علی دشتی و آثارش

از گروه تاریخ و فرهنگ ایران زمین_فیسبوک

از انسان ها فقط دو طبقه در این مملکت راحت و آسوده اند. یکی طبقه حکّام و دیوانیان و دیگر طبقه علماء و روحانیون. این دو طبقه هیچ کار و زحمتی را متحمّل نمی شوند و بهتر زندگی می کنند و بیشتر پول دارند؛ علاوه بر این همیشه محترم تر و آبرومندتر از سایر طبقات هستند و بر سایرین تحکّم کرده و بزرگی می فروشند… ورود در سلک روحانیون آسان تر است و تحصیل هم [در آن] چندان مدخلیّتی ندارد؛ همین قدر انسان چند سالی در نجف مانده بعد شکمی بزرگ کرده و عمامه ای قطور و ریشی بلند و نعلینی زرد و قبایی دراز بپوشد کافی است که محترم و معزز زندگی کند و مردم هم به او وجوهات بدهند. (تخت پولاد، ص21و22)

با آن که برخی داستان های علی دشتی را فاقد جذابیّت دانسته و ادیب سرشناسی چون شاهرخ مسکوب هم اذعان داشته است که چیزی مبتذل تر از کتابِ «فتنه» ی دشتی نمی توان سراغ گرفت، (روزها در راه، ج2، ص58) ولی در این میان باید کتابِ زیبا و منتقدانه ی «تختِ پولاد» را مستثنی شمرد. کتابِ تخت پولاد داستانی است خیالی از مباحثه و گفتگوهایی که میان آیت الله سید محمدباقر درچه ای و تعدادی از شاگردانش درباره ی مسائلی مانند توحید، حجیت عـقل یا نقل، معجزه و شفاعت صورت می گیرد.

علی دشتی در پاره ای از این داستان می آورد: به خاطر دارم یکی از روزهای پنج شنبه ای که جمعاً در خدمت سید بودیم و به طرف تخت پولاد می رفتیم در زیر بازار مـعروف به چهارسو نـقاشی که مـتصل به خیابان چهارباغ خواجو است زنی به طرف ما آمده و با سماجت و اصرار گدایی می کرد و می گفت: حضرت عباس به آقا طول عمر کرامت کند.

حضرت سید که آن روز قدری سردماغ نبود با حالت تغیّر، گدا را جواب کرد و گفت: حضرت عباس اگر می توانست به خودش عمر می داد.

این جمله که از دهان سید درآمد مثل این بود که یک سطل آب سرد بر مغز همه ما پاشیده باشند.

سید گفت: کدام کفر از زبان من صادر شد که موجب تأثر خاطر شماست؟

[آخوندِ] نجف آبادی گفت: مفهوم فرمایش شما این بود که حضرت عباس قادر نبود به خویشتن عمر دهد.

مرحوم سید فرمود: بهترین دلیل هر ادعایی وقوع آن است. اگر ایشان می توانستند کشته نمی شدند.

[آخوندِ] نجف آبادی: خودش بنابر مشیت الهی می خواست کشته شود.

مرحوم سید فرمودند: اگر مشیت الهی این بوده است پس چرا دیگر شما بالای منبر می روید و با آب و تاب مردم را به گریه و شیون تشویق می کنید و مردم چرا گریه می کنند؟ این حرکت شما و این گریه مردم معنایش این است که ما از این اراده خداوندی راضی نیستیم. بنابراین روضه خواندن و گریه کردن مردم نه تنها یک عمل مستحب و دارای اجر نیست، بلکه یک نحو طغیان و عصیان محسوب می شود. (ص27 الی37)

