داستان شب: «تمدن کفترها»

برگه سازمان حمایت از همه چیزفیسبوک
11257764_671441999627254_6463792769595562021_n
شصت میلیون سال قبل، گروه‌های مختلفی از جانداران می‌زیستند. برخی روی زمین می‌خزیدند، برخی راه می‌رفتند و گروه دیگری هم وجود داشتند که قادر به پرواز کردن بودند. در ابتدا، تمام این جانداران فقط به زنده ماندن می‌اندیشیدند. اما پس از صرف ناهار و غذا، دنبال هدف دیگری می‌گشتند. در این هنگام بود که داخل مغزشان چیزی به نام «آگاهی» بیدار می‌شد و فرمان مغز در دست می‌گرفت. آگاهی به آن‌ها می‌گفت که شما با گروه‌های دیگر فرق دارید و باید راهتان را از آن‌ها جدا کنید. این آگاهی‌ها سپس با آگاهی سایر هم‌گروهی‌ها از طریق اینترنت وایرلس کانکت می‌شدند و تبدیل به یک «آگاهی جمعی» می‌شدند. سپس داخل این آگاهی جمعی، یک سری آگاهی دیگر که مشترکات بیتشری با هم داشتند؛ آگاهی‌هایشان را با هم شبکه می‌کردند و خودشان را یک آگاهی منحصر به فرد داخل آگاهی جمعی می‌پنداشتند. البته باز هم آن آگاهی منحصر به فرد، تقسیم به چندین آگاهی دیگر می‌شد. این تقسیمات تا جایی ادامه می‌یافت تا به «آگاهی فردی» برسد. «کفتر کاکل‌به‌سر یه‌وری راه‌رونده» نام آگاهی فردی یکی از همین جانداران بود.
داخل آگاهی فردی این کفتر، آگاهی جمعی یک نقشه، ظاهر و تصور بی‌شکل و نامنظم داشت. هر روز برای رسیدن به آگاهی فردی، مجبور بود دنبال غذا بگردد تا سیر شود و سپس آگاهی داخل مغزش فعال شود. برای پیدا کردن غذا، مشکلات زیادی را متحمل می‌شد. خلاصه جان به جان می‌شد تا بتواند یک کرم شکار کرده و سیر شود. در نظر او، تمام این دردسرهایی که متحمل می‌شد به خاطر بی‌نظمی آگاهی جمعی و ناکارآمدی آن بود. البته به جز آگاهی، بخش دیگری در مغزش به نام «حماقت» وجود داشت که اغلب بعد از حس نارضایتی از آگاهی جمعی فعال و با آگاهی فردی درگیر می‌شد. حماقت سعی می‌کرد نظرات خود را بر آگاهی فردی تحمیل کند. این درگیری بارها در مغز این کفتر رخ داد و بالاخره یک روز، حماقت بر آگاهی فردی پیروز شد.
حالا حماقت فرمان مغز «کفتر کاکل‌به‌سر یه‌وری راه‌رونده» را در دست داشت. اولین کاری که حماقت انجام داد، تلاش برای بیدار کردن حماقت سایر کفترهایی بود که مشکلاتی مشابه این کفتر داشتند. پس از موفقیتش، یک شبکه‌ی کوچک «حماقت جمعی» در بین چند کفتر بوجود آمد. این پایان کار نبود. این حماقت جمعی کوچک، داخل یک آگاهی جمعی بسیار عظیم اسیر بود که با اتصالات وایرلس با هم کانکت بودند. داخل این آگاهی جمعی، آن‌ها نمی‌توانستند برای خود راه و هدف جدایی داشته باشند. مجبور بودند با آن آگاهی جمعی تعامل داشته باشند و از آن اطاعت کنند.
برای رهایی از بند آگاهی جمعی، تنها راهی که داشتند، پاره کردن اتصالات آن و تشکیل یک حماقت جمعی خودمختار بود. با توجه به این‌که اتصالات بین آگاهی‌های فردی و آگاهی‌های جمعی کوچک بسیار قوی بود؛ در آن مرحله توان پاره کردن هیچ اتصالی را نداشتند. پس تصمیم گرفتند قدرت خود را بیشتر کنند. برای افزایش قدرت‌شان هم نیاز به کفترهای بیشتری داشتند. سپس تصمیم گرفتند که کفترهای بیشتری را با خود هم‌فکر و هم‌مسیر کنند.
