در این سالها چه تغییر کرده است؟ (4)

از کتاب شکر تلخ نوشته جعفر شهری صص 50-52
Old Iran
به حدی در این سفر برخورد با ناملایمات بِهم رسیده که بیان آن جز این ثمری نخواهد داشت که خاطر جنابان را چون سینه خود مکدر و ملول بدارم ولی از آنجا که امتثال امر دوستان عزیز را همواره بر خود واجب دانسته ام این است که فهرست وار مشاهدات ناخوش آیندی را عنوان نموده ساعتی اوقات شریفتان را مزاحم می شوم. باید عرض کنم که در این مسافرت جز غم زیادتر و پریشانی و گرفتگی بیشتر خاطرعاید دیگری به دست نیاوردم و به قول معروف اگر یک من رفتم صد من بازگشتم و اطمینان می دهم که سخنانم از تعریف این سفر چیزی جز این نخواهد بود که تشریح و تفسیر همین مقدمه بوده باشد و جز بیان بدبختی و فلک زدگی مردم مملکت خود چیزی به سوغات نیاورده ام، مانند سفرهای پیش، از تهران تا خارج مرز که همه چیز بود غیر از امنیت و آسایش سلامت و رفاه و جیزی نبود جز بیابان های خشک لم یزرع بی آب و علف و گه گاه مخروبه هایی فروریخته به نام ده و قریه بدون سکنه و شهرهایی ویران و مردمانی علیل و مریض و فقیر و درمانده و عجوزه هایی پریشان به نام انسان و بدتر از همه وجود ماموران جبار و قهار خون آشامی که گفتی قصاص خون پدرانشان را از مردم طلبکارند و حکام جابر ستمکاری که با دار و دسته های خود بدتر از قشون عثمانی و افغان و مهلک تر از باد سام و قحطی و وبا جان و مال مردم ی پناه را مورد تعرض و تعدی خود قرار می دادند. باز اگر در تهران پدری را به جرم بدمستی پسری بگیرند و خانه اش را غارت کنند و یا پسری را به اتهام پدری گرفتار کرده و در بند و زندانش اندازند و یا برادری را به جای برادری دوستاق کنند، وزیری، دبیری، حکومتی، شاهی، کله گنده ای را می توان دید تا دست تظلمی به پیش شان دراز کرده با توصیه و رشوه احقاق حقی نمود، که از دروزاه مرکز به بیرون فقط خط حاکم مردم است و بس و هیچ کس را بر هیچ چیز خود امنیتی نمی باشد. همانطور که سنت آبا و اجدادی این مرز و بوم است هنوز هر کدخدایی حکم خدایی را داشت و هر مامور حکومتی قابض جان و مال و ناموس مردم به شمار می آمد و هر سید و عمامه به سر و نعلین به پایی معامله گر جان و مال وهستی مردم به شمار می آمد، خنجر به کمرها و تفنگ به دوش های دولتی چنان که گویی کینه دیرینه با ملتی های این مملکت دارند با قاسوت هر چه تمامتر به جان مردم بی پناه می ریختند و گرفتن و بستن و کشتن و دماغ بریدن و مهارکردن و قبضه کردن اموال و مصادره دارایی ضعفا و بیچارگان همچنان رواج همیشگی داشت و شقه کردن و در تنور سوزاندن و دست بریدن و چشم در آوردن و به چهار سیخ کشیدن کما فی السابق به قوت خود باقی بود و اگر در اینجا باز از ترس همین قانون دست و پا شکسته نیم بند مشروطه و سر وصدای این چهار تا بقال و چغال به نام وکیل تا اندازه ای سکنه در امنیت و حراست به سر می برد، در خارج از مرکز همان فجایع زمان استبداد و شاید هم به شدت هر چه زیادتر حکمفرماست و به قدر خردلی سیطره قانون به خارج از شعاع دروازه های تهران به چشم نمی خورد، هنوز مردم را همانند پیش به گناه فقر و مرض از شهر و دهات بیرون می ریختند و چه زیاد بیمارانی را که به گناه ابتلا به کوفت و خوره و آتشک نفی بلد کرده و در بیابان ها به دست سباع و درندگان سپرده بودند و هم چگونه جغدها و کرکس ها زنده زنده گوشت اندام آن فلک زدگان سیه روزگار را با چنگال ومنقار کنده طعمه خود می ساختند و آن بیچارگان با فریادهای جگر خراس خود کمک می طلبیدند و دادرسی نمی یافتند گویی آن درندگان را بر سر جسد نیمه جان خود تماشا می کنم. قحط و غلا هزار بار از پایتخت وحشتناک تر و جانگدازتر می بود و به چشم خود بسیار مردمی را می دیدم که از فشار گرسنگی پاره های البسه خودمیخوردند و سرگین حیوانات می بلعیدند و چه زیاد کسانی که فرزندان خود را نابود کرده خویشتن را حلق آویز نموده و یا از کوه ها افکنده و یا در چاه ها می انداختند، خلاصه آنکه نسبت به چندسال پیش که از همین راه به روسیه می رفتم مملکت هزار مرتبه خراب تر و ویران تر به نظر می رسید و اگر سابق برا این دیار ما در مقابل مملکت همسایه خارستانی می نمود این بار