مغز و واقعیت-3

مغز و واقعیت ؛ نوشته جی آلفرد؛ نشر ترفورد؛ 2006
Brains and Realities-Jay Alfred-Trafford Publishing-2006

ادامه ی بخش یک

مغز راست هوش بصری و فضایی دارد.
ارنستین می گوید آسیب به مغز راست، نه تنها اطلاعات بصری را که از مغز چپ می آید نابود می کند بلکه مهم تر از آن درک ما از فضا را از بین می برد. بطور مشابه، آسیب به مغز چپ ، توانایی مغز راست را برای بیان منظور (با استفاده از مراکز سخن گفتن در مغز چپ) گاه و بی گاه از بین می برد[20]. مغز چپ منظور فرد را بیان می کند و مانند زمان است. در برابر، مغز راست با استفاده از پیام های بصری ارتباط برقرار می کند و مانند مکان است. می توانیم بگوییم که مغز چپ «نام» را کنترل می کند و مغز راست «شکل» را؛ مغز راست «فضا» را کنترل می کند و مغز چپ «زمان» را. همراه با یکدیگر، کل مغز برای ما تجربه ی «نام و شکل» را در فضا-زمان بدست می دهند.
هوش فضایی آن جنبه ای از هوش ماست که اجازه می دهد دنیای سه بعدی را که در آن زندگی می کنیم تشخیص دهیم. یک بازیکن فوتبال برای گرفتن یک پاس متکی به هوش فضایی برای تشخیص خط سیر توپ است. یک معمار از آن برای تصور آنکه یک ساختمان بعد از تکمیل چگونه خواهد بود استفاده می کند. درک دروس ریاضی پیشرفته نیازمند هوش فضایی بالایی است. این هوش فضایی به توانایی مغز راست برای دیدن چیزها به گونه ای کل نگرانه و با استفاده از پردازش بالا به پایین مرتبط است. همان گونه که پیش از این ذکر شد در حالی که مغز چپ می تواند سه خط را ببیند، مغز راست یک مثلث را می بیند.

سالخوردگی و برتری مغز
نرخ رشد بین دو مغز در حین زندگی هر فرد متفاوت است. درحین دوسال اول در انسان ها،مغز راست با نرخ سریع تری پرورش می یابد. اسپر(Spear) ثابت کرده است که «یک نوزاد به رویدادهای بیشتری نسبت به یک فرد بزرگسال توجه دارد». با این همه، این توانایی با رشد مغز چپ رو به زوال می رود. از سنین سه تا پنج سالگی، زمانی که کودک زبان می آموزد، نیمکره ی چپ سریع تر رشد می کند. [21].
حذف تدریجی حالت های «خوشی» که در کودکی تجربه می شود بدلیل توسعه ی توانایی تفکیک پذیری مغز چپ است. این مثل قدیمی که ما باید مانند یک کودک شویم تا بتوانیم به «ملکوت آسمان » وارد شویم، با درک ما از توسعه ی مغز معنای بیشتری می یابد.
بسیاری از مطالعات در باره ی سالخوردگی نشان می دهد با پیر شدن ، کارکردهای مغز راست تنزل می یابند. برای مثال، بسیاری از پژوهشگران تنزل حافظه فضایی ناشی از سالخوردگی را گزارش می دهند در حالی که در قیاس با آن، هیچ تغییر معناداری در فعالیت های مغز چپ روی نمی دهد. همچنین حافظه در یادآوری چهره ها، یک توانایی برجسته ی مغز راست، همراه با افزایش سن بطورعادی کاهش می یابد[22]. همانطور که پیر می شویم مغزچپ تلاش می کند همه ی جنبه های ارگانیزم را کنترل کند از جمله جریان اطلاعات در سرتاسر کورپوس کلوزوم. به عبارت دیگر، مغزچپ در موقعیت برتری قرار می گیرد. کلیز دریافت که از طریق آزمون های اختلال در مغز راست، می توان به بهترین روش بزرگسالانی در اوایل دهه چهل زندگی را از بزرگسالانی در دهه ی پنجاه زندگی متمایز نمود[23].
همه این یافته ها نشان می دهند که وقتی ما (اکثریت ما) به دنیا می آییم مغزراست مان برتری دارد اما زمانی که آ ن را ترک می کنیم مغز چپ مان برتری دارد. از آنجا که مغز راست با خلاقیت مرتبط است، آیا این امر گواهی است بر آن که چرا بیشتر کارهای خلاق بسیاری از هنرمندان و دانشمندان بطور عادی در اوایل زندگی بوده تا بعدها؟

