آفتابه دزدها، شهدای وطن، ملحدان

از کتاب «سفر به انتهای شب» نوشته لویی فردینان سلین، ترجمه فرهاد غبرایی؛ صص 67-72
Kragujevac-1989.02
دلم می خواست از شر جنگ خلاص بشوم. شرمنده، اما در عین حال زنده به صلح برگردم، همانطور که آدم بعد از شیرجه ای طولانی، خسته به سطح آب برمی گردد… چیزی نمانده بود موفق هم بشوم… ولی جنگ واقعا بیش از این حرف ها طول می کشد… هر چه بیشتر طول می کشد، اشخاص منفوری که از وطن متنفر باشند، کمتر پیدایشان می شود. وطن حالا دیگر همه جور قربانی و هر جور گوشتی را بدون توجه به مبدا و منشاءش قبول می کند… وطن در انتخاب شهدایش پاک سر به هوا شده. امروز دیگر سربازی نیست که شایستگی حمل اسلحه و مخصوصا مُردن زیر آتش اسلحه و کشته شدن را نداشته باشد… آخرین خبر این است که می خواهند از من قهرمان بسازند!… جنون کشتار حتما فوق العاده قدرتمند است که می تواند از دزدی کنسرو چشم پوشی کند! چشم پوشی که نه، فراموش کند!
اگر چه ما عادت کرده ایم هر روز راهزن های عظیم را ستایش کنیم، همان هایی را که تمام عالم همزبان با ما گندشان را ارج می گذارد، ولی همین که موجودیتش را از نزدیک بررسی کنی، مثل جنایت دنباله داری است که هر روز تجدید شود اما این آدم ها از شکوه افتخار و قدرت برخوردارند، جنایت هاشان را قانون تقدیس می کند، در حالی که تا جایی که در تاریخ سراغ داریم-می دانی که به من پول می دادند تا از تاریخ حرف بزنم-سرتاپایش حاکی از آن است که آفتابه دزدی، مخصوصا دزدی خورد و خوراک، مثلا یک قرص نان، یک تکه گوشت یا پنیر، بدون برو برگرد برای فاعلش ملامت رسمی و نفرت اجتماعی را در کنار مجازات های سنگین و به خودی خود ننگ و شرمساری پایان ناپذیر به همراه می آورد. به دو دلیل: اول اینکه کسی که مرتکب جرم شده، معمولا آدم بدبختی است و خود همین وضعیت از ارزشش در نظر اجتماع کم می کند، و بعد به این خاطر که عملش به نحوی سرزنش بی کلامی است نسبت به جامعه. دزدی آدم فقیر به انتقام کینه جویانه ی فردی بدل می شود، متوجه هستی؟… نتیجه ی این کار چیست؟ دقت کن که سرکوب آفتابه دزدها در همه ی کشورها صورت می گیرد، آن هم با شدت عمل، نه فقط به عنوان وسیله ی دفاعی اجتماع، بلکه عمدتا به عنوان گوشزد جدی به همه ی بدبخت ها که سرجای خودشان بنشینند و طبقه ی خودشان را بشناسند– جا و طبقه ی همان محرومینی که در تمام قرون و اعصار با خوشحالی تمام به مردن از فقر و گرسنگی تن در داده اند… ولی تا اینجا، در جمهوری، برای این جور دزدی ها امتیازی وجود داشت، امتیاز محرومیت از اسلحه به دوش گرفتن در راه میهن، اما از فردا این وضعیت عوض می شود. از همین فردا، منِِ دزد سرجایم در ارتش برمی گردم…دستور این است… از بالا تصمیم گرفته اند روی چیزی که اسمش را «تعلیق موقتی» من گذاشته اند، سرپوش بگذارند، و این کار، دقت کن، فقط با در نظر گرفتن چیزی است که با عنوان « افتخارِ خانوادگی» از آن اسم می برند. چقدر مهربانند! دوست عزیز، از تو می پرسم، آیا خانواده ی من است که باید نقش آبکش و غربال را در مقابل معجون گلوله های آلمانی و فرانسوی بازی کند؟… نخیر، من این نقش را باید بازی کنم، من به تنهایی. و وقتی که مُردم، آیا افتخار خانوادگی دوباره زنده ام خواهد کرد؟… نگاه کن، من می توانم خانواده ام را بعد از تمام شدن جنگ و باقی قضایا مجسم کنم… چون بالاخره هر چیزی تمام خواهد شد… از همین جا و از همین الان خانواده ام را می بینم در تابستان آینده، در یک یکشنبه ی آفتابی روی چمن ها نشسته اند… و آن وقت در سه قدمی زیر خاک، من پدر خانواده، کرم گذاشته ام و از تل پهن روزهای تعطیل هم بدبوترم و تمام تن فریب خورده ام بصورت مسخره ای در حال پوسیدن است… کود کشتزارهای گمنام شدن، این است سرنوشت واقعی سرباز واقعی! آه دوست من! این دنیا هیچ چیزی نیست جز اقدام عظیمی برای اینکه همه را بی سیرت کند! تو جوانی. باید از هر کدام از این لحظات فرزانگی به اندازه ی یک سال استفاده کنی. خوب گوش کن. دوست من، دیگر نگذار اعلام خطر همه ی دو رویی ها و یا کاری های کُشنده جامعه ما از کنار گوشت بگذرد، مگر اینکه به خوبی اهمیتش را درک کنی.
