دعای زبان بند-روایتی از یک چشمی در شهر کورها

این داستان نیست. واقعی است. چند سال پیش روی داد. تا زمانی که مدیریت عوض نشد و مدیرعامل و قائم مقام و معاون فنی برای ادامه تحصیل و ماموریت از ایران خارج نشده بودند صلاح نمی دانستم قضیه را بازگو کنم (به دلایل روشن!) ولی حالا مدیرعامل، دیپلماتی در اروپاست، قائم مقام در کانادا دکترا می خواند(البته دانشگاهش بسیای از واحدهای دوره ی کارشناسی را از او نپذیرفته و فعلا دارد کارشناسی می خواند ولی به همه می گوید دکترا)، معاون فنی یک سوپرمارکت در امریکا دارد… من هم هنوز در ایران هستم و بیکار…گاه گاهی ترجمه می کنم برای مدیران، دانشجویان،….
استفاده بسیار از … در این متن بدلیل مسایلی است که همه ما را ناچار کرده شفاهی یا نوشتنی، مدام…..بگوییم و بنویسیم.
10703930_782514865161024_251191171096034031_nچهارشنبه بود که زنگ زدند و اصرار بر ترجمه فوری یک قرار داد و پیوست هایش در اسرع وقت. خوب خیلی خوشحال شدم در این وانفسای کار. بعد که پیک موتوری امد و تحویل داد، دیدم ای داد، هفت صفحه قرارداد است ولی پیوست ها زیاد و خوب متنی فنی. بهر حال با شب بیداری و زحمت بسیار متون ترجمه، حروف چینی، پرینت لیزری در دو نسخه آماده برای تحویل در روز شنبه بود که جمعه شب خودش زنگ زد، فردا بیا، پیش از جلسه برایم توضیح بده. یعنی مشاوره کارشناسی رایگان. چاره چیست؟ وقتی کار خوب کم است و اگر بخواهم باز هم از او کار بگیرم ناچارم به هر سازش هم برقصم.
از همان دوران دانشجویی کار من همین بوده. یکی از کارهای من در زمان تعطیلی دانشگاه برای تحقق انقلاب فرهنگی(!) این بود که به یک خواهر متدین و متعهد دیپلمه (دیپلم ادبی)، خصوصی درس می دادم تا بتواند فیزیک سال سوم دبیرستان را تدریس کند … خوب آن زمان بدلیل اخراج دبیران زن و انتقال دبیران مرد به دبیرستان های پسرانه، چاره ای نبود و باید جای شان با خواهران متعهد و مون پر می شد و غرغر دختران دانش آموز از بیسوادی دبیران زن نادیده گرفته می شد، بهر حال غیر از این بود که آخرش باید شوهر می کردند و این درس ها اصلا بدردشان نمی خورد! البته قرار بود تدریس این خواهران، مقطعی و موقت باشد تا خواهران دانش آموخته متعهد و مومن جای شان را پر کنند که نمی دانم چرا نشد و هر روز به شاگردان این چنینی من افزوده می شد. می دانید که وقتی کارتان خوب باشد شاگرد قبلی، شاگردان جدید را معرف می کند و یک دفعه کار و بارتان می گیرد…
بعددانشگاه باز شد ولی نه برای من، باز هم ناچار بودم تدریس خصوصی و ترجمه داشته باشم برای درامد خودم به همین جور آدم ها. پس ترجمه متون فنی برای کارشناسان و برخی مترجمان فنی شاغل در وزارت خانه ها (که بسیاری هم بدلیل همین ترجمه هاتشویقی می گرفتندو سکه ای برای پاداش زحماتشان)، به کار اصلی من تبدیل شد وحتی وقتی پس از …سال به دانشگاه برگشتم در حین تحصیل و حتی وقتی در رشته خودم سر کار رفتم، تدریس را کنار گذاشتم ولی از ترجمه دست نکشیدم. البته کارهایی که پیدا می کردم بسرعت از دست می دادم وقتی جواب گزینش می آمد و یا وقتی که حاضر نبودم زیر بار برخی چیزها بروم…تا اینکه در زمان پدیده هزاره سوم، کلا خانه نشین شدم.
