گزیده هایی از خاطرات علم-7: خاندان سلطنتی پهلوی

از برگه Akbar Ganji – اکبر گنجی در فیسبوک

شاه: وزرای من و استاندارانم دزد هستند. والاحضرتها هم.
«فرمودند، فکر می کنم دو نفر از وزرای (من این جا اسم نمی برم، شاید اولاد آنها که این یادداشتها را بخوانند، بی جهت از خانواده ارباب من رنجیده خاطر شوند) دزد هستند. هم چنین یکی دو استاندار را اسم بردند و به نظرم همه را درست و صحیح می فرمودند»(خاطرات علم، جلد هفتم، ص ۱۹۲. ۲۱ دی ۴۶). «امروز باز می فرمودند یکی دو نفر از وزرا نادرست هستند. عرض کردم، چرا آنها را عوض نمی فرمایید؟ فرمودند، به زودی. از بعضی جریانات نامطلوب والاحضرتها گزارش عرض کردم، ناراحت شدند»(همان، ص۲۱۸. ۱۷ بهمن ۴۶).

رشوه یک میلیون و دویست هزار دلاری یکی از اعضای خاندان سلطنتی
«صبح شرفیاب شدم. عرض کردم والاگهر…در یک معامله مداخله داشته و یک میلیون و دویست هزار دلار گرفته که متاسفانه در سنای آمریکا درباره آن بحث خواهد شد. جای تاسف است، گو این که…رسما نمایندگی این کار را ندارد. خیلی ناراحت شدند، اما چاره [ای] نداشتم جز آن که حقیقت را به عرض برسانم»(خاطرات علم، جلد پنجم، ص ۱۱۹. اول خرداد ۱۳۵۴).

شاه: اشرف فریبکار که همه مردم ایران به او بدبین هستند، شعارهای حقوق بشری می دهد و بنیاد خیریه درست می کند، اما خانه ۴ میلیون دلاری در نیویورک می خرد و برای ثروت اندوزی به هر دری می زند.
«والاحضرت اشرف عریضه[ای] عرض کرده اند. ملاحظه فرمودند. فرمودند، مگر دیوانه شده اید که می خواهید منزل چهار میلیون دلاری در نیویورک بخرید؟ از یک طرف می گویید پول ندارم و از من پول می خواهید و به این در و آن در می زنید، از طرف دیگر می خواهید منزلی بخرید و هیاهو در این آمریکای پر غوغا برپا کنید؟ این چه طرز فکری است؟ فرمودند، فوری تلفن کن»(خاطرات علم، جلد پنجم، ص ۴۳۳، ۱۸ بهمن ۱۳۵۴).«والاحضرت اشرف اجازه خواسته اند روز دوم فروردین بنیاد خیریه خودشان را اعلام بکنند. شاهنشاه قاه قاه خندیدند. فرمودند، آخر به خواهرم بگو یک طرف بنیاد خیریه اعلام می کنی، یک طرف مثل دیوانه ها عقب پول هستی. از یک طرف نطقهای آتشین در دفاع از حقوق بشر می کنی، از طرف دیگر برای منافع خودت، اگر باشد، پدر مردم را می خواهی در بیاوری(فرمودند، البته اگر من بگذارم). فرمودند، بسیار خوب مانع ندارد، اعلام کند. ولی بداند که مردم ایران گول نمی خورند. چرا همگی به او بدبین و به شمس خوش بین هستند؟ چون شمس هیچ از این تظاهرات بی ربط ندارد. همان است که هست»(همان، ص ۴۴۱. ۲۴ بهمن ۵۴).

شاه: این مردبارگی و فسادهای مالی خواهرم اشرف آبرویی برای من باقی نگذاشته است.[البته زن بارگی خودم، حق من است. چون من در اثر کار خسته می شوم].
«نسبت به امور والاحضرت شاهدخت اشرف دستور سختگیری شدید صادر فرمودند. یقین دارم والاحضرت سخت بر خواهند آشفت. اگر خودکشی نکند خوب است. چون اخیراً هم کسالت عصبی پیدا کرده اند. وحشت دارم، ولی چاره نیست. بیچاره شاه می فرمودند، این خواهر و برادرهای من همه هر کدام یک نقص دارند.»(خاطرات علم، جلد هفتم، ص ۳۹۱. ۲ آبان ۱۳۴۷).

شاه: پسر دائی شهبانو گه می خورد از ریاست رادیو و تلویزیون استعفا دهد.
«مطالب دیگر مسائل جزیی بود. منجمله باز [رضا] قطبی، پسر دائی علیا حضرت شهبانو رئیس [رادیو و] تلویزیون [از سال ۱۳۴۲ تا سال ۱۳۵۷] ناز کرده، به خیال استعفا افتاده است. فرمودند، بگو گه می خورید»(خاطرات علم، جلد پنجم، ص ۳۷۷. ۲۱ دی ۱۳۵۳).

زبان بدن شاه: خوشحالی، ناراحتی، تصمیم گیری سیاسی مهم ، سرحالی و ناراحتی خیلی زیاد.
«این جا یک نکته را لازم می دانم برای ضبط در تاریخ بنویسم. وقتی مرخص می شوم، شاهنشاه با کمال مرحمت از پشت میز بر می خیزند و به این طرف میز تشریف می آورند و به من دست می دهند. من هم دست مبارکشان را می بوسم و مرخص می شوم و شاهنشاه تا موقع شرفیابی نفر دوم، اطراف اتاق بزرگ کاخ جهان نما قدم می زنند. شاید یکی دو دقیقه راه می روند، اگر سر حال باشند. من در آن لحظه، زمانی که از پشت میز تا دم در می رسم، می شنوم که شاهنشاه پاشنه پاها را به هم می کوبند و من از این صدا که علامت سرحالی و خوشحالی شاه است، لذت می برم. ولی اگر ناراحت باشند، این کار را نمی کنند و در این صورت من کسل می شوم. چنان که اگر در فکر تصمیم سیاسی مهمی باشند، تمام مدت شرفیابی، با انگشت محکم روی میز می کوبند و اگر سرحال باشند، هنگام شرفیابی من پاها را روی میز می گذارند… باری امروز صدای پاشنه های پا را نشنیدم و ناراحت شدم. گاهی هم که ناراحتی خیلی زیاد باشد، موهای مبارک را دائماً بین انگشتان می کشند.»(خاطرات علم، جلد پنجم، صص ۴۵۷- ۴۵۶. ۲ اسفند ۱۳۵۴). دیروز شاهنشاه فرمودند گردش می روند. من عکس یک دختر زیبای اروپایی «لب کلفت» را به ایشان نشان دادم و فرمودند بعد از ظهر با او گردش می رویم. چون «شیفته لب کلفت» هستند. وعده گرفتم که فقط با او صحبت کنند، چون هر روز پشت سر هم همبستری برای سلامتی شان ضرر دارد. قول دادند. امروز از ایشان پرسیدم آیا دیروز به قول خود عمل کردید؟ «خندید، فرمودند، ابداً! بعد من مرخص شدم. هنگام مرخصی صدای پاشنه های مبارک را شنیدم و بسیار خوشحال شدم.»(خاطرات علم، جلد ششم، ص ۴۴. ۲۳ فروردین ۱۳۵۵).

