در این سال ها چه تغییر کرده است؟ (1)

برگرفته از کتاب «گل هایی که در جهنم می رویند» نوشته محمد مسعود
100
زندگی نامه ی محمد مسعود از ویکی پدیا:
محمد مسعود در سال ۱۲۸۰ شمسی در شهر قم چشم به جهان گشود. پدرش میرزاعبدالله مردی پیشه‌ور و روشنفکر و هوادار نهضت مشروطه و اهل قم بود. وی پس از اتمام تحصیلات دبستانی به منظور کسب علوم قدیم و دینی با خواندن جامع المقدمات، تحصیلات خود را در یکی از حوزه‌های علمیه قم ادامه داد پس از آن در سال ۱۳۱۱ ه. ش جهت امرارمعاش به تهران رفت و در بازار مشغول به کار شد. پس از شهریور ۱۳۲۰ و برقراری آزادی نسبی، با اخذ امتیاز روزنامه‌ای شروع به روزنامه‌نگاری کرد. وی ابتدا می‌خواست به یاد علی‌اکبر داور که موجبات عزیمتش به فرنگ را فراهم ساخته بود و خود روزنامه نگاری قدیمی بود که روزنامه‌ای به نام «مرد آزاد» منتشر می‌ساخت، تقاضای صدور این نام را برای خود کند که طبق قانون مطبوعات امکان نداشت. وی سپس نام «مرد امروز» را برگزید تا سرانجام در اوایل سال ۱۳۲۱ امتیاز آن به نامش صادر شد. وی زبان تلخی برای انتقاد داشت و همین امر باعث شد که مدت‌ها روزنامهٔ وی توقیف شود و مورد پیگرد قانونی قرار گیرد. وی در روزنامه مرد امروز مورخه ۲۵ مرداد ۱۳۲۶ در مقالهٔ اعتراض‌آمیزی برای اعدام احمد قوام (قوام السلطنه) یک میلیون ریال جایزه تعیین کرده بود. سرانجام در ۲۱ بهمن همان سال در خیابان اکباتان تهران هنگام خروج از چاپخانه به ضرب گلوله کشته شد. درآغاز قتل محمد مسعود به دربار نسبت داده شد ولی این واقعی نبود.
محمد علی جمالزاده در آخرین سالهای زندگی خود درباره محمد مسعود افشاء می‌کند که هدف و نیت اصلی محمدمسعود از نگارش آن مقالا تند و تیز بر علیه همه چه بود: «از بی شرفترین آدمهای دنیا که می‌توان به زبان آورد، این مرد بود. به من خیانتی نکرد، اما در دروغگویی، در پشت هم اندازی، در خیانت، کم‌نظیر بود. خودش حرفهایی برای من زده که شنیدنی است. وقتی من در ایران بودم، داستان های او را در روزنامه شفق سرخ می‌خواندم… یک روز جوانی آمد پیش من که قد کوتاهی داشت. گفت: من همان محمد مسعودم پرسیدم که کجا زندگی می‌کند؟ … بعد از زندگانی خودش، از گرسنگی خوردن خودش، حرفهای عجیب و غریبی زد. من دلم برایش سوخت. وقتی که برگشتم به اروپا، کاغذی نوشتم به علی اکبر داور، وزیر مالیه که با من در ژنو درس خوانده بود. داور آن زمان وزیر مالیه بود. کاغذ نوشتم که این جوان دارد از گرسنگی می‌میرد، تو یک کاری برایش بکن. آقا بنا شد، که او را به خرج دولت ایران بفرستند یکی دو سال در اروپا درس بخواند… در بلژیک روزنامه نویسی می‌خواند. همان موقع، روزی آمد سراغ من چون که دختری رفته توی وزارت فرهنگ و هنر تهران، که ما زن و بچه مسعود هستیم و او ما را بدون خرجی ول کرده رفته اروپا. وزارت فرهنگ هم بنا شده که حقوق مرا نصف کنند، که نصفی را او بردارد؛ ولی آقای جمالزاده من اصلا” زن ندارم، بچه ندارم، من دارم از گرسنگی می‌میرم دوباره کاغذ نوشتم به ایران که این زن ندارد، بچه ندارد، چرا حقوقش را نصف کرده‌اید؟ باز دوباره یک روز خودش آمد پیش من و عکسی از جیبش در آورد که بچه‌ام را، ببین، چقدر شبیه من است. دختر است. گفتم :راست می‌گویی، خیلی به تو شبیه است، اما تو که گفتی بچه ندارم… گفتم: پس زن هم داری؟ گفت: بله زن هم دارم صیغه بود گفتم: چکارش کردی؟ گفت: «مجبور شدم خانه‌ای در تهران اجاره کنم، خانه کوچکی بود؛ ولی اول ماه به اول ماه که صاحبخانه می‌آمد و پولش را می‌خواست… من داد و بیداد راه می‌انداختم که مردیکه توی خانه من پیش زن من، چکار داری؟ اما او هم می‌گفت: از خانه بیرون نمی‌روم تا اینکه چند ماه اجاره عقب افتاده را بدهی. دیدم چاره‌ای ندارم. رفتم جلو آینه با چاقو زدم تو سر خودم و فریاد زدم، آی مردم، ای مسلمانان ببینید این مرد مرا به چه روزی انداخته، مرا داشت می‌کشت! و به این شکل اجاره ندادم!» جمالزاده در مورد مقالات جنجالی مسعود جمالزاده ادامه می‌دهد: «…بعدها دوباره به ایران رفتم، یک روز باز مرا وعده گرفت. دیدم عمارتی ساخته بیرون دروازه و دو تا نوکر دارد. نوکرهای خوش لباس. یک آوازه خوان زن و یک تارزن زن و یک تمبکی را هم وعده گرفته بود. چندین بار گفتم: من نمی‌توانم وقت ندارم.. اما دو نفر آدم حسابی آمدند و گفتند که آقای جمالزاده مسعود خیلی دلش می‌خواهد که شما به خانه‌اش بروید. رفتم و دیدم که آن کس که از گرسنگی داشت می‌مرد، عمارت ساخته و …، تا اینکه رفتم سر میز شام آن دو نفر آمدند که خدمت کنند، با لباس های خیلی خوب و شیک … بعد آن دو نفر مرا بردند توی اتاق دیگری و گفتند: «جمالزاده تو چرا برای روزنامه مسعود مقاله نمی‌نویسی؟» گفتم:« می‌دانید چیست؟ من مقاله ادبی می‌نویسم، اما این روزنامه تمام مقالاتش سیاسی است. من اهل سیاست نیستم .» بعد یکی از آنها گفت: «جمالزاده می‌دانی چرا همه‌اش سیاسی می‌نویسد؟ چون این خانه را که می‌بینی ما برایش درست کردیم، و از همین راه» تعجب کردم و پرسیدم چطور توانسته‌اند از راه روزنامه برایش خانه درست کنند؟ گفت: «ما می‌دانیم در تهران آدم های پولدار چه کسانی هستند. می‌ آییم به مسعود می‌گوییم که مثلا به ریس روزنامه اطلاعات بد بگو … به وهاب زاده فحش بده، به فلان تاجر فحش بده. او هم شروع می‌کند؛ ولی آن پایین می‌نویسد: «بقیه دارد» آن وقت ما می‌رویم آن مرد را که برایش مقاله نوشته می‌بینیم و می‌گوییم اگرمی‌خواهی بقیه نداشته باشد باید ده هزار تومان بدهی» آن مرد هم می‌گوید: «ده هزار تومان نمی‌توانم بدهم» پنج هزار تومان می‌گیریم می‌آییم سه نفری تقسیم می‌کنیم»
بعدها خسرو روزبه در بازجویی‌ها در زندان قزل قلعه به ایجاد یک تیم ترور به همراه سروان ابولحسن عباسی و به قتل محمد مسعود و پنج تن از اعضای حزب توده اعتراف کرد.
