سلطنت شکل دیگری از دین است و باید با آن مخالفت کرد.

Royalty Is Another Facetش Of Religion And Should Be Opposed
http://www.atheistrepublic.com/blog/deandrasek/royalty-another-facet-religion-and-should-be-opposed
kingjohn-england
موضوعی که هرگز درک نکرده ام این است که چگونه برخی خداناباوران نگرانِ طالع شان هستند. همین موضوع درباره ی احترام یا ستایشی صدق می کند که برای سلطنت و نجبا (به مفهوم عناوین موروثی) قائلند. چرا خداناباوران از این وضعیت پشتیبانی می کنند؟ شاهان از کجا آمده اند؟

نرهای برتر، دفاع گروهی، حل گروهی اختلافات،تصمیم گیری گروهی و نظایر آنها؛ هر چیزی فقط گمان است تا رمانی که ما به نخستین جامعه شهری بزرگ رسیدیم. ما هیچ شاهد مستقیمی از شاهی پیش از آن نداریم. حتی جوامع کوچک پیش از حدود 4500 سال پیش از مسیح (یا در همان حدود، برآوردها بسیار متفاوت است) هیچ مدرک محکمی از آنچه که ویژگی«کاخ» یا «مرکز دینی» داشته باشد، در مفهوم باستان شناسانه، ندارند. هر دو در یک زمان بوجود می آیند، یک دین سازمان یافته و یک سلسله مراتب سازمان یافته. زمانی که نوشتن توسعه یافت (در سومرحدود 3500 سال پیش از مسیح)، یا هنگامی که در چین «فرمانروایی آسمان» اعطا شد (مفهومی که ظاهرا توسط ژو (Zhou) حدود 1046 سال پیش از مسیح ابداع شد تا سرنگونی شنگ(Shang) را توجیه نماید). یک موقعیت شاهانه در پیوند با الهیات در برخی کشورها تا قرن بیستم ادامه یافت (برخی هنوز هم آن را دارند، بویژه در تعدادی از حکومت های سلطنتی مسلمان). درباره آن بیاندیشید. یکصدسال پیش، در برخی نقاط اروپا، مردم هنوز درباره حقوق الهی شاه صحبت می کردند. حتی امروزه، در حکومت های مسلمان متعددی، پادشاهی را با تایید الهی می دانند. در پادشاهی بریتانیا، ملکه ریاست دین رسمی، کلیسای آنجلیکان مسیحی را برعهده دارد.
ممکن است بین ریاست دینی و ریاست سکولار تمدن پیش از تاریخ پیوندی باشد(برای مثال زندگی در شهرها). بسیاری از قبایل در جنوب صحرای افریقا دارای شاهان شمن هستند که در حوزه ی فوق طبیعی عمل می کنند و همانطور هم در حوزه سکولار (مانند اعتبار باران سازی). در فرهنگ مزوامریکا(Mesoamerica){کشورهای امریکایی مرکزی }بین کشیشان و شاهان تمایز روشنی وجود دارد اما در کارکردهای قبیله ای که عناصر فوق طبیعی را کنترل می کنند شاهان هنوز فعال هستند.
خلیفه مسلمانان بصراحت هم رهبر دینی و هم رهبر سکولار است. حکومت های اسلامی بعدی هم، این ایده را ادامه دادندکه سران دینی و سکولار یکی باشند. از آنجا که اسلام، یک دین سلسله مراتبی نیست(برای مثال، در اسلام پاپ وجود ندارد) رهبر معمولا فرمانروای سکولار بومی است. چند نمونه هست که یک کشور مسلمان،با قصد تصحیح عمل به اسلام به کشور مسلمان دیگری حمله کند، و بعد به درون مرزهای خودش عقب نشینی کند. گرچه در اسلام سنی بنظر می رسد که خلیفه باید انتخاب شود در عمل چنین چیزی روی نمی دهد و حکومت های مسلمان گوناگون تحت فرمانروایی با الگوی موروثی خانواده های معینی هستند.
