر می گوید که مغز راست معتقد است که ارگانیزم شامل محیط می شود و در نتیجه از این خود تعمیم یافته مدل می سازد. خود از دیدگاهی شخصی از دنیا تفسیر می شود و از همه جهات محیط اطراف به سمت خود نزدیک می شود. از سوی دیگر، مغز چپ( و ساختار پایینی در سمت چپ مغز) معتقد است که رویدادهای دنیا از قواعد سازمانی ارگانیزم پیروی می کند. به عبارت دیگر، جهان از دیدگاهی شخصی از خود تفسیر می شود و از خود بسوی محیط اطراف دور می شود. به عبارتی دیگر، مغز راست از قواعد بیرونی (از محیط ) در ساختار عصبی و پردازش استفاده می کند در حالی که مغز چپ از قواعد درونی (برگرفته از خود) برای درک و تحلیل محیط بهره می گیرد[16].

شواهد بدست آمده از کالبد شناسی این استنتاجات را پشتیبانی می کنند. مغز چپ دارای چگالی بیشتری از سلول ها نسبت به مغز راست است و مهم تر از همه، ماده خاکستری بیشتری نسبت به ماده سفید در آن هست که در مغز راست عکس این الگو صادق است[17]. این امر بدان اشاره دارد که ساختمان مغز چپ، نسبت به مغز راست، بر پردازش «درون» مناطق اهمیت می دهد در حالی که مغز راست، بر پردازش در «سرتاسر» مناطق تاکید دارد. بنا به کیزر[18]شواهد بدست آمده، هم از جمعیت عادی و هم از بیمارانی با مغز آسیب دیده،از این دوگانگی پشتیبانی می کند.
آگاهی واگرا، نامتقارن است. طی زمان از یک صفت به صفت متضاد و متمم آن نوسان می کند و تحلیلگر و تفکیک پذیر است- این آگاهی بطور عادی در پیوند با مغز چپ است. آگاهی همگرا، متقارن و توصیف کننده ارتباط بین چیزهاست ، پردازش های موازی از صفات نامتشابه انجام می دهد یا داده ها را از دو یا چند جریان پردازشی با یکدیگر ترکیب می کند-این آگاهی بطور عادی در پیوند با مغز راست است. به عبارت دیگر، مغزهای راست و چپ آگاهی های همگرا را با آگاهی های واگرا می آمیزند. این پیکربندی مشابه با «ایده ی» برنارد بارس از یک «تئاتر(از هشیاری) [19]»است که داده های همگرا با داده های واگرا می آمیزند.

مراجع:
[1] Dabbs,1980
[2] Frederic Schiffer, of Two Minds, the free Press, New York, 1998
[3] Gazzaniga, Micheal S., The Split Brain Revisited, Scientific American, 2002(Updated from July 1999 issue).
[4] Bernice Mc Carthy, the 4-MAT System: Teaching to Learning Styles with Right/Left Mode Techniques, Web Page.
[5] Orstein, Robert E., The Right Mind-Making Sense of the Hemispheres, Harcourt Brace & compant, New York, 1997.
[6] Newberg, Andrew and d› Aquili Eugene (and rause, Vince), Why God Won’t Go Away, Ballantine Books, Fortress press, New York. 2001; Newberg, Andrew and d› Aquili Eugene, The Mystical Mind, Fortress Press, Minneapolis, 1999.
[7] Bianki, V. L. and Filippova E.B., Lateralisation of the extrapolation reflex in the rat, 1982.
[8] Orstein, Robert E., The Right Mind-Making Sense of the Hemispheres, Harcourt Brace & compant, New York, 1997.
[9] LeadBeater, Charles, W., Inner Life, Madras (India), The Theosophical Publishing House, 1910-11, Leadbeater, Charles, W., Textbook of Theosophy, Madras (India), The Theosophical Publishing House, 1914.
[10] Bianki, V. L. and Filippova E. B. , Lateralisation of the extrapolation reflex in the rat, 1982.
[11] Kaiser, David A., Two Forms of Thinking: Hemispheric Specialization, Web Page. 1989.
[12] Bernice Mc Carthy, the 4-MAT System: Teaching to Learning Styles with Right/Left Mode Techniques, Web Page.
[13] Joseph Bogen,1969.
[14] Whitehead, Akfred North, Process and Reality, free Press Paperback, 1985.
[15] Yogananda, Paramahansa, Autobiography of a Yogi, Self-Specialization, Web Page, 1989.
[16] Kaiser, david A., Two Forms of thinking: Hemispheric Specialization, Web page, 1989.
[17] Gur & Packer, 1979.
[18] Kaiser, David A., Two Forms of Thinking: Hemispheric Specialization, Web Page. 1989.
[19] Baars, Bernard j., in the Theater of Consciousness, oxford University Press, 1997, New York.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s