10847968_10203322997182117_2123034499574416854_n
اعلام خطر این است:«همدردی با سرنوشت و وضعیت فقرا…» با شما هستم، مردم بی چیز، پس مانده های زندگی، ای همیشه کتک خورده ها، غرامت دهنده، عرق ریزها، به شما اعلام خطر می کنم، وقتی که بزرگان این عالم عاشق چشم و ابروتان شدند، معنی اش این است که می خواهند گوشت تان را در جنگ کباب کنند. علامتش این است… علامت واضحی است… همیشه با مهر و ملاطفت شروع می شود. لویی چهاردهم، اگر یادت باشد، تمام مردم را به گور سیاه حواله می داد. لویی پانزدهم هم. حتی لایق شان نمی دانست با آنها در ماتحتش را پاک کند. الته آن روزها زندگی به سختی می گذشت. برای فقیر بیچاره ها زندگی هیچ وقت سهل نبوده. اما لااقل آن وقت ها به اندازه ی جباران امروزی ما در بیرون کشیدن دل و روده ی مردم این همه کله شقی و پررویی نشان نمی دادند. برای زیردستان هیچ آرامشی وجود ندارد جز در نفرت از زِبَردستان که فقط از طریق منافع شخصی یا از طریق آزار مردم فکر می کنند…
حالا که به اینجا رسیده ایم باید بگویم که فلاسفه بودند که برای اولین بار پای مردم فقیر را میان کشیدند…. مردمی که جز شرعیات چیزی نمی دانستند! گفتند که کمر به تعلیم شان بسته اند!… بله! حقایقی را باید برای شان عریان کنند! آنهم چه حقایقی! نه حقایق کهنه و مندرس! نخیر، حقایق براق و درخشان! آنقدر درخشان که چشم شان خیره شد! مردم بیچاره گفتند:بله! درست است! همین است! درست همین است! باید در راه این حقیقت جان داد! مردم هرگز جز مردم چیزی نمی خواهند! همیشه همین طور بوده. نعره زدند:«زنده باد دیدرو[1]!» بعد گفتند:«آفرین بر ولتر[2]!» فلاسفه ی واقعی اینها هستند! و زنده باد کارن[3]وکه این همه راحت پیروزی ها را کسب می کند. زنده باد همه! لااقل این آدم های بیچاره را در جهل و خرافات به حال خودشان رها نمی کنند! این ها راه های آزادی را نشان شان می دهند! تشویق شان می کنند. زیاد طول نمی کشد! بگذار اول همه روزنامه خواندن را یاد بگیرند! راه نجات این است! و به سرعت، انشالله! دیگر بی سوادی باید ریشه کن شود! دیگر بی سواد لازم نداریم! فقط سرباز و شهروندی می خواهیم که رای بدهد، بخواند و بجنگد! مشق نظامی برود و بوسه بفرستد! با این رژیم مردم کم کم پخته شدند. آخر شور و اشتیاق به آزادی، باید کاربردی هم داشته باشد، نه؟ حر فهای دانتون[4] که باد هوا نبود. با چند نعره ی بلند، چنان بلند که هنوز هم می توانیم بشنویم، در طرفه العینی مردم را مسلح می کرد! و به این ترتیب اولین گردان مشتاقان جنون زده گسیل شد! اولین رای دهنده ها و پرچمداران احمقی که دوموریه به فلاندر برد تا مثل آبکش سوراخ سوراخ شوند! خود دوموریه[5] که خیلی دیر به این بازی ناب خواب و خیال های خام آمده بود، بالاخره سکه را به همه چیز ترجیح داد و در رفت. آخرین مزدورِ ما او بود… سرباز مفت و مجانی هنوز نوبر بود… آنقدر نوبر که گوته با همه ی گوته بودنش وقتی به میدان کارزار والمی [6] رسید، با دیدن این صحنه نتوانست به چشمان خودش اعتماد کند. در مقابل این قوای ژنده پوش و پر شور و حرارت به خاطر دفاع از افسانه ی تازه ساخته ی میهن پرستی با پای خودش آمده بود تا به دست شاه پروس پاره پاره بشود، گوته احساس کرد که هنوز باید خیلی چیزها یاد بگیرد. به روش نبوغ آمیز خودش، با شکوه تمام اعلام کرد:« از امروز عصر تازه ای آغاز شده است!» بله دیگر! وقتی دیدند فکر بکری است، برای آنکه کار نظام به غلتک بیفتد، شروع کردند به ساختن یک رشته قهرماان، اینطوری خرجش کمتر می شد.
