توافق بر پایۀ توهم- رامین کامران

از تاربرگ ایران لیبرال
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=%222625%22

اخیراً و به دلیل دور گرفتن تمایل به انقلاب برای تغییر وضع در ایران، اصلاح طلبان کلاً به فکر نوعی تعامل با خواستاران انقلاب افتاده اند و در این سو و آن سو شنیده می شود که سخن از نوعی همراهی اصلاح طلبی و انقلابی گری در گرفته ـ این تصور که می توان این دو را به موازات هم پیش برد. شاید هم حرف فقط از سر مصلحت اندیشی و آشتی جویی نظری گفته می شود. هر چه باشد سخن نادرست است، از هر دید که گفته شده باشد. ببینیم چرا.
برخی اصلاح و انقلاب را روش های متفاوتی می شمارند که می توان برای رسیدن به هدف واحد از آنها استفاده کرد. مثل فرضاً جوش اکسیژن و آرگُن که از هر دو می شود برای جوشکاری استفاده نمود. در صورتی که بین اهدافی که با این دو روش میتوان به آنها رسید، تفاوت هست. اینها، مثل هر وسیله، تصویری از اهدافی که می توان به کمکشان بدانها رسید، در دل خود دارند و این اهداف یکی نیست. انقلاب اصولاً چارچوب شکن است و اصلاح اصولاً حافظ چارچوب. تفاوت اساسی است و قابل اغماض نیست.
فرق اصلی انقلاب و اصلاح در اینجاست. زیرا اگر از نزدیک نگاه بکنیم، می بینیم که روش های عملی و تاکتیک هایی که در این دو به کار گرفته میشود، در اکثر موارد یکسان است. اعتصاب و تظاهرات و انواع و اقسام فشارهایی که از سوی جامعه متوجه قدرت مستقر می شود در این هر دو یکی است.
آنچه باعث می شود نه این نزدیکی را درست ببینیم و نه به آن تفاوت اصلی درست عنایت کنیم، تمرکز توجه است به مسالۀ خشونت که در کار سیاسی اهمیت مرکزی دارد، ولی در تمایز بین انقلاب و اصلاح مرکزی نیست. عقیدۀ رایج از این قرار است که اصولاً انقلاب مترادف خشونت است و اصلاح خشونت پرهیز. این قرینه سازی که برخی را راضی می کند، دو نقطه ضعف دارد.
یکی اینکه حساب انقلاب را به عنوان روش، با نظامی که از انقلاب زاده می شود، یکی می کند که به کل نادرست است، زیرا همۀ انقلاب ها به نتیجۀ واحد ختم نمی شود. دوم اینکه خشونت هایی را که در جنبش های اصلاح طلب یا آنهایی که رسماً مهر خشونت پرهیزی خورده، اعمال می گردد، نمی بیند. نفس انقلاب به خودی خود خشونت زا نیست و انقلابها الزاماً آنچنان قربانی نمی گیرد که برخی تصور می کنند. کشتار ها، البته اگر کشتاری واقع بشود، معمولاً حاصل سیاست نظامی است که با انقلاب سر کار می اید. به عنوان نمونه، انقلاب مشروطیت تا کودتای محمدعلی شاه چندان قربانی نگرفت. حتی جنگ داخلی متعاقب کودتا هم خیلی پر تلفات نبود. در نهایت حکومت مشروطه که برنده شد، حدود بیست نفری را (رقم دقیق به خاطرم نیست) محاکمه و اعدام کرد و داستان تمام شد. در مقابل، انقلاب اسلامی که تعداد کشته هایش دو یا سه هزار نفر تخمین زده می شود (البته با احتساب سینما رکس که نمیشود پای حکومت نوشت) منجر به روی کار آمدن رژیمی شد که از همان روز اول هزار هزار کشت و هنوز هم ابایی از کشتن ندارد.