بسیاری از رسوم نجبا همان رسومی هستند که برای دین وجود دارد. چند مثال: این مفهوم که نجبا بهتر یا بزرگتر از افراد عادی هستند همین مفهوم بنوعی بین انسان ها و خدایان هست؛ اینکه افراد عادی باید پیش نجبا تعظیم کنند یا سجده بروند همانطور که افراد در محیط دینی در پیشگاه یک تصویر یا نماد از رب النوع می کنند؛ نجبا بالاتر از قانونی هستند که در مورد افراد عادی اعمال می شود و عقیده ای که نجبا باید توسط همه افراد در مرتبه پایین تر پشتیبانی شوند؛ از آنها انگل های اجتماعی می سازد همان گونه که صاحب منصبان دینی در بیشتر موارد هستند. بیشتر از این از سایر موارد و شیوه هایی که نجبا شبیه رهبران دینی هستند نظیر لباس های مسخره، کلاه های مضحک، جایگاه ها و تخت ها صحبت نمی کنم اما فکر می کنم که اگر شما خودتان کمی فکر کنید کاملا آشکار باشد.

چرا به نجبا احترام گذاشته می شود؟
احترامی که در مورد نجبا معمول می داریم شاخه ای است از احترامی که به خدایان و سران دینی می گذاریم. این یک عذاب وجدان غیرقابل باور است و درون قوانین هر کشوری نهادینه شده که در جامعه خود یک طبقه از نجبا را به رسمیت می شناسد. حتی داوکینز احتمالا در پیشگاه ملکه سر خم می کند. چرا؟ ملکه هیچ هنری ندارد. هیچ چیز ندارد که نسبت به نوع بشر بهتر باشد. در هیچ پیشرفت علمی، ادبیاتی یا هنری مشارکتی نداشته است. پس چرا به این شخص باید تعظیم کرد که تنها هنرش تولد در یک خانواده پیش از این اشرافی بوده است.
برخی از سخت ترین بحث هایی که تا بحال داشته ام با مسیحیانی مبوده که از فرگشت حمایت نمی کنند بلکه با خداناباورانی بوده که از پادشاهی پشتیبانی می کنند. فقط به هلند و سوئد نگاهی بیاندازید، معمولا کشورهایی با تمایلی شدید به خداناباوری در نظر گرفته می شوند اما هر دو شاه و نجبایی دارند که بشدت مورد حمایت مردمشان هستند. و در ژاپن، یک کشور تا حدی خرافاتی با تعداد بسیاری خداناباور، پشتیبانی قابل ملاحظه ای از خانواده سلطنتی هست که تا پایان جنگ جهانی دوم مدعی بود وارث خدایان شینتو است.
حتی سنگر شورشیان در برابر نهاد رسمی، مارتین لوتر، در زمان خودش شاهزادگان را به سرکوب شورش رعایا در 1525 در آلمان تشویق می کرد. بیانیه او «در برابر گله ای از رعایای قاتل و دزد» بر اساس دیدگاهش از نوشته ی سنت پاول در عهد جدید بود. هنگامی که من یک بار توجه برخی دوستان لوتری را به این موضوع جلب کردم، آنها من گفتند که این یک ادعای دروغین تبلیغی علیه لوتر بوده است- لعنت به هر تاریخی برخلافِ آن. هنگامی که شما میزان وحشی گری اعمال شده علیه کسانی را در نظر بگیرید که در برابر قوانین سرکوبگر و مالیات هایی که توسط نخبگان حاکمِ منصوبِ خدا وضع شده بودند یک زندگی بهتر برای خودشان جستجو می کردند، خواندن این سخنرانی های طولانی وشدید اللحن در تقابل با مردم عادی کارِ شاقی است.

چگونه دین و پادشاهی با هم ترکیب شدند تا بر مردم حکومت کنند
«گونه دیگرت را پیش بیاور» برای توده های مردم است نه برای شاهزادگان یا نجبا. «گونه دیگرت را پیش بیاور» مرجعی است برای آموزش مسیحیت به فردی که نباید با کسی مبارزه کند که به شما سیلی زده است.
این تفکر را دور بریزید. فردریک نیچه این را بصورت یک ذهنیتِ بردگیِ مسیحی-یهودی دسته بندی می کند که در فرهنگ های غربی القا شده است(مرجع آن در پی می آید). بسادگی ذهینتِ بردگی یعنی اینکه آموزش های دینی، نتیجه یک جمعیت تحت فرمانروایی خشن دیگران است. بنابراین یک ذهنیت بردگی برای توده ها اتخاذ می شود تا هنگامی که با اربابان سر و کار دارند زنده بمانند چه آنها آسوری، بابلی ، پارسی، یونانی یا رومی باشند. چیزهای نظیر «گونه دیگرت را پیش بیاور» و «مالِ سزار را به سزار بده» (مرجع مسیحی دیگری که تو باید مالیاتت را بدون بحث بپردازی)پندهای مفیدی برای یک برده هستند که اربابش می تواند او را بدلیل بی احترامی یا عدم اطاعت کتک بزند. اما این قانونی نیست که نجبا با آن جمعیت را کنترل و بر آن حکومت کنند.