خارستانی بود که آن را به آتش کشیده و گورستانی که مردگان را از قبور بیرون آورده باشند، این انگشتی از خروار وضع داخل مان بود و اما حال و روز خارج مان بهتر از این نبود که وقتی به عشق آباد رسیدیم چندان ایرانی سر و پا برهنه سرگردان به صورت گدا و حمال در هر گوشه و کنار یافتم که اگر در مرز دو مملکت گرفتار ماموران گمرکی خودمان که مانند قطاع الطریق به جیب و بغلم چسبیدند و مرزداران روسی که با خشونت ذاتی خود به تفتیش و تحقیق خود و اثاثیه ام برآمدند نشده بودم آنجا را نیز یکی از شهرهای ایران می پنداشتم. این بیچارگان آنهایی بودند که از ظلم حکام و جور اعیان و فقر و ناامنی به جان آمده ترک یار ودیار نموده و طلب کار و نانی به سرزمین بیگانه مهاجرت نموده بودند. خفت این بی پناهان نیز از ذلت آن درماندگان کمتر نمی آمد و هر آینه مشاغلی بدست آورده بودند غیر از کارهای پر مشقت و پست حمالی و عمله گی و کناسی و زباله کشی کاری نبود که غالب آنها نیز از کثرت خود مهاجرین همان کارهای مذلت بار را هم محروم مانده گدایی می کردندو بدتر از این آنکه در اثر فقدان آبرو وقلت اعتبار مملکتی اغلب آنان همواره در مظان اتهام هر قتل و دزدی و جنایت قرار گرفته در زندان ها می افتادند، اگر چه این فجایع را مردم بومی مرتکب شگردیده بودند و چه بسیار که در هر روز و شب در زندان ها و کشتارگاه ها از میان برداشته شده و کسی به داد آنها نمی رسید. البته استبعادی ندارد ملت بیکاره ای که صنعت مهم او کوزه گری و چلنگری و نعلبندی و کارخانه های بزگ او شیشه اماله سازی و لولئین سازی و کلک سازی و حرفه های ازاد آن سقایی و معرکه گیری و حقه بازی و تعزیه خوانی و بزرقصانی و از این قبیل می باشدهیچ مسافری بهتر از این تعریفی به سوغات نمی تواند بیاورد. این بی حیثیتی و بی آبرویی خاص فقرا و مهاجرین ایرانی نبود و بازرگانان ایرانی کمتر از آنها بی اعتبار و آبرو نبودند که از بس تجار داخلی با مردم آن مملکت بدرفتاری نموده در معاملات شان غش و تقلب نموده مطالبات آنها را نکول کرده در داد وستد تجارتشان نیرنگ به کار برده در همان مختصر صادرات مملکت مانند پارچه های دستباف کرباس و قدرک و قنلویز و عبایی و قبایی که باب ایرانیان آنجا بوده و خشکبار مانند پسته و فندق و زیره و کشمش و غیره خیانت نموده نامرغوب و تقلبی فرستاده سر توپ ته توپ، سر کیسه ته کیسه کرده در آنها حقه و دغل بکار برده اند نه تنها ملت و مردم ما در انظار آنان بدان صورت جلوه گر گردیده اند بلکه مملکت و بزرگان ما را ابرومندتر از آنان نمی شناسند.
—————————
از ص54
من اهل بیرجندم و دوسال پیش در یک شب عروسی مشتی سواره نقاب به رو به آبادی ما هجوم آورده به عروسی خانه زدند و پس از کشتن و زخمی کردن چندین نفر از زن و مرد به حجله خانه ریخته پس از آنکه داماد را از پا در آوردند عروس را دست و پا بسته سوار اسب نموده فرار کردند و فردا معلوم شد که شوارها از نوکرهای حکومت بوده و دخترک را برای حاکم بده اندو حاکم همیشه از این کارها می کرد و زن و دخترهای مردم را غلا می کرده در اوقاتی که از حمام در آمده یا شب زفافشان بود می ربود هیچکس هم قدرت نقلی نداشت اما نمی دانم آن مرتبه چه شد که اهل آبادی به صدا در آمده اتفاق کرده با هیزم و روغن و چراغ به خانه حاکم ریخته و در و پیکرش را آتش زده با او به جنگ و ستیز برخاستند و خودش را فرار داده و دختر را از خانه اش بیرون کشیده چند نفر از نوکرهایش را هم سر بریدند. حاکم که از این پیشامد سخت آشفته و خشمگین می شود سوارهای دهات اطراف را جمع آوری کرده فرمان سرکوبی اهل ده را می دهد و هنوز جوش خروش اهل آبادی فروننشسته آرام نگرفته بودند که ماموران و جلادهای حاکم به ده می ریزند و از اول آبادی به قتل عام برخاسته مردها را از دم شمشیرها گذرانده زنها را پستان می برند و دخترها را بکارت برداشته مورد تجاوز دسته جمعی قرار می دهند و در آخر هم آنچه اموال و اشیا از قیمت سنگین و از وزن سنگین بوده بار چهارپاها کرده و ترک اسبها می بندند و مراجعت می کنند. از آن سرند دیگر کسی در آن نماند و هر خانوار به طرفی رفتند…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s