به کدام برهه «درخشان» تاریخی روی می آورید؟

(سخنی با نادمان از انقلاب، و شیفتگان سلطنت! – بخش اول) – علی فیاض

الجزایری ها ضرب المثل بسیار عمیق و پر معنایی دارند. این ضرب المثل که گفتگویی است بین پدری با فرزندش، با زبانی ساده مشکلاتی را که اپورتونیست ها – فرصت طلب ها– با آنها درگیر هستند، نشان می دهد: 
پسر: پدرجان بیایید ما هم خلعت شریفان به تن کنیم! 
پدر: پسرم به خود بستن عنوان شریف، کار مشکلی نیست. اما باید کمی صبر کرد تا آنها که ما را می شناسند، سر بر زمین بگذارند!

ضرورت طرح این نوشتار

پیشاپیش در ضرورت این بحث یادآور می شوم که؛

کاملا آگاه هستم که مشکل اساسی و زیربنایی جامعه کنونی ما حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی است – و نه سلطنت – که بیش از چهل سال است، در جامعه ما وجود خارجی و عملی ندارد. در شرایط کنونی تمامی مباحث، گفتگوها و فشارهای سیاسی می بایست با تاکید بر حذف رژیم سرکوب گر جمهوری اسلامی از صحنه سیاسی کشور صورت پذیرد. مشکل اساسی و عمده جامعه ما رژیم حاکم است و نه محورها و طرح های سیاسی آینده ی دیگری.

با این همه، در چند سال اخیر با زمزمه هایی درباره سلطنت و پیام ها و نشانه هایی مبنی بر نقش رضا پهلوی (به ویژه اخیرا و با چند شعار درصد ناچیزی از تظاهرکنندگان، زیر عنوان “رضاشاه روحت شاد”) در فضای سیاسی کشور، که با استقبال سلطنت طلبان خارج کشور همراه بوده است، رو به رو شده ایم. البته در این میانه، برخی از روشنفکران، مبارزان و چپ های پیش از انقلاب که خود حتا در مبارزه علیه رژیم شاهنشاهی و سرنگونی آن نقش داشته اند، علاوه بر اینکه پشیمان و “تواب” شده اند، به رضا پهلوی نیز – به عنوان یک سمبل “ملی” و همبستگی – روی آورده اند. و به ایشان رهنمود می دهند تا برخیزد و گامی فرا پیش نهد! هر چند که این رویکرد بیشتر به یک شو و تئاتر سیاسی – کمدی شبیه است تا بحثی نظری و تحلیلی – سیاسی.

چرا که به جای پرسش از خود، بررسی و تحلیل دقیق تاریخ معاصر، چرایی و چگونگی رسیدن سرنوشت سیاسی کشور به اینجا و عواملی که زمینه ساز آن بودند، دیگر بار به یاد دوران “باشکوه” سلطنت افتاده اند و بر این باور هستند که راه حل نهایی جامعه بازگشت به سلطنت است و نماینده و سخنگوی آن هم گویا رضا پهلوی است!

گویی تنها فرزند “شاه” بودن، به آقای رضا پهلوی مسئولیت رهبری جامعه را اعطا می کند! و بقیه شهروندان ایرانی، بیش از یک رعیت نیستند! ظاهرا ما ایرانی ها پس از صدها سال، دوباره به دوره قجر و دوران پیش از آن بازگشته ایم. و باز هم مثل همان دوران برای یافتن رهبر و مدیر مدرسه (کشور) به سراغ “رجال” الدوله ها و “رجال” السلطنه ها می رویم. گویی در این مملکت یک آدم عاقل بالغ هوشمند روشنفکر و برخاسته از مردم “عادی”! وجود ندارد و نخبگان سیاسی ما باز هم ناچارند بروند سراغ سلطنه ها و دوله ها..! چیزی که امروز با اشاره به لجن زاده های سران حکومت “جمهوری” اسلامی، از آنها به عنوان دارندگان ژن های ویژه یاد می شود.

و درست به همین دلایل است که عده ای که در بین آنها هم “چپ”های راست شده و هم راست های همیشه راست وجود دارند، دست به دامان یکی از همان بقایای سلطنه ها شده اند. و جالب این است که هیچ کسی هم از خودش نمی پرسد این “سلطنه” زاده ای – که البته دستش به هیچ جنایتی هم آلوده نیست – کدام تلاش و جان فشانی را در راه آزادی و دموکراسی برای مردم ایران انجام داده است؟ کدام سیلی و یا محرومیت را به خاطر آزادی تحمل کرده است؟ چه سرمایه ای را در این راه هزینه کرده است؟ و چه…   

کسانی که اینک به سلطنت و بازگشت به آن دل خوش کرده اند، بدون اینکه به روی مبارک خویش بیاورند که رژیم جمهوری اسلامی نتیجه و محصول طبیعی نظام سلطنتی است، سرنا را از سر گشادش می نوازند! تنها مراجعه به روزنامه های نیمه اول سال ۵۷ که پس از سال ها اختناق، خبرها و اطلاعاتی از درون نظام سیاسی سلطنتی برای خوانندگان منتشر ساختند، نشان می دهد که در درون آن نظام و زندان هایش چه می گذشته است.