بهر حال شنبه صبح ، یک ساعت پیش از شروع کار در …بودم ولی جناب قائم مقام، نیم ساعت بعد از شروع کار رسید بدون هر گونه عذر و پوزشی… توضیح که می دادم خمیازه می کشید و با چشمان سرخ شده بی تمرکز به دور و برش نگاه می کرد…(کلا مدیر یعنی دیر) دست آخر گفت بیا تو جلسه آنجا هر وقت لازم بود یادداشت بده…
هیات خارجی رسید و جلسه شروع شد. ارشد هیات چینی با زبان انگلیسی عجیبی شروع کرد به گلایه که یک هفته است بیکار در هتل هستند و حداقل در این مدت برنامه ای و یا راهنمایی برای تهران گردی و سرگرمی آنها نبوده، مهماندار آنها فقط صبح ها و آخر شب سر می زده و توصیه می کرده زیاد در خیابانهای تهران نگردند چون …هزینه زیادی بابت درمان و پیگیری یکی از اعضای هیات خارجی قبلی که مورد سرقت خشنی قرار گرفته بود متحمل شده! رییس توضیح داد ناگهان ناچار شده به سفر خارجی مهمی برود(یعنی این هیات چینی زیاد مهم نبوده)..خلاصه بعد از یک سری حواشی شرم آور، جلسه وارد موضوع شدکه همان ابتدای کار، کارشناس ارشد چینی یک کتاب نقشه کشی سال سوم هنرستان را برای اهدا به تیم فنی ایرانی ارائه داد! معلوم شد در نقشه هایی که برای آنها ارسال شده استانداردها رعایت نشده و ایرادهای بسیاری داشته اند که ناچار یک هیات به ایران آمده ببیند موضوع چیست ولی بدلیل غیبت ناگهانی مدیرعامل… که خود برنامه ریز این سفر و دعوت کننده این هیات بوده بنا به شیوه مدیریت ایرانی، هیچ تماسی بین تیم طراحی و کارشناسان این هیات تا کنون برقرار نشده! تا مشکل رفع شود. مدیرعامل برخلاف همه رسوم ناگهان به زبان فارسی و ادبیاتی چاله میدانی، قائم مقام را خطاب کرده که حالا چه غلطی بکنند! قائم مقام فورا دست در جیب می کند و بعد از یکی دو دقیقه رو به من می کند چه کنیم؟ من حواسم پیش دو تا از چینی هاست که سعی می کنند خنده شان را قورت بدهند،(معلوم است فارسی بلدند) و می گویم شما باید برای طراحی مجدد از کارشناسان کاربلد در نقشه کشی قطعات و نقشه ی قالب ها استفاده کنید… مدیرعامل می گوید دیزاین سنتر ما قوی ترین در ایران است و… بحث را با هیات چینی باز می کند مشکل کجاست و چقدر جدی است…متاسفانه مترجم ایرانی ترجمه ی ناقص و مغلوطی می کند که با جواب بی ربط مترجم چینی ها کار بیخ پیدا می کند. معلوم است که طی این جلسه، مترجم ما بامترجم ضعیف آنها وارد رقابت تنگاتنگی در مسابقه ی بیسوادی و پرمدعایی می شود…
سرانجام حدس می زنم که اشکال کار کجاست و چقدر جدی است. زمزمه می کنم: پیشنهاد می کنم قطعاتی را که می خواهند قالب شان در چین ساخته شود در همین جلسه بیاورند تا هیات چینی ببیند و قوی ترین کارشناسان فنی ایران(!) هم خودشان حضور داشته باشند تا توضیح بدهند… ناگهان هر سه نفر مدیرعامل، قائم مقام و معاون قنی سرم دادمی زنند، اولی می گوید هیات هنگ کنگی است نه چینی…، دومی دست در جیب می گوید قطعات در کارخانه است نمی توانیم… سومی می گوید امکان ندارد تاوقتی من هستم زیردست هایم بیایند… مثلا چه بگویند… چرا باید با بیگانگان تماس داشته باشندتا اسرار فنی لو برود! همه جای دنیا ورود به بخش فنی و صحبت با کارشناسانش ممنوع است… فورا اوضاع دستم می آید، با صدایی آرام پیشنهاد می کنم حالا که می خواهید ساخت قالب را با این بهای گزاف به آنها سفارش دهید، نقشه کشی قالب ها را هم به آنها بسپارید… سر و صدا می خوابد، مدیرعامل نیشش را باز می کند و دو عضو هیات چینی نیش شان را می بندند. چقدر دلم می خواهد از زیر میز به پایشان لگد بزنم… بیشتر از آن دوست دارم چند تا توسری به مدیرعامل بزنم. آن دوتای دیگر اینقدر به موهایشان ژل زده اند که دستم کثیف می شود! از خودم می پرسم چند مهندس مستعد و تحصیلکرده الان هستند که حاضرند با حقوق نقشه کش استخدام شوند تا برای این آقازاده ها، قوی ترین کارشناسان ایران، نقشه قالب ها را تهیه کنند. چند کارگاه هستند که در سارع وقت و با کمترین هزینه این قالب ها را بسازند…
