پیرمرد خنز پنزری و دختر اثیری

images
در «زندگی» «زخم» هایی هست که مثل خوره «روح» را «آهسته» در «انزوا» می خورد و می تراشد. این «درد»ها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای «باورنکردنی» را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و «عجیب» بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، «مردم» بر سبیل «عقاید جاری و عقاید خودشان» سعی می کنند آن را با «لبخند شکاک و تمسخر آمیز» تلقی کنند.
این زخم و این درد باورنکردنی چیست و چرا مردم طبق عقاید جاری آن را لبخند و تمسخر پاسخ می دهند؟
boof
برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور کنند یا نکنند… زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه هولناکی بین من و دیگران وجود دارد..دیگر خودم را از جرگه آدم ها، از جرگه احمق ها و خوشبختها بکلی بیرون کشیدم…

نویسنده با دیگران متفاوت است. شغلش نقاشی روی قلمدان است یعنی هنرمندی است که اثری برای نویسندگان خلق می کند. آثارش نه در کشور خودش که در هند بفروش می رسد. او نقش «دختری جوان» را بر قلمدان می زند مشابه رویایی که دیده، دختری زیبا و جوان، سبیه رقاصه های معابد هندی، در لباسی سیاه «گل» نیلوفر کبودی را به «پیرمردی» با عمامه هندی بر سر قوزکرده زیر «درخت سرو» تعارف می کند و زمانی که می خواهد از «جوی آب» بین پیرمرد و خودش عبور کند موفق نمی شود و پیرمرد به او پوزخندی می زند. پیرمردی که شبیه «عموی» نویسنده است و «پدرش»…نویسنده بمحض دیدن دختر اثیری که «عشق» در زندگی پیشین را به یادش آورده از خود بیخود می شود ولی از «خنده خشک و زننده» پیرمرد می ترسد…از اینکه نمی تواند «چشمان» دختر اثیری را بخوبی ترسیم کند رنج می برد… بار دیگر این خودِ دختر اثیری است که به خانه نویسنده می آید و در تخت او می آساید ولی نویسنده، شاید در توهمی ناشی از شراب و تریاک، او را «مرده» می پندارد و «برای آنکه فقط در تملک او باشد» سر از تنش جدا می کند و پیکر مثله شده اش را برای دفن به پیرمرد می دهد. در محل دفن، «کوزه ای» می یابد که نقشی همانند نقاشی های خودش،«دختر اثیری همراه با نیلوفر کبود« برخود دارد، پس از خوابی آشفته در زندگی جدید در می یابد که از جوانی شکسته و ناخوش به پیرمردی قوزی، سپید مو با چشم هایی واسوخته و لب شکری تبدیل شده. همه جا «سایه های مضاعف» خود، «رجاله ها» را می بیند. در این زندگی جدید در پستویی تاریک در میان بوهای سمج، تنبل و غلیظ، بوی دهن، بوی پا، بوی تند شاش، …زندگی می کند که دریچه اش به دکان قصای حقیری باز می شود که هر روز دو لش گوسفند را با لذت تکه تکه کرده به مشتریانش می فروشد و کمی آنسو تر پیرمرد با عبا و چشمان واسوخته است که خنزر پنزر می فروشد و جمعه ها قران می خواند. دایه نویسنده به او گفته که پیرمرد پیش از این کوزه گر بوده…نویسنده با دایه و زن لکاته اش زندگی می کند. پدر و عمویش دوقلو بوده اند و در کار تجارت با هندوستان.و در همانجا با مادر نویسنده که رقاصه معبد بوده ازدواج کرده ولی عمویش نیز عاشق مادر نویسنده شده و بدلیل شباهت فراوان با برادرش، او را فریب می دهد. سرانجام مادرِ نویسنده تهدید به ترک هر دو می کند مگر آنکه آزمایش «مانگ» بدهند و کسی که زنده می ماند همسرش خواهد بودو پیش از این آزمون، رقصی مارناگ برای پدر نویسنده اجرا می کند ولی کسی که از سیاهچال پس از مواجهه با ماربیرون می اید پیرمردی شکسته و موسپید است که زندگی سابقش را فراموش کرده و معلوم نیست پدر یا عموی نویسنده است.نویسنده در پی یک صحنه سازی ناچار به ازدواج با دختر عمه اش می شود که شباهت دوری به مادر نویسنده و خودش دارد ولی «لکاته» هرگز او را نمی پذیرد ولی با همه مردان دیگر رابطه دارد و همین سبب می شود نویسنده همانند مرده متحرکی، خانه نشین شود و رنج ببرد. نویسنده از خانه اش و شهرش، از همه رجاله هایی که فقط یک دهن متصل به مشتی روده منتهی به آلت تناسلیشان هستند می گریزدولی دوباره خاطره دیدن لکاته در کودکی در لباسی سیاه که در نهری زیر سایه سروها افتاده برایش زنده می شود و لب های برادر کوچکش را می بوسد که پدرزنش، پیرمردی قوزی با شال را می بیند که باخنده ای خشک و زننده ناظر این صحنه است… از این پس زندگی نویسنده در بیماری، توهم، بیزاری از تمامی اطرافیانش می گذرد تا اینکه در پایان «چشم» زن لکاته اش را در می اورد و او را می کشد و تبدیل به پیرمرد خنزرپنزری می شود.