*******
1
جبرخانه ای که من در آن محکوم به عذاب ابدی هستم بیش از یک میلیون و ششصدهزار کیلومتر مربع مساحت دارد و قسمت زیادی از آن حاصلخیز و با طراوات است، وسعت این فضا بقدری است که چهار فصل مختلف در یک زمان در آن وجود دارد، موقعی که در یک قسمت آن کوه ها از برف و یخ پوشیده شده در قسمت دیگر حرارت هوا بیش از بیست و پنج درجه بالای صفر است و زمانی که در نقطه ی سردسیر آن گل های یخ شکفته شده در نقاط گرمسیر آن سنبله های گندم نزدیک درو کردن است ولی با وجود اینها، این فصای وسیع و این اقلیم حاصلخیز، جهنم روی زمین است و مردمی که در آن زندگی می کنند در حال اختناق و خفقان می باشند!
من در این اقیانوس بدبختی و بینوایی محکوم به فنا هستم، فریاد یا ناله، فحش یا التماس، بغض یا محبت، کوشش یا سستی، هیچکدام مانع غوطه خوردن و غرق شدن من نخواهد شد، من محکوم به عذاب ابدی هستم. در این باتلاق متعفن که عمقش بی انتهاست لحظه به لحظه فروتر می روم. شیون و نعره و فریاد به جایی نمی رسد، زاری و استغاثه ام دلی را غمگین و روحی را متاثر نمی سازد چون هر کسی در اطراف من، در این منجلاب پرعفونتی که مملو از تیغ های زهر آگین و اشباع از حیوانات گزنده و کشنده است وجود دارد، همه هم درد و هم بند من هستند. هر کدام به نحوی خاص با این عذاب ابدی دست به گریبانند، همه ناله می کنند! همه فریاد می زنند! همه می گریند! همه آرزوی مرگ می کنند! و در عین حال همه از مرگ هراسانند! چون هنوز هیچکدام ولو برای یک لحظه هم باشد طعم شیرین زندگی را نچشیده اند!
10
در این جهنم سوزانی که من زندگی می کنم نور و هوا وجود ندارد. نعره و فریاد از نزدیک ترین مسافت شنیده نمی شود. تشنجات جانفرسا و آلام روح گدازی که ما را به بدترین وضعی شکنجه می دهد از کوتاه ترین فاصله دیده نمی شود. سکوت و ظلمت بر این قبرستان وسیع حکمفرما است. این سکوت مطلق و ظلمت بی انتها بقدری وحشتناک و رعب آورند که آلام و رنج های دیگرمان در مقابل آنها قابل اهمیت نیست. ترس و وحشت سراسر وجودمان را فراگرفته، سوء ظن و بدبینی به منتها درجه رسیده. از سایه ی خودبیمناک و از برادر خود بدگمانیم. ما محکوم به عذاب ابدی هستیم. همه از هم و با هم رنج می بریم. همه از هم و با هم می ترسیم، همه از دست هم و با هم فریاد می زنیم، همه از هم و با هم ناراضی هستیم! همگی از هم متنفر و بیزاریم ولی همگی با عم این جهنم واقعی را بوجود آورده ایم!

شخص تازه ای که بدون سابقه وارد این سرزمین می شود، ابتدا از اظهار هر نوع عقیده و هر نوع قضاوتی در مورد این اقلیم عاجز خواهد بود، اوضاع ظاهری از هر نوع آراسته و بیراسته است، در اینجا هم مثل تمام کشورهای متمدن دنیا حکومت دمکراسی وجود دارد. مجلس شورای ملی وقانون اساسی دارد، عدلیه و نظمیه، قاضی و پاسبان، قوه ی مقننه و قوه ی قضاییه و قوه ی مجریه. همگی با تمام تشریفات و ترکیباتی که در سایر ممالک عالم هست، در اینجا هم عینا موجود است، مطبوعات با کمال آزادی مشغول انجام وظایف اجتماعی خود می باشند! نطق های آتشین است که از طرف نمایندگان ملت در مجلس شورا ایراد می شود. بیانیه و ابلاغیه های مرتبی است که از طرف دولت منتشر می گردد. هیات دولت از مجلس شورا که نماینده ی مردمند رای اعتماد می طلبند و نمایندگان از طرف ملت رای اعتماد می دهند وزیر مالیه و معارف و داخله و خارجه و بهداری و طرق و پیشه و هنر و کشاورزی و پست و تلگراف و وزیر جنگ داریم، تشکیلات مذهبی ما مرتب است، موسسات خیریه و صندوق های اعانه در هر رشته فراوان است، انجمن ها و احزاب ملی در هر گوشه و کنار وجود دارد. هر چه در متمدن ترین کشور دنیاست در اینجا نیز موجود می باشد. راستی، درستی، نوع پروری، فقیرنوازی، وطن خواهی ، خداپرستی، اصلاح طلبی، نیک نفسی، معارف دوستی کلمات متدواله ما هستند. با تمام این احوال ما جز بدبختی و رنج دائمی و ترس و کینه هیچ چیز دیگر نداریم و آنچه در محیط ما وجود دارد همه و همه برای تشدید شکنجه و افزایش رتج های جگر گداز ماست. …