علی دشتی نویسنده ای است که بیشتر با آثار نقّادانه و نوشته های محقّقانه ی خود شناخته می شود. مجموعه آثاری صریح، زیبا و قابل تأمل که از مهم ترینِ آن می توان به «عقلا برخلاف عقل» ، «دمی با خیام» ، «قلمرو سعدی» ، «نقشی از حافظ» ، «تصویری از ناصرخسرو» و «بیست و سه سال» اشاره کرد. علی دشتی در کتابِ «عقلا برخلاف عقل» متعرّض بزرگانی می شود که از نظر او و جامعه از عاقلان و از سردمداران نهضت عقل در جهان بشمار می روند. او با پرسش های مختلف و متعدّد، افرادی چون محمد غزالی و مولوی را به نقد کشیده و می نویسد: غزالی که برخی او را از حیث تحرّک فکر، وسعت اطّلاع، قدرت بیان و فصاحت و مخصوصاً نیروی انتاج و سهولتِ بازدهی برابر با ابن سینا و حتی برتر از او خوانده اند، (ص60) از مصادیقِ اندیشمندانِ ضدّ خِرَد بوده و با همه ی دانش و سیر در علوم عقلی نمی تواند پای را از دایره ی معتقدات تعبّدی و عقاید سستِ اشعری بیرون نهد. (ص69و84)

مرحوم فروزانفر در شرح مثنوی نوشته است: مولانا در 95 موضع از مثنوی درباره عقل سخن گفته و آن را بیشتر جاها ستوده و گاهی نیز مذمت کرده است. (ص42) همان کسی که گفته است: ای برادر تو همه اندیشه ای ما بقی تو استخوان و ریشه ای در قسمتی دیگر می آورد: بـیـشتر اصحاب جنت ابلهند تا ز شـرِ فیلسوفی می رهند زیرکی ضدِ شکستست و نیاز زیرکی بگذار و با گولی بساز زیرکان با صـنعتی قانع شده ابلهان از صنع در صانع شدهو در جایی دیگر [کلیات شمس] بی اختیار می گوید: پرده ی اندیشه جز اندیشه نیست ترک کن اندیشه که مستور نیست اما آدمی نمی تواند ترک اندیشه کند. اندیشه خاصیت ذاتی اوست. نور خاصیتِ ذاتی خـورشـید است. به همین دلیل تو ای جلال الدین محمد، مثنوی را ابداع و انشاء کردی و این کتاب مخزنی است توانگر از اندیشه و به همین دلیل قبله ی اهل معنا و اهل نظر شده است. (ص31و32)

اکنون مولوی را یعنی بزرگ ترین عارف و فصیح ترین بیان کننده معانی عرفانی را در مقابل یک سؤال قرار می دهیم: عقل یا بی عقلی؟ کدام را اختیار کنیم؟ ناچار باید یکی از این دو قضیه را اختیار کنیم وگرنه اجتماع نقیضین یا رفع نقیضین ببار می آید و این هر دو به بداهت عقل محال است. (ص39)

دشتی در کتابِ «قلمرو سعدی» ضمن وارد کردن نقدهای متعدد به سعدی و اشعار او، آثار وی به خصوص گلستان را واحدی بی مانند و بوستان را شاهکاری عظیم و به تنهایی برابر با شاهنامه و حتی از نظر کیفیت ادبی برتر از آن می خوانَد. (ص275و277) بزرگش نخوانند اهل خِرَد که نام بزرگان به زشتی بَرَد علی دشتی معتقد است که سعدی با آن که مردی انسان دوست، موعظه گر، عزیزالنفس، قانع و غـیرچاپلوس بوده و در ابیاتِ بی شماری به نصیحت سلاطین پرداخته است، بدون تردید به مدح امرا و پادشاهان و حتی ستمگران نیز مبادرت ورزیده است. (ص312و323) سعدی هم بر قتل مستعصم گریه می کند و هم قاتل وی را [هولاکو] می ستاید. (ص174) او انسانی متعصّب، در زاویه با مخالفان و دینداری سطحی نگر است. (ص361) همیشه باد خصومت جهود و ترسا را که مرگ هر دو طرف تهنیت بود ما را دشتی در ادامه فیلسوف و عارف خطاب کردن سعدی را نادرست دانسته و بر آن باور است که سعدی شاعری اشعری مسلک (ص370و385) و فردی کاملاً جبرگرا است که با تأسی و اقتدا به قضا و قدر، هر گونه تلاشی را فاقد اختیار می شمرَد. (ص259) پیدا بوَد که بـنـده به کـوشـش کـجـا رسـد بـالای هـر سَـری قــلـمـی رفـتـه از قـضـا کس را به خیر و طاعت خویش اعتماد نیست آن بـی بـصـر بـوَد که کُـند تـکـیه بر عـصا تا روز اوّلـت چـه نـبـشـتـه سـت بـر جـبین زیرا کـه در ازل سُـــعـَدایـنـد و اشـــقـیـا