متاسفانه، خوار شمردن مردم عادی توسط مارتین لوتر در دین پروتستان با او نمرد. حتی یک مرور کوتاه بر سرمقاله های روز، در حین جنبش کارگری در بریتانیای کبیر و ایالات متحده، پشتیبانی زیرکانه کسانی را آشکار می سازد که مایل بودند نیروی کار جایی نگاه داشته شود که سران دینی از آن سود می برند. مردم عادی باید جایگاهشان را بدانند و به کسانی که از آنها برترند احترام بگذارند؛ و این در مورد کودکانِ کارگر، شرایط کاریِ خطرناک، ساعات کاری بیش زا حد، و حتی حقوق اولیه نظیر حق استفاده از توالت و نوشیدن آب نیز کاربرد داشت. امروز ما هنوز این ها را در برخی سیاستمداران و بنیادگرایان دینی در امریکا می بینیم که مدعی می شوند فسخ قانون حداقل حقوق و خودداری از مراقبت های درمانی تحت حمایت دولت در راستای آموزش های مسیح است. به افراد برتر از خود اعتراض نکن زیرا اگر چنین کنی، بعد از آن شروع می کنی که در پیامبرانِ خدا روی زمین، روحانیان و بعد از آن شاید خودِ خدا تردید کنی.
این یک شیبِ لغزنده است و دین و افراد در قدرت آن را می دانند. این همان دلیلی است که بسیاری از ادیان تلاش دارند که مانع شوند مومن معمولی، خودش بتواند خودِ متن مقدس را بخواند.، معمولا با نگه داشتن آن به زبانی که آنها نمی توانند بخوانند. همان گونه که به مردم رونوشتی از قوانینی داده نمی شود که فرمانروایان تصمیم گرفته اند در مورد مردم اعمال گردد. مردم عادی باید به افراد برتر از خود، نجبا و روحانیان اتکا داشته باشند تا آنها بگویند این قوانین چه هستند هم در حوزه سکولار و هم در حوزه دینی.

این سرطان در همه جا گسترده است
مطابق با اطلاعاتی که آنلاین یافته ام، 44 کشور سلطنتی یا پادشاهی هستند. از اینها،16 کشور الیزابت دوم بریتانیای کبیر با بعنوان حکمران خود پذیرفته اند. این شامل کشورهایی نمی شود که دامنه گسترده تری از نجبا را از طریق عناوین موروثی تایید می کنند نظیر کنت، دوک، ارل ، پاشا یا سلطان و نظایر آن. برای اینها نتوانستم مرجعی بیابم اما تعداد زیادی از کشورهای اروپایی و تعدادی هم در آسیا و افریقا را شامل می شود که تعداد زیادی از روسای قبیله در آنها هست. دیگر شاهی نیست اما هنوز کنت ها و سایر عناوین موروثی هستند که به شما نشان می دهد چه کسانی برتر از شما هستند. این برای من واقعا ناخوشایند است که بسیاری از کشورهای پیشرفته با اکثریت خداناباور در این فهرست هستند. کشورهایی که کمتر از سی درصد جمعیت آن تایید می کنند که «من معتقدم خدایی هست»(محکم ترین معیار برای ایمان در نظر سنجی)( هواسنج اروپایی در نظرسنجی 2010 که در ویکی پدیا بعنوان «جمعیت شناسی خداناباوری» گزارش شده است)شامل کشورهایی نظیر دانمارک، هلند، فرانسه، سوئد و نروژه باشد که احترام به شاه یا عناوین اشرافی در آن معمول است و پشتیبانی از پادشاهی در این کشورها کاملا قوی باشد. هیچ جنبش جدی برای دست کشیدن از این عتیقه ی فرهنگی وجود ندارد که با حفظ افرادی در جایگاه برتر و لایق تر از سایرین فقط بدلیل توارث، شان انسانی را نابود می کند.