خواندن تیترهای زیر، لابد برای ستایندگان رژیم سلطنتی و “تمدن بزرگ” و به گفته سر دسته شکنجه گران ساواک یعنی پرویز ثابتی که می فرمایند “همه نوع آزادی وجود داشت و آزادی سیاسی نیز به طور نسبی وجود داشت”، نشانه آزادی نسبی سیاسی و باعث افتخار بوده است! به چند تیتر خبری نظری می افکنیم:

“زندانیانی که به جرم کتاب خواندن و شرکت در جلسات محکوم شده بودند، آزاد خواهند شد.” اطلاعات، ۲۶ مهر ۱۳۵۷

“هفته آینده از زندان های سراسر کشور صدها زندانی سیاسی آزاد می شوند. زندانیانی که به جرم کتاب خواندن و شرکت در جلسات محکوم شده بودند، آزاد خواهند شد.” اطلاعات، ۲۶ مهر ۱۳۵۷

“امروز تایید شد که تعداد زندانیان سیاسی صدها نفر است و نتیجتا تعدادی که از این آزادی برخوردار می شوند، احتمالا بیش از هزار نفر خواهد شد.” اطلاعات، ۲۶ مهر ۵۷

“اسامی ۱۹۶ زندانی امنیتی که آزاد شدند. اسامی ۱۸۲ زندانی امنیتی که آزاد شدند.” اطلاعات ۲۷ مهر ۵۷

“زندانیان سیاسی تا ۳ روز دیگر آزاد می شوند.” اطلاعات، ۲۹ مهر ۵۷

“به فرمان شاهنشاه تا چهارشنبه ۱۱۶۰ زندانی سیاسی آزاد می شوند. ساواک ۶۰۰ تن از فعالین سیاسی دستگیر شده را آزاد کرد.” اطلاعات، ۳۰ مهر ۵۷

“به فرمان ملوکانه ۱۱۲۶ زندانی سیاسی پس فردا آزاد می شوند. به مناسبت چهارم آبان ماه میلاد مسعود فرخنده اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران تعداد ۱۱۲۶ نفر مورد عفو ملوکانه واقع گردیدند.” اطلاعات، ۱ آبان ۵۷

“شاهنشاه: باز هم زندانیان را آزاد می کنیم. باید اشتباهات گذشته را تصحیح کرد.” (!) اطلاعات، ۴ آبان ۵۷

اگر بیش از این ها به آمار رهایی زندانیان سیاسی اشاره کنم، مثنوی هفتاد من کاغذ خواهدشد. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!!
حال به این گفته های آخرین نخست وزیر منتخب اعلیحضرت قدر قدرت – آخرین تیر در ترکش بزرگ ارتشتاران، خدایگان شاهنشاه آریامهر – نیز با دقت توجه کنید:

بختیار: “شاه قانون اساسی را زیر پا گذاشته”. کیهان، ۱ بهمن ۵۷

بختیار: “اوضاع امروز نتیجه ۲۵ سال دیکتاتوری شاه است”. اطلاعات، ۱۴ بهمن ۵۷

***

راست است که می گویند آب که سر بالا می رود، قورباغه ابوعطا می خواند. حکایت بالا رفتن آب و آوازخوان شدن قورباغه، حکایت «دموکرات» و «آزادی» خواه شدن سلطنت طلبان و مشروطه خواهان ایرانی است. حالا که تشت رسوایی رژیم سرکوب گر ارتجاعی و ضد خلقی آخوندی از پشت بام بر زمین افتاده است، و زمزمه های فروپاشی و متلاشی شدن نه چندان دیر و دور آن گوش فلک را کر کرده است، شاه پرستان، نیز خودی نشان می دهند و مدعی می شوند!

این موضوع البته به نوبه خود تاسف بار و حیرت انگیز است، اما حیرت انگیز تر و حتی شرمگینانه تر تمایل برخی از مدعیان روشنفکری در نشان دادن علایق خویش به این جریان فرصت طلب می باشد. با این الطاف کریمانه – و البته «حکیمانه» – این نوع از روشنفکران، طرد شدگان آبروباخته، جانی دوباره گرفته، و با «میثاق» و “شورا” و “فرش” هایی پهن کرده در عرصه سیاست هایی تازه، اکنون به میدان بازگشته، طلبکارانه نسلی را که از ستم های دوران پادشاهی به جان آمده و در جستجوی جامعه ای به تر و سالم تر به مبارزه بر علیه بی عدالتی برخاستند و خواست اساسی آنها آزادی های سیاسی و عدالت اقتصادی و قضایی بوده، به سخره می گیرند و آنها را مقصر جلوه می دهند!

با چنین زمینه هایی، این روزها در پایگاه های خبری و اطلاعاتی اینترنتی فارسی زبان، از سوی سلطنت طلبان که برخی آنها را «پهلوی طلبان» می نامند، مطالبی به بحث گذاشته می شود که شاید تا همین چند سال پیش هیچ روشنفکر و مبارز آزادی خواهی که دل در گرو دموکراسی و رهایی مردم داشت، آنها را به جد نمی گرفت! در این مطالب عموما طلبکارانه، مخدوش و تحریف شده، علاوه بر اینکه تاریخ – و البته طبق معمول سنواتی! – دستخوش تغییر و دستکاری می شود و در نتیجه وارونه!، روشنفکران و مبارزان نیز بار دیگر به محاکمه کشیده می شوند! و محکوم به اینکه باید از شاه و رژیم دموکرات، پیشتاز، ترقی خواه و مدرن او پوزش بطلبند!