علی دشتی معتقد است که برخی از آموزه های سعدی مانند حکایت شاهدبازی و افتخار او به آن، عملی غیر اخلاقی می باشد و مخالف اخلاق کریمه و حتی مباین راه و رسم انسانیت است. (ص249) نام سعدی همه جا رفت به شاهد بازی وین نه عیب است که در ملّت ما تحسینی ست در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سَری و سِرّی داشتم، به حکم آنکه حلقی داشت طیّب الادا و خَلقی کالبدر اذا بدا. اتفاقاً به خلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم. دامن از او در کشیدم. سفر کرد و پریشانی او در من اثر. اما به شکر منّت باری پس از مدّتی باز آمد. آن حَلق داوودی متغیّر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زَنَخدانش چون گردی نشسته و رونق بازار حُسنش شکسته. متوقّع که در کنارش گیرم، کناره گرفتم و گفتم: (ص249و250) آن روز کـه خـطّ شاهـدت بـود صـاحـب نـظر از نـظر بـرانـدی تـازه بــهـارا ورقــت زرد شــد دیگ مَنِه کآتـش ما سـرد شـد پیش کسی رو که طلبکار توست ناز بر آن کن که خریدار توست

او در کتابِ «تصویری از ناصرخسرو» نیز پس از تمجید از ناصرخسرو و معرّفی او به عنوانِ شاعر، نویسنده، فیلسوف و حکیمی به حق متمایل به خِرَد و معقولات عقلی، ذهن این شاعرِ نامدارِ ایرانی را آزاد و پوینده ندانسته و فلسفه ی وی را متوقّف در معتقدات شخصی و تبلیغ آیین اسماعیلی می خوانَد. (ص12و13و20) یعنی ناصرخسرو با آن که به دفاع از فلسفه و تعقّل و مخالفت با تقلید کورکورانه پرداخته است، ولی در حقیقت در مقام یک متکلّمِ متعصّبِ مذهبی ظاهر می شود و لذا نمی توان او را در مسیرِ ابوعلی سینا، ابوریحان بیرونی و محمد بن زکریای رازی شمرد که برای اندیشه ارزشی ذاتی قائل هستند. بلکه او از این حیث خرَد را ارجمند می دارد که آدمی را به دین و مذهب رهنمون کند. پس خرَد او خرَدی مقیّد است و بیشتر به ابوحامد محمد غزالی می ماند. (ص12و129) شعرم بخوان و فخر مدان مر مرا به شعر دین دان نه شعر فخر من و هم شعار من ناصر خسرو با آن که مخالف مدح است، اما صفحات بسیاری از دیوان خویش را وقف ستایش امامان اسماعیلی و خلفای فاطمی نموده است! (ص17و18) او از عشق و غزل گریزان است و در دیوان وی چاشنی عشق و نمک غزل را نمی توان یافت. (ص21) در زبان ناصرخسرو عشق، حتی عشق عرفانی مقامی ندارد و دین او را چنان به خود مشغول کرده است که در اشعار او جز تعصّب، موعـظه، تـبلیغ مذهب و دشـنام بر مخالفین دیـنی خویش و تـخم زنا خواندن آنان کم تر چـیزی یافت می شود. (ص17و70) گر احمد مرسل پدر امّت خویش است جـز شیعت و فرزند وی اولاد زنا انددر