نزدیکان شهبانو مجاز به هر نوع دزدی و اختلاس و فسادی هستند تا من در خانه بتوانم زندگی بکنم. آنها هر گهی خوردند هیچ کس حق برخورد ندارد. تنها دزدی و اختلاس و فساد آنها که از نزدیکان شهبانو نیستند مهم است.
«در جز کارهای جاری عرض کردم این خانم…که حسب الامر علیا حضرت شهبانو مشغول دکوراسیون کاخهای نیاوران و سعدآباد و نوشهر می باشد، بسیار شلتاق می کند. من حسب الوظیفه باید خاطر مبارک را آگاه سازم که حداقل ۵۰ درصد گرانتر انجام می شود، به علاوه معلوم نیست این همه هواپیما که ما در اختیارش می گذاریم، از اروپا چه می آورد و به کجا می برند. خندیدند، فرمودند، علیا حضرت هر کس به ایشان نزدیک باشد هر کاری بکنند عیبی ندارد ولی اگر در مورد شخص دیگری از خارج محیط خودشان سوء ظن پیدا بکنند وای به حال آن شخص! عرض کردم این درست، ولی تکلیف بودجه و کار ما چیست؟ فرمودند، آخر ما هم باید زندگی بکنیم. من خیال کردم فرمودند که خانم…هم باید زندگی بکند، به این جهت عرض کردم اجازه فرمایید به او کمکی بکنیم و از این وضع خلاص شویم. فرمودند، نفهمیدی چه می گویم، ما هم باید بتوانیم زندگی کنیم، آن وقت فهمیدم که می فرمایند خیال علیا حضرت را باید راحت گذاشت و اینها را هم گذاشت که هر گهی می خواهند بخورند تا شاهنشاه مصادف قرقر کمتری باشند. ماشاءالله از حوصله این مرد بزرگ»(خاطرات علم، جلد پنجمُ ، ص ۱۶۶).

ساختن کاخ مادر شاه در چالوس با ۱۵۰ هزار متر مربع زمین و کاخ اشرف در تمیشان با یک میلیون متر مربع زمین
«عرض کردم، کاخ علیا حضرت ملکه پهلوی در چالوس آماده شده و خیلی قشنگ است، به خصوص که منظره بسیار عالی دارد. فرمودند، راستی زمین آن مال کیست؟ عرض کردم، زمین مال غلام است. فرمودند، نه، این نمی شود. عرض کردم، غلام هر چه دارم متعلق به اعلیحضرت همایونی است، به علاوه این زمینی است که خودتان مرحمت فرموده بودید. فرمودند، کی دادم، عرض کردم، خیلی قبل. فرمودند، لابد از ما خریدی. عرض کردم، به قیمت بسیار بسیار ناقابل که اصولا قابل بحث نیست. به علاوه غلام معتقدم که العبد بما فی یده کان لمولای. عرض کردم، باغات اطراف را تا مساحت ۱۵۰ هزار متر به نام شاهنشاه خریدم. فرمودند، پولش را از کجا آوردی؟ عرض کردم، از بانک عمران گرفتم. فرمودند، مخارج ساختن کاخ مادرم را که می دهد؟ عرض کردم، تا حالا که خود غلام داده ام. خندیدند. عرض کردم، اگر نظر مبارک باشد، سه چهار تا اتاق بیخ گوش نوشهر برای گردش رفتن شاهنشاه درست می کنم. بعد که علیا حضرت ملکه پهلوی اظهار علاقه فرمودند که می خواهم نزدیک شاهنشاه در تابستان محلی داشته باشم و اصرار می فرمودند و شاهنشاه هم تایید فرمودند، عرض کردم همین را بزرگتر و مجللتر برای علیا حضرت درست می کنم. تمام تصمیم همین بود، حالا هم خیلی بزرگ و پر خرج نشده، اما بسیار زیباست. عمارتهای اطراف را هم که با پول شاهنشاه می سازم. خیلی اظهار مرحمت فرمودند. عرض کردم، اما کاخ شاهنشاه در نوشهر، فکر نمی کنم سه سال دیگر هم آماده بشود، به علاوه نسبت به عظمت این کاخ، زمین و باغ ندارد. والاحضرت اشرف در تمیشان [در ۵ کیلومتری شهر نور مازندران در کنار دریای خزر] باغ یک میلیون متری گرفته اند، همچو باغی برای کاخ لازم بود. فرمودند، می خواهم زمین چه کنم؟ یک طرف دریا و یک طرف کوه را که می بینم. ماشاء الله به این عظمت و بی اعتنایی به مال»(خاطرات علم، جلد ششم، صص ۳۵۲- ۳۵۱. ۲۲ آذر ۱۳۵۵).

باید در سراسر کشور برای اعلیحضرت همایونی کاخ ساخته شود.
«عرض کردم، می خواهم برای اعلیحضرت همایونی، در خانه هم(در مرز کردستان) محل اسکی بازی بسازم. در چاه بهار هم قصر بسازم. فرمودند تو این پولها را از کجا می آوری و دائما هم می گویی دربار بی پول است؟ عرض کردم، انسان وقتی تصمیم گرفت پول پیدا می شود، فرمودند، کی می خواهد به خانه برود؟ عرض کردم، این اسم در قسمت کردنشین لازم است. در چهار گوشه کشور باید اسم توقفگاه شاهنشاه باشد. ولو تشریف نبرید. فرمودند، آخر نوشهر منزل ندارم، تو پولها را این طرف و آن طرف خرج می کنی. عرض کردم، اگر علیا حضرت کار آن جا را به من بگذارند، من کار را تمام می کنم. ماشاء الله ایشان تصمیم نمی گیرند»(خاطرات علم، جلد هفتم، صص ۴۴۰- ۴۳۹. ۱۵ دی ۱۳۴۷).

