هزینه ی زن بودن

زن
1- عینک قطوری برچشم دارد، عکس را زیر ذره بینی قطورتر می گیرد و می گوید:- دوباره عکس بگیرید این قابل قبول نیست. بروید همین عکاسی پایین دفتر(پلیس +10)
-چرا؟
– چه می دونم. ریمل داری، خط کشیدی، دور چشمت یک خط سیاه افتاده توی عکس…
– این نه ریمل است، نه مداد، بلکه تاتو است و نمی توانم پاکش کنم.
-قابل قبول نیست. باید دوباره عکس بگیرید. همین پایین می تونی …
-هر چند بار هم عکس بگیرم چشمانم تاتو در عکس می افتد!
– نه برو پایین، خواهر من. با فتوشاپ درستش می کنه!
– ولی این عکس، چهره ی واقعی من است!
– باشه، خواهرم، می گویم قابل قبول نیست! اگه پاسپورت می خوای، برو یه دیقه ای پایین درستش می کنه.
بانوی مسنی در صف جریمه خودرو، مرا راهنمایی می کند. اینجا همیشه بیخودی بهانه می گیرد تا در سفره ی پسرخاله اش(عکاسی پایین) نان بیاندازد بیا برو پلیس +10 در …. آنجا عکس هایی با کاکل بیرون زده از زیر روسری را با کلی آرایش به اسانی قبول می کند، حتی بعضی وقتها عکس با کراوات پیرمردها را هم می گیرد.
-ولی من پانزده تومن برای .. دادم و چهار ونیم برای پوشه و…
-باشد دخترم. بهرحال ما زنها همیشه باید بیشتر خرج کنیم تا بتوانیم اموراتمان را بگذرانیم.
– با پرداخت مجدد و دوبرابر معمول، با فتوشاپ درست و قابل قبول می شم و مدارکم را برای صدور گذرنامه می گیرند.

2- -بیا اینجا، خواهر، موبایلت را بده، چشمت را پاک کن، چرا دور چشمت سیاه است.
– پاک نمی شود، تاتو است. کیفت را باز کن. .. این چیه، رژلب ممنوع است.
-این رژلب نیست، برای چرب کردن لب خشکیده ام است. ببین رنگی ندارد.
– نمی شود. ممنوع است.
– این چیه؟ نمی شه ممنوع است.
-تبلت ممنوع است؟
– می تونی باهاش عکس بگیری!
– نه با این مدلش نمی توانم.
– ممنوع است.
….
سرکار، شاگرد مغازه کوچه پایینی با دوستش سوار موتور ، کیفم را قاپیدند و مرا روی زمین کشاندند.
-خواهر برو با آقات بیا!
– ببین سرکار، تمام مدارک شناسایی، کارت بانک، کلید خانه و پولهایی که از بانک گرفتم در کیف است و اگر شما زودتر اقدام کنید شاید….
-مگه کری؟ گفتم برو با آقات بیا!
-سرکار من آقا ندارم. پدرم فوت کرده، شوهر ندارم ….
-مگه می شه کسی این قدر بدبخت و بی کس و کار باشه! برو با یه آقا بیا!

3- بانویی شصت ساله سکته مغزی کرده و بعد از مدتی، پزشک اورژانس به پنج دخترش اطلاع می دهد که مرگ مغزی است و نمی توان کاری کرد.یکی از این دختران، پرستاری بازنشسته است و معنای آن را برای خواهرانش توضیح می دهد. دختران با گریه و زاری به لابی می روند تا برای مراسم مادرشان تصمیم بگیرند. یک پزشک جراح به نوه (پسر) شانزده ساله ی او می گوید می توانیم عملش کنیم تا مادربزرگت خوب شود! و با این شگرداز پسر شانزده ساله امضا گرفته، بیمار مرگ مغزی را برای عمل جراحی فورا به اتاق عمل می برد. بعد از تکه پاره کردن مادر مرحوم، بجای هزینه ی یک شب اورژانس، هزینه ای چند ده میلیونی برای عمل جراحی و آزمایش های مرتبط از دختران مرحوم و نه آن نوه ی شانزده ساله دریافت می شود. در برابر اعتراض دختران، مسوول بیمارستان با صراحت می گوید که یک فرد مذکر بالغ (از لحاظ اصول اسلامی) این تصمیم را گرفته است و اعتبار شرعی و قانونی دارد، باید پول پرداخت شود تا جسد تحویل گردد!

4- نتیجه پاتولوژی نشان می دهد که توده بزرگی که در زیر سینه چپ است بدخیم است با پزشک جراح قرار یک ماستکتومی اورژانسی گذاشته شده ولی در پذیرش مشکل بزرگی روی می دهد.
«باید پدر یا شوهر یا برادر شما برای قطع عضو زنانه رضایت بدهد.»
«پدرم سالهاست فوت کرده، از شوهرم سالهاست که جدا شده ام و فقط یک خواهر دارم، هیچگاه برادری نداشته ام.»
«قابل قبول نیست.از شوهر سابقتان درخواست کنید رضایت بدهد.»
«از کجا پیدایش کنم؟ اصلا به او چه مربوط است؟….»
بعد از نیم ساعت،
«بسیار خوب. باید هزینه کارشناسی پزشکی قانونی را بدهید.» با پرداخت دویست هزارتومان حق مشاوره، معضل حل می شود و یک زن بیمار اورژانسی خوشحال!