یکی دیگر از آثارِ خواندنی و قابل توجّه علی دشتی با عنوانِ «نقشی از حافظ» می خوانیم: حافظ گاهی شیراز را می ستاید و از مردم صاحب کمالش دم می زند: بشیراز آی و فیض روح قدسی بجوی از مردم صاحب کمالش و گاهی با کمال نفرت فریاد می زند: آب و هوای فارس عجب سفله پرور است کو همرهی که خیمه از این ملک برکنم (ص22) در محیط ششصد سالِ قبلِ ایران، هم جنگ هفتاد و دو ملّت را افسانه می داند: جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند و هم با کمال جرئت احتمالِ خطا در قلم صنع می دهد: پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد (ص164) با آن که می در اشعارش مـعانی گوناگونی دارد، نمی توان او را باده نوش نـخواند و کسانی که باده نوشی حافظ را منکرند در این باره توجیهاتی می کنند که احیاناً مضحک و در هر صورت مخالف ذوق سلیم و واقع بینی است: آن تلخ وش که صوفی اُم الخبائثش خواند اَحلی لنا و اَشهی مِن قُبلَة العَذارا (ص67) چنان که به وحدت وجودِ عارفان و صوفیان پرداخته: سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد (ص212) و هر گونه اختیاری را از انسان سلب می کند: رضا به داده بده وز جبین گره بگشای که بر من و تو درِ اختیار نگشاده است (ص302و303) حافظ در وجود معاد تردید دارد و موضوع معاد به مانند سایر رازهای هستی برای وی تاریک و لاینحل مانده است: من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم از این رو بهتر می داند که خود را در حلّ این معمّاها خسته نکند: حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را (ص253و256) هرچند در نهایت همه چیز را بیهوده و بی اساس می پندارد: جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق (ص260)

اما یکی دیگر از آثارِ زیبا و ارزشمند علی دشتی که پس از وفات او انتشار یافت، کتابِ «عوامل سقوطِ محمدرضا پهلوی» است. کتابی که در آن مجموعه یادداشت ها و تقریراتِ علی دشتی از اواسطِ سال 1358 تا درگذشتِ او در دی ماه 1360 توسط خواهرزاده ی وی، دکتر مهدی ماحوزی گردآوری شده است. (ص9) در پاره ای از عوامل سقوط، دشتی ضمن صحبت از کتابِ «پنجاه و پنج» توضیح می دهد که این اثرِ خود را به سبب عدمِ نفوذ کمونیست در ایران و البته فشارهای چهارده ساله، در سـتایش خاندان پـهلوی نوشته است (ص13و14) و در ادامه می آورد: قـصد من در نگارشِ عوامل سقوطِ محمدرضا پهلوی عـیب جویی و ناسزاگـویی و از پشت خنجر زدن به شاه نیست. (ص16) من باجی ندارم به رژیمِ موجود بدهم [که پس از انقلاب ایران دوبار و هربار حدود یک ماه در زندان بوده ام] لذا توصیه کرده ام که برای رفع هرگونه پندار و شائبه ای، این نوشته پس از مـرگ من انتشار یابد. (ص15) من از سَرِ درد و حـسرت چنین یادداشت هایی را گرد آورده ام. (ص16) علی دشتی نمره ی رضاشاه و فرزندش محمدرضا را در عمران و آبادی و حفظ استقلالِ ظاهری کشور، نَوَد می داند. اما نمره ی آن دو را در پرورش شخصیت ها و تـحکیم مبانی فرهنگ و اقتصاد، نزدیک به صفر می شمرَد و این ضعف را معلول خودکامگی و غرور بیش از اندازه ی پدر و پسر معرّفی می کند. (ص14) او محمدرضا پهلوی را بسیار ضعیف النفس، ترسو و صاحبِ حقارتِ روح و مغزی علیل می خواند (ص16و45و75و164) که پیوسته تشنه ی اطاعت، قدرت نمایی و سلطه طلبیِ مطلق بود (ص41) و از امکاناتِ در اختیارِ خود در جهت تعادل کشور استفاده نکرد. شاه توهّم توطئه نیز داشت و یک روز به خودِ من می گفت: مصدق به دستور خودِ انگلیسیها نفت را ملّی کرده است. این سخن اگر از دهان یک نفر هوچی بیرون می آمد چندان جای حیرت نبود، ولی از شاه مملکت که بیش و کم از چرخش امور و جریان سیاست مطّلع بود، حیرت انگیز و باورنکردنی می نمود. (ص43)

دشتی در ادامه به مناسبت صفحاتی را نیز به دکتر محمد مصدق اختصاص می دهد و او را در عین آن که انسانی عالم، شریف، پاک و وطن پرست معرفی می کند، (ص46و55) از بدبینی، احساساتی بودن و روحیه ی یک سویه و غـیرِمنعطفِ مصدق انتقاد کرده و بر آن اعتقاد است که او سیاست مدار نبود. یعنی به جای این که دنبال راه حل باشد، دنبال هیاهو، تحسین و تمجیدِ عامه بود. (ص51و55و59) و چه خوب بود مصدق با نشان دادن کمی انعطاف از شکست انگلیسیان استفاده کرده و در سر و سامان دادن وضعیت اقتصادی کشور از پیشنهادِ همکاریِ دوباره و البته این بار، منطقیِ آن ها استقبال می کرد و یا به درخواست آمریکاییان پاسخ مثبت می داد. (ص47و54)