شاه: آیا با پول دزدی برای من در کیش قصر می سازی؟
«حال شاهنشاه بسیار خوب بود، خیلی شوخی کردند. فرمودند، در جزیره کیش برای من چه می سازی؟ عرض کردم، تصمیم گرفته ام درباره برنامه ام به شما چیزی عرض نکنم. فرمودند، پولش را از کجا می آوری؟ عرض کردم، آن هم به اعلیحضرت مربوط نیست. خیلی خندیدند. فرمودند، مگر تو هم دزد شده ای؟ عرض کردم، ممکن است، ولی در راه اعلیحضرت خرجش می کنم. پول خودتان را دزدیده ام و صرفه جویی کرده ام و حالا در کیش برای شما قصر می سازم. خیلی لطف کردند»(خاطرات علم، جلد هفتم، ص ۲۵۱. ۲۷ اسفند ۴۶).

شاه: همه اعضای خاندان سلطنتی خُل هستند.
«صبح شرفیاب شدم. باز هم شاهنشاه را کسل دیدم. علت را جویا شدم، فرمودند، «این افراد خانواده ما همگی خل هستند». به خاطرم این شعر حافظ رسید ولی جرئت نکردم عرض کنم: راست، چون سوسن و گل، از اثر صحبت پاک/ بر زبان بود مرا، آن چه تو را در دل بود!»(خاطرات علم، جلد اول، ص ۲۲۸. ۱۳ مرداد ۱۳۴۸).

شاه: مادر شهبانو این همه از جیب مردم خرج می کند و باز هم ادعای درویشی دارد؟
«سرکار فریده خانم هدیه ای برای ندیمه خودشان، خانم سپهبد هاشمی نژاد خریده و پول آن را که مبلغ قابل توجهی بود به دربار حواله داده اند. فرمودند، خوب، ناچاریم بدهیم. زندگی درویشی لازمه اش این است(با لبخند)، چه باید کرد؟»(خاطرات علم، جلد ششم، ص ۳۰. ۱۵ فروردین ۱۳۵۵). «صورت حساب پنج روزه سفر رومانی سرکار فریده خانم را تقدیم کردم که در یک کشور کمونیستی ۲۰۰ هزار تومان [۳۰ هزار دلار] شده است. شاهنشاه خندیدند. فرمودند، خوب لازمه درویشی است. اگر این ادعاها را نکنند، انسان حرفی ندارد، ولی با این ادعاهای درویشی کشنده می شود»(همان، ص ۳۰۸. ۶ آبان ۵۵).

باید ولیعهد را از دست زنان نجات دهیم و او را به گونه ای تربیت کنیم که ایران پرست بار آید، نه اینکه مانند وزرا سرش به آمریکا وصل شود.
«فرصت را مغتنم می دانم که عرض کنم، این پسر[ولیعهد] را تا کی می خواهید در دست پرستار فرانسوی و فقط پرستار فرانسوی بگذارید. ایشان باید به عادات ایرانی، روحیه ایرانی و علائق ایرانی خو بگیرد. اجازه فرمایید یک پیشکاری برای ایشان تعیین بشود. فرمودند این هم درست است، چند نفر فکر کن. عرض کردم اولین شرط پیشکار والاحضرت که همه شرایط را باید تحت الشعاع آن بگیریم، این است که ایران پرست باشد. از این بچه های انترناسیونال که هر کدام چند پاسپورت در جیب دارند باید احتراز جست. شاهنشاه خندیدند و ملتفت شدند که منظورم همین وزرا و رجال کت سه چاکی آمریکایی می باشند که سرشان هزار جا بند است. حالا به من فرمودنده اند، برو فکر کن. واقعاً در حیرتم که چه بکنم که بعد باز با علیا حضرت شهبانو درگیر نشویم. ممکن است من کسی را بگویم، ایشان نپسندند.»(خاطرات علم، جلد اول، ص ۳۴۸. ۲۲ دی ۱۳۴۸). «فرمودند دارم کم کم گوش علیا حضرت را پر می کنم که باید…ولیعهد را از شر این زنکه فرانسوی مادموازل ژوئل رهایی بخشیم (این خانم از سن ۳ سالگی پرستار والاحضرت است و نفوذ عجیبی در بچه به هم رسانده که هیچ صحیح نیست). عرض کردم نه تنها این باشد، باید حالا والاحضرت با تاریخ وطن خودشان و افتخارات خودشان و جدشان و پادشاهان بزرگشان آشنا شوند، نه این که دائماً تاریخ فرانسه را برای ایشان بگویند. این نه تنها هیچ معنی ندارد، خطرناک است و نا صحیح. به علاوه والاحضرت نباید دائماً با زنها محشور باشند، رئیس مدرسه زن، سرپرست زن، اغلب معلمین مدرسه زن، رئیس پیش آهنگی ایشان زن، محیط خانواده محیط زنها! این هیچ صحیح نیست.»(خاطرات علم، جلد چهارم، ص ۲۱۸. ۲۴ مهر ۱۳۵۳).