برای من، نهاد اشرافی زیان بارتر و مخرب تر از خود دین در بسیاری از کشورهاست زیرا این وضعیتی است که به شیوه ای مورد حمایتقرار می گیرد که دین تا حد زیادی دیگر این حمایت را ندارد. در تایلند، برای مثال، حتی پرسش از پادشاهی می تواند به یک زندان درازمدت منجرشود و این در بسیاری از کشورهای دیگر هم هست.

پادشاهی در تفسیر حقوقیِ آن یک امرِ خلاف و فوق طبیعی است
در بسیاری از کشورها با یک سیستم پادشاهی در قانون اساسی، قانون حکومت بر ملت را به خانواده سلطنتی واگذار می کند. حالا فکر می کنم اگر از بیشتر مردم کشورهای اروپایی، کانادا و استرالیا سوال شود که آیا آنها در دمکراسی زندگی می کنند یا نه، آنها پاسخ دهند آری. اما این گونه نیست. حق قانونی برای قانون گذاری و حکومت بر کشور یه خانواده سلطنتی سپرده شده است و نه خودِ مردم. حکومت منتخب حق حکومتش را از طریق اعطای اختیارات از سوی فرمانروا می گیرد. حالا این چه دیوانگی است؟ اما این کشورها این گونه تاسیس شده اند در زمانی که تصور می شد که شاهان حق فرمانروایی خود را از خدا گرفته اند.
اگر خدایی نباشد که حق حکمفرمایی بر مردم را به پادشاه بدهد آنگاه این حق چگونه به پادشاه داده شده است؟ آنها انتخاب نشده اند. تصور می کنم شما می توانید بگویید که این یک توافق ضمنی است که «مردم» می خواهند که آنها این موقعیت بلندمرتبه را نگاه دارند و بطور ضمنی این حق فرمانروایی را به آنها داده اند. پس فرض می شود که هر کسی در زمانی تولدش، حق فرمانروایی را برخود را به این خانواده ی برتر با شایستگی اسمی داده است. اگر این یک امر فوق طبیعی نیست، نمی دانم چه چیز دیگری است.یک مشارکت در «رای» صد در صد مثبت در زمانِ تولد. با وجود این، این همان نوع بحثی است که افرادِ عاقل به آن متوسل می شوند تا «باور » خود به پادشاهی را توجیه کنند.

مدافعه استدلالی مسیحی از پادشاهی

اینکه آیا فرمانروایی یک مقدر الهی است یا یک رضایت ضمنی، فیلسوفان در طول اعصار با شیوه ای هوشمندانه و ابتکاری، نهاد پادشاهی و اشرافی گری را توجیه کرده اندو حتی یک فیلسوفِ خداناباوری نظیر نیچه، بیشترِ مردم را معادلِ ذهنی یک گله تصور کرده و ارزشی بیشتر به افرادِ برتر می گذارد که آنها را بعنوان نجبا مشخص می سازد. مثلِ افلاطون، با پادشاهان فیلسوفش در «جمهوری»، نیچه به یک اشرافی گری طبیعی معتقد است که بر شایستگی وصلاحیت های فردی متکی است نه بر اساس موقعیت موروثی یک رتبه ی ارثی. اینکه او این را بعنوان یک ویژگی ارثی درنظر داشته یا نه (یعنی پسران نجبا، فی نفسه واجد صلاحیت های پدران شان بوده اند) محلِ بحث است، زیرا نقل قول هایی در هر دو سو دارد. قطعا او اشرافی گری موروثی آلمان را خوار می شمرده است. اما توجه اصلی او به پایداری و ثبات بود که او بیش از آزادی ارزشمند می شمرد و همینطور به تواناییِ َابَرمرد یا شخصیت ارباب برای حکومت بر کسانی که کمتر موفق و مستعد هستند(برای مطالعه بیشتر، به «نیچه و سیاست های افرطی گری اشرافی» نوشته دت ویلر(Detwiler) سال 1990 مراجعه شود.
