سه شعر زیبا از نجیب بارور


زادگاهِ رستم و شاهان ساسانی یکی‌ست
شوکت شهنامه و فرهنگ ایرانی یکی‌ست

ارزش خاک بخارا و سمرقندِ عزیز
نزد ما با گوهر و لعل بدخشانی یکی‌ست

ما اگرچون شاخه‌ها دوریم از هم عیب نیست
ریشۀ کولابی و بلخی و تهرانی یکی‌ست

از درفش کاویان آواز دیگر می‌رسد:
بازوان کاوه و شمشیر سامانی یکی‌ست

چیست فرق شعر حافظ، با سرود مولوی؟
مکتب هندی، عراقی و خراسانی یکی‌ست

فرق شعر بیدل و اقبال و غالب در کجاست؟
رودکی و حضرت جامی و خاقانی یکی‌ست

مرزها دیگر اساس دوریِ ما نیستند
ای برادر! اصل ما را نیک می‌دانی یکی‌ست

«تاجکی»، یا «فارسی»، یا خویش پنداری «دری»
این زبان پارسی را هرچه می‌خوانی، یکی‌ست!

*******************************

به هرکه «بوی» من آورد، «مولیان» بدهید
که تا بهار شود «غزنه» «بوستان» بدهید

به آن‌که داغ جگر دارد و خراسانی‌ست
به پاس لاله، یکی گُل به رایگان بدهید

مرا خبر بدهید از «خجند» و «نیشابور»
پیام «کابل» تان را به «اصفهان» بدهید

پیام بلخ، پیام هرات و زابل را
به «ریگ آمو» و آن «یار مهربان» بدهید

مباد این‌که ببینم چقدر فاصله هاست
مباد، دست از آن دورها تکان بدهید

شما که «بوعلی» علم و «حافظ» غزل‌اید
چه خوش که درس محبت به دشمنان بدهید

کسی که طرح جدایی میان‌مان انداخت
شکوه وحدت‌مان را به او نشان بدهید

به شاهنامۀ هستی دوباره آمده ام
برای رستم دیگر اگر کمان بدهید

مرا –که آشتی‌ام- بعد مرگ حصه کنید
برای «کابل» و «کولاب» و «سیستان» بدهید

مرا به خاک «بخارا» برید و دفن کنید
مرا به آب «سمرقند» غسل جان بدهید
****************************

سکوت، ریشۀ آیین قریه‌هامان بود
صدا، خلاف موازین قریه‌هامان بود
میان سینۀ تاریخ، گُم‌نشان بودم
به پشت خانۀ ارباب پاسبان بودم
به‌کاج همت یک نسل ریشه‌ام تو شدی
به‌بی‌ستونی بن‌بست تیشه‌ام تو شدی
تو از شهامت شمشیر خود سپاه شدی
شبیه شانۀ پامیر تکیه‌گاه شدی
تو از مساحت یک‌قطره رود آوردی
و از غیابت نسلی شهود آوردی
تو تیر و ماشه و کلک و تفنگ‌مان گشتی
تو فاتحانه‌ترین فصل جنگ‌مان گشتی
تو راز در دل‌ گُل‌های ارغوان بودی
تو عاشقانه‌ترین شعر این جهان بودی
پس از تو از لب ابرازمان صدا گم شد
شکسته‌ایم در امواج و ناخدا گم شد
تو نیستی که چنین سنگ روی شیشۀ ماست
تو نیستی و نبودت غمِ همیشۀ ماست
تو نیستی که در این شهر فصل مردن ماست
تو نیستی که تمنا به جان‌سپردن ماست
تو نیستی و در این برکه جز سیاهی نیست
تو نیستی و صداهای دادخواهی نیست
تو نیستی که بریدند ریشه‌ریشۀ ما
تو نیستی که به تاراج رفته بیشۀ ما
به بی‌ستون نرسیدیم بعدِ رفتن تو
چه ظالمانه شکستند دستِ تیشۀ ما
غمت که کوه بزرگی‌ست، مانده در دل ما
تمام خون جگر را تکانده در دل ما
بهار، فصل دروغی‌ست بی‌گل رویت
و «مولیان» که نمی‌آورد دگر «بویت»
کجاستی که زمستان دوباره آمده است
سپهر شوکت‌مان بی‌ستاره آمده است
کجاستی که دوباره سکوت آوردیم
به‌پای هرزه‌گیاهی، بلوط آوردیم
کجاستی که اناالحق نگفته‌ام دیریست
و در لبان گُل ناشگفته‌ام دیریست
کجاستی که در این بادیه صدایی نیست
در این حوالیِ من هیچ آشنایی نیست
سپاهیان تو بعد از تو راه گم کردند
میان خانۀ شان سرپناه گم کردند
به راه رفتۀتان اعتقاد شان کم بود
حقیقتاً که بگویم، سواد شان کم بود
شکوه و شأن ترا ای چریک بخشیدند
ترا به قیمت یک‌قصر شیک بخشیدند
سرود شرم پس از سربلندی ات خواندیم
به پای کاج تو یک بته کدو شاندیم
پس از تو این سرخم گشته مان بلند نشد
اگر چه مثل تو گاهی کلاه کج ماندیم
نقاب چهرۀ مان لایق نگاه تو نیست
سری که خَم‌شده شایستۀ کلاه تو نیست
دوباره پیش تو با بی قراری آمده ایم
به پیش پای تو با شرم ساری آمده ایم
پس از تو باغ خراسان بهار کم دارد
انار وحدت‌مان قندهار کم دارد
بدون تو گُل نارنج‌های‌مان خشکید
به‌دشت لاله بروید، مزار کم دارد
بدون تو دلِ دریای هیرمند شکست
خروش و خیزش آن، آبشار کم دارد
شناسنامۀ بودا و بامیان و هری
ترا ندارد و هی بی‌شمار کم دارد
تو نیستی و درختان بید می‌لرزند
ترا چو ریشۀ محکم چنار کم دارد
تو نیستی که ببینی چگونه هندوکش
بلند مانده مگر اقتدار کم دارد

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s