توهم خودبرتربيني نخبه گرايانه-سعید سیل آبادی


چيزي حدود دويست سال پيش جامعه ي فرانسه به اين درك رسيده بود كه زندانيانِ باستيل نه تنها علتِ بزهكاري هاي اجتماعي نيستند بلكه خود قرباني و معلولِ شرايطِ ناگواري هستند كه خانواده ي سلطنتي و اشراف بر جامعه حاكم كرده بودند از اين رو فتحِ باستيل و أزادي همه ي زندانيان به نقطه ي عطفي در پيروزي انقلاب فرانسه بدل شد حال آنكه در جامعه ي ما فعالان سياسيِ زنداني مهم ترين و اولين خواست شان اين است كه نسبت به زندانيان جرائم عادي از اين امتياز برخوردار باشند كه با أنها در يك بند و يك زندان محبوس نباشند! اين همان خودبرتربينيِ نخبه گرايانه اي است كه زندانيان سياسي رژيم پهلوي نيز بر اساس أن براي خود اين امتياز را قائل بودند كه پس از انقلاب پنجاه و هفت سر شاخه هاي قدرت را در تصاحب خود و دار و دسته شان حفظ كنند و از مشاركتِ ديگران در قدرت سياسي ممانعت نمايند.
گويا ما به تكرار تاريخ محكوميم و محكوميت ما در هر دوره و عصري يك امتياز است براي طبقه و طيفِ خاصي كه از أن بهره برداري كند. اين توهم خودبرتربيني نخبه گرايانه را حتا در پاسخِ پزشكان مان به طرح پيشنهادي اهداء عضو محكومان به اعدام مي بينيم. اين جماعت پر فيس و افاده كه خود را مسوول جانِ انسانها مي دانند به جاي أنكه با كليت حكم اعدام و گرفتن جانِ انسان ها مخالفت كنند باد در غبغب انداخته و به اين بسنده كردند كه زندانيان از گروههاي پر خطر محسوب مي شوند و پذيرش عضو آنان با هنجارهاي پزشكي مطابقت ندارد! جامعه ي ما متاسفانه در كليتِ خود گرفتار يك نوع خاصي از اخلاقِ نخبه گرا است كه من آن را اخلاقِ افلاطونيِ يقه سفيد ها مي نامم. اخلاقي كه مبتني بر اين ارزشگذاري خيالپردازانه است كه ايده ارزشي بيش از عمل دارد از اين رو فعاليت هاي فكري و خيالي و زباني بر فعاليت هاي عملي برتري داده مي شوند. پشت ميز نشيني بر كار در كارگاهها ارجحيت دارند و حرف زدن بر عمل كردن. براي همين است كه در تاريخ مان اين همه خطيب و شاعر و حراف داريم ولي دريغ از يك مخترع و كاشف تا جايي كه گلِ سر سبد شعرمان هم اين حق را به خود مي دهد كه بگويد؛
بدين شعرِ ترِ شيرين ز شاهنشه عجب دارم
كه سر تا پاي حافظ را چرا در زر نمي گيرد
اينكه بگويند و باور داشته باشند كه كار مال تراكتور است و اقتصاد مالِ خر، همه اش نتيجه ي همين توهم خودبرتربينِ نخبه گرايانه است كه از سرِ ضعف و سستي و ناتواني روي تخم مي نشيند و به جاي كار و توليد و تلاش كه لازمه ي زندگي و أبادي و عمران و سازندگي دنياي مان است شر-ورهايي در قبحِ زندگي و اين جهان تحويل مان مي دهد و همه ي چيزهاي مرتبط با زندگي را به حاشيه طرد مي كند و خود در مركز بر كرسيِ حقانيت مي نشيند. گويي دزدي كمتر از شاعري به سود زندگي است و كلاهبرداري كمتر از لفاظي ها و دودوزه بازيهاي روشنفكرانه به جامعه خدمت مي كند. همه جا بوي مشمئز كننده اين شيوه ي اخلاقي منزه طلب و پاستوريزه را مي توان شنيد. از چپ تا راست، از روشنفكر و نويسنده تا پزشك و قاضي و معلم و استاد همه مبتلا به اين اخلاق اند و البته پر هياهو و غوغا. كسي صداي حاشيه را نه مي شنود و نه مي خواهد كه بشنود. صدايي كه از زندان ها شنيده مي شود صداي زندانيان سياسي است نه محكومان جرائم عادي. صدايي كه از بيمارستان ها شنيده مي شود صداي پزشكان است نه صداي بيماران و نه حتا أن بيماراني كه بدليل ناتواني در پرداخت هزينه ي درمان شان به بيمارستان نمي روند. صداي مدرسه، صداي معلم است نه دانش أموز و نه حتا أن دانش آموزي كه پي در پي رفوزه مي شود. همه جا حاشيه خاموش است با اين وجود حاشيه وجود دارد و با وجود حاشيه است كه زندگي جريان دارد. بدون حاشيه هيچ مركزي وجود نخواهد داشت.

نوشته آقای سعيد سيل أبادي

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s