پرهیز از تعمیم
مرزهای فیزیکی مغزهای چپ و راست نباید زیاده از حد جدی گرفته شود. نهایتا» ما بیشتر به انواع پردازشی توجه داریم که در مغز انجام می شود تا مکان های فیزیکی این پردازش ها – حالا می خواهد پایین به بالا(اغاز از بخش ها) یا بالا به پایین (آغاز از کل). آزمون های تجربی روی دوپاره مخ ها نشان می دهد که اگر دو نیمکره با یک مدار منفرد مرتبط نباشند-یعنی، اگر آنها با یکدیگر حرف نزنند- اساسا» در دو مدار اصلی وجود خواهند داشت. بنظر می رسد فقط مداری که با مرکز سخن گویی پیوند دارد به آگاهی هشیار منتهی می شود. بنابراین، در بیماران دوپاره مخ، کارکردهای مغز راست بطور مستقیم به هشیاری وارد نمی شود زیرا با (هشیاری)مغز چپ پیوندی ندارد. با این همه، باید خاطرنشان ساخت که این دو مغز می توانند در سطح دیگری از طریق سامانه کناری (Limbic)(از طریق تالاموس و هیپوتالاموس) و سامانه عصبی خودکار(سامانه ی سمپاتیک و پاراسمپاتیک: autonomic) با هم حرف بزنند.

پیوستگی ها و گسستگی هایی که تصور نمی شد وجود داشته باشند
تا همین اواخر تصور می شد که کا کورپوس کالوزوم باید قطع شود تا بیمار از حمله های شدید صرع رها شود. با این همه این کار لازم نبود- تنها لازم است که کورپوس کالوزوم بدون از دست رفتن کل یکپارچگی عصبی آنقدر بریده شود تا بیمار از این حمله ها شفا یابد. براساس این شکل جدید جراحی، دکتر اچ جی گوردون HG Gordon) ) عصب-زیست شناسی در موسسه فناوری کالیفرنیا ، دریافت که پیوستگی در پشت مغز به تنهایی برای یکپارچگی هر دو ذهن انسان کافی است. او معتقد است که «اگر بخش کوچکی از کورپوس کالوزوم دست نخورده باقی بماند، نیمکره های مغز یکپارچه خواهند ماند».
از سوی دیگر، فشاری که تومور ها یا لخته های خونی بر تنها بخشی از کورپوس کالوزوم که دست نخورده باقی مانده می آورند می تواند سبب واکنش های کامل جیکل-هاید(Jekyll-Hyde) (مشابه با بیماران دوپاره مخ) شود. گوردون و همکارانش جی ای بوگن و روجر اسپری معتقدند که تومور ها و لخته های خونی سبب امواج بازدارنده ای می شوند که به تمامی بخش های کورپوس کالوزوم گسترش می یابد. رشته های عصبی ضرب دیده بسادگی تکانه ها را از یک سوی مغز بسوی دیگر انتقال نخواهند داد. بعلاوه، مشخص شده است که حتی در یک کورپوس کالوزوم سالم نیز فقط انواع معینی از اطلاعات می تواند منتقل شود. اطلاعات پیچیده ی سطح بالاتر نمی تواند از یک مغز به مغز دیگر برود.
دوپاره مخ شدن می تواند هم از لحاظ فیزیکی و هم از لحاظ شیمیایی آغاز شود. همچنین می تواند از لحاظ روانشناسی از طریق پردازش های فکری و ارتباطات بین خود مغز های چپ و راست آغاز شود-که به برتری یک سمت منجر می شود. بطور منطقی، این می تواند بدان معنا باشد که یک فرد عادی با برتری مغز چپ ممکن است رفتاری مشابه با یک فرد دو پاره مخ داشته باشد که مغز راست او تا حدی آسیب دیده است.

شکل پذیری مغز
مغز نسبتا» شکل پذیر است و اگر از لحاظ فیزیکی به گونه ای متفاوت سازمان داده شود-برای مثال اگر آسیب معناداری بر یک نیمکره ی مغز وارد شود- می تواند انواع متفاوتی از پردازش را در خود جای دهد. یکی از بیماران مایکل گزنیگا توانست بعد از سیزده سال از جراحی، ظرفیت سخن گفتن از مغز راست را پرورش دهد. همچنین مواردی شامل کودکان بوده که یکی از نیمکره های مغزشان برداشته شده بود. کودکانی که در سنین پایین تحت عمل جراحی برداشتن مغز قرار گرفته اند کم و بیش عادی رشد می کنند. کورتکس باقیمانده کارکردهایی را به عهده می گیرد که پیش از آن کورتکس برداشته شده انجام می داد. با این همه، اگر برداشتن کورتکس دیرتر روی دهد این نوع جبران روی نمی دهد.

