چند داستان بومی افریقایی

افریقا سرزمین پهناوری با مردمانی از قبایل متفاوت است که برخی از آنها هنوز همچون قرن های گذشته زندگی می کنند. سنت شفاهی آنها به شکل استوره ها، افسانه ها و داستان هایی اسj که در کنار آتش نقل می شود و نسل به نسل انتقال می یابد. برخی از این افسانه ها پر از شادی و خدایان مهربان و ارواح یاری دهنده هستند و برخی نیز اسرار آمیز و ترسناک.
Man-eating Tree_Madagascar
1. درخت آدم خوار ماداگاسکار
درختان در فرهنگ افریقایی معمولا چیزهای خوبی هستند؛ مردم به هیزم نیازمندند، بزها برگ هایش را می خورند، زنبورها و پرندگان لانه های خود را در آنها بنا می کنند، طبل و قایق را از چوب می سازند. این اعتقاد وجود دارد که درختان بزرگ دارای روح هستند و مردم با دقت به آنها گوش می دهند و اگر این درختان خرسند باشند برای مثال، از قایقرانانی محافظت می کنند که قایق شان از چوب آنها ساخته شده است . با این همه، در ماداگاسکار، درختی وجود دارد که از شاخه هایش برای گرفتن آدم ها استفاده می کند سپس تنه اش را می گشاید و آنها را می بلعد-و دوستان و خویشاوندان آواز بدرود قربانی را از درون تنه می شنوند. تنها راهی که برای نجات آنها وجود دارد پرداختن بهایی به دارکوب است تا او قدرت جادویی و نوک تیزش را بکار برد تا درخت را بشکافد و قربانی به تله افتاده را رها کند.
مثالی از این افسانه در گزارش کارل لیچه(Karl Liche)جهانگردی آلمانی از مادا گاسکار در سال 1878 است. در آن سال ها جهانگردان داستان هایی باورنکردنی از گوشه و کنار افریقا به لندن، بروکسل و برلین گزارش می کردند تا مشهور شوند که افسانه ی درخت آدام خوار ماداگاسکار نمونه ای از آن است. در آن زمان ماداگاسکار سرزمینی پراز جنگل های انبوه بود که نود درصد گیاهان بومی آن در هیچ جای دیگری دیده نشده بود. لیچه نخستین سفیدپوستی بود که به این جنگل ها پا می گذاشت او همراه با گروهی از مردم قبیله ی مکودو(mkodo) در سفری اکتشافی درون جنگل بود که ناگاه به فضای بازی رسید و چیزی را دید که تابحال هیچکس ندیده بود درختی نظیر آناناس با بلندی هشت فوت که برگهایش از بالا تا زمین می رسید با شاخه هایی پیچ در پیچ و ریشه هایی شوم با طول هفت فوت. باربران به هیجان آمدند. آنها یک زن مکدویی را بسوی این درخت غول آسا انداختند. دعایی عجیب خواندند و در همین حین زن مایع عجیبی که از درخت تراوش می کرد نوشید و از خود بیخود و دیوانه شد. درخت آدمخوار ناگهان زنده شد و شاخه های پیچ در پیچش همانند مارهای زنده به دور گردن و بدن زن پیچیده شد و کاملا او را در بر گرفت. همانطور که صدای جیغ زن محو می شد برگها بالا رفتند و دیگر کسی این زن را ندید. هنگامی که پس از ده روز به همانجا بازگشتند لیچه چیزی بجز یک جمجمه ای که پوزخند می زد درون برگ ها ندید. بعدها کسانی که دراین مورد تحقیق کردند هیچ شواهدی دال بر وجود چنین درختی و حتی چنین جهانگردی نیافتند!
البته گیاهان گوشتخوار در سراسر دنیا وجود دارند، بیشتر در مکان هایی که منابع غذایی اصلی یافت نمی شوند و این گیاهان به گونه ای تکامل یافتند تا منبع غذایی دیگری جایگزین کنند، جانوران. ولی گیاه یا آدمخوار؟!