علی دشتی، حسین فاطمی را جوانی خوب و رفیقی مطلوب می داند که ذاتاً احساساتی و در اعتقاد به دکتر مصدق متعصّب بود. در جوانی مقالاتی می نوشت که یک بار او را خواستم و گفتم: آقا، این ها چیه می نویسی؟! اعلا حضرت همایون شاهنشاهی ارواحناه فداه! تو در این مقاله ی یک ستونی، هفت مرتبه این عنوان را تکرار کرده ای! (ص66) و یا ابوالقاسم کاشانی را آدم خوب، شریف، بیباک و ساده دل می شمرَد (ص69) و طالقانی را روحانیِ بی غرض، پاک اندیش و اصلاح طلب معرفی می کند. (ص60) و در نهایت از شجاع الدین شفا به بدی یاد کرده و می نویسد: شاه از هر کس که شبهه ی استقلال رأی و فـکر در او می رفت، بدش می آمد و تیپ هایی مثل جمشید اعلم و شجاع الدین شفا را می پسندید. (ص130)

شاه به چیزهای بی پایه و اساس و به خیالات واهی و افسانه آمیز تکیه می کرد که از آن جمله جشن دوهزار و پانصد ساله ی شاهنشاهی ایرانست که فرنگیان آن را به بالماسکه تشبیه کرده اند و همه ی آنها در حیرتند که چرا دولت ایران هزارها میلیون تومان خرج کند تا شاه ایران از جلگه ی مرودشت براه بیفتد و چون بازیگرانِ تئاتر فریاد زند: «کورش تو بخواب که ما بیداریم!» عجیب بیدار بودند که چند نطق آقای خمینی او را چون موش مرده ای به خارج از مرز ایران پرتاب کرد! (ص160و162و163) کلمه ای مناسب تر و راست تر از این واژه «سقوط» نمی توان برای حوادث اخیر ایران و فرار محمدرضا پهلوی پیدا کرد. شاهی با داشتن بیش از 400000 سپاهی و بیش از 50000 ژاندارم و با داشتن دستگاهی مخوف چون ساواک مانندِ بادی رفت! (ص25) علی دشتی در کربلا و در خانواده ای روحانی و با اصالتی بوشهری متولّد شد. او که دانش آموخته ی حوزه ی نجف و از روحانیونِ ملبّس به شمار می رفت، در ادامه وارد عـرصه ی ادبی و سیاسی گردید. ظاهراً در ابتدا با نـظریه های عـقیدتی افرادی چون احمد کسروی به مخالفت پرداخت، اما سال ها بعد با تألیف کتابِ «بیست و سه سال» گوی سبقت از آنان ربود.

دشتی زبانی تند و گزنده داشت و در بیست و سه سال نیز بی پروا به خرافات متعدّد مذهبی تاخت و به نقدِ پیامبر اسلام و دینِ او پرداخت. علی دشتی در این کتابِ بسیار جنجالی با تردید در اصل توحید و نبوّتِ مصطلح، (ص34) پیامبر اسلام را انسانی شهره به صادقت، استقامت و امانت (ص56) و تا حدودی شبیه فیلسوفان و مصلحان بشر معرّفی کرده است. (ص35) چنان که او را برجسته ترین نابغه ی تاریخ سیاست و تحولات اجتماعی بشر خوانده (ص14و15) و بر آن تصوّر است که رسالت انبیاء موهبتی روحی و خصوصیتی غیرعادی می باشد. (ص37)

این ادیب و سیاستمدار ایرانی در ادامه چهره ای کاملاً زمینی از پیامبر اسلام ترسیم کرد و قرآن را نه وحی الهی که کلامی پیامبرانه خواند و اذعان داشت: سوره فاتحه نمی تواند کلام خداوند باشد بلکه از مضمون آن چنین به نظر می رسد که کلام خود حضرت پیغمبر است، زیرا ستایشِ حق است. (ص24و243)