من برای این از مرگ گریزانم که زندگی فوق العاده مدیون من است! من با زندگی محاسبات زیادی دارم و معامله زندگی با من همیشه نسیه بوده است! به این واسطه از زندگی طلبکارم و به هیچوجه حاضر نیستم دست از گریبان مدیون خود بردارم… اصلا من زندگی به معنی زمان حال ندارم، زندگانی من هر روز به فردا حواله می شود… من به فردا علاقمندم. این فردایی که همیشه فردایی دیگر در عقب دارد و هیچوقت امروز نخواهد شد، تنها امید من است(چه امید محالی!)فردا، فردا، آهنگ یکنواخت و تنها آهنگ امید بخشی است که سرتاسر جهنم شنیده می شود، فردا سرود ابدی ما است، فردا نان خواهی خورد، فردا راحت خواهیم کرد، فردا رفع ظلم خواهد شد! فردا آلام و مصائب مان تخفیف خواهد یافت. فردادژخیمان دست از شکنجه و عذاب ما خواهندکشید! فردا صدای تازیانه ی جان گدازی که گوشت ها و استخوان های ما را به هم می کوبد شنیده نخواهد شد! فردا کابوس مرگ و وحشت، اعصاب مان را مرتعش نخواهد کرد! فردا آتش جهنم خاموش خواهد شد. این فردایی که از روز ازل اجداد ما انتظار داشته و اعقاب ما تا ابد منتظر خواهند بود.
5
در این کشور حرف بد جزء جرایم، بلکه جنایات است لیکن اعمال بد قابل اهمیت نیست! در اینجا همه کارهای بد عمل می شود بدون اینکه حرفی از آنها زده شود و کلیه حرفه های خوب زده می شود بدون اینکه کوچکترین عملی در آنها باشد!
ندای فضیلت و تقوا از زمین و آسمان بلند است ولی فضیحت و روسایی از در و دیوار می بارد. راستی و درستی الفبا و درس اول کتاب های مدارس ماست ولی اولین دروغ و نادرستی است که به طفل گفته و تعلیم داده می شود. قهقهه ما زهر خند بغض و عداوتی است که به هر طرف متوجه شود مانند شعله آتش سوزنده و کشنده است، گریه ما اشک های مسرتی است که در ناکامی و مرگ اقوام و دوستان مان بی اختیار سرازیر می شود. بدبختی و بینوایی نزدیک ترین اقوام و دوستان مان بزرگ ترین سبب شادی و نشاط ماست! ظاهرا چهره خود را غمگین کرده می گوییم، ای بیچاره، لیکن در قلب مان موجی از مسرت آتش ناکامی و اندوه مان را موقتا تسکین می دهد! بالعکس موقی که دوستان و اقوام حتی برادرمان از شادی و موفقیت های خود سخن می راند، خنده کنان می گوییم الحمدالله چقدر خوشحال شدم! اما در باطن آتش خشم و حسادت مان تا اعماق روح مان زبانه کشیده قلب و مغزمان را می گدازد.

اینجا سرزمین عجایب و اسرار است موقعی که سر یکدیگر را از بدن جدا می کنیم با آهنگ پدرانه بهم می گوییم :« میازار موری که دانه کش است—که جان دارد و جان شیرین خوش است.
پدر روحانی ما مذهب ندارد، پاسبان دزد است، قاض آدم کش است، وکلایمان را نه به اسم انتخاب کرده و نه به عمر شناخته ایم، دولت دشمن جانی ما است، فرهنگ مان کانون فساد و جهل است، عدلیه مان مرکز ظلم و شقاوت است! همه می دانیم همه! هسته این فضایا را بهم می گوییم، لیکن به پدر روحانی احترام می گذاریم از پاسبان می ترسیم، به قاضی التماس می کنیم، به وکلا و مجلس متوسل می شویم، از دولت انتظار شفقت و مساعدت داریم و برای رفع ظلم به عدلیه پناه می بریم!