eland
2. بزکوهی افریقایی(eland)
بوشمن ها(Bushmen) معتقدند که خدای برتر کانگ(Kaang) جهان را آفرید ولی پس از نافرمانی ها و خصومت های بیش از حد، مرگ و نابودی را فرستاد. گر چه او در آسمان زندگی می کند، روح نامرئیش در تمامی موجودات زنده حضور دارد. در افسانه ای همسر کانگ گاو کوهی افریقایی را می زاید. خداوند این بزغاله را تغذیه می کند ولی دو پسرش به اشتباه این بز کوهی را می کشند. خداوند دستور می دهد که خون این بز کوهی جوشانده شود. ته مانده ی چربی که بدست می آید در زمین پخش می شود که به بز کوهی و جانوران دیگر تبدیل می شود. به این روش کانگ برای غذای مردمش گوشتی فراهم کرد که با شکار و کشتن این جانوران بدست می آید.

hole-earth
3. ادو اوگینی(Adu Ogyinae)
افسانه ای از مردم اکان(Akan) می گوید همه انسان ها در اعماق غارهای زمین زندگی می کردند. روزی هفت مرد، پنج زن، یک پلنگ و یک سگ از سوراخی بیرون خزیدند که توسط کرم بسیار بزرگی حفر شده بود. به اطرافشان نگاه کردند، حیرت کردند و ترسیدند اما ادو گینی-نخستین مرد روی زمین-بنظر می رسید این دنیا و شگفتی هایش را درک می کند. او آنها را آرام ساخت و با گذاشتن دستانش بر سر شان، به آنها قدرت بخشید. او با پذیرش مسوولیت، مردم را در گروه های کاری جای داد و ساختن نخستین پناهگاه ها را هدایت کرد تا اینکه درختی که می برید روی سرش افتاد و کشته شد.

OI
4. ئوی(Oi)، روح بیماری
ساک(Suk) قبیله ای از جنگجویان و شکارچیان قوی که در قله ی الگون(Elgon ) در کنیای غربی می زیستند که در قرن نوزدهم به تندخوترین و قوی ترینِ جنگجویان ماسایی-سمبورو(Maasai-Samburu) شهرت داشتند. با این همه آها تصمیم گرفتند روش زندگی شان را بطور کامل تغییر دهند و پایین، به دره ی کیرو(Keiro) رفتند تا چوپانانی صلح جو باشند. به اعتقاد آنان، روح بیماری ئوی، مسوول و مقصر ناخوشی ها و بیماری ها بود و برای شفای فرد بیمار لازم بود ئوی بیرون رانده شود. برای انجام این کار، معتقد بودند که باید نخست خانه را از بیمار دردمند خالی کنندتا هنگامی که کاهنان برای بیرون راندن روح شرور به آنجا می آیند چیزی باقی نماند که در خفا کاری کند. هنگامی که فردی می میرد، مرگ کلبه های آنان را آلوده می کند و خانواده باید پس از دفن مرده در آن، آنجا را ترک کند و سرشان را در عزاداری بتراشند (گر چه این عزاداری فقط تا ظهور ماه جدید بعدی ادامه دارد). از دست دادن خانه مساله بزرگی نیست زیرا بهر حال قبیله مدام کوچ می کند.