روشنفکران از شاه و رژیمش عذر خواهی کنند!

آری، اینک اما، به یمن «استحاله» برخی از مدعیان پیشین «چپ» و «روشنفکری»، و پشیمان و نادم شدن برخی از آنان، عوامل رژیم پیشین – و حتی کسانی که در تقویت سانسور «شاهانه» نقشی غیر قابل انکار داشته اند – ناگهان قد برافراشته و طلب کارانه، شریف ترین، فداکارترین و از جان گذشته ترین فرزندان آزادی خواه این سرزمین دربند را آماج حملات خویش قرار داده اند. به زعم اینان، این روشنفکران، مبارزان، جوانان، و توده های مردم بوده اند که باعث افتادن ایران به دوزخ آخوندها شده اند. و این مردم، مبارزان و روشنفکران بوده اند که با هدایت کارتل ها و تراست های نفتی و رادیوی «بی بی سی»! ایران را به چنین سرنوشت شومی دچار کرده اند. مردم، مبارزان، مجاهدان و روشنفکران بوده اند که در توطئه بیگانگان برای توقف «تمدن بزرگ» و مدرنیزاسیون رژیم پهلوی سهیم و شریک شده اند. و… و…

با چنین نگاهی، هیچ تعجبی ندارد اگر این نوع از «روشنفکران» با توجه به «خدمات» پهلوی ها، دوباره دست دوستی و ائتلاف به سوی آنان دراز کنند و خواهان عذرخواهی از آنان شوند. در این تحلیل ها، ما اصلا هیچ رد پایی از رژیم سلطنتی آریامهری نمی بینیم و نقش آن در سیر تحولات اجتماعی. و جالب این است که در این تحلیل ها و دیدگاه ها، ناگهان هم خود شاه را معصوم و بی گناه می یابیم، هم حکومتش را و هم ساواک و سلطه دوزخی اش را!

اما روشنفکران، مبارزان و مخالفین رژیم شاه که به زعم این خانم ها و آقایان باعث حاکمیت خمینی شده اند، چرا باید از پهلوی ها و رژیمشان پوزش بطلبند؟

از فحوای کلام این «قضات» محترم چنین بر می آید که مجاهدان، مبارزان، روشنفکران، جوانان و توده های میلیونی مردم که با آمدن به خیابان ها محمدرضا پهلوی را از اریکه قدرت به زیر کشیدند، باید از این پوزش بخواهند که:

– چرا کتاب – آن هم از نوع «ممنوعه»اش – را می خواندند؟

–  چرا به اختناق – که گویا هیچگاه وجود نداشت! – اعتراض کردند؟

– چرا همچون عوامل گرداننده رژیم پهلوی در مقابل شاه کرنش نکردند و کور و کر نشدند؟

– چرا سعی کردند همچون روشنفکران جوامع پیشرفته بشری، به نقد ساختارهای سیاسی و فرهنگی جامعه بپردازند؟

– چرا به دستور بیگانگان!!! خود را به زندان افکندند!؟

– چرا به دستور استعمارگران خود را در معرض شکنجه قرار دادند!؟

– چرا به دستور دشمنان مملکت از رژیم شاه دعوت به عمل آوردند تا آنها را اعدام کند!؟

– چرا آنها تا سال ۵۷ در «ضیافت شاهانه» در زندان ها به استراحت پرداختند و ناگهان با «شورش» مردم، آن هم با توطئه هایی از پیش طراحی شده! به طور دسته جمعی (هزاران نفر) از زندان های سراسر کشور بیرون آمدند تا رژیم شاه را بدنام کنند!؟ (۱)

– چرا آنها شاهپور بختیار آخرین نخست وزیر برگزیده شاه را وادار کردند! تا اعتراف کند که انقلاب مردم نتیجه ۲۵ سال دیکتاتوری شاه بوده است!؟ (۲)

– چرا آنها باعث شدند تا خود شاه شاهان، به انقلاب مردم اعتراف کند؟! (۳)

و… چراهای بی شمار دیگر!

طبیعی است که اگر شرایط قبل از انقلاب اینچنین بوده باشد و انقلاب نیز نتیجه توطئه بیگانگان، همه باید از گذشته خود انتقاد کنند. و نیز رسما اعلام نمایند که اگر اینک می توانستند به سال ۵۷ باز گردند، یک «نه» بزرگ به انقلاب می گفتند!! و با مشت های گره کرده خود جلوی چرخ دنده های تاریخ می ایستادند، و آن را از حرکت باز می داشتند و نسبت به آن چه که داشتند نا شکری نمی کردند!

واقعیت اما چیز دیگری به ما می گوید.

وضعیت اقتصادی!

