روز به روز بدتر از دیروز

هر روز بدتر از دیروز
امروز جمعه آخرین باری بود که بازمانده های یک گروه بیست و چند نفری، دور هم جمع شدیم و به قول جان ترین عضو گروه یک جمع بندی داشته باشیم از این ده سالی کهسعی داشتیم گهگاهی بک گلوله کوچک برفی به دهانه ی آنشفشان بیاندازیم[1]
هنوز هم فکر می کنم چطوری توانستیم با هم کنار بیاییم بخصوص اینکه چند نفری هم با هم نسبت خانوادگی هم داشتند. خاله و خواهر زاده، عروس و مادر شوهر و از همه بدتر دو خواهر با یکسال تفاوت سنی، شاید بخاطر عروس فرنگی هایی بود که بر ایرانی بودنشان اصرار داشتند و گر چه فعال تر از بقیه بودند ولی به دلیل لهجه غریب و برخی گاف های ناشی از زبان و فرهنگ مادری متفاوتشان سبب می شدند خیلی زود اختلافات بین خودمان حل شود! میانگین سنی هم حدود چهل- پنجاه سال بودو این اکثریت سالمند، جوانترها را تحت کنترل داشت و با زبانی چرب و نرم و دخترم دخترم گفتن، از آنها بیشتر کار می کشید و خودش بیشتر برنامه ریزی می کرد و ریاست! ولی نکته مهم این بود که هر کسی تا آنجا که از دستش برمی آمد کمک می کرد و مهمتر از آن کمک جمع می کرد، گاهی هم عضو جدید می آورد.
کار ما دخترعموهای سه گانه، خریدن نان بود و وقتی وضعمان خوب بود پنیر. البته دخترعموها زیاد مرکز نمی ماندند و همیشه دلشان هوای ولایت را می کرد و فقط گاهگاه حواله ای می فرستادند. ولی ولایت جنگ زده مان هم هنوز خرابه ای بیش نبود و برای هر کاری ناچار به مرکز می آمدند. اینطوری زحمت آوردن یک تنور نان سنگک از نانوایی تا خانه، آن هم ساعت پنج صبح کمتر می شد. بهر حال وضع مان بهتر از تدارکاتچی تخم مرغ بود و وضع او بهتر از تدارکاتچی روغن. بعد هم بسته بندی مقدماتی لباس ها و کفش های اهدایی تا وانت پیکان قراضه شوهر حاج خانم بیاید و همه را بار بزنیم و البته اضافه ها می رفتند روی صندوق عقب و صندلی های پیکان یا پراید قراضه دیگری که باید اهدا کننده این کمک های ناچیز را به هفده کیلومتری تهران، قلعه حسنخان سابق و شهر قدس جدید می برد در حالی که چند بسته را بغل گرفته و پاهایش را جمع کرده بود تا پول ناچیز جمع شده، صرف کرایه نشود.
خوشبختانه برای همه کارها داوطلب داشتیم مگر بردن کمک ها. از جوانها که هر کسی یک بار رفته بود دیگر حاضر نبود تجربه چند روز بی خوابی و ناراحتی فکر از دیده هایش را تکرار کند و خوب سالمند ها هم بهانه خودشان را داشتند. تازه در آنجا خانم معلمی کمک حال بود. از زیر و بم زندگی خانواده هایی که از مال دنیا فقط آبرو داشتند و بس، خیلی خوب خبر داشت و بیشتر وقتها کار بسته بندی مجدد و تقسیم آنها را خودش به تنهایی انجام می داد. بعد پیگیری دعواهای حقوقی که این آخری ها محدود شده بود به طلاق دختربچه هایی که از شوهر مسن معتادشان بیش از حد کتک می خوردند و درخواست واریز یارانه بچه های گرسنه به حساب مادر یا مادر بزرگ بجای شوهر یا پسر معتادی که آن را همان روز اول دود می کرد. پیگیری وضعیت درمان بیمارها و اصرار برای ترک اعتیاد جوانانی که هنوز امیدی به آینده شان بود. البته تمام کارهای حقوقی و درمانی از راه دور بود و خیلی وقتها باید با همان وانت پیکان بیماران را به مطب خانم دکترمان برد و با پیکان یا پراید قراضه شاکی ها را به دفتر خانم وکیل تازه کار و بی تجربه مان که بیشتر وقتها پرونده را به مرد معتاد می باخت. راننده که یا شوهر یا برادر یکی از اعضای فعال تر بود معمولا» تمام راه رفت و برگشت غر می زد (و البته رفت و برگشت اضافی به مطب یا دفتر وکالت) و بیشتر اعصاب مسوول اهدا زیر ضرب می رفت ولی حتی یک مورد نبود که این غرغروها از انجام دستورات اهدا کننده خودداری کنند!
بعد از آن هم دوباره بحث و حرف و حدیث در جمع که چند خانواده افغانی اضافه شوند یا نه.
این روند تکراری در این اواخر با مهاجرت اعضای فعال و برخوردارتر و دریافت کمتر کمک از آشنایان، دچار تغییر نامطلوبی شد آن هم وقتی که خانواده های نیازمند بیشتر شدند. زمانی که تنها نان آور خانواده ها،خانم های شاغل در کارهای خدماتی و کارگری (اکثرا» روزمزد یا کارمزد)و فروشندگی، کارشان را یا از دست می دادند یا کار کمتری برای انجام و در نتیجه درامد کمتری داشتند. هم زمان قیمت ها هم همین طور بالا و بالاتر می رفت. چند مرگ و میر در سالمندها، مهاجرت و ادامه تحصیلات در خارج از کشور و… تعدادمان روز بروز کمتر می شد. دیگر بجای هفته ای یک بار، پانزده روز یک بار وانتی نیمه خالی می رفت. خانم دکترمان مهاجرت کرد. خانم وکیل مان صبرش از احکام قاضی بلخ تمام شد و پرونده کمک به مارا مختومه کرد.(بنظرم در این پرونده آخری هم باخت!) یکی از فعال ترین و گوش بفرمان ترین راننده مان(وانت پیکان) تصادف کرد.
بعد هم یک باره خود کمک کننده ها، نیازمند کمک شدند. دستگیری در تظاهرات اعتراضی همان و اخراج از محل کار. در یک مورد اطلاع از حکم زندان عضو ناپدید شده پس از دو ماه بی خبری کامل از او. دیگر کار کمک رسانی به ماهی یک بار کشیده بود و هر بار می شنیدیم دختربچه ای از تحصیل بازمانده وبه شوهری فروخته شده، پسر بچه ای از تحصیل بازمانده و به شاگردی فروخته شده، همه هم راه دور و مناطق مرزی.(چرا؟)
بیشتر هم و غم ما هم، دیگر کمک به اعضای آسیب دیده شده بودکه بیشترشان چاره ای جز کوچ به دیاری غریب پیدا نکردند. دست آخر ما که مانده بودیم فقط برای گم نکردن همدیگر، گهگاه دور هم جمع می شدیم و خسته و دلمرده از رفتگان به دیار باقی یا دیار غربت می گفتیم. ده سال! از کجا شروع کردیم، چه می خواستیم بکنیم و به کجا ختم شد!
این جمعه آخری نه تاسف گذشته را خوردیم و نه بابت آن اظهار پشیمانی کردیم ولی واقعا» اگر کار دیگری می کردیم بهتر نبود؟ مثلا» پرت کردن گلوله های آتشین به سوی آدم های یخزده؟!
*****************
[1] جنگل نوشته آپتن سینکلر

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s