After-life-1
5. زندگی پس از مرگ
یکی از محبوب ترین استوره ها و افسانه های افریقایی، داستانی است که مدتهاست درباره ی قبیله ی یوروبا(Yoruba) در نیجریه گفته می شود، جایی که مردم انتظار دارند به شکل نوزادی تازه متولد شده به قبیله شان بازگردند و اینکه نوزاد چه کسی است می تواند با شباهتش به فرد اصلی تعیین شود. پسری که شبیه پدرِ پدریا مادرش باشد باباتونده(Babatunde) به معنای «پدر بازگشته» نام می گیرد، دختری که شبیه مادرِ پدر یا مادرش باشد یتونده(Yetunde) به معنای «مادرِ بازگشته» نامیده می شود. در زمان مرگ، روح هر قرد می تواند به ملاقات خویشاندان برود و آنها را از مرگی که نزدیک می شود آگاه سازد که حتی از فاصله ی دور آنها آن را بصورت یک حضور سرد احساس می کنند. عجیب تر از همه، اعتقاد آنها بر این است که اگر فردی جوان بمیرد، روحش می تواند به شهر دیگری برود و آنجا زندگی کند درست مثل اینکه نمرده باشد، حتی با یک زن زنده ای ازدواج کندکه متوجه نشده او قبلا مرده است! سرانجام، «ساعت نهایی» فرا می رسد و فرد برای دومین بار می میرد و هسمرش احتمالا هرگز نمی فهمد که با یک روح ازدواج کرده بوده است.

Biloko
6. بیلوکوها (The Biloko)
بیلوکوها در باور مردم کنگو، موجودات کوتوله ی اهریمنی هستند که در مناطق شمالی جنگل های بارانی کنگوی مرکزی پرسه می زنند. مطابق با افسانه ها، این موجودات ارواح ناآرام نیاکان هستند که هنوز از زنده ها آزرده خاطرند. آنها از درون تنه ی توخالی درختان، جایی که پنهان شده اند سرسختانه از جنگل و موجودات زنده ی آن محافظت می کنند. زنان در مواجهه با آنها زا هوش می روند و فقط شجاع ترینِ شکارچیان وارد این جنگل ها شده و زنده می مانند. جدا از ظاهر بسیار زشت و ترسناکشان-بدون مو، چنگال های بلند و تیز و دهان هایی با دندان های تیز که می تواند آنقدر باز شود که انسانی را بطور کامل ببلعد- آنها تمایل به افسون افراد و خوردن همه کسانی دارند که تحت افسون شان قرار می گیرند.

Zambexi River
7 ایزد رود زامبزی(The Zambezi River God)
ایزد افسانه ای رود زامبزی، یا نیامین یامی(Nyaminyami)، موجودی شبیه اژدهاست که به همه موجودات زنده درون و روی رود نیرومند زامبزی فرمان می دهد، این رود از لحاظر بزرگی چهارمین رود در قاره ی افریقاست. مطابق با یک افسانهريال پروژه ی دس کریبه(Kariba) که در سال 1956 آغاز شد زندگی صلح جویانه ی مردم بتونگه (Batonga) را از بین برد که صدها سال بود در دره ی زامبزی می زیستند. هنگامی که از آنها خواستند جابجا شوندف بتونگه ها اطمینان داشتند که نیامین یامی اجازه نمی دهد که سد ساخته شود. یک سال از آغاز سدسازی نگذشته بود که سیلی شدید آمد و چندین کارگر را کشت و سد نیم ساخته را ویران ساخت. برای سه روز، بازماندگان بیهوده در انتظار یافتن اجساد کشته شدگان ماندند. سرانجام، بزرگان قبیله توضیح دادند که فقط یک قربانی می تواند خشم نیامن یامی را فرونشاند. گوساله ای ذبح شد و در آب قرار داده شد. روز بعد، اجساد کارگران در همان مکان پیدا شد. این سد در سال 1977 ساخته شد.

Kenya-kikuyu
8. روح کی کیو(Kikuyu)
یکی از مشهورترین افسانه های افریقایی از قبیله ی کی کیو در قله ی کنیا است، روح یک فرد می تواند ترسناک باشد. پس از مرگ، این روح نگوما(Ngoma) تبدیل به شبح می شود و اگر فردی به قتل برسد نگوما قاتل را آنقدر تعقیب می کند تا او از مخفیگاهش بیرون بیاید و خود را به پلیس تسلیم کند؛ زندانی شدن گزینه ی بهتری است تا از یک شبح انتقامجو فرار کند. به همین دلیل، مراسم عزاداری به دقت برگزار می شود تا اطمینان کسب شود که ارواح آزرده نمی شوند، خوشبختانه افراد عادی، کمتر دارای ارواح خطرناک می باشند!