برخی از نسل دوم و سوم پس از انقلاب که تنها تصویر زیبایی که از آن زمان دارند، از طریق تلویزیون هایی چون  “من و تو” است که بر آنان عرضه می گردد، و آن هم این که از آن همه مشکلات و گرفتاری های مردم، تنها فیلم های پر از “خوشی” و شادی پولداران و درباری ها نشان داده می شود و اینکه آزادی پوشش بانوان را به رخ بیننده خود می کشند، دیده می شود. این گروه از نسل دوم و سوم پس از انقلاب، که کمترین فشاری را در آن زمان لمس نکرده است – چون هنوز متولد نشده بود – نه فشار بر نسل جوان منتقد و اندیشمند آن روزگار را دیده است، نه گدایانی که در پیاده روهای تهران و دیگر شهرهای بزرگ دست دراز کرده از رهگذران تکدی می کردند، نه کارگران بیکار مملو در قهوه خانه ها را و نه … فقر حاشیه نشینان آن زمان را، چشم و گوش خویش را به جشن های دوهزار و پانصد ساله و مستندهای تلویزیون من و تو دوخته و با تخیلات و اوهام خویش سرگرم است! اما آنها که هم اکنون شصت هفتاد سال سن دارند، به ویژه مردم جنوب حتما به یاد می آورند که در روستاها چه وضعی داشتند. نه جاده ای، نه برقی، و نه…

آیا نباید از بقایای رژیم قبلی این پرسش ساده را مطرح کرد که چرا اکثر نوجوانان و جوانان روستایی جنوب ایران، راهی کشورهای شیخ نشین حاشیه خلیج فارس برای دریافت کار و درآمد می شدند؟ و برخی که سنشان بیشتر بود و زن و فرزند داشتند، یک سال، بیشتر یا کمتر دوری از زن و فرزندانشان را تحمل می کردند؟ آیا اینها مربوط به همان دوره “طلایی” رژیم پیشین نیست که برخی مدعی هستند، اگر استبداد سیاسی بود، لااقل وضع اقتصادی مردم خوب بود؟ اگر یک تحقیق درست اقتصادی و آماری نسبت به وضعیت طبقات تهیدست و محروم آن زمان به دست داده شود، آنگاه می توان وضع اقتصادی مردم را بهتر تشریح کرد. البته که طبقه متوسط در حال گسترش بود، و البته که درصد زیر خط فقر در مقایسه با رژیم کنونی قابل مقایسه نبود و نیست، اما جمعیت کشور هم در آن زمان بیش از ۳۶ میلیون نفر نبود. اسدالله علم – وزیر دربار- در کتاب خاطرات خود، درآمد یک ساله نفتی ایران را هزار میلیون دلار برآورد می کند. با این حال حلبی آبادها، کپر نشینان و زاغه نشینان در حاشیه شهرهای بزرگ غیر قابل انکار بودند. همانطور که پیش تر یادآوری شد، بسیاری از نوجوانان و جوانان – به ویژه در جنوب – باید برای انجام کارهای پست با کارگران هندی و پاکستانی در کشورهای شیخ نشین عربی به رقابت برمی خواستند و سال ها دوری از پدر و مادر و خانواده را تحمل می کردند. در کدام کتاب و نوشته، به نسل کنونی این شرایط یادآوری می شود؟  

به کدام گذشته ی “درخشان” تاریخی روی می آورید؟ (چه کسی انقلاب کرد؟) بخش دوم – علی فیاض

جامعه ایران دوره قاجار و پهلوی را پشت سر گذاشته است و به آینده ای درخشان تر و مدرن تر نظر دارد. آنان همانگونه که در جنبش مشروطه شاهان قاجار را افسار زدند، در زمان مصدق به استعمار نه گفتند و چیزی را که متعلق به خودشان بود، از استعمار پیر باز پس گرفتند و سپس در سال ۵۷ استبداد پهلوی را برای همیشه واژگون ساختند، اینک نیز رژیم جنایتکار ملاها را از سر راه برخواهند داشت و همگام با بشر مترقی و پیشتاز امروز، نه با توسل به گذشته، که با پیوست به آینده، شرایط سیاسی و اجتماعی – اقتصادی خود را بهتر از پیش و اکنون خواهند ساخت

همانطور که پیش از این نیز اشاره شد، در منطقه های جنوبی ایران، مهاجرت جوانان ایرانی و حتا میانسالان به کشورهای حاشیه خلیج فارس تبدیل به یک سنت شده بود. کارگران ایرانی نیز – آن هم در دهه پنجاه خورشیدی که درآمدهای نفتی سرسام آور شده بودند و آن را اوج شکوفایی اقتصادی دوران محمدرضاشاه پهلوی می نامند – در همان زمان همچون کارگران هندی و پاکستانی راهی شیخ نشین های عربی حاشیه خلیج فارس برای تامین هزینه های زندگی خود و خانواده می شدند.

البته نگارنده منکر اصلاحاتی در زمینه توسعه ی اجتماعی و اقتصادی نمی شود. اما این توسعه ی اجتماعی و مدرنیسم، همانطور که علی نقی عالیخانی، وزیر هشت ساله ی اقتصاد – در سال های ۱۳۴۱-۱۳۴۸ – مطرح می کند، چون با توسعه ی سیاسی همراه نبود، به یک تضاد و حشتناک تبدیل شد؛ چرا که نمی شد، هم آزادی های فردی را گسترش داد، هم دانشگاه ساخت و آنگاه به دانشجو و استاد دانشگاه اجازه اندیشیدن در عرصه سیاسی را نداد. نمی توان ایران را با ده ها دانشگاه با یک ده اشتباه گرفت، خود را کدخدا نامید و بقیه را ابله تصور کرد. نمی توان خود را مسئول همه سیاست ها و پیشرفت های یک کشور تلقی کرد، اما در عین حال خود را مسئول نا بسامانی ها و انحرافات و ایرادها ندانست و در بحرانی ترین شرایط سیاسی، دیگران را مسئول فساد و اختناق به حساب آورد. کما اینکه امیرعباس هویدا، نخست وزیر ۱۳ ساله، مسئول همه نابسامانی ها تلقی شد. و گفته می شود که، شاه شخصا موافقت خود را با دستگیری او اعلام کرده بوده است. *

آری، نمی توان به دانشجویان، روشنفکران، اندیشمندان و حتا مردم عادی کوچه و بازار، اجازه دخالت در سرنوشت خود را نداد و در عین حال مدعی توسعه اجتماعی و سیاسی نیز بود.