علی دشتی ضمن نفی معجزه، (ص36) عصمت (ص55) و اوهام و مهمل خواندن جن و جادوگری، (ص259) به نکوهش برخی از رفتارهای پیامبر اسلام مانند سلب حقّ آزادیِ فکر و عقیده پرداخت و حکم او نسبت به قتل عام مخالفان را با آن که استبدادی نهادینه شده در وجود انسان می دانست، عملی غیر انسانی شمرد. (ص160و163و200) و از این رو در کتابِ «ایام محبس» می نویسد: خودکشی شجاعانه ترین اقدام بشر اسـت. من از فرمول های معیّنی که در استماعِ این گونه وقایع شنیده ام خسته شده ام. این هایی که انتحار را بد می دانند مثل طوطی حرف می زنند… این پستیِ همّت، کوتـهیِ نـظر و حـقارتِ نفس آن ها است که این قسم اشـخاصِ شـجاع را انـتـقاد می کند… خیلی حـیرت انگیز است مردم آدم کش های بزرگ دنیا را عاقل و قوی الاراده می دانند ولی کسی را که چشم از مطامع دنیا پوشیده خود و دنیا را از حرص و طمعِ خویش آسوده کرده است دیوانه و سفیه می دانند. (ص76و77)

دشتی بر آن اعتقاد است که صدها کتاب چون بحارالانوار، حلیة المتقین، انوار نعمانی، مرصادالعباد، قصص الانبیاء و قصص العلما در ایران هست که تنها یکی از آن ها برای مسموم کردن و تباه کردن افکار ملّتی کافی است. (ص338) لذا قلم برداشت و کتابِ بیست و سه سال را نوشت. کتابی که در عـین سادگی و روانی، لـبریز از مطالب ناب و نادری است که نام خود را از حـوادث بیست و سه ساله ی رسالتِ محمد بن عبدالله وام گرفته و گویی سال ها بدون نام نویسنده ی آن و نخستین بار در دهه ی چهلِ شمسی در بیروت به چاپ رسیده است. (ص8 از مقدمه)

در پاره ای از صفحات پایانی کتاب با عنوانِ خلاصه می خوانیم: ایران شهر به شهر تسلیم گردید و ناگزیر شد یا اسلام آورد و یا در کمال خواری و فروتنی جزیه دهد. گروهی برای فرار از جزیه مسلمان شدند و گروهی دیگر برای رهایی از سلطه نامعقول موبدان. دیانت ساده اسلام که به گفتن شهادتین صورت می گرفت عمومیت یافت مخصوصاً که دم تیغ برّنده پشت سر آن بود. ایرانیان مطابق شیوه ملی خود در مقام نزدیک شدن به قوم فاتح برآمدند و از در خدمت و طاعت وارد شدند… و برای آنکه فاتحان آنان را به بازی بگیرند از هیچگونه اظهار انقیاد و فروتنی خودداری نکردند. (ص334)

در بادی امر از ترس، مسلمان شدند ولی پس از دو سه نسل در مسلمانی از عرب های مسلمان نیز جلو افتادند… و حتی در مقام تحقیر دین و عادت گذشته خود برآمدند و به همان نسبت در بالا بردن شأن عرب و بزرگان عرب تلاش کردند و اصل شرف و جوانمردی و مایه سیادت و بزرگواری را همه در عرب یافتند. (ص334و335)

منابع و مآخذ:

تخت پولاد، علی دشتی، نشر یغما، تهران 1353

روزها در راه، شاهرخ مسکوب، نشر خاوران، پاریس 1379

عقلا بر خلاف عقل، علی دشتی، نشر جاویدان، تهران 1362

قلمرو سعدی، علی دشتی، نشر امیرکبیر، تهران 1356

تصویری از ناصرخسرو، علی دشتی، به کوشش: مهدی ماحوزی، نشر جاویدان، تهران 1362

نقشی از حافظ، علی دشتی، نشر اساطیر، تهران 1380

عوامل سقوط محمدرضا پهلوی، علی دشتی، گردآورنده: مهدی ماحوزی، نشر زوار، تهران 1383

بیست و سه سال، علی دشتی،

بی نا، بیروت، بی تاایام محبس، علی دشتی، بی نا، تهران 1301

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s