آیینِ عزا -اسماعیل خویی

برگه Esmail Khoi فیسبوک ؛
1525594_1579916185570461_4258321524292721285_n
به دوستان ام محمود جانِ باغبان
و مصطفا جانِ بهنیا
1
اسلامِ انیران چو به ایران آمد،
چندان به غم آمیخت که ویران آمد:
زیرا که غمِ شکستِ ما از عَرَبان
ره بُرد در آن و صفتی زآن آمد.

2-
غم، غم،غمِ این دین غمِ ایرانی ی ماست:
کاین دین،به گُهر،علّتِ ویرانی ی ماست.
وین، این،که هنوز حکم رانَد برما،
ژرف ار نگری،مایه ی حیرانی ی ماست.

3-
چون علّتِ غم شناختی، شاد شوی:
یعنی که ز چنگالِ غم آزاد شوی.
این دینِ خزانی رُخِ تو زرد کند:
بر بادش ده،وگرنه بر باد شوی.

4-
ما فکرِ مراد و نامرادی نکنیم.
اندیشه ی رونق و کسادی نکنیم.
ای شیخِ دغا!دینِ تو آیینِ عزا ست:
ما هم چو تو ایم، اگر که شادی نکنیم.

5-
«ما ملّتِ گریه ایم»؟! مهجوری تو!
نزدیک به مایی وز ما دوری تو!
ما از غم هم مایه ی شادی سازیم:
بشنو!بنگر!مگر کر و کوری تو!

6-
شادی ست گر آب، میهن ام آبستان
خواهد شد و،از نابی ی آن،نابستان.
کم کم،توهم،از گرمی ی ما،آب شوی:
تو برفِ زمستانی و ما تابستان.

پنجم خرداد1393،
بیدرکجای لندن
پیوست:

گر راهشناسیم و اگر گُمراهیم،
بر خواسته های دلِ خویش آگاهیم:
کز بهرِ جهان و مردُمان و دل شان
آبادی و آزادی و شادی خواهیم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s