علم: مادر شهبانو که در دست یک زن اهل جادو و جنبل است، یک گوسفند نذری زیر دفتر مخصوص شاهنشاه در کاخ سعدآباد قربانی کرد.
«بعد به سعدآباد برگشتم. قبل از آن که به دفترم بروم، قدری در باغ گردش کردم. از پشت دفتر اختصاصی شاهنشاه که می گذشتم، دیدم مقداری زیاد خون روی زمین ریخته است. خیلی تعجب کردم. از قراول جویا شدم. گفت خانم[فریده] دیبا[مادر شهبانو] گوسفند نذری قربانی فرستاده اند، این جا بکشند. نیم ساعت قبل کشتند. من بی نهایت عصبانی شدم. برگشتم دم در، فرمانده و افسران گارد را احضار کردم و به آنها گفتم شما چه طور اجازه می دهید که یک چنین کثافت کاری در کاخ انجام پذیرد؟ مگر شاهنشاه، مثل شاه سلطان حسین، کشور را با نذورات و قربانی و دعا نگه می دارند، که ما به خودمان اجازه این فضولیها را می دهیم؟ بعد از این ابلاغ می کنم که هیچ کس اجازه چنین جسارتی ندارد. بیچاره افسران خیلی ترسیدند. این[سنت] را سپهبد[محسن] هاشمی نژاد که یک وقتی فرمانده گارد[بود] و حالا ژنرال آجودان است، برای آنها باقی گذاشته، چون زنش اهل جادو و جنبل(به ظاهر البته) است و سرکار فریده خانم را نیز در دست دارد. چون شاهنشاه هم به این نکته پی برده اند، هر چه ما واسطه می شوم، درجه ارتشبدی هاشمی نژاد را مرحمت نمی فرمایند، که چهار سال هم از موعد آن گذشته است»(خاطرات علم، جلد ششم، صص ۵۱۲- ۵۱۱. ۹ تیر ۱۳۵۶).
«بعد به سعدآباد برگشتم. قبل از آن که به دفترم بروم، قدری در باغ گردش کردم. از پشت دفتر اختصاصی شاهنشاه که می گذشتم، دیدم مقداری زیاد خون روی زمین ریخته است. خیلی تعجب کردم. از قراول جویا شدم. گفت خانم[فریده] دیبا[مادر شهبانو] گوسفند نذری قربانی فرستاده اند، این جا بکشند. نیم ساعت قبل کشتند. من بی نهایت عصبانی شدم. برگشتم دم در، فرمانده و افسران گارد را احضار کردم و به آنها گفتم شما چه طور اجازه می دهید که یک چنین کثافت کاری در کاخ انجام پذیرد؟ مگر شاهنشاه، مثل شاه سلطان حسین، کشور را با نذورات و قربانی و دعا نگه می دارند، که ما به خودمان اجازه این فضولیها را می دهیم؟ بعد از این ابلاغ می کنم که هیچ کس اجازه چنین جسارتی ندارد. بیچاره افسران خیلی ترسیدند. این[سنت] را سپهبد[محسن] هاشمی نژاد که یک وقتی فرمانده گارد[بود] و حالا ژنرال آجودان است، برای آنها باقی گذاشته، چون زنش اهل جادو و جنبل(به ظاهر البته) است و سرکار فریده خانم را نیز در دست دارد. چون شاهنشاه هم به این نکته پی برده اند، هر چه ما واسطه می شوم، درجه ارتشبدی هاشمی نژاد را مرحمت نمی فرمایند، که چهار سال هم از موعد آن گذشته است»(خاطرات علم، جلد ششم، صص ۵۱۲- ۵۱۱. ۹ تیر ۱۳۵۶).

علم: فقط یک بار هفت و نیم میلیون دلار زمین به دولت فروختم. وقتی ثروتمند هستم، چرا بهترین هدیه ها را به ولیعهد برای تولدشان ندهم؟ اعلیحضرت تایید فرمودند.
«اجازه گرفتم اتومبیلی به والاحضرت همایونی تقدیم کنم به مناسبت تولد معظم له که فرداست. اجازه فرمودند»(خاطرات علم، جلد چهارم، ص ۲۲۹. ۸ آبان ۱۳۵۳). «امروز مصادف با سالگرد میلاد مسعود والاحضرت همایون ولایتعهد بود که ۱۵ سالگی را پشت سر می گذارند و به اصطلاح شرعی کبیر می شوند. در تهران متأسفانه تشریفاتی برای این کار ترتیب نداده بودیم و به نظر من صحیح نبود. حضور شاهنشاه و شهبانو عرض کردم. فرمودند باشد برای سال آینده. باری حضور والاحضرت با تلفن عرض تبریک کردم. والاحضرت از تفنگی که حضورشان به همین مناسبت تقدیم کرده بودم، تشکر فرمودند. خدا این پسر را حفظ کند. به نظر من پادشاه بزرگی خواهد شد»(خاطرات علم، جلد پنجم، ص ۳۲۲. ۹ آبان ۱۳۵۴). «عرض کردم، پریروز در نوشهر صحبت از صرفه جویی شد. بعد غلام به این فکر افتادم که امسال برای تولد والاحضرت همایونی یک عدد رولزرویس تقدیم می کنم، نکند احیانا علیا حضرت شهبانو بفرمایند والاحضرت را به اسراف و تبذیر آشنا می کنم، لازم نیست. آن وقت آبرویی پیش نوکرها برای غلام باقی نمی ماند. این است که از حالا خاطر مبارک را آگاه می کنم و جسارتا اجازه می خواهم. فرمودند، این یک مطلب خصوصی است، به کسی چه ربطی دارد؟ عرض کردم، زیر سایه اعلیحضرت همایونی خیلی پول دارم. پارسال امر فرمودید ۵۰ میلیون تومان [بیش از ۷ و نیم میلیون دلار] زمین به دولت فروختم. وقتی پول دارم نمی توانم خودم را به گدایی و ننه من غریبم که معمول به ایران است، بزنم. گو این که در این دوره شکوفایی کشور، این پولی نیست، ولی بالاخره یک چیزی هست. وقتی این پول را دارم، آن وقت مثلا یک تفنگ بادی به ولیعهد تقدیم کنم که به مردم حالی کنم بی پولم؟ من مطلقا اهل این جور حقه بازیها نیستم. من زیر بار سایه اعلیحضرت همایونی اتومبیل بزرگ سوار می شوم، باغ بزرگ دارم و زندگی عالی دارم. چرا اتومبیل کوچک سوار بشوم و مردم را گول بزنم یا چرا باغ بزرگم را اجاره بدهم و برای گول زدن مردم در آپارتمان بنشینم؟ باغ بزرگ دارم، درِ آن را هم برای مردم باز دارم (در این جا حرام زادگی کرده و کنایه به نخست وزیر[هویدا] می زدم). شاهنشاه خندیدند و فرمودند، من این طور می پسندم»(خاطرات علم، جلد ششم، صص ۲۰۱- ۲۰۰. ۲۵ مرداد ۱۳۵۵).

