انقلاب مشروطیت هنوز پایان نیافته است-رامین كامران

برگرفته از تارنمای «ایران لیبرال»، 7 اوت 2004،
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=%221984%22
12144742_916612898433546_9011268718257608299_n
از انقلاب اسلامی به بعد همۀ ما بارها این عبارت را شنیده و خوانده ایم : «مشروطیت شكست خورد». این سخن مكرر و ملال آور از طرف اشخاص مختلف، با زمینه های فكری متفاوت و با انگیزه ها و مقاصد گوناگون عنوان شده است. باید برای روشن شدن موضوع ابتدا بین برداشت هایی كه از «شكست مشروطیت» رواج دارد مختصر نظم و ترتیبی برقرار كرد.

شكست مشروطیت یعنی چه؟
برخی نظام پادشاهی را مترادف مشروطیت می گیرند و ساقط شدن آنرا در سال 1357 به حساب شكست مشروطیت می گذارند. بعضی شكست دولت بختیار را شكست مشروطیت به حساب می آورند چون او نتوانست جلوی قدرت گیری خمینی را بگیرد و در ایران حكومتی دمكراتیك برپا كند. گروهی هم اصولاً بر این عقیده اند كه وقتی در كشوری انقلاب جدیدی واقع شد انقلاب قبلی از اعتبار ساقط می شود. این سه سخن با هم بی ارتباط هم نیست. باید به ترتیب سنجیدشان.
مشروطه مصداق ایرانی دمكراسی لیبرال است كه در كشور ما به دلایل گذرای تاریخی به شكل سلطنتی به دنیا آمد. وگرنه این نظام سیاسی هیچ ارتباط لازمی با سلطنت ندارد و با جمهوری نیز سازگار است. سلطنت پهلوی هم به هیچ اعتبار «مشروطه» نبود تا با رفتنش «مشروطیت» شكست بخورد. برقراری این سلسله با تعطیل مشروطیت ممكن گشت و تداومش هم بعد از 1332 به همان ترتیب تضمین شد. در تمام عمر این سلسله هم مشكل اساسی مردم ایران جمع آوردن پادشاهی پهلوی با مشروطیت بود تا بلكه بتوانند به آزادی نفسی بكشند، كاری كه تا به آخر ممكن نگشت.
ساقط شدن دولت لیبرال بختیار را می توان شكست حكومت مشروطه به حساب آورد. مساعی بختیار، طی دوران كوتاه زمامداریش و در شرایطی كه محمدرضا شاه از میدان خارج شده بود، صرف این گردید كه كشور را به راه دمكراسی بیاندازد. ولی كوشش های وی در برابر انقلابیانی كه زیر پرچم خمینی گرد آمده بودند بی ثمر ماند. متأسفانه این اولین باری نبود كه آزادیخواهان ایران از مخالفان دمكراسی شكست می خوردند. اول بار محمدعلی شاه بر آنها فایق آمد، بار دوم رضا خان، بار سوم محمدرضا شاه و بار آخر هم خمینی. البته مورد اول دوام و قوام چندانی نداشت ولی باید به حسابش آورد كه فهرست ناقص نماند و ارتباط منطقی امور روشن شود. اینرا هم باید اضافه كرد كه هیچ دلیلی ندارد شكست آخر را قاطع تر یا نهایی تر از باقی بشماریم تا آنرا مترادف شكست مطلق مشروطیت بگیریم.
حال برویم سر شق سوم قضیه كه مهمتر از دو دیگر است. انقلابیان پیروزمند همیشه مدعیند كه تاریخ با پیروزی آنها وارد مرحلۀ نوینی شده و كوشش های آنان گردونۀ زمان را بر جادۀ جدیدی انداخته است و انقلاب های پیشین را بی اعتبار كرده. اسلامگرایان از این اصل مستثنا نیستند. از روز اول چنین لاف زده اند كه از انقلاب مشروطیت فراتر رفته اند و پیشگام تحول بیسابقه ای در تاریخ ایران و جهان گشته اند. خود خمینی انقلابی را كه رهبری كرد واكنشی نسبت به انقلاب مشروطیت می شمرد. حق هم داشت كه چنین كند. ادامه دهندۀ راه اسلامگرایان صدر مشروطیت بود و یقین داشت كه موفق شده تا انتقام شكست هفتاد سال قبل و خفت و خواری سالهای بعد از آن را از حریفان بستاند و دفتر انقلاب مشروطیت را ببندد. ولی این خیال باطل بود. ببینیم چرا.