من در اینجا نیازی به ارائه آمار و ارقام و نمودارهای اقتصادی، نرخ تورم و گرانی نمی بینم. نه اقتصاد دان هستم و نه در این زمینه تخصصی دارم. اما مقالات زیادی در این زمینه ها وجود دارد که می توان به آنها مراجعه نمود. مقاله من، بیشتر تحلیلی سیاسی از شرایط آن زمان است و نه تحلیلی مبتنی بر  اقتصاد و آمار مربوط به آن زمان. هوشنگ نهاوندی – که خود از وابستگان به رژیم پیشین بود – در همان زمان گروهی تشکیل داده بود که به آمار و ارقام و تورم و میزان نارضایتی های اجتماعی می پرداختند. می توان به روزنامه های آن زمان و گزارشات آنها مراجعه کرد. 

انقلاب کار چه کسی بود؟

عنوان بالا شاید کمی ابتدایی و خنده آور به نظر آید، چرا که انقلاب کار کسی نیست. انقلاب محصول شرایط پیچیده ای است که خود متاثر از فاکتورهای متفاوتی می باشد که زمینه های ایجاد آن را فراهم می سازند. ساختارهای فرهنگی، ساختارهای سیاسی و اجتماعی، شرایط تاریخی، وضعیت طبقاتی و آرایش نیروهای تولیدگر، احزاب و سازمان های سیاسی، کوشش های روشنفکران، عملکرد هیات حاکمه و…، و در نهایت جهت گیری های نیروها و اقشار مختلف، می توانند زمینه ساز یک انقلاب سیاسی – اجتماعی شوند. انقلاب امری ارادی نیست! بدین گونه که من و شما بگوییم که هم اینک انقلاب باید بشود، و سپس با برنامه ریزی و تلاش و … موفق به انجام آن شویم. انقلاب می شود. کسی انقلاب نمی کند!

علینقی عالیخانی در گفتگوی با برنامه “به عبارت دیگر” در پاسخ به پرسش های عنایت فانی، درباره علت انقلاب نکات مهمی را مورد توجه قرار می دهد:

«علت انقلاب این بود که یک جامعه ای داشتیم که از نقطه نظر اجتماعی پیشرفته بود، با یک سیستم سیاسی که روز به روز عقب افتاده تر می شد، نه اینکه سر جاش بمونه، عقب افتاده تر می شد و در واقع به یک معنا با زمان قاجاریه دیگه یواش یواش تفاوتی نمی کرد… وقتی هم که انقلاب شد، خواهند گفت که این انقلاب داخلی نبوده، چون خیلی پیشرفت کرده بودیم حسودیشان شد، حالا چرا در ابوظبی حسودیشان نشده، در کویت حسودیشان نشده، و در خیلی جاهای دیگر حسودیشان نشده، فقط ایران این وسط حسودیشان شده!»

نظم موجود، با توجه به در دست داشتن اهرم های اقتصادی و فرهنگی، و نیز در اختیار داشتن قوای سه گانه، در تسریع یا ترمز آن شرایط و یا حتی محو زمینه های ایجاد آن (متناسب با ماهیت خود) می تواند نقشی تعیین کننده داشته باشد.

اما تا آنجا که به انقلاب مردم ایران در سال ۵۷ باز می گردد، واقعیت این است که نه آن انقلاب پدیده ای ارادی بود، و نه شرایطش را از «ما بهتران» فراهم ساختند. و نه آن «روشنفکران» پشیمان، قادر بودند – در صورت امکان بازگشت به ۴۵ سال پیش – مانعی در ایجاد آن به وجود آورند. آن جامعه سال ها بود که آبستن انقلاب بود. و در این میان اگر هم قدرت های امپریالیستی نقشی در آن ایفا کردند، سزارین آن چند روزی پیش از موعد مقرر بود! همین و بس و نه چیز دیگری!

و اما کسانی زمینه های آن انقلاب را فراهم ساختند، که راه را بر هر حرکت اصلاح طلبانه بستند. کسانی که حتی جریاناتی چون جبهه ملی و نهضت آزادی، که حاضر بودند در چهارچوب قانون اساسی مشروطیت فعالیت کنند را هم تحمل نکردند. کسانی که حاضر نشدند به خاطر آسایش “ملت” ی که از آن دم می زدند، رفرم های خیرخواهانه مصدق را هم تحمل کنند. کسانی که حتی به خاطر سلامتی خویش و حتی حفظ قدرت، حاضر نشدند به نصایح مشفقانه و روشن بینانه زنده یاد بازرگان در دادگاه غیر قانونی خود که خبر از فرا رسیدن طوفان می داد، توجه کنند. بازرگان به آنان این هشدار را داد که نسل بعد از ما دیگر در چارچوب «قانون» با شما سخن نخواهند گفت. زبان آن نسل، اسلحه است. همان گونه که زنده یاد گلسرخی نیز همین امر را به آنان یاد آوری کرد: «جوانی که به جرم خواندن کتاب به زندان می رود و شکنجه می شود، هنگامی که زندان را ترک می کند، دیگر کتاب را کنار می گذارد و اسلحه به دست می گیرد»! اما این پیام نیز ناشنیده گرفته شد. جنون قدرت و دیگران را به هیچ انگاشتن، مانع از درک و فهم شفاف این گونه پیام ها شد. تا… آن لحظه ای فرا رسید که دیگر نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان! (۴)