هدیه الماس توسط علم برای جنش تولد شهبانو
«امشب سالروز ۲۹ سال تولد علیا حضرت شهبانوست. مراسم کوچکی برپا داشتیم خیلی خوش گذشت. شاهنشاه و شهبانو و بچه ها همه خوشحال بودند. من هدیه کوچکی که به صورت دو تخم مرغ داخل هم و مکلّل به الماس بود تقدیم کردم. داخل تخم مرغ دومی قاب کوچکی بود که شمایل مقدس حضرت امیر المؤمنین را گذاشته بودم که جدّ بزرگ ملکه است. خیلی مورد پسند واقع شد»(خاطرات علم، جلد هفتم، ص ۱۴۰، ۲۱ مهر ۱۳۴۶).

احتیاجات مالی و زمینی والاحضرت شهناز دختر مغضوب شاهنشاه<strong
«هنگام مرخصی فرمودند، این اتومبیل قشنگ رنج روور جلوی کاخ من امروز مال کی بود؟ عرض کردم مال والاحضرت شهناز است که می خواهند با علیا حضرت اسکی تشریف ببرند. فرمودند عجب! این آقای هیپی (یعنی دامادشان جهانبانی) که پای خودشان را از پله اتوموبیلهای درجه یک دنیا پایین نمی گذارند، جیپ شان رنج روور است و اتومبیل سواری ایشان رولزرویس و لامبورگینی!(با عصبانیت).»(خاطرات علم، جلد سوم، صص ۳۴۲- ۳۴۱. ۲۹ آذر ۱۳۵۲). «پولهایی هم والاحضرت شهناز خواسته اند، برای تعمیر منزل و سایر احتیاجات خودشان، در حدود سه میلیون تومان مرحمت کردند»(خاطرات علم، جلد چهارم، ص ۱۳۷. ۱۷ تیر ۱۳۵۳). «والاحضرت شهناز هفت میلیون تومان قرض می خواهند که قسط کارخانه موتورسیکلت سازی شوهرشان را بدهند…به علاوه اتومبیل سواری ایشان هم باید رولزرویس یا لامبورگینی باشد. باید این مطلب را هم به عرض برسانم و پولی برای ایشان راه بیندازیم؛(خاطرات علم، جلد پنجم، ص ۲۲۴. ۱۸ شهریور ۱۳۵۴).«عرض کردم والاحضرت شهناز، ضمن فرمایشات مختلف که به من امر فرمودند، ده میلیون تومان هم اضافه برداشت از بانک عمران می خواهند. فرمودند، فقط ده میلیون؟(با خنده). عرض کردم، بلی. فرمودند، تعجب است این بچه چه قدر تحت تأثیر این مردکه الدنگ شوهرش می باشد. این آقا پسرِ هیپی چه طور یک دفعه پول پرست شد؟ عرض کردم آن هیپی گری برای وصول به این هدف بود، یعنی اول جلب قلب والاحضرت تا از آن راه به این نتیجه برسد. فرمودند، صحیح است. عرض کردم ولی به هر حال کارهای خلاف قاعده نکنند، ما حرفی نداریم، با هم خوش باشند، چه بهتر. فرمودند، درست است»(همان، ص ۴۹۳. ۱۶ اسفند ۵۴).«عرض کردم، والاحضرت شهناز زمینهایی را که قصد خرید در طرشت داشتند، به کلی دعوایی و غیر قابل معامله است و مصلحت نیست بخرند. فرمودند، البته می دانستم این طور است. این پسره، شوهرش، هر چه اراده کند بر این دختر تحمیل می کند. جلوی این کار را بگیر. عرض کردم۷ گویا برای محل فروش موتور سیکلت هوندا که راه انداخته اند مرکزی لازم دارند، اگر اجازه فرمایید از زمینهایی که غلام و دکتر[علینقی] کنی داریم مقداری جضورشان تقدیم کنم. فرمودند، نه ، چه علت دارد شما زمین خودتان را به دخترم بدهید؟ ماشاء الله از این بزرگی و وسعت نظر. عرض کردم، عربها می گویند: العبد به ما فی یده کان لمولای[هرچه بنده دارد، از آن سرور اوست]. به علاوه من جانم در اختیار شاهنشاه است، چه رسد به چند هزار متر زمین یا تمام مایملک من. تمام متعلق به شماست، حال چه لزوم دارد دختر شاهنشاه ناراحتی داشته باشند، اجازه مرحمت فرمایید این کار را بکنم. فرمودند، می خواهی بکن، ولی لزومی نمی بینم»(خاطرات علم، جلد ششم، صص ۴۳- ۴۲.۲۳ فروردین ۱۳۵۵).

شاه: اگر من بمیرم، این نزدیکان و اقوام من که جز پول و خودشان به هیچ چیزی فکر نمی کنند، گُهی نیستند.
«عرض کردم، والاحضرت شاهدخت اشرف دیشب امر مبارک را به من ابلاغ فرمودند که به دولت بنویسم سالیانه ۲۰ میلیون تومان برای مخارج دفتری و غیره ایشان داده شود. تأملی کرده، بعد سئوال فرمودند، برای چه این مبلغ را می خواهند؟ آیا مخارج مسافرتهای رسمی ایشان هم جزء آن است؟ عرض کردم، تحقیق می کنم. مدتی شاهنشاه درد دل کردند که اینها جز خودشان، به من و به هیچ کس و به هیچ چیز نمی اندیشند. او که می خواهد ۲۰ میلیون تومان سالیانه از دولت بگیرد، چرا اموال خودش را برای تظاهر وقف می کند؟ این چه حرکاتی است؟ بعد فرمودند، همه کس از من همه چیز می خواهد، مخصوصا اقوام نزدیک و اگر یکی را ندهم، به نظر آنها دنیا خراب می شود. یکی آخر فکر مرا نمی کند که با این همه زحمتی که به من می دهند، اگر من از بین رفتم، دیگر اینها گُهی نیستند. من جدا ناراحت و از سئوال خودم پشیمان شدم. عرض کردم، شاهنشاه، بزرگ هستید. به قول سعدی: هیچ کس نزند بر درخت بی بر سنگ. فرمودند، آخر اقوام و نزدیکان من که باید این فکر را بکنند»(خاطرات علم، جلد ششم، ص ۴۱۶. ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۶). «این خواهر روی خود خواهی ها و طمع ورزی های بیجا، به خیال این که خواهر دوقلوی ماست، جز زحمت برای ما در زندگی چیزی نداشته است»(همان، ص ۳۷۷. ۷ دی ۵۵). «عرض کردم، موضوع حقوق سالیانه والاحضرت اشرف را(۲۰ میلیون تومان) با نخست وزیر در میان گذاشتم و گفت چنین تفاهمی داریم. فرمودند که مخارج سفر ایشان هم جزء آن باشد. عرض کردم، والاحضرت که می فرمایند خیر، این فقط مخارج دفتری ایشان است. باز شاهنشاه عصبانی شدند و فرمودند کسی که چنین ادعاها و میل ها دارد که اموال خودش را وقف نمی کند. تازه چه وقفی؟ خیلی عصبانی، خیلی عصبانی. دیگر من مصلحت ندیدم ادامه بدهم»(همان، ص ۴۸۲. ۲۲ خرداد ۵۶).