12066027_1486900614945117_2674572585232241770_n
انقلاب مشروطیت شكست نخورده است
انقلاب مشروطیت ایران را به جادۀ سیاست مدرن انداخت. سیاست مدرن را در معنای اخصش میتوان مترادف دمكراسی لیبرال گرفت چون دمكراسی در آن نقش محوری دارد، ولی نمی توان آنرا محدود به این شیوۀ حكومت شمرد. نمیتوان زیرا در عصر جدید انتخاب های سیاسی به یكی محدود نیست كه دمكراسی لیبرال باشد. همه به تجربه می دانند كه راه تجدد فقط به دمكراسی ختم نمی شود. سیاست مدرن چارچوبی است كه چهار گزیدار سیاسی به مردم عرضه می كند و فضایی برای بالیدن چهار خانوادۀ سیاسی پدید می آورد كه هر كدام نمایندۀ یكی از این گزیدارهاست. هدف هر یك از این خانواده ها برقراری نظام سیاسی معینی است كه با آن سه دیگر تفاوت بنیادی دارد. ممكن است كه این هر چهار برای برنامه شان توجیه سنتی بتراشند و مدعی شوند كه «ما باید چنین كنیم زیرا اجدادمان چنین میكردند». ولی این قبیل سنت گرایی ها دلیل سنتی بودن هیچ كدام آنها نمی شود. همۀ آنها در جهان سیاست مدرن به دنیا آمده اند و زندگی می كنند و در این چارچوب است كه حیات و اعمالشان معنی پیدا می كند.
مشروطیت ترجمان تجدد سیاسی بود در صحنۀ تاریخ ایران. این چارچوبی كه انقلاب مشروطیت در ایران برپا كرده است هنوز برجاست و انقلاب اسلامی هم قادر به عوض كردن آن نبوده و نیست. به این دلیل روشن كه انقلاب اسلامی حاصل پیروزی یكی از چهار خانواده ایست كه با انقلاب مشروطیت در ایران زاده شده اند، پیروزی شاخۀ اسلامی خانوادۀ مرتجع. این پیروزی نه قادر به حذف دیگر انتخاب های سیاسی مدرن، یعنی انتخاب های لیبرال و اتوریتر و رادیكال است و نه قادر به نابود ساختن آن سه خانوادۀ سیاسی كه این گزیدارها را مد نظر داشته و دارند. البته اسلام گرایان هم خیال و هم ادعا و هم قصد این كارها را داشته اند ولی در آنها موفق نبوده و نیستند و نخواهند هم بود. شكستن چارچوب مدرنی كه مشروطیت در ایران مستقر كرد مستلزم فراتر رفتن از مدرنیته است، یعنی پیدایش واقعه ای تاریخی با همان ابعاد و همان اهمیت اتفاقی كه طی قرون هفده و هجده در اروپا واقع شد و اول این قاره و سپس جهان را به راه تجدد انداخت. كسی تا به حال از عهدۀ این كار بر نیامده است، اسلامگرایان هم حتماً قابل ترین حریفان تجدد نیستند.

اگر برخی روشنفكران غربی از قبیل میشل فوكو كه سودای فراتر رفتن از مدرنیته را داشتند تا به قول خودشان به «پست مدرنیسم» برسند، این اندازه به انقلاب اسلامی دل بستند، به این دلیل بود كه تصور می كردند انقلاب مزبور قادر به شكستن قالب تجدد خواهد شد. روشنفكران نسل قبل از آنان هم در زمان خود به دلیل مترادف شمردن تجدد و دمكراسی لیبرال وقوع انقلاب اكتبر یا قدرتگیری فاشیست ها را نشانۀ پشت سر گذاشتن مدرنیته شمرده بودند. خیال همۀ آنها به یك اندازه خام بود، نه لنین دفتر این حكایت را بست و نه هیتلر و نه خمینی. هر سه این خیال را در سر خود و دیگران پختند ولی هیچ كدام نتوانستند این قالب را بشكنند. چیرگی اولی در حكم پیروزی خانوادۀ رادیكال بود و فایق آمدن دو دیگر در حكم پیروزی خانوادۀ ارتجاعی، همین و بس. تحولات بعدی تاریخ شوروی و سرانجام فاشیست های اروپایی این ناتوانی را ثابت كرد و تحولات آیندۀ ایران و ساقط شدن فاشیست های اسلامی از نو اثباتش خواهد نمود.