دوم اینکه اصلاح طلبی هم، بر خلاف آنچه که شهرت داده میشود، از خشونت عاری نیست و بسیاری از جنبش هایی که اصولاً اصلاح طلبانه می شمریم، کم یا بیش با خشونت همراه بوده و از آن برای موفقیت بهره برده. به عنوان مثال جنبش حق طلبانۀ سیاهان آمریکا در ابتدای دهۀ شست، فقط به مارتین لوتر کینگ و خشونت پرهیزی وی ختم نمی شد و خشونت فقط از جانب پلیس و نیروهای ارتش و علیه حق طلبان واقع نگشت. سیاهان نیز با شورش و گاه در قالب گروه های تندرو، دست به خشونت بردند و این کارشان دولت را متوجه ساخت که اگر به سرکوب خواست های مسالمت آمیز ادامه بدهد، سرکوب شدگان را به سوی روش های قهر آمیز سوق خواهد داد و دیر یا زود با چیزی در حد جنگ داخلی مواجه خواهد شد. پس بهتر این است که تا کار سخت نشده امتیاز بدهد و کشمکش را ختم کند، بخصوص که هدف اصلی اصلاح طلبانه بود. البته گزارش های داستان واری که رواج دارد و بیشتر مناسب کتاب های کودکان است، حکایت را در وجه مسالمت آمیز آن خلاصه می کند که ناقص است، ولی نباید به اینها اکتفا کرد.
مورد هندوستان و آزادیش از استعمار انگلستان نیز از همین قماش است. تکیۀ حکایت بر گاندی است و احتراز او از هر گونه خشونت که البته ارزش سیاسی و اخلاقی بسیار دارد، ولی در آنجا هم جوشش حرکت های خشونت آمیز و مسلحانه بود که به دولت استعمارگر فهماند که کنار نیامدن با گاندی به کجا ختم خواهد شد و چون نیروی مقاومت ندارد و باید از میدان بیرون برود که رفت. در اینجا هدف انقلابی بود.
در این دو مورد آنچه از خشونت حاصل شد و کم هم نبود، در عمل به نفع جنبشی عمل کرد که اکثریت آن به دست خشونت پرهیزان بود و البته داستانی هم که بعد نوشته شد، نقش گروه اخیر را برجسته کرد و دیگران را، به رغم اهمیت کارشان به پشت صحنه راند. داستانهای رایج تاریخی معمولاً همینطور نوشته می شود.

امروز در ایران کسی خواستار و طرفدار و مروج خشونت نیست، نه انقلابیان و نه دیگران. کسی هم از نبرد مسلحانه صحبت نمی کند. اگر بحث انقلاب درگرفته و لزومش از سوی بخش قابل توجهی از مخالفان که اظهار نظرهایشان را دائم در گوشه و کنار می خوانیم و می شنویم، مورد توجه قرار گرفته است، به این دلیل نیست که اینها طالب خشونت شده اند، هیچکس طالب خشونت نیست، به این دلیل است که انقلاب را تنها راه رسیدن به هدفی می شمارند که طالبش هستند، یعنی شکستن اسطقس نظام اسلامی.
تا وقتی که هدفی را که تعقیب می کنیم به صراحت برای خود و دیگران روشن نکنیم، نخواهیم توانست درست بگوییم که اصلاح طلبیم یا انقلابی. چون در اصل هدف است که تعیین می کند که ما در کدامیک از این دو گروه قرار داریم، نه رویکردمان نسبت به خشونت. اگر بر سر هدف نهایی توافق داشته باشیم، اختلاف بین اصلاح طلبی و انقلابی گری به راحتی از میان بر خواهد خاست. حال اگر با تمامی ابراز حسن نیتی که از دو طرف می بینیم، توافقی که طالبیم صورت نمی پذیرد، به این دلیل نیست که طرفین در باب خشونت یا عدم خشونت هم عقیده نیستند، به این دلیل است که از بابت هدف نهایی اشتراک نظر ندارند. یعنی طرف های دعوا، چه اینرا به صراحت بگویند و چه نه، چه بدان واقف باشند و چه نه، از وضعیتی که می خواهند جایگزین وضعیت فعلی بکنند، تصویر مشابه یا حتی شبیهی در سر ندارند.
تفاوت اصلی بین اصلاح طلبان و خواستاران انقلاب، در جایی است که مایلند در ایران آینده به مذهب اختصاص بدهند. چه به صراحت متعرض آن بشوند و چه نه. اگر موضوع به آن روشنی که باید مطرح نمیگردد دو دلیل دارد: استفاده از عبارت رقیق و غیر دقیق سکولاریسم و تمرکز توجه به روحانیت و نه اسلام.
اصلاح طلبان که به هر صورت و به ناچار، یعنی هم تحت فشار اوضاع ایران و هم گفتار غالب در اپوزیسیون، از سر اکراه وادار شده اند به فکر جدایی امتیاز بدهند، برای بیان مطلب از عبارت سست سکولاریسم، استفاده می کنند. طبیعی هم هست که چنین کنند، چون راه را برای هر تفسیری باز می گذارد. جبهۀ مقابل نیز به دلیل استفاده از همین عبارت نامناسب، دچار این توهم است که سخنش تفاوت چندانی با اصلاح طلبان ندارد یا میتواند با آن به آشتی برسد. از این گذشته، تمرکز حمله به روحانیت و نه جایگاه دین اسلام در سیاست که از سوی هر دو گروه انجام میپذیرد، موجد این تصور است که از این بابت هم تفاوت چندانی بین دو طرف نیست که هست.