image1
مبنای داستان بوف کور بر تکرار یک روند در نسل های پی در پی است. جوانی هنرمند و منزوی که بمرور یا ناگهان به پیرمرد قوزی خنزرپنزری تبدیل می شود، درست مثل پدر و عمویش. دختر اثیری که بمرور یا ناگهان به لکاته تبدیل می شود. اما این جوان/پیرمرد خنزر پنزری نماد کیست؟ جوان حاصل پیوند مادر رقاصه هندی در معبد و پدر بازرگان ایرانی است(پیوندی از فرهنگ و تمدن باستانی هند و ایران) در کار هنر است ولی کسی در ایران خریدار هنرش نیست (درکش نمی کند) و آثارش در هند به فروش می رسد. محیط زندگی وی، پستویی تاریک است (ضمیر ناخودآگاه وی) در روز سیزده نورزو(روزی که همه ایرانیان طبق رسمی باستانی به طبیعت می روند) عمویش نزد او می اید که پیرمردی قوزی با عمامه هندی، لب شکری است نظیر پدرش و خودش در سنین پیری، برای آوردن شراب (نماد معرفت و دست یافتن به اسرار) چراغی روشن می کند(ضمیر خودآگاه) از چارپایه ای بالا می رود (دانسته هایش از فرهنگ و تمدن ایران و هند) از روزنِ تنگی به بیرون می نگرد، پیرمردی قوزی را زیر درخت سرو (نماد همیشه سرسبزی، ماندگاری و جاودانگی) می بیند و دختری جوان را که می خواهد از روی جوی آب(گذر زمان و زندگی) بگذرد و گل نیلوفر کبود(در عرفان هندی روح اثیری که از مرداب جهان می روید اما آلوده نمی شود و نماد باروری،کامیابی، زیبایی، زایندگی،تندرستی و عشق است) را به او بدهد ولی موفق نمی شود. پیرمرد با خنده ای خشک و زننده او را به تمسخر می گیرد. مردِ جوان ناتوان از نقاشی چشم های دختر اثیری بر قلمدان(چشم نماد دیدن و دانستن) زمانی که دختر را در خانه خود می یابد او را مرده می پندارد و سر از تنش جدا می کند و خود به پیرمرد قوزی خنزرپنزری لب شکری تبدیل می شود. در محل دفن دختر، کوزه ای (نماد تاریخ) می یابد با همان نقش(تکرار روندی تاریخی). این جوان ( و نیز پدر، عمو و کلسکه چی و پیرمرد خنزرپنزری فروش) نماد «پدرسالاری»، «مردسالاری» و«استبداد» است که ناتوان از درک فرهنگ باستانی ایران و جهان و زندگی با دختر اثیری نماد «ایران»، سر از تنش جدا می کند(سر نماد بخش آگاه و پیشروی جامعه ایران) و خود تبدیل به پیرمرد خنزرپنزری قوزی…( فرهنگی سترون و وامانده و زشت و تهی مایه) می شود یا در نسلی دیگر همین جوان در طول زندگی در شهری ناشناس که خاک مرده بر آن پاشیده اند که چشم اندازی جز دو لاشه گوسفند در قصابی ندارد(به کشتن دو جوان برای تغذیه دو مار بر دوش ضحاک در شاهنامه می ماند)، با دختر دایه اش ازدواج می کند(دختر/دایه /دختر اثیری/لکاته نماد مادر، زن، زندگی، زایش، باروری، عشق، وطن)… ناتوان از تملک دختر اثیری، او را لکاته می خواند و سرانجام می کشد و چشمش (نماد دانستن) را جدا می کند و دوباره تبدیل به پیرمرد خنزرپنزری می شود. ایران(کشور و جامعه ایرانی) که در بدو رسیدن به قدرت موجودی اثیری و فرشته گون است پس از مقاومت در برابر پدرسالاری و استبداد، لکاته ای است که باید کشته شود. بهمین دلیل است که تنها رجاله هایی (دهن هایی متصل به روده و الت تناسلی) باقی می مانند که در شهری ناپاک و تاریک و عقب مانده زندگی می کنند که چشم انداز روزانه اش دو لاشه گوسفند خونین است…
بوف کور داستان ایران است که گرفتار نسل های پی در پی پیرمردان قوزی، خنزرپنزری و لب شکری شده که مدام چشم و سر (نمادهای دیدن و دانستن) ایران و ایرانی را جدا می کنند زیرا توان آمیختگی، باروری و زندگی با ایران و ایرانی را ندارند …ولی بوف کور این همه را نمی بیند و نمی فهمد.

lotus_achaemenid_architectureنیلوفر آبی در معماری هخامنشی
darius_in_parseنیلوفر در دست داریوش کبیر-حجاری بارعام تخت جمشید
persepolis_24-11-2009_11-32-18 نماد نیلوفر آبی و سرو در تخت جمشید

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s