اما نگاهی گذرا بر واقعیتِ پادشاهانِ امروزی، یک گروه واقعا کسالت آور را نشان می دهد که از خانواده هایی کمتر درون زاد می آیند ولی هنوز در مقایسه با منابع تحت امرشان بشدت رقت اورند. تلاش در این ادعا که مزواتی سوم در سوازیلند یک اَبَر مرد است بجایی نمی رسد گر چه فکر می کنم او رکورد فعلی را در تعدادِ زنان را در میان پادشاهان دارد(حداقل 15 زن، بغیر از یک چیزهایی در کنار، شاید او دربرخی موارد یک «اَبَر مرد» باشد؟) و بزرگترین پادشاه حاضر، حاکم ویندسور؟ انها حتی نمی توانند مدعی حقی برای بزرگی بدلیل یک پیروزی در زمان های دور باشند. پس بگذارید با واقعیت روبرو شویم، آنها حتی بریتانیایی هم نیستند. خانواده ساکس-کوبرگ(Saxe-Coburg) و گوتا(Gotha) (که در سال 1917 در نتیجه جنگ با آلمان به «ویندسور» تغییر یافت)بر دوک نشین های کوچکی حکومت می کرد پیش از آنکه آلمان متحد شود. این رشته در 1714 دیگر انگلیسی نبود زیرا طبق لایحه ی حل و فصل 1701 ، کاتولیک ها نمی توانند سلطنت را در بریتانیای کبیر به ارث ببرند. بنابراین این نَسَب به نواده ی دور جیمز اول، سوفیااز پسر پلاتینیتف جرج لودویگ منتقل شد که در سال 1714 جرج اول شد. این آغازِ فرمانروایان آلمانی بود که بعنوان هانوری های معروف بودند و تا 1714 تا 1901 ادامه یافت و شامل شش پادشاه بود. این نسَب از طریق ملکه ویکتوریا ادامه یافت که نیمی آلمانی بود و با یک آلمانی ازدواج کرد. این وصلت حکمرانی ساکس-کوبرگ و گوتا را آغاز کرد که دودمانِ شوهر ویکتوریا، آلبرت بود.
شاهزاده ی ولز عنوانی برای استیلا بر مردم شورشی بود که توسط ادوارد اول ساخته شد که پسرش، ادوارد کارنارفون(Caernarfon)، را بعنوان شاهزاده ولز در 1301 نامید و بدین ترتیب این عنوان را برای یک ولز واقعی مردود شمرد. پسر ادوارد اول در ولز بدنیا آمد تا این عنوان را توجیه کند. (بلی، این ادوراد، چکش اسکاتلندی هاست که با «شجاع دل» هالیوود به شهرت رسید-که در جزییات بسیاری دروغ بود،خواهش می کنم که این مطلب را بعنوان تاییدِ «تاریخ» هالیوودی نگیرید)شاهزاده فعلی ولز که با نشستن او بر تخت، فرمانروایی بر بیش از یکصد میلیون نفر به او سپرده می شود برای حمایتش از دانش خوشنام هامیوپاتی معروف است… واقعا نظیر یک اَبَر رهبر. افلاطون با این شاه فیلسوف در گورش خواهد چرخید. و با وجود این بسیاری از خداناباورانِ بریتانیایی ها، کانادایی ها، استرالیایی ها با چنگ و دندان برای دفاع از امتیازات ویژه ی این خانواده ی گمراه و کاملا بی مصرف بعنوان پادشاهانِ منصوبِ بریتانیای کبیر و بسیاری از مستعمره های سابق آن خواهند جنگید. چقدر مضحک است که مردم در حال حاضیر ازادِ این مستعمره های پیشسین هنوز فرمانروایی بر خود را به این نوادگان یک خانواده آلمانی از اشراف کم اهمیت می سپارند که تنها ادعای آنها بر شهرت، توانایی زاد و ولد موفق است که کشوری را می گرداند که دهه ها پیش یا صدها سال پیش فتح شده است. منظورم این است که نکته چیست.
کانادایی ها و استرالیایی ها هر دو معمولا برای عملی بودنشان معروف هستنددر ستایش این خانواده سلطنتی سر از پا نمی شناسند.(متاسفم، من فقط یک نیوزیلندی می شناسم که بخشی زا او مائوری است و کلا از خانواده سلطنتی بیزار است) اما برای من تفاوتی ندارد که فیلی پینی ها را ببینم که در عشق به تصویر مریم مقدس سیاه از خود بیخود می شوند. یا امریکایی ها درباره بتِ فرهنگی فعلی خودشان، جاستین بیبر.حداقل ستاره های پاپ کاری می کنند تا این عشق، هر قدر رقت انگیز را توجیه کند. اما پادشاهان و تمثال های دینی و کاهن های بزرگ، این تحسین های چاپلوسانه را بسادگی بدلیل موقعیت شان بدست می آورند، بلندمرتبگی که تحت کنترل توده های مردمی نیست که انتظار می رود به کسانی احترام بگذارندکه اینگونه قدرتمند شده اند. تعظیم به یک شاه تفاوتی با تعظیم به یک رب النوع ندارد و اجبار ضمنی آن نیز همان است-اطاعت از اربابی که (بگونه ای فوق طبیعی) از تو برتر است.

