از ترس تا رقص

برگه نیچه شناس فیسبوک
10268702_445259018958313_2838744027057616402_nرقص را بدونِ صدا نمی‌توان متصور شد. ریتم، رقصاننده است. رقص به نوایِ سازی یا آوازی، شکل می‌گیرد. یک ویدیویِ رقص را بدونِ صدا به تماشا بنشینید. ذهنِ شما این صحنه را ناقص می‌بیند و ناخودآگاه به دنبالِ آوا می‌گردد و حتا ممکن است اصواتی از دهانِ شما بیرون بیاید و یا انگشت‌هایتان با ضربه زدن به هر چه که تولیدِ صدا می‌کند، از رویِ طبع بخواهد که کمبودِ ریتم را جبران نماید. بنابراین، گوش در فرایندِ رقص، نقشِ کلیدی دارد.

نیچه، گوش را «اندامِ هراس» می‌نامد. اما چرا؟ برایِ پاسخ به این پرسش باید به میلیون‌ها سال پیش برگردیم. زمانی که انسان‌هایِ نخستین، رویِ زمین زندگی می‌کردند و در سنجش با انسان‌هایِ امروزین، چه بسا نمی‌توان انسان نامیدشان؛ اما ما از تبارِ آنان‌ایم. انسان در سرآغازِ حیاتِ خود، برایِ بسیاری از شکارگران، طعمه بود و خطر از هر سو تهدیدش می‌کرد. به ویژه، شبانگاهان که با تاریکیِ زمین، پرده‌ای سیاه بر بینایی‌اش می‌افتاد، گوش، تنها اندامی بود که او را از جنبش‌هایِ پیرامون‌اش که می‌توانست مرگ‌آور باشد، آگاهی می‌بخشید. حسِ شنوایی، نیرویی‌ست که در تاریکی به یاریِ انسان می‌آید. حتا وقتی که در خواب باشیم، یک صدا می‌تواند ما را بیدار کند. البته امروزه این حس در زندگیِ مدرن برایِ ما بیشتر مایه‌یِ عذاب و زحمت است و به بدخوابیِ ما دامن می‌زند. اما روزگاری این حسِ بیدار در ما به حفظِ جانِ ما کمک می‌کرد. هنوز هم زندگیِ ما مدیونِ شنواییِ ماست.
stock-vector-line-figure-with-a-heart-190086026
اگر دقت کرده باشید، هنگامِ شب، گوشِ ما انگار که تیزتر می‌شود و قدرتِ شنواییِ ما افزایش می‌یابد. شاید خیال کنیم که به سببِ فرو نشستنِ هیاهویِ روز و کم شدنِ صداها در شب است که گوشِ ما به اندک آوایی، حساس می‌شود. البته این نیز بی‌تأثیر نیست اما اگر تنها در یک بیابانِ دورافتاده و بی‌صدا باشیم، باز هم گوشِ ما هنگامِ شب، حساسیتِ بیشتری دارد تا هنگامِ روز. از سویِ دیگر، اگر روز باشد و ما در فضایی کاملاً تاریک قرار بگیریم، شنواییِ ما بیشتر از زمانی می‌شود که چراغی روشن کنند یا پرتو خورشید را به درون، راه دهند. همچنین آن فضایِ تاریک، هر چه بزرگ‌تر باشد، سیستمِ گوشِ ما برایِ شنیدنِ صداها دقیق‌تر به کار می‌افتد. از همه‌یِ اینها چه می‌فهمیم؟ این که تاریکی در ما حس ناامنی به وجود می‌آورد. اگر ما نتوانیم پیرامونِ خودمان را ببینیم، از رویِ غریزه، به شدت احساسِ خطر می‌کنیم و می‌ترسیم. و این ترس، دست به دامانِ حسِ شنواییِ ما می‌شود. چون در تاریکی، هیچ پناهی جز گوشِ خود نداریم.

