مسافران همیشگی

 مسافران همیشگی
همیشه از دیدن آدم هایی که در ایستگاه آخر از قطار مترو پیاده نمی شدند هم افسرده می شدم و هم متعجب. چطور می توانند مدام در این فضای دلگیر و هوای مسموم ناشی از شلوغی این کابین ها بمانند و در یک مسیر ثابت بروند و برگردند و چرا؟
از همه بدتر دیدن همین آدمها در ایام عید بود. در اولین روز کاری بعد از تعطیلات، کمی وقت گذاشتم و با چند نفر صحبت کردم. خانم جوانی از اینکه سه چهار ماه است کارش را از دست داده گفت و اینکه نمی خواهد خانواده اش با خبر شوند. از زمستان که برای فرار از سرمای خیابان، مترو را کشف کرده گفت و اینکه حالا به آن عادت کرده. مطلقه بود و به خانه ی پدر بازگشته بود و بدلیل وضعیت خودش و خانواده، نیازمند پیداکردن فوری کار ولی هر جا که رفته بود شرط اشتغالش به دلیل مطلقه بودن، تن دادن یه خواسته هایی به قول خودش غیرشرعی با کلاه شرعی بود! خانمی که صحبت های ما را می شنید راهنمایی کرد که چطوری با هزینه کمی شناسنامه المثنی بدون سابقه ازدواج بگیرد و اینکه دختر خودش هم همین وضعیت را داشته و مردها همین طورند و نمی شود کاریش کرد!
دیگری دختر پانزده ساله ای بود که بدلیل نداری پدر به اجبار با مردی همسن پدرش ازدواج کرده،از طعنه ها و سرکوفت های مادر شوهرش بابت جهاز نداشته اش گفت واینکه ترجیح می دهد کمتر شوهرش را (که ازش متنفر است)ببیند، از آرزوهایش می گفت که پیش از ازدواج ناگهانی، شاگرد ممتاز بوده و در آرزوی تحصیلات دانشگاهی و هیچوقت فکرش را نمی کرده که حتی نتواند دیپلم هم بگیرد. خانم های کناری هم یکی یکی از ازدواج زودهنگام و از دست رفتن فرصته درس خواندن و کار کردن گفتند و به نوعی دلداریش دادند: شوهرت و مادر شوهرت مسن هستند و انشالله زود می میرند! فقط حواست باشد بچه دار نشوی و از حالا برای زمان بیوگی خودت ازش طلا و…بگیر!کاری کن خانه اش را به نامت کند…و خوب خیلی صریح وارد جزییات این نقشه ی راه شدند…
سومی بعد از پایان تحصیلات در کارشناسی ارشد با معدلی خوب و پیدا تکردن کار گفت و اینکه دیگر امیدی به آینده ندارد( به این یکی پیشنهاد کردم به کسب و کار تهیه پایان نامه/پروژه وارد شود!)
اما بیش از همه مادری دلم را سوزاند که سالها پزشک عمومی و در مقطعی صاحب مطب بوده و حالا که دو پسرش را نمی بیند (که برای تحصیل به خارج فرستاده و آنها همانجا ماندند و یادی از مادر نمی کنند)مشغولیتی کم خرج تر از این ندارد! بیش از سی و سه سال کار کرده بود و همه پس اندازش را برای تحصیل این دو پسر در اروپا خرج کرده بود و آنها هم به خوبی و خوشی درس خواندند، مشغول بکار شدند و با دخترانی تبعه کشور میزبان ازدواج کردند و بچه دار شدند… و هنوز هم برخی اوقات که نیاز به پول دارند با مادرشان تماس می گیرند. البته بدلیل مخارج بالا سالهاست نه به ایران آمده اند و نه از مادر دعوتی کرد اند برای بازدیدی هر چند کوتاه از آنها!
آخری خانمی شصت ساله بود که از سی سال کار مداوم و بازنشستگی اجباری خودش گفت، شوهری که او را با دو فرزند خردسال ترک کرده و سالها خبری حتی از فرزندانش نمی گیرد، پسر بزرگش که مهندس شد ولی مدتها کاری پیدا نکرد و عاقبت هم، پس از چند هفته کار با وانتی که تمام پس انداز مادر بود تصادف کرد و کشته شد و اینکه خودش و پسر دیگرش از شدت نداری ناچار شدند به هیچکس خبر ندهند و به تنهایی دفنش کنند، اینکه بارها به شهرداری تهران زنان سرپرست خانوار برای دریافت وام یا پیداکردن هر کاری مراجعه کرده و به این سردار و آن سردار حواله داده شده و تحقیر مداوم و نتیجه نگرفتن… که خانم دستفروشی که بخشی از این صحبت ها را شنیده بود فورا» پیشنهاد کرد برای مدتی کنار خودش مشغول دستفروشی شود و اطمینان می داد برای اول کار، پنجاه هزارتومان سرمایه هم کافی است و اینکه خودش حاضر است این مبلغ را قرض دهد!
دوست داشتم با برخی از آقایان هم صحبت کنم ولی بعد از دو واکنش ناهنجار، از تفاوت فرهنگی ترسیدم!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s