Kalunga
9.کلونگه (Kalunga)
در یک افسانه ای بومی انگولایی، مرگ چنین توصیف می شود : دل شکسته از مرگ همسر محبوبش موهونگو(Muhumgu)، رییس کیته مبه(Kitamba) به مردمش دستور داد تا برگشتن او به زندگی صحبت نکنند و چیزی نخورند. روسای قبیله از حکیم خواستند تا ملکه را از کلونگه (دنیای مردگان) بازگرداند. حکیم به همه مردم روستا دستور داد تا خودشان را با گیاهان دم شده بشویند و کمی بعد از آن، همراه با پسرش، پایین به سرزمین مردگان رفت.
با دنبال کردن جاده ای، این مرد خیلی زود با ملکه مواجه شد. املکه کلونگه-نگومبه(Kalunga-ngombe)، فرمانروای سرزمین زیرین را به او نشان داد و توضیح داد که در پایان او هر کسی را می بلعد. همچنین او به شکلی سایه ماننددر زنجیر -روح رییس کیتامبه اشاره کرد که مقدّر بود بزودی بمیرد. برای اثبات ملاقاتش با ملکه، به حکیم دستبندی دادکه با آن دفن شده بود و از او خداست بازگردد. ملکه به حکیم گفت که هر کسی که وارد کلونگه شود هرگز نمی تواند آنجار ترک کند و اینکه او نباید هیچ غذایی بخود یا از مرگ نزدیک کیتامبه صحبتی کند. در غیراین صورت، او و پسرش وادار به ماندن در دنیای زیرین می شوند. هنگامی که حکیم بازگشت، دستبند را به رییس ارائه داد و رییس تایید کرد که دستبند متعلق به همسرش بوده است.

elephant_family-150x150
10 . خاستگاه فیل ها
فیل ها جانوران هوشمندی نظیر انسان ها هستند، کمبا(Kkamba) در کنیا معتقد ند که آنها باید از انسان سرچشمه گرفته باشند. به اعتقاد آنها، مردی بسیار فقیر از فردی بنام ایونیا-نگیا(Ivonya-Ngia)- «فردی که فقرا را غذا می دهد»، کمک خواست تا رنجش کاهش یابد. به او رمه و گوسفند پیشنهاد شد ولی او این هدیه را نپذیرفت و بجای آن درخواست کرد بجای آن به او گفته شود چگونه خودش ثروتمند شود. پاسخ عجیب، دادن یک دبه مرهمی بود که به او گفته شد باید روی دندان های زنش بمالد تا آنها رشد کنند و بعد آنها را بفروشد! او همین کار را کرد، هنگامی که طول دندانها به یک فوت رسید آنها را بیرون کشید و در روستا در مقابل یک گله بز فروخت/ با این همه، زمانی که دندان های زنش باز رشد کرد اجازه نداد شوهرش بار دیگر آنها را بیرون بکشد و همزمان بدنش نیز رشد کرد و پوستش ضخیم و تیره شد تا آنجا که دیگر در کلبه جا نمی شد و ناچار بیرون رفت و برای زندگی به جنگل رفت تا مثل یک فیل زندگی کند. شوهرش برای دیدنش به جنگل می رفت ولی زن حاضر نشد بازگردد و در طول زمان، چند فرزند سالم که همگی مثل خودش فیل بودند بدنیا آورد، که نخستین گله ی فیل ها بودند.