آری، آنانی باعث این سرنوشت اسفبار و فاجعه آمیز برای ایران شدند که با گستردن تور اختناق و بر پا داشتن زندان های «داغ و درفشی»، و مانع ایجاد کردن در راه خودآگاهی توده ها، و ایجاد ممنوعیت برای هر نوع گفت و گو و تبادل نظرات، زمینه را برای جهل مردم مهیا نمودند. آنانی که با مخفی نگهداشتن دیدگاه ها و افکار در عرصه فرهنگ و سیاست این مرز و بوم، در عقب نگهداشتن فرهنگ مردم کمک شایانی کردند. آنانی که حتی با ممنوع اعلام کردن نام خمینی و مخفی نگهداشتن رساله عملیه و کتاب ولایت فقیه او، چنان زمینه ای را برای رهبری وی فراهم آوردند که تا مردم و نیروهای سیاسی بیایند و بفهمند که او کیست و چه می گوید، دیگر کار از کار گذشته بود!

زمینه سازی انقلاب، کار ترسوهایی بود که با هراس از مخالفین خود و از جمله آخوندهای قدرت طلب و مزور، و ممنوع اعلام کردن هر فکر و اندیشه ای، مانع از گسترش دانش و آگاهی های سیاسی مردم شدند. رژیمی که اگر اندکی درک و فهم و شعور داشت، خود کتاب ها و رساله های خمینی را با تیراژهای میلیونی در اختیار مردم می گذاشت تا آنها بدانند که او چه می گوید و چه می خواهد. اما از آن جایی که آن رژیم خود در گرداب فساد و ارتجاع گرفتار بود، هرگز نتوانست این ضرورت ها را درک کند.

پایان سیستم شاهی!

به نظر نگارنده مطرح کردن بحث سلطنت، و طرح ائتلاف با سلطنت طلبان چیزی جز نبش قبر کردن نیست. واقعیت این است که مردم ایران یک بار و برای همیشه در سال ۵۷ به سلطنت و حکومت فردی موروثی نه گفتند. (۵) البته امروز می توان قبای نویی بر آن پوشاند، و از سلطنت مشروطه سخن گفت. این موضوع نیز که قوانین مربوط به مشروطه به اواخر دوران شاهان قاجار برمی گردد و خود پاسخی به استبداد آنان بوده است، بر کمتر کسی پوشیده نیست. به بیانی دیگر مشروطه افساری بوده است که در آن زمان برای جلوگیری از لجام گسیختگی شاهان قاجار بافته شده بود و در واقع پدیده ای مربوط به همان روزها و همان جنبش مشروطه – با توجه به محدودیت ها، شرایط و درک و فهم کوشندگان آن – در صد سال پیش بوده است. و صد البته در زمان خود بهترین اقدام سیاسی – اجتماعی بوده است. اینک جامعه ما حدود صد سال از زمان ایجاد قانون مشروطه جلوتر آمده است. حکومتی مذهبی را تجربه کرده است. مکتب ضدبشری آخوندیسم را با تمامی تار و پود خویش لمس کرده است. و در عین حال به نظام مدرن تری به نام جمهوری دست یافته است. سوء تفاهم نشود، شکل حکومت را می گویم و نه ساختار و ماهیت رژیمی را که اکنون از آن به عنوان «جمهوری» یاد می شود. چه، در این«جمهوری» تنها چیزی که حضور ندارد جمهوری به معنای عملی، علمی و محتوایی آن است. اما با این همه، مردم ایران برای نخستین بار در تاریخ خود، حکومت شاهی را بر انداختند و جمهوری را به عنوان گزینه ای مدرن و مربوط به این عصر برگزیدند. همین رسیدن به اندیشه جمهوری خود گامی به جلو است.

پرسشی از شیفتگان به رژیم شاهنشاهی!

با توجه به این شرایط تاریخی و دفن سلطنت، و نیز درک و لمس عملکردهای رژیم سلطنتی، که همان عملکردها نیز باعث روی گردانی و نفرت توده ها، روشنفکران و مبارزان این سرزمین از آن شد، اینک اما تجربه رژیمی که خود را هم «جمهوری» و هم «اسلامی» می نامد و می داند نیز، باعث شده است تا عده ای از روشنفکران، ناگهان به یاد وجوه مثبت رژیم پیشین و اشتباه خود و مردم – در بر افکندن آن – افتاده و در نتیجه ی این نگاه «مثبت» و پشیمان گونه، برای رهایی از وضعیت سیاسی ایران به ائتلاف با سلطنت طلبان – که به زعم اینان می توانند دموکرات و آزادی خواه نیز باشند – چشم دوخته اند.