شاه: مگر هواپیماهای ارتش بی کار هستند که …های بازنشسته (خواهرم و مادر شهبانو) را برای استغفار به خدمت امام رضا ببرند؟
«والاحضرت شاهدخت فاطمه، خواهر اعلیحضرت، استدعا کرده بودند که یک جت بوئینگ ۷۰۷ ارتشی، ایشان و سرکار فریده دیبا [مادر شهبانو] را با هفتاد هشتاد نفر خانم به مشهد ببرد که در غبارروبی ضریح مطهر شرکت بکنند. من می دانستم که مورد موافقت قرار نمی گیرد، به این جهت هرچه ایشان در بیرجند اصرار کردند، به عرض نرساندم. دوباره دیشب تلفن کردند و من ناچار امروز به عرض رساندم. آن قدر شاهنشاه عصبانی شدند که من کمتر چنین چیزی دیده بودم. از بس عصبانی شدند جمله ای فرمودند که من ناچار برای این که روشن کنم چه اندازه شاهنشاه به مسائل ارتشی علاقمند هستند این جا می گذارم و از خودم هم خجل هستم که آن را می نویسم. فرمودند، مگر هواپیماهای ارتش بی کار هستند که باید…های بازنشسته را برای استغفار به مشهد ببرند؟ و آن قدر عصبانی شدند که نه من برای دو سه دقیقه توانستم عرض بکنم و نه شاهنشاه توانستند چیزی بفرمایند. من بی نهایت از گفته خود پشیمان شدم»(خاطرات علم، جلد ششم، ص ۳۰۰. ۲۷ مهر ۱۳۵۵).

جایگاه ویژه پادشاه مفتخور یونان نزد شهبانو
«صبح دوم فروردین در رکاب اعلیحضرتین به کیش رفتیم و بعد از ظهر ۱۴ فروردین به تهران برگشتیم…امسال پادشاه سابق یونان [کنستانتین دوم] که خیلی مورد مرحمت علیا حضرت شهبانو می باشد با ملکه یونان هم مهمان ما بودند. آن بیچاره ها مزاحم ما نبودند ولی محض خاطر آنها چند نفر آوازه خوان یونانی را علیا حضرت امر فرمودند آوردیم خیلی باعث زحمت و نحس بودند»(خاطرات علم، جلد پنجم، ص ۱۹. ۱۵ فروردین ۱۳۵۴). «امشب تولد علیا حضرت فرح پهلوی در کاخ سعد آباد به طور خصوصی برگزار می شود. پادشاه سابق یونان، مفتخور بزرگ جهان، بر ما منت گذاشته، جهت شرکت در این جشن تشریف آورده اند!»(همان، ص ۲۸۹. ۲۱ مهر ۵۴). «هنگام افتتاح استادیوم [فرح در شرق تهران]، تشریفات، صندلی پادشاه و ملکه یونان[ پادشاه و ملکه سابق] را قدری عقب تر از ردیف اعلیحضرت همایونی و علیا حضرت شهبانو و والاحضرت همایونی قرار داده بود. من که قبل از تشریف فرمایی به آن جا رسیدم، به رئیس تشریفات گفتم ممکن است مورد ایراد واقع گردد. گفت جریان را به عرض شاهنشاه رسانده ام و تصویب فرموده اند. اتفاقا وقتی تشریف آوردند، علیا حضرت شهبانو شدیدا ایراد کردند و فوری صندلیها در یک ردیف قرار گرفت و موضوع تمام شد. ولی در این ضمن علیا حضرت شهبانو مطلبی فرمودند که من بسیار ناراحت شدم و آن این بود که به شاهنشاه گفتند آخر ملک حسین هر چه دلش می خواهد می کند و ما این جا اسیر تشریفات هستیم؛ باید از او یاد بگیریم…من می دانم که این جور ملامت ها به شاهنشاه، محال است که بخشیده شود»(همان، صص ۲۹۱- ۲۹۰. ۲۲ مهر ۵۴). «ساعت ۷.۳۰ به فرودگاه رفتم که علیا حضرت شهبانو به اتفاق پادشاه یونان تشریف آوردند»(خاطرات علم، جلد ششم، ص ۵۴. ۲۹ فروردین ۱۳۵۵).«پادشاه سابق یونان هم دیشب در رکاب علیا حضرت شهبانو به همین منظور[گرفتن پول] آمده است»(همان، ص ۵۴. ۳۰ فروردین ۵۵).

شاه: مگر اخیرا حدود یک میلیون و ۵۰۰ هزار دلار به ثریا ندادیم، پس چرا بازهم ماهی ۶ الی ۷ هزار دلار درخواست کرده است؟
«عرض کردم، والاحضرت ثریا در عسرت است و استدعا دارد حقوقی در حدود ۶ تا ۷ هزار دلار برای ایشان تعیین شود. فرمودند، می خواهم بدانم این همه پول خودش را چه کرده است؟ مگر همین اواخر نبود که تو ۱۰ میلیون تومان [حدود یک میلیون و ۵۰۰ هزار دلار] به ایشان رساندی؟ عرض کردم، چرا. فرمودند، پدر گردن کلفت او تمام را می خورد و به او نم پس نمی دهد. این نمی شود، همین طور بگو»(خاطرات علم، جلد ششم، ص ۳۰۶. ۳ آبان ۱۳۵۵).

شاه: اطرفیان احمق و لاشخور پدرسوخته شهبانو و خواهرانم که فقط و فقط می خواهند ثروت ایران را بچاپند، تعطیلات و اوقات فراغت مرا از بین برده اند.
علم: قربان کلفت فلان زنکه پدرسوخته دوست شهبانو که نباید در میهمانی پادشاه شرکت داشته باشد و بچه زنکه هم عرعر کند و اوقات اعلیحضرت همایونی را تلخ سازد.