5- قرار بود در عرض سه ساعت، دو متر و نیم لوله ی اصلی آب را از سر کنتور تا درب اپارتمان طبقه اول ظرف سه ساعت درست کند. با کلی ادا و اصول و قبول تهیه تمام وسایل و پرداخت دو برابر و نیم ، آب را از ساعت نه صبح قطع کرده، بعد از سه ساعت فس و فس و ادای کار کردن تازه لله قدیمی را در آورده که می رود برای ناهار و نماز و تا ساعت سه برنمی گردد. بعد هم دوباره حدیده اش خراب می شود، آچارش گم می شود، شاگردش را پی خرید سیگار می فرستد و … ساعت شش و نیم عصر می خواهد تعطیل کند برود و هنوز آب قطع است. لوله را هم دو سه بار نصب کرده و برداشته، صدایم در می اید. صدایش را بلند می کند و می گوید همینه که هست تو زنی نمی فهمی چقدر کار سخت است! شاگرد افغانی او به بهانه چای خوردن می آید و در گوشم می گوید عمدی کار نمی کند و چون یک پیرزن عاجزی، می خواهد بیشتر بگیرد!
وسایلش را بیرون می ریزم و می گویم نصف پول را می دهم چون فقط لوله را در آورده و فردا کسی دیگر را می آورم کار را یک ساعته تمام کند. با گردن کلفتی هوار می کشد و لوله ی فرسوده را بطرفم پرت می کند. فورا» به آپارتمان رفته و به 110 زنگ می زنم. ده دقیقه گزارش شکایت را تایپ می کند و می گوید الان مامور می آید. نیم ساعت منتظر می مانم و در تمام این مدت داد و فریادهای این عوضی ، اعصابم را می خراشد. ازهمان صبحی که فهمید سه آپارتمان دیگر خالی است رفتارش بد بود ولی حالا…. بعد دیگر طاقتم طاق می شود و در یک فرصت مناسب که بیرون رفته، در کوچه را هم رویش می بندم. فورا» با موبایلش به پلیس زنگ می زند و با صدای بلند هوار می کشد من کارگر بدبخت چند روز است دارم کار می کنم و مزدم را نمی دهند! سه دقیقه بعد مامور جوانی سوار تویوتا می رسد و این گردن کلفت ناگهان با مظلومیت و …. داستان می گوید. می روم بیرون تا توضیحی بدهم. با تشر بی ادبانه ی پلیس ساکت می شوم.
چند بار لوله ی فرسوده را نشان می دهد و می گوید این زنیکه نمی فهمد لوله پوسیده است و باید … که پلیس باهمان ادبیات لاتی و… می گوید مگه نمی فهمی پولش را بده. مودبانه و با حوصله داستان را می گویم. از قرار و مدار سه ساعته، از ناهار سه ساعته، از کار نکردنش و… اینکه حالا هم می خواهم به اندازه ی کارش به او بدهم و.. که با بی ادبی دوباره بمن پرخاش می کند. شاگرد افغانی می پرد وسط و می گوید خانم راست می گوید! این آقا مخصوصا این کارها را کرد. بمن هم می گفت یواش کار کن. در حالی که این خانم مدام از ما پذیرایی می کرد و چایی و شیرینی و طالبی بما داد! بعد از بی ادبی این مردک و آن پلیس لات، دو بار خانم خطاب شدن کمی تسلایم می دهد. همسایه ها هم که معمولا هر اتفاقی بیافتد رو نشان نمی دهند، یکی یکی پیدایشان می شود و دور خودرو و پلیس جوان جمع می شوند. بعد از شهادت کارگر افغانی، یکی از خانم هاهم به نفع من مداخله می کند:- تو همونی که دو کوچه بالایی همین بلا را سر خانم… آوردی و بعد معلوم شد جواز نداری. مغازه ات را تعطیل می کنم! بعد شوهرش، بعد هم بقیه، این وسط یکی دو گوشه هم به پلیس می زنند. بعد نوبت من است می گویم من ده دقیقه پیش شکایت کردم نیامدن ولی حالا در دفاع از این گردن کلفت…ظرف سه دقیقه پیدایشان شد. وضعیت عوض شده و پلیس جوان فورا» با کلانتری تماس می گیرد:- ماموریت انجام و هر دو نفر ارشاد شدن!
متلک ها شروع می شود…
-وا مگه حجابه که ارشاد شدن!
-زحمت کشیدی!
…و پلیس فورا» محل را ترک می کند!
یکی از همسایه ها فورا» رسید پرداخت نصف مبلغ توافق شده را به امضای لوله کش می رساند…پول را می گیرد و غایله ختم می شود.
یکی دیگر از همسایه ها برایم آب می آورد. دیگری لوله کش آشنایش را می آورد و ظرف نیم ساعت لوله تعویض و آب وصل می شود.
نگران آن جوان افغانی هستم. پرسان پرسان دنبالش می روم، در یکی از ساختمان های در حال ساخت دو کوچه پایین ر پیش هموطنانش است. می پرسم مزدت را گرفتی؟ با مناعت طبع می گوید خدا بزرگ است. کار بهتری پیدا می کنم. مادر و خواهرانم در افغانستان مثل شما زندگی می کنن. تنها، بی مرد، بین نامردا! با اصرار مزد روزانه اش را می دهم ولی قبول نمی کند برایش کاری پیدا کنم، به کسی معرفیش کنم یا… او در این کشور غریب است یا من؟!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s