spider
11.انانسی(Anansi)
فرصت طلبی های انانسی، خدای نیرنگ باز بزرگ افریقای غربی در صدها داستان بومی توصیف شده است. این خدا معمولا در شکل یک عنکبوت ظاهر می شود، داستان هایش بیشتر با کوشش هایش برای فریب انسان ها ست تا چیزی را بدزدند یا کاری غیراخلاقی انجام دهند که بطریقی به او سود برسد. بطور عادی این کوشش ها به شویه بدی شکست می خورد و به شنوندگان متفاوتش درس زندگی می دهد. یک داستان از کوشش او برای احتکار همه ی خرد و فرزانگی در دنیا در کوزه ای برای خودش می گوید. هنگامی که موفق می شودف سعی می کند تا کوزه را در بالای درختی پنهان کند تا هیچ کس آن را پیدا نکند. او کوزه را ر جلویش می بندد و سعی می کند از درخت بالا رود اما پیشرفتش خیلی کند است چون مدام سُر می خورد و جای دستش را از دست می دهد. پسرش که او را دنبال می کند سرانجام از او می پرسد چرا کوزه را به پشتش نمی بندد تا بتواند بسادگی بالا رود. درست هنگامی که درستی حرف پسرش را درمی یابد، کوزه سُر می خورد و به زمین می افتد. خرد بیرون می افند و یک باد و باران شدید وناگهانی آن را بسوی رودخانه می برد و از آنجا به آب های اقیانوس، بدین ترتیب حالا هر کسی دارای مقدار کمی عقل و خرد است.

220px-Rain_Queen_Makobo_Constance_Modjadji_VI ملکه موکوبو کنستانس مجاجی ششم
12. افسانه ی ملکه ی باران
هواشناسی و سیاست نوین سبب شده مجاجی(Modjadji) مرموز دیگر ابهتی را نداشته باشد که پیش از این قبیله ی کوچ لوبدو(Lobedu) از آن محافظت می کردند.
این افسانه می گوید که در قرن شانزدهم، شاهزاده خانمی از مردم کرنگه( Karanga) که تحت فرمانروایی مونوموتپه(Monomotapa) زیمباوه ای بودند به جنوب گریخت و قدرت باران سازی خانواده اش را با خود برد. شاهزاده مجاجی و پیروانش در درختستان سیکدز(cycads) نزدیک دیولزکلوف(Duiwelskloof) ساکن شدند جایی که از کرال(kraal) سلطنتی ملکه ی باران هنوز نگاهداری می شود. تا نسل ها، فبیله ی لبدو از سوی همسایگان قدرتمندترش زولوها(Zulu) و سوازی ها(Swazi) مورد آزار و اذیتی نبود زیرا از قدرت ملکه ی آنها بر باران می ترسیدند. باور عموم بر جاودانگی این ملکه بود و هنگامی که اچ. رایدر هگرد(H. Rider Haggard) در رمانی از او الهام گرفت توجه دنیا بسوی این فرمانروای افسانه ای جلب شد.
مطابق رسوم، ملکه باید از وظایف عمومی پرهیز کند و از طریق یک مشاور مرد با مردمش تماس داشته باشد. رازپوشی او سالها شهرت بیشتری برایش بهمراه داشت. بعدها ملکه دیگر با سیاست بیگانه نبود و مجاجی پنجم هنوز هم برای منتظر نگاهداشتن نلسون ماندلال درنخستین ملاقاتشان در 1994 مشهور است. در 1996، مجاجی مصاحبه با رسانه ها را پذیرفت. در آن زمان او به رسانه ها گفت که خشکسالی ویرانگر سه ساله نتیجه خشم نیاکان از سوزاندن قصر باستانی و همراه با آن همه اشیای فرهنگی بسیار مهمش، توسط جوانان است. به همین دلیل او قصر جدیدی بر پا داشت که هر آجرش را با دست خودش گذاشته است. هنگامی که ساخت این قصر جدید به پایان رسید، باران ها هم بازگشتند. مجادکی پنجم ، آخرین بازمانده ی مستقیم از خاندان سلطنتی پیش از این قدرتمند مونوموتپه در ژوئن 2001 درگذشت. بزرگ ترین دخترش که بعد از او به سطلنت می رسید درست سه روز بعد، پیش از باران های غیر فصلی که آن روز ژوهانسبورگ را درنوردید و تا عصر ادامه داشت، درگذشت.