بهانه ها، بهانه ها، بهانه ها
خواهش می کنم بمن نگویید که این رسم ایت سنت است یا اینکه هزینه یادی ندارد یا اینکه خانواده سلطنتی برای کشور منفعت بیشتری نسبت به هزینه اش دارد یا هر چرت و پرت دیگری که اشک های شوق را در چشمان هر خلقت گرایی باقی می گذارد. این قابل دفاع نیست که برخی با امتیازات ویژه در دنیایی بدون خدا متولد شوند که به مردم دیکته کنند چه باید بشود. ما تحتِ ذهنیت بردگی مسیحی-یهودی رنج می بریم( به آثارش «شجره نامه اخلاقی» و «فراسوی خیر و شر: مراجعه کنید) ما آن چنان این ها را درونی کرده ایم که باید به «از ما بهتران» خدمت کنیم که برای توجیه این موارد غیرقابل دفاع به هر چیزی متوسل می شویم. این مثل خواندن کلمات زیبا و برانگیزاننده ی اپیکتت (Epictetus) است زمانی که «سخنان» را درباره ی نیاز به یک زندگی اخلاقی و بهتر را می نوشت و ملاحظه کردن این که او هرگز یک بار صدایش را علیه بردگی بلند نکرد گر چه او خودش یک برده بود. این احتمالا فراتر از درک او بود که سیستم دیگری وجود داشته باشد.

بنیاد اشرافیت در دین است و لازم است همانند توده ی بدخیمی که هست ریشه کن و نابود شود
هیچ توجیه متقاعد کننده ای برای اشرافیت نیست که شان انسانی را محترم شمارد. در تولد، هر فرد باید با دیگر برابر باشد. اینکه آیا اَبَر مرد سزاوار است تا به حقوق بیشتری نسبت به دیگران دست یابد به سرمایه داران و انسانگرایان واگذار می کنم تا درباره اش بحث کنند. اما برای توجیه یک تفاوت در حقوق در زمان تولد، فقط توسل به دین یا فوق طبیعت می تواند کارساز باشد. و بسیاری از خداناباوران در تلاش برای توجیه سیادت و بزرگی نسبت به سایرین، به وضعیتی که نیچه «گله» با یک ذهنیت برده وار است چسبیده اند. «خواهش می کنیم، ما عاشق پادشاهانی هستیم که بر ما فرمانروایی کنند . ما راهی برای توجیه آنها پیدا می کنیم. آنها بخشی از سنت های ما هستند و ما به آنها می بالیم.» این طرز فکر هر خداناباور است.« من می توانم به خدا یا هر دلیل سست دیگری معتقد باشم، این عقیده شخصی من است.»
پاشداهان و اشراف با دین سازمان یافته آمدند. آنها هر دو ، یکدیگر را حمایت کردند اما هر کدام تلاش کردند بعد از مرگِ دیگری زنده بمانند.ادیان می توانند حت پادشاهان تغییر یابند و پادشاهان می تواند بدلایل دینی تغییر کنند. اما این نهادها یک هدف دارند، اطاعت مومنان و پیروان. برای این که به نفع کاخ و کلیسای کاتدرال مالیات دهند و زحمت بکشند، و اگر لازم بود برای افتخار بیشتر شاه، کشور یا خدا بمیرند.
یک ساختار مدنی که از طبقه ای زا نجبا یا عناوین موروثی حمایت کند تکفیر شان انسانی است و نمی تواند بر هیچ اساسی پشتیبانی یا توجیه شود. خیلی وقت است که باید خودمان را زا این بار بر جامعه و وجدان مان رها کرده باشیم. این با دین آمده و بدون دینی که آن را پی ریزی کرده توجیهی برای باقی اندن در سیستم ندارد. مردود شمردن دین و حفظ پادشاهی مرا به یاد سخن یوهان ون گوته می اندازد:« هیچ کس بیش از برده ای که به خطا خود را آزاد می انگارد بیچاره نیست.»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s