انسان، بخشِ عظیمی از تاریخِ خود را در آغوشِ ترس، سپری کرده است. امروزه این ترس برایِ ما کمتر معنا دارد. اما طبیعتِ ما در طولِ هزاره‌ها شکل گرفته و بسیاری از احساساتِ دیرین در ما نهادینه شده است. همین که شنواییِ ما هنوز هم در تاریکی، ناخودآگاه، حساس‌تر و قوی‌تر می‌شود نشان از سایه‌یِ سنگینِ هراسی دارد که صدها هزار سال بر دنیایِ انسان، سیطره داشته است. بدنِ ما همین حالا کتابی زنده از تاریخِ حیات در زمین است و فقط باید بتوانیم بخوانیم‌اش تا به دورترین رمز و رازهایِ زندگی، پی ببریم. ترس، لازمه‌یِ هستیِ ما بوده است و خواهد بود. ممکن است شکل و نوع‌اش تغییر پیدا کند، اما در کل باید باشد. در روزگارانِ قدیم، ترس از تاریکی توانست گوشِ ما، این اندامِ هراس را تکامل بخشد و ما را از خطرهایِ پیرامونِ‌مان بیاگاهاند تا ما هر چه زودتر بگریزیم یا پنهان شویم و در امان بمانیم. ترس بود که ضامنِ بقایِ ما شد. شب‌هایِ ما همیشه در تسخیرِ ترس بود. هر صدایی برایِ ما مشکوک و ترسناک بود. اما سرانجام از این مرحله، گذر کردیم و خودمان بزرگ‌ترین شکارگرِ زمین شدیم.
stock-vector-swirly-line-figures-together-180572645
شب‌هایِ ما دلپذیر شد. اکنون شب و شب‌نشینی را چنان دوست داریم که دلمان نمی‌آید بخوابیم. برایِ خوشگذرانی و برپاییِ جشن، شب‌ها را برمی‌گزینیم. برایِ خلوت کردن و خواندن و نوشتن و اندیشیدن، به شب‌ها روی می‌آوریم. برایِ هماغوشی با یار و یا راز و نیاز با خدا، دست به دامانِ شب‌ها می‌شویم. از صداها که برایِ ما مایه‌یِ ترس و وحشت بودند، چیزهایی ساخته‌ایم که در ما شور می‌انگیزند و شادی می‌آفرینند. ما موسیقی را به وجود آوردیم. اندامِ هراسِ ما اینک اندامِ لذتِ ما هم هست. ترس‌هایمان چنان کم شده است که خودمان را با نمایش‌هایِ دروغین و کارهایِ ابلهانه می‌ترسانیم.

و اما رقص. حالا دیگر با شنیدنِ موسیقی، رقص هم داریم. حالا صداهایی تولید می‌کنیم که رقصاننده است. ولی باز هم برایِ بهتر شنیدنِ موسیقی به شب‌ها پناه می‌بریم یا سالن‌هایِ پخشِ موسیقی را تاریک می‌کنیم. تاریکیِ ترسناک، حالا برایِ ما شاعرانه شده است. بیهوده نیست که نیچه، موسیقی را «هنرِ شب و نیمه‌شب‌ها» می‌نامد. این لذتِ شبانه را نمی‌دانیم که مرهونِ چه وحشتِ چندصدهزار ساله‌ای هستیم! چه بسا موسیقیِ ما اینک ترجمانِ همان ترس‌هایِ دیرینه است! اکنون انسان ــ این ابرشکارگر و ابررباینده ــ که وحشتِ طعمه بودن را هنوز فراموش نکرده است، با نوایِ موسیقی به رقص برمی‌خیزد. او به آسمان، چشم دارد و دلش پرواز می‌خواهد و رقص برایِ او چیزی همانندِ پرواز است. این که با ابزارهایِ غیرطبیعی می‌تواند بلندتر از همه‌یِ پرندگان بپرد، جنونِ ربایندگی‌اش را فرو نمی‌نشانَد. او پروازِی طبیعی و در دسترس می‌خواهد. و رقص به او این امکان را می‌دهد که احساسی نزدیک به پرواز را بیازماید.stock-vector-vector-illustration-of-musical-note-ribbons-175423841

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s