مدیرفنی در پاسخ تقاضای معاون فنی برای آوردن قطعات می گوید نمی تواند آنها را تحویل بدهد چون برای هر کدامشان چند تا امضا داده و کارشناسانش ممکن است به آنها نیاز داشته باشند تا وقتی قالب های ساخته شده برسد، بتوانند کنترل شان کنند! و بهتر است آنها را از کارخانه بگیرند… مدیرعامل دوباره جوش می آورد و چندین لیچار آب نکشیده در فضای مذاکرات طنین می اندازد، مترجم ایرانی (دلخور از دست این لات) شروع به ترجمه لفظی از آنها می کند…اعضای هیات چینی(به استثنای آن دو نفر) گیج می شوند… ناگهان یک نفر بدون در زدن، خودش را می اندازد توی اتاق و روی صندلی نزدیک مدیرعامل (که هیچکس از ترس این بزن بهادر رویش ننشسته) لم می دهد و سری به هیات چینی، ببخشید هنگ کنگی، تکان می دهد. مدیرعامل با صدایی رعد آسا می پرسد این دیگه چه خریه؟ قائم مقام دست در جیب می کند و می گوید مترجم زبان چینی. مدیرعامل هوار می کشد چند دفعه بگم این گوساله ها هنگ کنگی هستن نه چینی! مترجم زبان انگلیسی می گویدقبلا ازشان پرسیدم، آنها چینی نیستند ماندارین هستند. توضیح می دهم زبان ماندارین یکی از چهار زبان اصلی چینی هاست. مدیرعامل دوباره نعره می زند بابا، عجب خرایی هستین اینا چینی هستن نه هنگ کنگی! همه با تعجب به او نگاه می کنیم. اعضای هیات چینی هم، ببخشید هنگ کنگی، با تعجب به ما نگاه می کنند. مدیرعامل می گوید از دست شما زبان نفهم ها دیوانه شدم، خودمم دیگه نمی دونم چی میگم …
10445462_649176195205036_5313139541726596623_nبعد از آرام شدن اوضاع، به پیشنهاد من بجای قطعات، تصاویر آنها به اعضای جلسه ارائه می شود. یعنی مدیر فنی می خواهدآنها را مستقیم به مدیرعامل بدهد که با چشم غره ی معاون، ناچارمی شود به او بدهد، بعد کمی معطل می کند و می پرسد لازم است بماند تا اگر توضیحی لازم بود… که با حرکت بی ادبانه ی دست معاون مرخص می شود. وقتی معاون می خواهد تصاویر را به احترام و دودستی به مدیرعامل بدهد ایشان دوباره با صدای بم هوار می کشد بمن نه، کره خر! بده دست این … قائم مقام کمکش می کند: هنگ کنگی ها. برای اینکه تو پوز قائم مقامش بزند می گوید ماندارینی ها!
چینی ها /هنگ کنگی ها تصاویر را فورا و با صدای آهسته و هماهنگی کامل بررسی می کنند و با نقشه ها تطبیق می دهند ظرف نیم ساعت تعداد و نام نقشه ها و قالب های لازم و برآورد جدید هزینه را جلوی ما می گذارند… در این فاصله مدیرعامل حرکاتی می کند و کلماتی به زبان می آورد که…قائم مقام به او می گوید برود استراحت کند و وقتی لازم شد بیاید ولی او زیر بار نمی رود…
معاون فنی بمحض رویت پیشنهاد جدید چینی ها داد می زند چرا تعداد قالب ها و نقشه ها زیادتر شد؟…کارشناس چینی توضیح می دهد برای این چهار قطعه لازم است که کار قالب ریزی در چند مرحله انجام شود. مدیرعامل بدون اینکه چیزی بفهمد می گوید می خواهند سرمان کلاه بگذارند… به قائم مقام یادداشت می دهم تا توافق شود هیات چینی تا ساعت پنج بعداز ظهر، قرار داد پیشنهادی خودشان را با پیوست جزییات فنی لازم ارائه بدهند مشروط براینکه قطعات سالم با ابعاد دقیق حداکثر تا ظهر در هتل به آنها تحویل شود و فردا صبح اگر …موافق کرد، قرار داد امضا شود.