«عرض کردم [ویکند] را اقلا خوش بگذارنید و کار نفرمایید. فرمودند، با کی خوش بگذارام؟ با یک عده اطرافیان احمق پر توقع خودم و علیا حضرت؟ عرض کردم، اگر اجازه فرمایید ترتیب این کار را می دهم، خودتان اجازه نمی فرمایید. فرمودند، آخر باید متأسفانه یک حدودی را در عالم خانوادگی رعایت کرد. عرض کردم، این طور تفریحات [با مهمان ها] چند ساعت بعد از ظهر، که با خستگی، مثلا بعد از آن وزیر خارجه انگلیس را می پذیرید، برای وجود مبارک صدمه قطعی دارد. خوشبختانه مزاج قوی دارید و صدمه را احساس نمی فرمایید. غلام می دانم که به این روز افتاده ام و اندک عدم تعادلی یا زیاده روی بیچاره ام می کند. ولی به هر حال اثر این عدم تعادل ها مآلا در وجود مبارک ظاهر خواهد شد و خدا آن روز را نرساند. اگر آخر هر هفته را استراحت نفرمایید، لااقل آخر هر ماه را دو سه روزی به کلی توقف فرمایید. به یک ترتیبی غلام مطلب را حل می کنم که علیا حضرت شهبانو ناراحت نشوند. در جواب خنده تلخی فرمودند. عرض کردم، غیر از آن هم من از کسی باک ندارم. فقط می خواهم وجود مبارک شاهنشاه، نه تنها برای خودم، [بلکه] برای کشور باقی بماند. باقی هیچ است. فرمودند، فکری بکن، ببینیم چه می شود…بعد از ظهر شاهنشاه یک ساعتی گردش تشریف بردند»(خاطرات علم، جلد ششم، صص ۴۱۷- ۴۱۶. ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۶). «فرمودند راستی به تو خبر خوش بدهم که تصمیم گرفتم[به] مهمانی های خواهرهای خودم نروم. به علاوه تصمیم گرفتم تمام این گُه گندهایی که این جا هم دعوت می شدند، دیگر دعوت نشوند. جز مشغله و دردسر برای من چیزی نداشتند. پدر سوخته ها با من بلوت یا بریج بازی می کنند و در فاصله انداختن هر ورق یک تقاضایی از من دارند. یا در منزل خواهرها یک عده لاشخور پدرسوخته جز تقاضا دیگر چیزی ندارند. دیشب تصمیم خودم را به علیا حضرت گفتم، بسیار ناراحت شدند. عرض کردم من مکرر این مطلب را به عرض خاکپای مبارک رسانده بودم، توجه نمی فرمودید. هر وقت در نوشهر یا کیش شرفیاب می شدم و این بی تربیتها را می دیدم، خونم به جوش می آمد. آیا معنی دارد جایی که اعلیحضرت همایونی ناهار میل می فرمایند، کلفت فلان زنکه پدرسوخته که خودش را دوست علیا حضرت قلمداد می کند، لچک به سر بیاید کنار ایوان بنشیند و بچه شیر خواره ای را در بغل بگیرد و آن بچه دائما عر بزند؟ آخر این مقام شامخ سلطنت را باید همین طور حفظ کرد؟ فرمودند، محض خاطر شهبانو چیزی نمی گفتم، ولی دیگر احساس می کنم که قابل تحمل نیست و به این جهت موقوف شد. عرض کردم، تبریک عرض می کنم و باید این کار، چنان که مکرر عرض کرده بودم، از ده سال پیش که شروع شده بود، موقوف می شد»( همان، صص ۴۷۷- ۴۷۶. ۱۸ خرداد ۵۶). «فرودند، ترتیبی بده که هر [ویکند] به یک گوشه کشور برویم. وقتی که به شمال می رویم، بعد از ظهرها به هر حال با هلیکوپتر از منزل خارج خواهیم شد، یا به ولایت گردی یا به گردش. عرض کردم بسیار بسیار خوب است. فرمودند، آن جا هم علیا حضرت می توانند دوستان خودشان را در غیر محل توقف من ببینند»(همان، ص ۴۸۱. ۲۱ خرداد ۵۶).

حالا که مادر شهبانو به دخترشان گفته اند خبرهای خانم بازی ما را نشنیده بگیرند، یک مرسدس بنز بزرگ و میلیون ها تومان وام بدون بهره- علاوه بر ۱۵۰ هزار دلاری که هزینه هر سفر خارجی ایشان می شود- به این درویش خانم بدهید. برای این خبر خوش، الان و فردا با مهمان های زیبای شما به گردش می رویم.
«سرکار فریده خانم باز هم تقاضای یک اتومبیل مرسدس بنز بزرگ و عالی دیگر کرده بودند که البته دربار برای ایشان(اضافه بر سه اتومبیل عالی که دارند) بخرد. به عرض رساندم. با کنایه فرمودند، البته بخرید، درویشی که بیشتر از این نمی شود! از این که سرکار فریده خانم به ظاهر خود را درویش وانمود می کنند که به چیزی اعتنا ندارد، شاهنشاه کلافه هستند»(خاطرات علم، جلد پنجم، ص ۱۲۲. ۲۰ خرداد ۱۳۵۴). «عرض کردن دیروز بعد از یک جلسه هیئت امناء مربوط به [مدرسه عالی] پارس، سرکار فریده خانم مرا گیر آوردند و درست یک ساعت حرف زدند که من نفهمیدم بالاخره چه می خواهند. اول گله از کم پولی، اما پول در عین حال نمی خواهند! دوم گله از نداشتن نشان خورشید، اما در عین حال آن را هم نمی خواهند! سوم قدری پول قرض بی فرع، اما هیچ کدام اینها را تقاضا نکردند! فرمودند، بیچاره درویش خانم! حالا پول قرض را از بانک عمران به ایشان بده و فرع را هم دربار بپردازد. عرض کردم تمام ظرف یک ساعت دیروز که من با هزاران گرفتاری تمام مدت گوش بودم و گوش دادم، توانستم فقط یک دفعه، فقط یک دفعه، حرف بزنم و آن این که به ایشان عرض کردم شاهنشاه چیزی که از شما مضایقه ندارند. هر سفری که به خارج تشریف می برید، بیش از یک میلیون تومان خرج می فرمایید. پس این پولها از کجا می آید. ایشان فرمودند، سفر برای خودم که نمی روم، به خاطر شاهنشاه می روم و باز دنباله حرفهایشان را گرفتند. فقط توی حرفهای ایشان یک نکته قابل توجه بود، که من به دخترم [شهبانو] همیشه می گویم «حرفهایی که می شنوی باید ناشنیده بگیری»(اشاره به گردشهای شاهانه). شاهنشاه قدری تأمل کردند و فرمودند، حالا کارهای مالی درویش خانم را راه بینداز. بعدازظهر هم گردش می رویم»(همان، صص ۱۴۱- ۱۴۰. ۳ تیر ۵۴).«برای یک دقیقه من شرفیاب شدم، یعنی احضار شدم. فرمودند، بعدازظهر به گردش می رویم. خیلی تعجب کردم[چون دیروز گردش رفته بودند]. شاهنشاه فرمودند، می دانم تعجب می کنی، ولی فقط گردش و تفریح است!»(همان، ص ۱۴۱. ۴ تیر ۵۴).