10153743_750433751715034_8746721830318366698_n
همه در این گود به میدان آمدند. بیمارک، هر دو تا ناپلئون، بارس[7] و آن الزای سلحشور. پرستش پرچم بلافاصله جانشین دین آسمانی شد، جانشین آن ابری که به خاطر «رفرم» سوراخ سوراخ شده بود و از مدت ها پیش در خزانه های اسقف ها روی هم انباشته می شد. آن موقع ها مدِ ارتجاعی این بود:«زنده باد مسیح! ملحدین را بسوزانید!» اما با وجود این، ملحدین زیاد نبودند و با پای خودشان به میدان می آمدند… در حالی که حالا، در عصر ما، فوج های عظیمی با این فریاد بسیج می شوند:« هه بچه بی ریش های بی رگ را دار بزنید! همه سرهای بی مایه و همه کرم کتاب ها را دار بزنید! ای توده های میلیونی، حق تان را بجویید!» آنهایی که نه می خواهند کسی را جِر بدهند و نه بکشند، همه آرامش طلب های بوگندو را بگیرد و چهارشقه کنید! با هزار و یک راه کثیف سرشان را زیر آب فرو ببرید! برای اینکه زندگی را حالی شان کنید، فقط دل وروده را از شکم شان، چشم را از حدقه هاشان و سال ها را از عمر نکبتی کثافت شان بیرون بکشید! کرور کرورشان را بفرستید بمیرند، نفس شان را بگیرید، خون شان را بریزید، توی اسید بخوابانید، فقط به خاطر اینکه کشورشان دوست داشتنی و زیبا بشود! و اگر این وسط بدبخت هایی هم هستند که از این کاری های ظریف سر در نمی آورند، بهتر است هر چه زودتر بروند و خودشان را با بقیه چال کنند، ولی نه، با آنها نه، بلکه در انتهای قبرستان، زیر سنگ نوشته ی ننگ آوری که مخصوص بی جربزه ها و بی هدف هاست، چون اینها، این بی حیثیت ها، از حق با شکوه برخوردار شدن از سایه ی بنای یادبودی که جامعه برای گرامیداشت مرده های عزیزش در خیابان اصلی گورستان برپا کرده، نباید چیزی گیرشان بیاید، همینطور از حق استماع اندکی از بازتاب صدای جناب وزیر که یک روز تعطیل به خانه ی آقای رییس شهربانی می آید که برود دست به آب و ناهاری بخورد و بعد بر فراز گورها پوزه اش را با احساسات تمام بلرزاند…

**********
[1] Denis Diderot نویسنده و منتقد فرانسوی ( 1713-1784)نمایانگر آرمان های فلسفی قرن هجدهم فرانسه
[2]Farncois Voltaire نویسنده و فیلسوف آزادیخواه فرانسوی (1694-1778)
[3]Lazare Carnot ژنرال ارتش فرانسه(1753-1823) ملقب به «سازمان دهنده پیروزی ها»
[4] Danton حقوقدان و سیاستمدار و خطبی انقلاب فرانسه(1795-1794)
[5]Charles Francois Doumpuriez فاتح جنگ های والمی و فاتح بلژیک. وی در سال 1793 پس از شکست به صفوف دشمن پیوست و در ارتش انگلستان استخدام شد (1739-1823).
[6] Valmy ناحیه ای در بخش لامارن از بخش های شمال شرق فرانسه. روز بیستم سپتامبر در سال 1792 سربازان فرانسوی که فریاد « زنده بادملت» سر داده بودند ارتش پروس را در این ناحیه شکسته دادند. گوته شاعر آلمانی، کنجکاوانه در پی ارتش پروس می آند، با دیدن سور و اشتیاق سربازان انقلابی فرانسه، غروب آن روز چنین گفت:« در این جا و در این روز دوران نوینی در تاریخ جهان آغاز شده است.»
[7]Maurice Barres نویسنده و سیاستمدار فرانسوی (1862-1923)

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s