احترام مان به روسای مذهبی، ترس مان از پلیس، التماس مان به قاضی، توسل مان به مجلس، دادخواهی مان به عدلیه، همه ریاکاری و دروغ است. دعای علما، حفاظت پلیس و عدالت قاضی و دفاعی که مجلس از حقوق ما می کند از دروغ هم دروغ تر است! دروغ هیزم آنش جهنم ماست، دروغ ماده ی اولیه ی این کارخانه ی رنج و عذاب است، دروغ محصول تمام نشدنی این مزرعه ی آفت و الم است، دروغ تخم پر حاصل و با برکتی است که لاینقطع در این سرزمین بلا کاشته شده و صمر آن هر لحظه بر قطر خرمن های بغش و عداوت و تنفر و بدبینی و عدم اعتماد ما نسب به هم می افزاید، دروغ کنسرت غولان و آهنگ عزایی است که در سرتاسر این فبرستان رعب آور نواخته می شود. دروغ سرود ملی جهنمیان است.
زندگی ما این قسم می گذرد. در میان شعله های جهنم می خندیم، گریه می کنیم، می ترسیم، امیدواریم، مایوسیم، می روییم، رشد می کنیم، گل می دهیم، پژمرده و پرپر می شویم، خشک شده می سوزیم و خاکستر می شویم، از عدم به وجود و از وجود به عدم می رویم، لیکن لهیب آتش ابدی است، ما و نسل های آینده در این جهنم الی الابد خواهیم سوخت.
*******

وقایع سال های اخیر در تاریخ جهنم کم سابقه و قابل اهمیت است، سرزمین وسیعی که همیشه دچار اغتشاش و ناامنی و هرج و مرج و قتل و غارت بود ناگهان سکون و آرامشی یافت که مایه ی بهت و حیرت تمام جهنمیان گردید، غولان سرکشی که در این میدان وسیع مشغول تاخت و تاز و کشتار و چپاول بودند وحشت زده در مقابل دیوی که مـَلـِک دوزخ شده بود سر تسلیم و تعظیم فرود آوردند. چندی نگذشت که فرمانروای جهنم قدرت خدایی بافت! آیا خداوند برای اولین بار در سرنوشت جهنم دخالت کرده و ناله و استغاثه ی دوزخیان او را به برانگیختن قدرتی برای آرامش جهنم حاضر نموده است؟
آیا قوت و غذای ما دیگر بدست راهزنان تاراج نخواهد شد؟ و سینه و شکم عیال و اولادمان زیر سم اسبان یاغیان و گردنکشان لگدکوب و پایمال نخواهد شد؟ آیا نظم و آرامش برقرار خواهد شد؟ و شعله های آتش ابدی رو به خاموشی رفته و حرارت سوزان دوزخ تخفیف خواهد یافت؟
آواز نشاط از هر طرف بلند شد. جشن ها گرفته چراغانی ها کردیم، کاروان شادی از هر سو براه افتاد. بالاخره فرشته نشاط در جهنم پر و بال گشوده بود! هنوز از حیرت این واقع ی شگفت انگیز خارج نشده ودیم که بهت و تحیر عجیبی بر وجودمان استیلا یافت.

ملک دوزخ مریض بود! ملک دوزخ مرض جوع و استسقا داشت. از خوردن و آشامیدن سیر نمی شد، خوراکش طلا و مشروبش خون بود! ملک دوزخ مانند جهنم هر چه می خورد و می آشامید هل من مزید می گفت، ریزه طلا و قطره خونی نبود که وسط عمال ملک صورت ان برداشته نشود، ترس و وحشت بی نظیری سراسر جهنم را فراگرفت! این ترس، ترس عادی و معمول دوزخیان نبود. این ترس در اعماق، پی ها و در میان سلول ها و در تمام گلبول های خون و مغز نفوذ کرده بود، این ترس موقتی و آنی نبود این ترس مانند میکرب سل مغزمان را می گداخت و قلب مان را سوراخ می کرد، وحشت زده، در ظلمت و تاریکی، در تنهایی و عزلت در گمنامی و مرگ پناه می بردیم که مبادا عمال ملک برای جستجوی غذا و شراب او دست روی شانه ی ما گذارند ما هر چه فقیر و هر چه بی خون باشیم، باز هم با فشار یک ارزن طلا در کیسه و یک قطره ی خون در عروق مان یافت می شود، غذای ملک از همین ارزن ها و قطره ها انباشته خواهد شد!