قائم مقام دست را در جیبش می کند و نام خودش را زیر یادداشتم می نویسد و امضا می کند. مدیرعامل یادداشت را می خواند و سری بموافقت تکان می دهد. معاون که یادداشت را نخوانده بدگمان و چپ چپ به من نگاه می کند. فکر کنم دلش می خواهد یک توسری بمن بزند یا از زیر میز لگدی…
10665384_762450470516457_493445745435283991_nسرانجام بعد از پایان نشست، با توجه به تجریبات قبلی به قائم مقام می گویم بدلیل.. نیاز مالی شدیدی دارم و اگر حالا که اینجا هستم بتوانم چکم را بگیرم چقدر ممنونش خواهم بود… کلی افاده و ناز و ادا را تحمل می کنم آخرش یک کوپن ناهار به من می دهد(یعنی چند ساعت معطلی) و به منشی اش می گوید ناهار مرا به دفتر خودش بیاورند تا مثل دفعه قبل با حراست درگیر نشوم… آن هم وقتی که مقنعه ی من تا دماغم پایین آمده و… خلاصه تا ساعت سه در انتظار چک می مانم و در این فاصله هر وقت قائم مقام از دفترش بیرون می رود منشی شیطان او که خواهر زاده ی … است می آید و غیبت می کنیم… وسط حرفهایش می پرسد امروز قائم مقام در جلسه دست توی جیبش کرد؟ می گویم هر وقت می خواست حرفی بزند یا نزند دستش را توی جیب می برد، چه خبر است؟نکند یواشکی مذاکرات را ضبط می کند تا مدرکی پیدا کند برای کله پا کردن گنده لات؟ می خندد و می گوید نه خودم دیشب رفتم برایش از … دعای زبان بند گرفتم!
می پرسم: دعای زبان بند دیگه چیه؟
جواب می دهد: وا، نمی دونی؟ خیلی موثر است. من از وقتی دعای زبان بند توی جیبم می گذارم مادرشوهرم لوله شده!
لوله شده؟!
آره دیگه هیچی نمی تونه بگه، تا میاد زر بزنه، زبونش بند می آد. می خوای برا تو هم بگیرم. می دونی به هر کسی نمی ده. دیشب دوساعت منو منتظر گذاشت….خیلی موثر است همه ی کارات رو روبراه می کنه…!
وقتی می روم چکم را از حسابداری بگیرم، پیشنهاد می کند با هم برویم تا او هم چکش را بگیرد. چک من (با احتساب برگه ای پنج هزار تومان شده یکصد و بیست هزارتومان که به درخواست قائم مقام و موافقت مدیرعامل و مخالفت حسابداری، سی هزارتومان هم بابت شرکت در جلسه و ارائه مشاوره به آن اضافه شده ، عجب!) شده یکصد و پنجاه هزارتومان. چک منشی بابت مشاوره دینی (دعای زبان بند) سه میلیون (دو و نیم میلیون برای دعا نویس، پانصد هزارتومان برای منشی بابت رفت وبرگشت با آژانس و دو ساعت معطلی)، حسابدار می گوید هزینه اقامت هیات هفت نفری سر به فلک زده، این چینی های ندید بدید هر چقدر توانسته اند خرج تراشیده اند. کارمند دیگری می گوید خوب بنده خداها بیکار بودن چکار کنن. مدیرعامل که رفته بود گشت و گذار در اروپا و قائم مقام….
در برگشت با خودم فکر می کنم …اگر افرادی شایسته در … مشغول بکار بودند آیا نقشه ها بجای یک سال و نیم در مدت کوتاه تری آماده نمی شد؟ آیا بجای سفارش به خارج، قطعات و قالب ها در کارگاه های ایران ساخته نمی شد؟ایا با ساخته شدن بموقع قالب ها و به تبع آن، قطعات کارها زودتر و بهتر و کم هزینه تر پیش نمی رفت؟ آیا مزد خدمت یک مترجم/مهندس، یک منشی و یک دعانویس با زحمت شان متناسب نبود؟…
دارم از چی حرف می زنم؟! دعانویس این وسط چه می کند؟!

Advertisements

2 پاسخ به “دعای زبان بند-روایتی از یک چشمی در شهر کورها

  1. ما ایرانی ها از همه دنیا ایراد میگیریم اما خودمان اصلا اخلاق حرفه ای کار و تجارت را یا بلد نیستیم و یا برایمان اهمیتی ندارد. به همین علت هست که دائم درجا می زنیم

    • ما ایرانی ها هیچ ایراد خاصی نداریم. در مدیریت درست و قوانین مناسب (در کشورهای پیشرفته) بسرعت پیشرفت می کنیم .
      کلا در کشورهایی که افراد شایسته مصدر امور باشند و براساس شایستگی به کار گرفته شوند مردم پیشرفت می کنند ولی وقتی نسب و پارتی جای شایستگی بنشیند و سامان کار براساس تک محوری/خودمحوری ، فامیل بازی و… باشد همین است که هست. چه شیخ باشد و چه شاه!
      بهر حال برای ابراز دیدگاه تان از شما سپاسگزارم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s