نکته اینجاست که اصلاح طلبان که عموماً می توان ملی مذهبی خواندشان، اساساً و به شهادت تولیدات فکری خویش، مطلقاً از نگاه داشتن پای اسلام در میدان سیاست صرف نظر نکرده اند. تفاوت اصلی بین اصلاح طلبی و انقلابی گری در اینجا واقع شده است، در فضایی که قرار است در ایران آینده به مذهب اختصاص بیابد. فضایی که مخالفان جدی می خواهند ببندند و اصلاح طلبانی که ممکن است هزار نوع با آنها اظهار نزدیکی بکنند، می خواهند باز نگاه دارند و به تناسب امکانات خود، آنرا پر کنند. گفتم اسلام و نه روحانیت. چون گروه اخیر در اصل طالب نوعی اسلام بدون روحانیت است و در حقیقت میخواهد خودش جای روحانیت را بگیرد. در این حالت می تواند به راحتی با انتقادهایی که متوجه روحانیت می گردد با دیگران همدلی نماید، ولی در عوض جا را برای اسلام، یعنی در حقیقت برای خودش، خودش در مقام مفسر مجاز دین، گرم نگاه دارد.
اگر گروه اخیر صحبت از نظام سیاسی و لزوم تغییر آن نمی کند و میکوشد تا بحث را با پرداختن به جزئیات از این موضوع اساسی منحرف سازد، به این دلیل است که اصولاً خواستار تغییر نظام نیست، نه اینکه می خواهد کار را به صورت مرحله ای انجام بدهد. می خواهد همین باشد ولی دست خودش باشد. یعنی به معنای دقیق کلمه اصلاح طلب است و میخواهد در عین حفظ چارچوب که نظام اسلامی باشد، تغییراتی را که مطلوب خودش است ایجاد کند و بس. اگر با استمداد از ابهام گفتار، تظاهر به همراهی نسبی با طرفداران انقلاب، یعنی خواستاران تغییر نظام، می نماید به این دلیل است که طرح روشن و کامل هدفش که مستلزم اعتراف به محدودیت های مذهبی آن است، همین خرده اعتباری را هم که دست و پا کرده، از او خواهد گرفت و از حوزۀ بحث جدی که جدایی محور آن است، بیرونش خواهد راند.
باید اول هدف اصلی را روشن کنیم. اگر این هدف تغییر نظام سیاسی است، باید به همین گونه بدان نظر کرد و طرحش نمود نه به صورت اجزای پراکنده ای که ارتباطشان با نظام سیاسی روشن است، ولی با فهرست شدن به صورت جداگانه و گسیخته از هم، اصل مطلب را لوث می کند. آنچه که امروز نام «مطالبه محوری» گرفته است، درست همین خرد کردن هدف اصلی به اجزای پراکنده ایست که کل را از نظر همه دور می کند. کار به این بهانه انجام می گردد که به این ترتیب می توان جزء جزء و قدم به قدم به آن کل رسید. در صورتی که این روش جز پراکندگی فکر و عمل نتیجه ای نمی دهد. شما به چیزی میتوانید برسید که خود آنرا طلب کنید، نه این تکه و آن تکه اش را.
بحث را از تفاوت اصلاح و انقلاب شروع کردیم و رسیدیم به اینکه تمایل به یکی از این دو راه، در حقیقت از تفاوت در اهداف طرفداران این دو برمی خیزد، نه ار تفاوت راهکارها. منطقی هم بود که به اینجا برسیم. به این دلیل که مشکل اصلی ایران امروز، تداخل مذهب و سیاست است و همین سنجۀ اصلی تمایز بین روش های عمل و گروه های مدعی مخالفت است. نکتۀ اصلی اینجاست و دیدگاه درست برای نظر کردن به منظرۀ صف آرایی گروه های مخالف، همین است. تا بدان توجه کافی نکنیم، از جستن راه درست باز خواهیم ماند. در برابر این تمایز اساسی، حکایت اصلاح و انقلاب فرعی است. حال هر قدر هم طرفداران این دو راه تمایل به همراهی نشان بدهند.
۱۵ ژوئن ۲۰۱۷

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s