فرار کنیم، فرار در بیغوله ها، در بیابان ها، در کویرها، در وادی های بی آب و علف، در قبرستان ها، در گودال ها، در گورها پناهنده و پنهان شویم!
8
خیر، لباس خود را آتش زده لخت و عریان رگ های خود را قطع نماییم. بدین ترتیب طلا و خون پیش ما یافت نخواهد شد و از تعرض عمال ملک محفوظ خواهیم ماند! زیرا فرار به هیچ وجه ممکن نیست، از شهری به شهر، از ده به ده، از محله به محله از کوچه به کوچه، از خانه به خانه رفت و آمدمان تحت نظر و بازرسی است و کوچک ترین حرکت مان جواز لازم دارد. اوه که از یادآوری این اوضاع پشتم می لرزد و خون در عروقم یخ می بندد، همین نامه ای که امروز به تو می نویسم در زمان ملک دوزخ بدون هیچ تردید آخرین قطره ی خون مرا به باد فنا می داد، تمام نامه ها تحت نظارت و تفتیش بود و پای هر صندوق پستی ماموری در کمین خون و طلا انتظار می کشید!
هیچ جای تردید نبود که نویسنده ی چنین نامه ای دارای خون است، بودن خون در رگ ها تولید عصبانیت می کند و عصبانیت، قوه ی مخالف و منفی به وجود می آورد، خون ها را از رگ ها باید گرفت بودن خون در رگ های مردم مانع تمرکز طلاست و طلا و خون بیش از آنچه که رنگشان شبیه هم است فریفته ی هم می باشند، اگر خون متفرق باشد طلا هم پراکنده است، خون مردم را بگیرند طلای آنها بالطبع گرفته خواهد شد!
4
گرفتن خون های ما تازگی نداشت و از قدیم ترین ازمنه تاریخ، خون در ما علامت مرض خطرناکی بوده که فورا باید جلوگیری شود. این هم گویا از خصوصیات جهنم است، شاید دوای بی خونی بهترین علاج دردهای روحی ما دوزخیان باشد چون وقتی که رگ هایمان از خون تهی است، اعضایمان کرخت است و آلام و مطایب مان را کمتر حس می کنیم، هنوز یک قرن نگذشته است که یکی از معروف ترین صدراعظم های ما دچار مرض پرخونی شده بود. ملک آن وقت دستور داد در حمام خونش را بگیرند و از اعمال بی رویه ای که در اثر زیادی خون بجا می آورد جلوگیری نمایند!
ما هر سال ایام عید یعنی روزهای اول بهار از کوچک و بزرگف زن و مرد، پیر و جوان، استادان متخصص را برای گرفتن خون های زیادی به منزل می طلبیم و با تشریفات تمام از رگ های دست و پشت سر میان دو کتف خود خون مفصلی گرفته به این طریق یک سال سلامتی خود را بیمه می کنیم!
اطفال خردسال با چهره ی زرد و بدن لاغر و استخوان های خشکیده با تسلیم فوری خود به مادران و استادان نشان می دهند که خون در بدن شان وجود ندارد و به این طریق بیش از چند قطره خون از پشت آنها گرفته نمی شود لیکن اطفال لجوج با شیون و زاری و فرار خود زیادی خون شان را ثابت نموده لذا تا آخرین قطره ی خون شان با تیغ استاد از پشت خارج نشودفارغ نخواهند شد.
خون بزرگ ترین دشمن ما است، ما به هر وسیله باشد یابد آن را از خود دفع نماییم. حتی اگر به هیچ طریقی نبود لازم است با زدن شمشیر به فرق خود خون زیادی را از بدن خارج نموده خود را از شر خسارت خون داشتن محفوظ بداریم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s