همان‌طور که قبلاً گفتیم، آگاهی جمعی متشکل از چندین زیر مجموعه‌ بود و هر کدام از این زیرمجموعه‌ها خودشان زیر مجموعه داشتند. اولین کار این کفترها، شناخت زیرمجموعه‌ای بود که خودشان زیرمجموعه آن بودند. پس از شناخت آن زیرمجموعه، فهمیدند که چیزی که آن‌ها را زیرمجموعه کرده است؛ اشتراکات فکری بین آن‌ها است. پس «اشتراکات فکری» را بررسی کردند و سعی کردند با استفاده از این اشتراکات، نظر سایر کفترها را به خود جلب کرده و در بهترین فرصت، حماقت مغز آن‌ها را هم فعال کنند. این اشتراکات را نژاد مشترک، زبان مشترک، علاقه‌ی غذایی مشترک و بسیاری چیز مشترک دیگر تشکیل می‌دادند. با بیدار کردن حماقت کفتر‌های مجموعه‌ی بالاتر خودشان، وسعت شبکه‌ی حماقت‌شان بیشتر شد و قدرتمندتر شدند. دیگر به پاره کردن اتصالات این آگاهی جمعی فکر نمی‌کردند. قدرت خود را شناخته بودند. به جای فرار از این آگاهی، حالا می‌توانستند همه را مثل خودشان کنند و این آگاهی جمعی عظیم را تبدیل به یک حماقت جمعی عظیم کنند. یک حماقت جمعی بسیار منظم که همه افراد مثل هم فکر می‌کنند، همه‌چیز منظم و برابر است و دیگر فکر مخالفی وجود ندارد که بخواهد از بی‌نظمی این حماقت جمعی بسیار منظم گلایه کند. در نتیجه، کسی به فکر هم‌فکر کردن دیگران با خود نمی‌افتد و این حماقت جمعی تا ابد پابرجا خواهد ماند.
دیری نپایید که حماقت تمام کفترها فعال شد و دیگر آگاهی جمعی وجود نداشت و تبدیل به حماقت جمعی شد. اما این حماقت جمعی کفترها باز هم حس کمبود می‌کرد. آن‌ها زیرمجموعه‌ی یک آگاهی جمعی بزرگتر بودند: «آگاهی جمعی پرندگان». پس تصمیم گرفتند سایر پرندگان را نیز با خود هم‌فکر کنند. فاصله‌ی حماقت جمعی آن‌ها از آگاهی‌های جمعی سایر پرندگان زیاد بود. سعی کردند از دور پالس‌هایی برای آن‌ها بفرستند و سعی کنند حداقل حماقت فردی یکی از پرندگان آن آگاهی‌های جمعی را بیدار کنند. اما همه‌چیز آن‌طور که آن‌ها پیش‌بینی می‌کردند؛ پیش نمی‌رفت. حماقت‌های فردی بیدار می‌شدند و کم کم تبدیل به حماقت جمعی می‌شدند. اما برخی از حماقت‌های جمعی پرندگان دیگر، حماقت‌ جمعی کفترها را سدی برای راه خود می‌دیدند؛ پس سعی کردند آن‌ها را از بین ببرند. برای از بین بردن کفترها، این پرندگان اولین کاری که در صدد آن برآمدند؛ هم‌فکر کردن کفترها با خودشان بود. پس حماقت‌های فردی کفترها را نشانه گرفتند تا حماقت‌شان را عوض کنند. اما حماقت یک چیز محض برای کفترها بود و نوع دیگری نداشت که عوض شود. با نشانه رفتن حماقت فردی کفترها، این آگاهی فردی آن‌ها بود که فعال می‌شد. پرندگان دیگر متوجه این موضوع شدند و فهمیدند که کم کم حماقت جمعی کفترها در حال تبدیل شدن به یک آگاهی جمعی است که باز هم با حماقت جمعی آن‌ پرندگان در تضاد است و سد راهشان است. پس کفترها را دشمن خود دانستند و متوجه شدند که هیچ راهی برای هم‌فکر شدن با کفترها وجود ندارد. سپس تنها راه چاره‌ای که برای آن‌ پرندگان باقی ماند؛ کشتن آن کفترها بود. حماقت