مهاجرت مهارت ها از مغز راست به مغز چپ در طول زمان
مشخص شده است که مهارت های جدید نظیر نواختن آلت موسیقی برای نخستین بار ممکن است توسط مغز راست کنترل شود، مهارت ها و دانسته ها در حین زمان به سوی مغز چپ مهاجرت می کنند-بنابراین، مانع بروز خلاقیتی می شوند که در آغاز ابراز می شود – این ممکن است پایه و اساس «شانس مبتدیان» باشد.

منابع و خدمات مشترک
در دهه ی 1980، جفری هولزمن(Jeffry Holtzman) از کالج پزشکی دانشگاه کورنل(Cornell) دریافت که هر نیمکره قادراست توجه و دقت فضایی را نه تنها از محیط حسی خودش بلکه از نقاط معینی در محیط حسی مقابلش، نیمکره ی گسسته از خودش هدایت کند [24]. به عبارت دیگر، منابع معینی در مغز چپ آزادانه در دسترس مغز راست هستند و برعکس. بنابراین هر دو مغز از مغز دیگر برای بخش های میعنی از پردازش هایی استفاده می کنند که در مغز دیگر آغاز شده و به پایان می رسد. هنگامی که از تقسیم دوگانه ی وظایف بین مغزهای راست و چپ حرف می زنیم باید همیاری در پردازش ها و اشتراک در منابع را در ذهن داشته باشیم.

افراد چپ دست
سازمان مغز افراد چپ دست ، اغلب از سازمان مغز افراد راست دست متفاوت است. از این امرمی توان یک سازمان معکوس یا دو مغز با دو زبان و دو توانمندی فضایی استنتاج کرد. برای کارکرد بصری، ارنستین معتقد است که لازم است دو کارکرد اصلی سامانه ی ذهنی انسان درون یک دامنه ی متعادل باقی بماند[25]. طبق نظر او، تخصص یافتن مغز راست هنگامی تا حد کمال پرورش می یابد که از پرورش تا حد کمال مغز چپ مطلع شده باشد. در غیراین صورت، ما «شکل بدون محتوا» خواهیم داشت. به احتمال زیاد هر دو سمت مغز برای الگوسازی از دنیا، با سمت دیگر همیاری می کنند. سمت چپ ممکن است از سمت راست به عنوان بخشی از سازمان خودش الگو بردارد. سمت راست ممکن است سمت چپ را تا حدی بیرون از ارگانیزم ببیند، یک منطقه ی پیچیده از محیط که سمت راست کوشش می کند قوانینش را بدست آورد. بدن و شاید سمت دیگر مغز را به صورت محیط بیرونی تجربه کند و در نتیجه در مغز راست به همان صورت الگو شود.

تفاوت ها در دو جنس
اخیرا» پژوهشگران در مرکز پزشکی دانشگاه پنسیلوانیا گزارش داده اند که بسته به حجم جمجمه، مغز زنان نسبت بیشتری از ماده خاکستری دارد(که به محاسبات کمک می کند) در حالی که مردان نسبت بیشتری از ماده سفید دارد(که به ارتباطات بین گروه های سلولی در مناطق مختلف مغز کمک می کند). همچنین مطالعات نشان داده است که زنان کورپوس کالوزوم ضخیم تری دارند، که از ماده ی سفید تشکیل شده است، مغزهای چپ و راست را به هم پیوند داده که این امر اجازه می دهد یکپارچگی مغزهای چپ و راست آنهابهتر باشند. با این همه، کورپوس کالوزوم از ماده ی سفید تشکیل شده است. بنابراین به عقیده ی کریستین هوئلدتک (Kristine Hoeldtke) زنان در ظرفیت خود برای برقراری ارتباط بین حالت های متفاوت درک و پیوند با دنیا برتر هستند[26].

[20] Orstein, Robert E., The Right Mind-Making Sense of the Hemispheres, Harcourt Brace & Company, New York, 1997.
[21] Spear, 1984.
[22] ferris,Crook, Clark, mc Carthy, and Rae, 1980
[23] Klisz, reviwed by Albert and Kaplan(1980).
[24] Jeffry D. Holtzman of cornell Yniversity Medical college, 1980.
[25] Orstein, Robert E., The Right Mind-Making Sense of the Hemispheres, Harcourt Brace & Company, New York, 1997.
[26] Hoeldtke, Kristine, Different Brains Different Realities? Web Page,2001

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s