و اما پرسشی چند از «روشنفکرانی»” که به «امامزاده» سلطنت دخیل بسته اند:

پرسش عمده و اساسی که اینک، به لطف عملکردهای برخی از روشنفکران عذرخواه! مطرح شده است، چگونگی رژیم سیاسی در ایران آینده می باشد و مخیر کردن مردم بین دو گزینه سلطنت و یا جمهوری؟ هر چند طرح این موضوع بیشتر به شوخی می ماند تا بحثی جدی و عینی، با این حال برای آنانی که با ادعای روشنفکری نیم نگاهی نیز به «مشروطه» و «میثاق» های آقای رضا پهلوی دارند، طرح چند پرسش را ضروری می بینم:

نخستین موضوعی که می توان مطرح نمود این است که چگونه و چرا در عصری که بیشتر ساکنان سیاره زمین، سیستم های سنتی و موروثی را رها کرده به حکومت مردم بر مردم – جمهوری – آن هم با پسوندهایی چون دموکراتیک، سوسیالیستی، فدراتیو، و… روی می آورند، مردم ایران پس از عبور از سلطنت، باید دوباره به عقب بازگردند و سیستمی باستانی و وارث دوره فئودالیسم را جایگزین سیستم های مدرن و  معاصر بنمایند؟ آیا بایسته و شایسته است که مردم ایران، پس از گذر از استبداد شاهی که سالیان سال تازیانه های آن را بر شانه های خویش لمس کرده اند، دوباره به آن بازگردند؟ ملتی که یک گام به پیش آمده است، با کدام حکم منطقی تاریخ می بایست چند گام به عقب بازگردد؟ کدام منطق و تفکر پیشرو چنین حکمی را صادر و تبلیغ می کند؟ آیا حرکت تکاملی تاریخ این را پیشنهاد می دهد؟

آیا از خود پرسیده ایم که در کدام گوشه کوچکی از تاریخ، سلطنت طلبان برای آزادی و دموکراسی مبارزه کرده اند؟ (۶) در حالی که تاریخ عکس آن را نشان می دهد؛ مبارزات روشنگران، آزادی خواهان و توده های ستمدیده برای آزادی و عدالت همواره در تقابل با رژیم های ذاتا استبدادی سلطنتی بوده است و نخستین کسانی نیز که روی در روی این مبارزان به مقاومت برخاسته اند هم همین حافظان نظم موجود و نظام های سلطنتی بوده اند. آیا اساسـا مفاهیمی چون عدالت، دموکراسی، برابری، آزادی و مردم سالاری در فرهنگ لغات مونارشیست ها یافت می شود، که برخی ناگهان به یاد دموکراسی ای افتاده اند که در همراهی با طرفداران سیستم شاهنشاهی -که یعنی همه با هم؟ – تحقق می یابد؟ آیا لازم است ما باز هم سرنا را از سر گشادش بدمیم؟

تجربه تاریخ و سال های قدرت گیری رضاخان میرپنج، سکوت جمعی از روشنفکران و همکاری جمعی دیگر، – و البته مخالفت بخشی دیگر که سرکوب شدند – آیا کافی نیست تا دوباره شما را به نردبان قدرت – آن هم قدرتی که اتفاقا هیچ تضمینی در ایجاد آن قابل تصور نیست – تبدیل نکند؟ آیا سرگذشت تیمورتاش ها، داورها، سید ضیاء ها و… کافی نیست تا چشمان بعضی ها را باز کند تا در دام تکرار تاریخ نیفتند؟ آیا رفتاری که با فرخی یزدی ها، عشقی ها، مدرس ها، تقی ارانی ها، فاطمی ها،مصدق ها و… پس از انحصار قدرت شد، را می توان به همین سادگی فراموش کرد؟

چگونه می توان به سراغ کسانی رفت که طی این سال های سیاه حاکمیت آخوندها، کم ترین رنجی را برای رسیدن به آزادی و دموکراسی بر خود هموار نکرده اند؟ به راستی، اینان در این سال های سیاه، کدام سرمایه گذاری مادی و معنوی را در راه رهایی مردم و میهن به کار گرفته اند که خوش بینانه بتوان با آنان نرد عشق باخت؟ آیا باز هم لازم است تا شاهد این امر باشیم که نسل جوان مجاهد و مبارز، زندان و شکنجه و اعدام و آوارگی و… را تجربه کند، تا کسانی که طی این سال ها به جز خفتن و خوردن، و از گنج های باد آورده و اموال به غارت برده کشور، و در رفاه و آسایش مطلق به سر بردن، هیچ کار دیگری نداشته اند، سینه را سپر کرده و دوباره بر مقدرات این ملت حاکم شوند؟

مگر سلطنت طلبان ایران، به سلطنت به عنوان پدیده ای مثبت و روش حکومتی عادلانه می نگرند که بتوان با آنان همراه شد؟ تازه، کدام سلطنت طلب را می توان یافت که از «سلطنت»به طور عام سخن بگوید و از خانواده پهلوی چشم بپوشد؟ آیا باید دوباره نیروها را بسیج کرد، جان کند و کشته داد تا کشور به یک خانواده سپرده شود؟ موضوع را پیچیده نکنیم. با تن دادن به شعارهای سلطنت طلبان و پذیرش هژمونی آنان، راهی به دموکراسی نخواهیم برد.