3732947182-940x626
13. باران
بصور طبیعی، بامردمی که تا این حد نزدیک و همراه با چرخه های طبیعی زمین زندگی می کنند، آب و هوا نقشی بسیار حیاتی را در زندگی مردم کویکویی() بازی می کند همان گونه که در زندگی بوشمن ها اما کویکویی ها احشامی دارند که باید از آنها مراقبت کنند. آنها نیازمند بارانی خوبی برای چراگاه هستند و چندین مراسم جشن و رقص برای ریزش باران مطلوب برگزار می کنند. همچنین آنها گروه هایی را به علفزار ها در جستجوی آفتاب پرست فراری اعزام می کنند که تصور می شود می تواند باران بیاورد.
هنگامی که آفتاب پرست پیدا شود آن را زنده بگونه ای ک معده اش بسوی بالا باشد در زمین دفن می کنندو بسیار مراقبند که آسیب یا جراحتی نبیند. این مردم اعتقاد راسخی دارند که همان روز باران می بارد. هنگامی که این امر روی دهد(خوشبختانه بخاطر خود افتاب پرست هم که شده اغلب می بارد) و پس از اینکه باران کافی بیاید، یا صدای تندر به اندازه کافی ترسناک شود، افتاب پرست را از زیر خاک بیرون می آورند و آزادش می کنند. جایگزین برای آفتاب پرست، مار کبرای زرد است که سرنوشتی به این خوبی ندارد زیرا پیش از دفن آن را تا نیمه می کشند و هنگامی که باران بیشتر مورد نیاز نباشد آن را تمام کش می کنند.

Milky Way
14. راه شیری -افسانه یی از سا(SA)
دختری با اراده ای محکم آن قدر از دست مادرش خشمگین شد که از ریشه های بوداده خوشمزه ای که روی آتش بود به او نمی داد که چنگ زد و آنها را از روی آتش برداشت و ریشه ها و خاکستر را بسوی آسمان پرتاب کرد، جایی که حالا ریشه های سفید و سرخ بصورت ستاره های سفید وس رخ می درخشنئ و خاکسترها هم راه شیری هستند و تا امروز این جاده هنوز هست. برخی افراد آن را راه شیری می نامند، برخی جاده ی ستارگان، اما مهم نیست آن را چه بنامید، این مسیری است که یک دختر جوان سال های سال پیش درست کرده است که اخگرهایی درخشان را بالا بسوی آسمان پرتاب کرد تا راهی در تاریکی بگشاید.

The lion s share
15. سهم شیر (افریقای جنوبی)
روزی یک شیر، گرگ و روباه با یکدیگر به شکار رفتند. آنها یک گورخر، یک غزال و یک خرگوش گرفتند. شیر به گرگ گفت: «آقای گرگ، شما امروز گوشت غزال را بین ما تقسیم کنید.» گرگ گفت: «فکر می کنم بهترین راه این باشد که شما گورخر را برای خود بردارید و دوستم روباه خرگوش را و برای خودم به غزال قانع هستم.» با شنیدن این، شیر خشمگین شد. او پنجه ی قدرتمندش را بالا برد و بر سر گرگ زد. جمجمه ی گرگ شکافت و او مرد. شیر رو به روباه کرد و گفت:« حالا تو می توانی امتحان کنی و غذای ما را بهتر تقسیم کنی.» روباه بگونه ای رسمی گفت:« گور خر ناهار شماست ارباب و غزال نیز شام اعلیحضرت و خرگوش نیز باید صبحانه ی فردای شما باشد.» شیر شگفت زده از او پرسید«از چه زمانی این قدر عاقل شده ای؟». روباه گفت:«از هنگامی که صدای شکستن جمجمه ی گرگ را شنیدم.»