در اروپا آن انقلابی كه مرجع عمدۀ زایش سیاست مدرن به حساب می آمد انقلاب فرانسه بود و سردمداران انقلابهای كمونیستی و فاشیستی اروپایی هر كدام به نوبۀ خود مدعی درنوردیدن طومار این انقلاب بودند، یا با ادعای پشت سر گذاشتنش و یا با قصد پاك كردن نشانش برای رجوع به گذشته. نه سخن آنان اعتباری داشت و نه سخن خویشاوند جهان سومی شان كه اسلامگرایان ایرانی باشند. تفاوت امكانات مادی و معنوی آنها تأثیری در ناتوانی بنیادیشان برای شكستن قالب مدرنیته نداشته است.

انقلاب اسلامی بر دمكراسی فایق آمد كه بختیار نماینده اش بود نه بر انقلاب مشروطیت. انقلاب 1906 ایران را قاطعاً به جهانی وارد كرد كه هنوز در آن زندگی می كند. اگر در این كار موفق نشده بود و ما هنوز از نظام سیاسی تصویری جز پادشاهی مطلقه نداشتیم و تحت هیچ نظامی جز این نظام زندگی نكرده بودیم، در یك كلام اگر اندیشه و تجربۀ زندگانی سیاسی ما از حد این سلطنت سنتی فراتر نرفته بود، انقلاب مشروطیت هم شكست خورده بود. اگر هم ما مقولات جدیدی را برای تعریف حیات سیاسی خویش به كار گرفته بودیم و میراث فكری مشروطیت را به دست فراموشی سپرده بودیم، می شد گفت كه دور مشروطیت سر آمده است. ولی نه آن شده و نه این. ما از آن انقلاب به این طرف، هم موقعیت سیاسی خویش را بر اساس نوینی تعریف می كنیم و هم تجربیاتی در صحنۀ تاریخ كسب كرده ایم كه اساساً با تجربیات دیگر كشورهای مدرن نظیر آلمان یا فرانسه یا… تفاوتی ندارد. سه نوع حكومت در كشورمان دیده ایم
دمكراتیك، اتوریتر و توتالیتر كه میتوان برای آنها نمونه های مشابهی در تاریخ اروپا جست. ما تاریخ مغرب زمین را با اتكای به همین تجربیات درك می كنیم و مردم این خطه نیز به همین ترتیب قادر به درك تجربیات تاریخی ما هستند. فقط فراموش نكنیم كه درك تجربه در حكم همدردی نیست. دلیل ندارد هر كه فهمید چه اندازه برای رسیدن به دمكراسی مصیبت كشیده ایم دلش هم برای ما بسوزد و برای دستیابی به هدف یاریمان كند.

انقلاب مشروطیت هنوز پایان نیافته است
انقلاب مشروطیت قاطعاً پیروز شده چون بر عمر سیاست سنتی ما نقطۀ پایان گذاشته ولی خودش پایان نیافته و هنوز در افق تاریخ نشانی از پایان آن نیست. با زایش گزیدار لیبرال كه انتخاب مشروطه خواهان ما بود، دیگر گزیدارهای دوران جدید نیز كه مخالف آن است در مملكت ما شكل گرفته و وارد عمل شده است. تاریخ معاصر ما حكایت نبرد بی پایان این چهار هماورد است. وقتی هم كه لیبرال ها در این نبرد برنده شوند و در ایران دمكراسی برقرار سازند، باز پیروزیشان در حكم نابودی دیگر انتخاب ها نخواهد بود. حفاظت از دمكراسی همان قدر مهم است كه بر پا كردنش و از آن جهت لازم است كه دمكراسی بی دشمن نیست. اگر بود البته می شد به امان خدا رهایش كرد.
امروزه با دور شدن از هیاهوی انقلاب اسلامی و اقبال دوبارۀ مردم ایران به دمكراسی لیبرال كه انقلاب مشروطیت به حق نماد اصلی آن شناخته می شود، صحبت از شكست مشروطیت قدری از رواج افتاده و آنهایی هم كه سالها با این انقلاب و دستاورد اصلی آن یعنی قانون اساسی دشمنی ورزیده اند، به فكر افتاده اند تا از این نمد برای خود كلاهی ببرند.