عَلَم: ولیعهد برای جلب توجه دم سگ ها را گرفته و آنها را به هوا پرتاب می کرد. با تفنگ هم پنج کلاغ را کشتند. یک قوچ ۸ ساله را هم با تفنگ کشتند. با این استعداد عالی از ایشان برای آینده ایران خیلی انتظار دارم. شاهنشاه فرمودند نباید «یک بچه ننه پخمه مثل احمد شاه قاجار» شود.
«عرض کردم [نوع رانندگی ولیعهد) قدری خطر دارد. فرمودند، بهتر است خطر داشته باشد تا یک بچه ننه پخمه، مثل احمد شاه قاجار تربیت کنم.»(خاطرات علم، جلد دوم، ص ۲۹۹. ۳ مهر ۱۳۵۱). «والاحضرت همایونی با سگ ها به صورت خشنی بازی می کردند یعنی آنها را با دمشان به هوا می پراندند، به نظرم می خواستند به این صورت جلب توجهی بکنند. شاهنشاه خوششان نیامد و ایشان را با قدری اوقات تلخی منع کردند، والاحضرت کمی خجل شدند.»(خاطرات علم، جلد چهارم، ص ۱۷۲. ۱۰ شهریور ۱۳۵۳). «ساعت ۱۲ به کاخ رفتم، صدای تیراندازی شنیدم، جای تعجب شد. معلوم شد والاحضرت همایونی تیراندازی به کلاغ ها می کنند. من بسیار خوشحال شدم که بالاخره با تفنگ سر و کار پیدا کردند….به محض آن که چشم ایشان به من افتاد، فرمودند با تفنگی که به من دادی تیراندازی می کنم(پارسال در عید تولد والاحضرت، من یک تفنگ هلند هلند شماره ۱۶ حضورشان تقدیم کردم). ماشاء الله تیراندازی بسیار بسیار اعلا بود. پنج تا کلاغ تمام روی هوا زده بودند. برای ایشان که کمتر تیراندازی می فرمایند، خیلی خیلی عالی است(تقریباْ هیچ تیرازندازی نمی کننپد). من از استعداد این فرزند برومند ایران انتظارها دارم..»(خاطرات علم، جلد چهارم، ص ۲۵۹. ۸ آذر ۱۳۵۳). «صبح شرفیاب شدم. عرض کردم دیروز والاحضرت همایونی تشریف بردند شکار، یک قوچ هشت ساله زدند، من خیلی خوشحالم که بالاخره تفنگ به دست شدند. شاهنشاه هم خوشحال بودند»(همان، ص ۲۶۳. ۱۱ آذر ۱۳۵۳).

شاه: شهبانو که امروز این قدر انقلابی شده اید، پس چرا این همه زیورآلات و نشان به خودتان آویخته اید؟
«شاهنشاه امروز مجلسین را بعد از تعطیل تابستان افتتاح فرمودند. نطق مفصلی فرمودند…تمام حاکی از پیشرفت کشور است. ..بعد از نطق شاهنشاه…به اتاق مخصوص شاه در مجلس سنا آمدیم….شهبانو ایراد کردند که این که تمام تعریف بود، چرا معایب را نگفتید؟ شاهنشاه با خنده فرمودند، این همه پیشرفت را می گویم، تازه [تروریست ها] بمب می ترکانند. وای به وقتی که خودم بد بگویم!- منظور از بمب ترکاندن، خرابکارها هستند. بعد فرمودند، شهبانو خیلی انقلابی شده اید؛ کار که به دست شما افتاد بیایید نطق انقلابی بکنید و معایب را بفرمایید و کشور را هم اداره بفرمایید. حالا شما که این قدر انقلابی شده اید، چه طور امروز این همه زیور آلات و نشان انداخته اید؟ شهبانو با آن که فرمایشات شاه تمام شوخی بود، ولی چون در حضور رؤسای مجلسین و نخست وزیر و من بود، ناراحت شدند.»(خاطرات علم، جلد دوم، ص ۳۰۹. ۱۴ مهر ۱۳۵۱).

شاه به شهبانو با عصبانیت: من از شما مشورت نمی خواهم، هر عملی بخواهم می کنم.
«سر شام رفتم. بر سر دعوت از یک عده اشخاص و سفرای خارجی شاهنشاه سخت به شهبانو پریدند، به طوری که من خجالت کشیدم. من پیشنهاد کرده ام از دستجات مختلف اعم از دیپلماتهای مقیم مرکز و صاحبان صنایع و هنرمندان و نویسندگان، دعوت مخلوطی برای شام در حضور شاهنشاه به عمل آید… تصویب فرموده اند. راجع به تاریخ دعوت و اشخاصی که باید دعوت شوند، سر شام که هر دو تشریف داشتند، پرسیدم که کارم آسان شود. شهبانو با دعوت صاحبان صنایع به عنوان این که مردمان بدنامی هستند، مخالفت کردند. شاهنشاه سخت عصبانی شدند و فرمودند که من از شما مشورت نمی خواهم، هر عملی بخواهم می کنم. حالا هم عَلَم بی ربط نظر شما را خواست.»(خاطرات علم، جلد دوم، صص ۱۳۰- ۱۲۹. ۶ دی ۱۳۴۹).

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s