جمعی آن پرندگان، دستور قتل کفترها را صادر کرد. از آن‌جایی که این حماقت جمعی، نتیجه‌ی تکثیر یک حماقت فردی بود؛ این تصمیم درواقع تصمیم یک فرد احمق بود که فقط منافع خودش را در نظر گرفته بود. پرندگان عضو در آن حماقت جمعی، به سوی کفترها حمله کردند. حماقت جمعی کفترها از دو جناح در حال فروپاشی بود. یکی از داخل ِ حماقت جمعی خودشان توسط آگاهی‌های فردی بیدار شده توسط حماقت جمعی پرندگان دیگر و دیگری از بیرون که حماقت جمعی همان پرنده‌ها تصمیم به ریشه‌کن کردن کفترها گرفته بود. حماقت جمعی از آن‌جایی که فقط به حفظ خودش می‌اندیشید؛ علاوه بر مبارزه با حماقت جمعی مهاجم، با آگاهی‌های فردی داخل خودش هم مبارزه می‌کرد. برای جلوگیری از موفقیت آگاهی‌های فردی در بیدار کردن آگاهی‌های جمعی، تصمیم به بیدار کردن حماقت فردی آن کفترها گرفت. برای این‌کار تبلیغات فراوانی انجام داد و از ابزارهایی مثل ترویج مُد استفاده می‌کرد تا یک نقطه اشتراک بین کفترها ایجاد کند. همین نقطه‌ی اشتراک وسیله‌ای برای هدایت آن کفترها به یک فکر مشترک و در نهایت حماقت مشترک می‌شد.
برخی از آگاهی‌های فردی، با تبلیغات تحت تاثیر قرار گرفتند. با رجوع به گذشته و تصور آن حماقت جمعی منظم، از بی‌نظمی فعلی حس نارضایتی پیدا کردند و دوباره این حس نارضایتی بود که جرقه‌ی بیدار شدن حماقت فردی را می‌زد. حماقت فردی باز هم با آگاهی فردی درگیر و در برخی موارد پیروز می‌شد.
اما برخی از آگاهی‌های فردی، تحت تاثیر موج‌های ایجاد شده قرار نگرفتند. با مراجعه به گذشته و کشف ریشه‌های حماقت ایجاد شده، ضعف را از خود آگاهی جمعی ابتدایی دانستند. آن‌ها به جای تقویت آگاهی فردی خود، آن را کنار زده بودند و امور خود را کاملاً به دست حماقت سپرده بودند. به این نتیجه رسیدند که راهی که این حماقت جمعی انتخاب کرده است؛ نه‌تنها به نابودی خود، بلکه به از بین رفتن تمام کفترها خواهد انجامید. پس تصمیم گرفتند حماقت جمعی را از اشتباهش آگاه کنند. برای این منظور از حماقت‌های فردی و آگاهی‌های فردی سرگردان شروع کردند. در مواردی هم موفق به تشکیل شبکه‌های کوچک آگاهی جمعی برتر شدند.
حماقت جمعی، نابودی خود را برنمی‌تابید. پس برای از بین بردن این آگاهی‌های برتر چاره‌ای به جز کشتن کفترهای دارای آن آگاهی‌ها نداشت. اکنون این حماقت، بر علیه خود کفترها برآمده بود و از درون خود را نابود می‌کرد. از بیرون هم آماج حملات سایر حماقت‌های جمعی بود. دیری نپایید که کفترها از پا درآمدند و تمدن‌شان نابود شد. حال حماقت‌های جمعی پرندگان دیگر باقی مانده بودند و در حال درگیری با حماقت‌های جمعی سایر حیوانات بودند. همه‌ی آن‌ حماقت‌های جمعی فقط به زنده ماندن و بقای خود می‌اندیشیدند. مثل کفترهایی که دنبال یافتن یک کرم هستند تا سیر شوند و زنده بمانند. کفترهایی که طعم سیر بودن را حس نخواهند کرد و هرگز فرصتی برای بیدار کردن آگاهی‌های خود نخواهند داشت.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s