اسلامگرایان از زبان رییس جمهورشان كه دیگر آفتاب ریاستش به لب بام رسیده، مدح و ثنای مشروطه را می گویند. اگر تا دیروز مدعی بودند كه انقلاب مشروطیت را باطل كرده اند امروز مدعی كامل كردن آن شده اند. این وراث شیخ فضل الله نوری نام سلف بدنام خویش را موقتاً به دست فراموشی سپرده اند تا بلكه با دست زدن به دامان یكی دو ملای مشروطه خواه برای روشنفكری دینی كه بزرگترین دستاورد فكریش اوهام ملی مذهبی ها و بزرگترن دستاورد سیاسیش حكومت بازرگان است، سابقه ای دست و پا كنند. در این میان نبرد مشروطه و مشروعه را هم كه مكمل نبرد مجلس با دربار بود، لاپوشانی می كنند به این امید كه تناقض سخنانشان هویدا نشود و مردم بپذیرند كه چیزی به نام «دمكراسی اسلامی» از زمرۀ ممكنات است. حاصل این پیوند خیالی همان «مشروطۀ مشروعه» است كه در آن زمان طرفداران شریعت طالبش بودند بالاخره پس از سالها به وصالش رسیدند. همان دوران ملایی كه از عقل بهره ای داشت خطاب به شیخ نوری پیغام داده بود كه «ای گاو مجسم مشروطه مشروعه نمی شود». امروز هم باید همین سخن را در باب مردمسالاری دینی حوالۀ وراث این «شیخ شهید» كرد.

مداحان حكومت اتوریتر نیز در این بلبشوی سیاست نام «مشروطه خواه» بر خود نهاده اند تا بلكه به قرینۀ آن سلطنت را به مردم بقبولانند و اگر شد بساط گذشته را تجدید كنند.مدعی آشتی دادن لیبرالیسم و شیوۀ حكومت پهلوی هستند. از اولی شعار را گرفته اند و از دومی سابقۀ تاریخیش را. می كوشند تا تناقض این دو را هم به كمك شعار «مدرنیته» كه مدتیست باب روز شده، بپوشانند، تحت این عنوان كه رضا شاه آرمان های مشروطیت را تحقق بخشید. اینكه آرمان های مزبور چگونه با حذف مهمترین آنها كه آزادی بود و به قیمت زیرپا گذاشتن ضامن اصلی آن كه قانون اساسی بود، تحقق یافت، چیزی است كه می توان با مراجعه به ترازنامۀ حكومت دو پادشاه پهلوی دریافت. اگر این افراد گوشۀ چشمی به انقلاب مشروطیت نشان می دهند به این خاطر است كه علیه استبداد قاجار صورت گرفت، وگرنه كسانی را كه به اتكای قانون اساسی مشروطیت با استبداد پهلوی مبارزه كرده اند هیچگاه نمی بخشند. دقت ندارند كه خود چه اندازه وارث همان استبداد قاجارند. در كشمكش های صدر مشروطیت محمدعلی شاه كه با مجلس سر ناسازگاری داشت به یكی از خیرخواهانی كه به قصد نصیحت پیشش رفته بود گفت كه «بسیار خوب، مجلس باشد ولی وكلا در سیاست دخالت نكنند». البته خودش قادر به اجرای این طرح درخشان نشد ولی همه دیدیم كه پادشاهان پهلوی چگونه جبران مافات كردند.
قربانی این گزیدارهای ضد و نقیض سیاسی كه به ضرب تبلیغات به خورد همه می دهند، مثل همیشه همان آزادی است كه برقراریش هدف اصلی انقلاب مشروطیت بود. آزادی هدف است نه وسیله. نه پسوند اسلامی و بورژوآیی و… برمیدارد و نه میتوان با چیز عزیزتری معاوضه اش كرد. به قول توكویل اندیشمند بزرگ فرانسوی «كسی كه آزادی را وسیله میشمارد برای بندگی خلق شده». پایان نیافتن انقلاب مشروطیت یعنی ادامه داشتن نبردی كه از یك قرن پیش بر سر آزادی در ایران درگرفته و هنوز به نتیجه ای كه مطلوب آزادیخواهان است نرسیده است. این سرنوشت سازترین نبردی است كه درعصر جدید در صحنۀ تاریخ هر مملكت جریان مییابد. چه در آن شركت كنیم و چه نكنیم از قبول نتیجه اش ناگزیر خواهیم بود. حكم تاریخ كسی را از اطاعت معاف نمیكند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s