آری، روی سخنم با کسانی است که مدعی «روشنفکری» و آزادی خواهی هستند و تعدادی از آنها، روزگاری خود را «چپ»، رادیکال، مردم گرا و … می پنداشتند، و اینک با وارد شدن به این گونه بازی ها، خاک در چشم نسلی می پاشند، که برای رهایی از استبداد سلطنتی از هیچ تلاشی فرو گذاری نکرد. نسلی که در آستانه انقلاب، به ضرب سیلی تاریخ و خیزش توده های تحت ستم، محمدرضا پهلوی را وادار نمود تا با اعتراف نسبت به وجود زندانیان سیاسی، از آزادی هزاران نفر سخن بگوید! (۷)

و اما کلام آخر؛

اینکه هر چه می گویید و انجام می دهید، به اراده و انتخاب خویش عمل می کنید، فراموش نکنید که فردا در پیشگاه ملت هیچ عذری پذیرفته نیست. جامعه ایران دوره قاجار و پهلوی را پشت سر گذاشته است و به آینده ای درخشان تر و مدرن تر نظر دارد. آنان همانگونه که در جنبش مشروطه شاهان قاجار را افسار زدند، در زمان مصدق به استعمار نه گفتند و چیزی را که متعلق به خودشان بود، از استعمار پیر باز پس گرفتند و سپس در سال ۵۷ استبداد پهلوی را برای همیشه واژگون ساختند، اینک نیز رژیم جنایتکار ملاها را از سر راه برخواهند داشت و همگام با بشر مترقی و پیشتاز امروز، نه با توسل به گذشته، که با پیوست به آینده، شرایط سیاسی و اجتماعی – اقتصادی خود را بهتر از پیش و اکنون خواهند ساخت. و آنگاه بر بستر چنین آینده ای، روشنفکران سترون خویش را – با اقبالی که به مبارزان و روشنفکران راستین سرزمین رهایی یافته خویش نشان خواهند داد – از خود طرد خواهند نمود. و چنین بادا!

———————————————-
منابع و توضیحات:

۱) اشاره به مواردی که در بخش اول مقاله و در آغاز آن آمد.

۲) به گفته های بختیار نیز در بخش اول مقاله اشاره شد.

۳) “من نیز صدای انقلاب شما را شنیدم.”

۴) حالا آخوندها نیز مست از جنون قدرت همین تجربه را تکرار می کنند. چقدر بی شعوری سیاسی لازم است تا به این ضرب المثل وارونه برسیم که ؛ “آزموده را آزمودن خطا نیست!”

۵) حالا کسی نیاید از این موضوع چنین نتیجه بگیرد که ما خود را قیم مردم می دانیم و به نمایندگی از آنان حرف می زنیم! اتفاقا ما هم تنها جمله “منطقی” و “زیبای”! خمینی که “مگر پدران ما قیم ما بودند که، برای ما سرنوشت تعیین کنند”، را شنیدیم! چیزی که خمینی و مشابهان وی درک نمی کنند، این است که ضرورت های تاریخ و پروسه های تکامل اجتماعی خود به بشریت می آموزند که باید به پیش رفت و نه به عقب باز گشت. اگر ما می گوییم مردم برای همیشه به سلطنت نه گفتند، بدین دلیل است که سلطنت نیز امری مربوط به گذشته و از بقایای فئودالیسم محسوب می شود و هیچ ربطی به امروز جامعه ها ندارد و کارش تمام شده تلقی می شود. همین و بس.

۶) این سلطنت طلبان محترم هرجا هم که گیر می افتند به سیستم های سلطنتی کشورهای اسکاندیناوی ارجاع می دهند. بدون اینکه اندکی تامل داشته باشند که آن حکومت ها از قبل سلطنت داشته اند، و این سلطنت ها پس از ایجاد جمهوری در آنجاها نبوده است و پس از مبارزات طبقاتی و کارگری و سوسیالیستی و سوسیال دموکراسی و رسیدن به دموکراسی … به چنین جایی رسیده اند، که شاه فقط می تواند یک سمبل باشد و در سیاست هیچ دخالتی نداشته باشد. آیا در کشورهای “جهان سوم” هم ما به چنین مرحله ای رسیده ایم؟ در همین کشورها هم بارها مردم و روشنفکران به هزینه ها و مهمانی های گزاف خاندان سلطنتی انتقاد کرده اند و مخارج آنها را بهره برداری از مالیات های خود عنوان کرده اند. بازگشت پادشاهی در اسپانیا نیز باید به تاریخ فاشیسم و جمهوری فاشیستی لجام گسیخته فرانکو ارجاع داده شود. در ایران اما شرایط متفاوت است. هم به دلیل شرایط تاریخی و هم اوضاع کنونی جهان.  

۷) “چندین دفعه نسبت به گذشته گفتیم که مسلما اشتباهاتی شده… هزاران نفر کسانی که در زندان ها بودند آزاد شدند و هر فرصتی بیاید که بشود این کار را کرد، کرده ایم و باز هم می کنیم.” روزنامه اطلاعات، ۴ آبان ماه ۱۳۵۷، ص ۴

       * به این مقاله در سایت بی بی سی فارسی مراجعه شود: عصا، پیپ و گل ارکیده؛ معمای ناتمام هویدا

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s