The Origin of Death
16. سرچشمه ی مرگ-افسانه یی از سا
گفته می شود که ماه زمانی کرمی را نزد انسان ها فرستاد و گفت:« برو بسوی انسانها و به آنها بگو وقتی من می میرم و مرگ، زندگی می کند، شما نیز باید بمیرید و مرگ، زندگی کند.» کرم با پیام حرکت کرد اما وقتی در راه بود خرگوشی به او رسید و پرسید:« رهسپار چه ماموریتی هستی؟»کرم پاسخ داد:« من از سوی ماه برای انسان ها پیامی دارم تا به آنها بگویم که وقتی ماه می میرد و مرگ، زندگی می کند آنها نیز باید بمیرند و مرگ زنده بماند.» خرگوش گفت:« تو دونده خوبی نیستی و بگذار من (برای دادن پیام) بروم»با این کلمات اودوید و هنگامی که به انسان ها رسید به آنها گفت:« من از سوی ماه آمده ام بگویم ، همانگونه که من می میرم و مرگ می میرد، همان طور هم شما نیز باید بمیرید و کاملا به پایان برسید.» سپس خرگوش به سوی ماه بازگشت و به او آنچه را که به انسان ها گفته بود بازگفت.ماه با خشم او را به باد سرزنش گرفت:« چطور جرات کردی به مردم چیزی را بگویی که من نگفته بودم؟» با این کلمات تکه چوبی برداشت و بر بینی خرگوش کوفت. از آن روز بینی خرگوش شکافته است.

malaika
17.ملیکه(Malaika) -افریقای شرقی
یک روح خوب از بهشت برای کمک به مردم. این روح می تواند هیات انسانی بخود گیرد. ملیکه مردم را دوست دارد و به سود آنها کار می کند. خدا آنها را آفرید تا بتوانند با نشستن بر شانه ی راست مردم و زمزمه در گوش آنها درباره آنچه که باید بکنندو آنچه که نباید بکنند مردم را در مسیر درست نگاه دارند. ملیکه غذایی دریافت نمی کند زیرا دعا برای خدا غذای آنهاست. آنها از نور آفریده شده اند، نخستین آفرینش خدا، به همین دلیل کاملا شفاف هستند و نمی توانند حتی به شر و بدی فکر کنند چه برسد که آن را انجام دهند. آنها همیشه از خدا پیروی می کنند که هر گاه بخواهد به فردی در پریشانی و تنگدستی کمک کند برایش فرشته ای می فرستد. معمولا فرشته ها نامریی هستند اما یک بار خدا میکاییل فرشته را برای شکست دادن یک روح شرور بسیار قدرتمند فرستاد. میکاییل با تمام افتخار اسمانی خود ظاهر شد که آنقدر خیره کننده بود که کرینا (Karina) فقط با دیدن او شکست خورد و پس از این مواجهه مثل یک پیرزن بنظر می رسید. یک بار جبرییل خودش را در هیات واقعیش نشان داد، ایستاده با پاهای دور از هم بر زمین، چااهایش بالای افق آویزان بود و قامت بلندش بالای ابرها. فرشتگان بطور دائم از آسمان در برابر یورش های شیطانی محافظت می کنند که بسوی آن پرتابه های آتشین (shihabu) پرتاب می کنند، که ما آنها را بصورت ستاره های در حال سقوط می بینیم. مرگ نیز یک ملیکه است که با گرفتن جان کسانی که خدا تصمیم گرفته باید بمیرند به او خدمت می کند. او نیز ممکن است برای جنگیدن علیه دشمنان، کافران اعزام شود. ملیکه وا ویته(wa vita)، فرشتگان جنگاور سنگ های آتشین بر دشمنان می اندازند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s