بــــــــانه -شهریار قنبری


حاکم به تخت نشسته، قداره از رو بسته
می گفت ترانه سازه اما قلم شکسته

حاکم خیر ندیده گلخونه‌ها رو چیده
غافل از اینکه «گلرو» دختر شهر «بــــــــانه»
از دار قالی خون چکه چکه چکیده
با رنگای سپیده صد تا بهار کشیده

سنگر پر ستاره، شعرای تازه داره
صداش صدای عشقه؛ صدای انفجاره

حاکم خیر ندیده، گلخونه‌ها رو چیده
عاشق «بـــــــانه » اما صد تا بهار کشیده

بچه‌های «مهـــــــــاباد»، پرنده‌های آزاد
خرابه‌های آباد، حریف هر چی جلاد

هزار تا کوه کاهی، سپرده دست شنـ‌ــــباد
بچه‌های «مهـــــــــاباد»، حریف هر چی جلاد

آسه برو سیاهی از پای کوه فریاد!
هر کی با نور درافتاد، از رو زمین ور افتاد!

صداش، صدای عشقه؛ صدای انفجاره
سنگر پر ستاره، شعرای تازه داره

حاکم خیر ندیده، گلخونه‌ها رو چیده
عاشق «بـــــــانه» اما صد تا بهار کشیده

دوباره شاه کاهی نظر به بازی دوخته
مصیبته مصیبت؛ وقتی که چکمه‌هاشون به زور گوله می گه :
«شاه ورق نسوخته !»

شهیار قنبری

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s